یادداشت های گاه و بیگاه درباره’ تاریخ، ادبیات و فرهنگ دیار کازرون
مقاله ای که در زیر نقل شده اثری است از استاد حسن حاتمی. پیش از آوردن مقاله ذکر چند نکته را لازم می دانم: ۱.گجسته:از پهلوی گجستک ، ملعون ، رجیم ، مقابل خجسته ، به آفرین و مرحوم (لغت نامه دهخدا) خبیث ، ملعون (فرهنگ معین). ۲.گردآوری و نگهداری چنین افسانه ها و روایات عامیانه ای بسیار مهم و ضروری است. اگر چنین داستان هایی حفظ و مکتوب نشوند به زودی گرد فراموشی بر آن ها خواهد نشست. ۳. درباره رابطه اسکندر و مردم کازرون در جایی شنیدم (و در هیچ متنی تاکنون ندیده ام) که تنگ ابوالحیات کازرون محل جنگ اسکندر با آریوبرزن (سردار بزرگ هخامنشی) است. زمانی از دکتر محمد باقر وثوقی (استاد تاریخ دانشگاه تهران) این مسئله را پرسیدم و ایشان منکر این قضیه شدند و محل جنگ را حدود بهبهان دانستند. اینک مقاله استاد حسن حاتمی: در ادبیات شفاهی مردم کازرون، افسانهای هست مربوط به اسکندر، بههنگامی که برای تصرف شهر کازرون، تا پشت دیوارهای شهر میآید و با لشکریان انبوه خود شهر را محاصره میکند، اما نمیتواند شهر را تسخیر کند.لشکریان اسکندر، گردبرگرد شهر اردو میزنند و اجازه نمیدهند که حتی یک قطره آب یا یک لقمه غذا به درون شهر برای مردم محاصره شده، برده شود. ماهها میگذرد و اسکندر که از پایداری مردم، به خشم آمده بود، لشکریان بیشتری را برای شکستن حصار شهر به پیرامون شهر میآورد. در آنموقع، امیر شهر، جوانی رشید و دادگر بود بهنام:ملک بهمن(ملک جمشید و ملک محمود نیز گفته شده که مسلما ملک محمود مورد تردید و در واقع تحریف است).به فرمان ملک بهمن، مردم برای تهیه آب به حفره چاه پرداختند و در هر خانه چاهی زده شد.آن بخش از شهر که در آن چاههای آبی زده شد را بعدها بهنام محله چاه آبی یا چهابی نامیده شد.)کازرون در قدیم از سه بخش تشکیل میشده است:نورد drun و راهبان و دریست. دریست در ده کیلومتری غرب کازرون واقع است.)مردم برای تهیه آذوقه به کشت غلات و سبزیجات در حیاط و زمینهای اطراف خانهها پشتبامها پرداختند و به هیمن سبب، توانستند در برابر لشکریان بسیار اسکندر، پایداری کنند. ماهها گذشت و شهر همچنان ... مقاله ای که در ذیل آورده می شود اثر استاد شادروان علی نقی بهروزی است که در مهر ماه سال ۱۳۵۷ در مجله ی وزین یغما (شماره ی ۳۶۱) منتشر شده. گرچه این مقاله قدیمی است ولی هنوز اطلاعات مفیدی دارد که به کار خواهد آمد. تا آنجا که بنده مطلعم ایشان این دو کتاب را درباره ی فرهنگ و ادب کازرون منتشر کرده اند: -واژهها و مثلهاي شيرازي و كازروني، اداره ی كل فرهنگ و هنر فارس، 1348. -ديوان رحمت كازروني،به كوشش علی نقی بهروزی، كتابخانه ی احمدي،شيراز، 1375. و اما اصل مقاله... «و شیخ مرشد قدس الله روحه العزیز گفت:به چهل روز سعی کردم و جد نمودم و حاصل کردم که از هیچ کس نرنجم و مرا مهیا شد٬وچهل سال است که سعی می کنم و جد می نمایم که مگر حاصل کنم که دیگری از من نرنجد و مهیا نمی شود.یعنی این معنی هرگز مهیا نشود از آن جهت که حق تعالی و تقدس جمله ی خلایق هر یکی به نوعی و صفتی و طبیعتی آفریده است و در هر یکی اندیشه ای و نیّتی نهاده است و هر یکی دینی و مذهبی داده است و افعال و احوال ایشان مخالف یکدیگر افتاده است. اگر زاهد است عارف نمی پسندد و اگر عارف است بر زاهد می خندد.اگر عابدست منکر خمارست و اگر خمار است عابد را بر انکار است.اگر توانگر است درویش را به حقارت می نگرد و اگر درویش است بر توانگر حسد می برد.اگر ظالم است در خون مظلوم می کوشد و اگر مظلوم است از جور ظالم می خروشد.اگر جهود است دین ترسا باطل می داند و اگر ترساست جهود را غافل می خواند٬وعلی هذا قصه طویله... .» -فردوس المرشدیه٬محمود بن عثمان٬ص ۳۱۱. فردوس المرشدیه فی اسرار الصمدیه تألیف محمود بن عثمان در سال ۷۲۸ ق٬سیرتنامه شیخ ابواسحاق کازرونی(۴۲۶-۳۵۲ ق) صوفی و عارف بزرگ کازرون است.از فردوس المرشدیه می توان اطلاعات بسیاری درباره ی تاریخ و فرهنگ کازرون آن زمان به دست آورد.داستانی که از این کتاب در اینجا نقل می کنم یکی از زیباترین داستان های این کتابست.(و اگر حافظه ام به خوبی یاری کند می توانم بگویم طولانی ترین داستان این کتاب هم همین داستان است.): «نقلست که در زمان شیخ مرشد قدس الله روحه العزیز یکی از رؤساء گبران بود و دختری صاحب جمال داشت.عیّاری بر دختر وی عاشق شد و شب و روز از عشق وی بی قرار بود و خواب نگرفتی و از درد فراق او نالیدی٬و نه تحمل صبر کردن داشت و نه مجال گفتن.آخرالامر یاران وی از حال وی واقف شدند و او را بر خود خواندند.گفتند چه شده است تو را که چنین اندوهگین شده ای٬احوال خود با ما بگوی تا تو را یاری کنیم و هر چیزی که مقصود تو باشد برآوریم و هیچ از ما پوشیده مدار. آرامگاه شیخ ابواسحاق کازرونی آن عیّار چون دلنمودگی یاران دید احوال خود با ایشان بگفت و هیچ از ایشان ننهفت.یاران وی چون حال وی چنان دیدند گفتند: ای جوان هیچ غم مخور و اندیشه مدار که ما چاره کار تو به زودی بسازیم.این بگفتند٬برخاستند و برفتند در پیش پدر آن دختر.گفتند: ای فلان ما را یک سخن با تو پنهان هست و اگر اجازت فرمایی تا بگوئیم.گفت: اجازت هست٬بگوئید.گفتند: ای فلان بدان که فلان عیّار جوانی پسندیده است و اصل و نسبی دارد و شجاعتی تمام و نعمتی بی قیاس و نظری با دختر تو دارد٬و شب و روز از عشق او بی قرار است.ما بدان آمده ایم که لطف کنی و دختر خود به زنی به وی دهی. پدر دختر چون این سخن بشنید... آقای دکتر میرجلال الدین کزازی در یادداشت بر این بیت خاقانی: ماورد و ریحان کن طلب٬توزی و کتّان کن سلب وز می گلستان کن دو لب٬آن جا که این چار آمده (بدون ذکر منبع)اینگونه نوشته اند:توزی گونه ای جامه نازک توری بوده است که تابستان در بر می کرده اند.این واژه بازخوانده به توز است٬ در پهلوی توژک: شهری کهن در پارس٬نزدیک کازرون که توزی در آن بافته می شده است.(سراچه آوا و رنگ٬ص۱۶۵) نام این شهر در نزدیکی کازرون اولین بار است که به گوش من خورده و تا جایی که اطلاعات ناقص من اجازه می دهد در جایی ندیده و نشنیده ام.عزیزان اگر اطلاعی درین باره دارند سپاسگزار خواهم شد مرا آگاه کنند. شاید بد نباشد یادآوری کنم که پارچه ها و جامه های کازرون شهرت داشته است.«رونق صنعت کازرون به حدی بود که موضوع مضمون سازی شعرا شده و مختاری غزنوی شاعر بزرگ قرن پنجم از کازرون و پارچه توزی مضمون زیر را ساخته است: در آفتاب امن تو٬اکنون به کازرون توزی رفو کنند به تأثیر آفتاب علاوه بر توزی٬ پارچه دبیکی کازرون نیز شهرت و مشتری داشته است».(کازرون در آیینه فرهنگ ایران٬ص۴۳) درباره طرز ساخت جامه توزی ابن بلخی توضیحات جالبی داده است:«جامه توزی کی کنند چوب کتان بیارند و دسته ها ببندند و آن را در حوض هاء آب اندازند و رها کنند تا بپوسد.پس بیرون آورند و کاه آن دور کنند و بریسند و آن ریسمان کتان را به آب کاریز راهبان بشویند و این کاریز راهبان آب اندک دارد اما آن را خاصیت این است کی کتان کی بدان شویند سپید آید و هر کجاء دیگر کی شویند البته سپید نشود...» (فارسنامه٬ص۳۴۸) همچنین ر.ک. یادداشت «جامه کازرون و داستانی از کلیله و دمنه» در همین وبلاگ. منابع: -سراچه آوا و رنگ٬دکتر میرجلال الدین کزازی٬انتشارات سمت٬چاپ سوم٬تهران۱۳۸۵٬. ـفارسنامه٬ابن بلخی٬براساس متن مصحح لسترنج و نیکلسن٬توضیح و تحشیه از دکتر منصور رستگار فسایی٬بنیاد فارس شناسی٬شیراز۱۳۷۴٬. ـکازرون در آیینه فرهنگ ایران٬مرحوم منوچهر مظفریان٬ انتشارات نوید٬شیراز۱۳۷۳٬. از بزرگترين و مشهورترين افرادي كه از كازرون برخاسته اند مي توان شيخ امين الدين بلياني را نام برد.متأسفانه امروزه – مانند بسياري از مسائل فرهنگي ديگر– چندان توجهي به وي و جايگاه رفيع او در فرهنگ ايران زمين و كازرون نمي شود. چنانكه آرامگاه او در وضعيت نابساماني قرار دارد و حتي او را به غلط «سيد» مي پندارند! این سید نبودن و سید پنداشته شدن تنها نصیب او نشده است بلکه عمو و مراد وی شیخ اوحدالدین عبدالله بلیانی را هم سید عبدالله می خوانند(آرامگاه وی در روستای بلیان قرار دارد). به عنوان مثال در عکس زیر که از آرامگاه شیخ امین الدین گرفته شده است عدم توجه به این مفاخر فرهنگی مشهود است(برای نمونه به طرز قرار گرفتن سیستم خنک کننده در این بنای تاریخی بنگرید!). اينك براي مزيد اطلاع قسمتي از احوال و آثار وي را نقل مي كنيم: «شيخ الاسلام امين الدين محمد بن زين الدين علي بن ضياء الدين (و يا امام الدين مسعود بن نجم الدين) بلياني كازروني معروف به «امين بلياني» از عارفان مشهور و شاعران قرن هفتم و هشتم هجري است. وي امام طريقت مرشديه كازرونيه يعني پيشواي صوفياني بود كه حلقه ي ارادت شيخ ابواسحق كازروني را بر گوش دل داشتند و فرقه ي او را «مرشديه» و «كازرونيه» مي خواندند۱. خاندان بلياني از بازماندگان شيخ ابو علي دقّاق نيشابوري صوفي مشهور بودند.
شيخ امين الدين از عارفان مشهور عصر خود در فارس بود و عده اي از بزرگان عرفان و ادب چون خواجوي كرماني و حافظ بدو انتما و اقتفا جستند... از آن جا که در سفرنامه ها می توان اطلاعات بسیار مفیدی درباره ی امور مختلف به دست آورد پیش از این بخش کازرون در سفرنامه ی پی یر لوتی را آوردیم.اکنون سفرنامه ای دیگر را نقل می کنیم. كلنل مك گرگو يكي از نظاميان انگليسي است كه در دوره ي قاجاريه به ايران سفر مي كند كه شرح سفر او بعد ها تحت عنوان «شرح سفري به ايالت خراسان» به چاپ مي رسد. در دوران قاجار حضور نظامي – سياسي انگليسي ها در ايران افزايش چشمگيري پيدا كرد. اين امر موجب شد كه بر اساس سياست هاي استعماري، بريتانيايي ها بيش از پيش به شناسايي وضعيت جغرافيايي و فرهنگي سرزمين ايران بپردازند. ورود افراد سياسي و نظامي بريتانيا در دوره ي قاجار به ايران در راستاي همين سياست بود.در زير شرح مسافرت كلنل مك گرگو به كازرون را مي خوانيد.هر چند اين گزارش ها بيشتر براي اهداف سياسي و نظامي بريتانيا نوشته شده است؛با اين حال ما را با وضعيت كازرون در دوران قاجاريه آشنا مي سازد. دادين كازرون اینک آنچه وی در کازرون دیده است: خشت و كنارتخته پس از آن كه به بالاي گذرگاه رسيديم راه كنارتخته هموار مي شود. كنارتخته روستايي است در درّه ي خشت و حدود 1800 پا ارتفاع دارد. كاروانسراي بزرگي دارد و شعبه ي تلگراف كمي آن طرف تر در شمال آن واقع است. اين جلگه براي قوايي كه به شيراز مي روند مي تواند اقامتگاه خوبي باشد؛ زيرا در بهار چراگاههاي خوبي دارد و همچنين بعضي از مواد خوراكي مورد نياز را مي توان از روستاي خشت فراهم كرد. كتل كمارج از كنارتخته راه از ميان درّه عبور مي كند و در كناره ي رودخانه ي شاپور به پيش مي رود. پس از آن به كوهها مي رسد و به كتل كمارج منتهي مي شود؛ منطقه ي صعب العبور .... فخرالعارفين سيدنظام الدين محمودبن حسن الحسني شیرازی (۸۷۰-۸۱۰ ق )، ملقب به داعي الي اللّه وشاه داعي ، از عرفا و حكمای قرن نهم و از سادات حسني شيراز است. گويند كرامات و مقاماتي داشته و از ارادتمندان و مریدان شیخ ابواسحق کازرونی بوده است. گویا شاه داعی این غزل را بدیهةْ در کازرون سروده است: ز کازرون به زیارت شدیم فصل بهار صحابه را و همه راه بود گل ها بار به روی حلّه ی سبزه ز کارخانه ی صنع پدید گشته هزاران هزار نقش و نگار ز هر گلی و ز هر نقشی و ز هر رنگی ز بهر دیده ی ارباب دل شده دیدار مرا چو آینه شد در نظر یکایک از آن که می نمود مرا معنی ای ز صورت یار به این طریق به من یار من تجلّی کرد به من صفات نمود از دریچه ی آثار صفات سبعه کشیدند سوی توحیدم برفت هفت و دگر با یکی فتادم کار (لطفاً ادامه مطلب را نیز ببینید.) کتاب گرانقدر فارسنامه ناصری از میرزا حسن حسینی فسایی آینه تمام نمای تاریخ و جغرافیای فارس در دوره طولانی بعد از اسلام تا اوایل قرن چهاردهم هجری است.این کتاب دقیق ترین و نادرترین اطلاعات را درباره مملکت فارس با بیانی ساده و لطیف و گوش نواز به خوانندگان ارائه می دهد.فارسنامه ناصری در زمان ناصرالدین شاه قاجار و به فرمان وی نوشته شده و به همین دلیل این نام را به خود گرفته است. اینک قسمتی از این کتاب را که در وصف آب و هوا٬ طبیعت و محصولات کازرون است نقل می کنیم: «درخت های جلگاء کازرون درخت کنار است که اگر در هر مزرعه چهار سال ریشه های آن را بیرون نیاورند صحرای کازرون جنگلی پر از درخت کنار گردد که عبور از آن دشوار شود و انواع شکارها در این بلوک فراوان باشد خصوصآ مرغ درّاج در ناحیه شاپور که گویا تخم آن را کاشته اند و گنجشک در صحرای کازرون از هر جای دیگر فارس بیشتر است و باعث آن فراوانی آب و چینه و بسیاری درخت کنار که برای انبوهی شاخه های پر خار چون آشیانه سازد از شر هر دشمنی آسوده باشد و از خصایص کازرون شکار گنجشک است... . هوای جلگاء کازرون در تابستان گرم است و در نه ماه دیگر در کمال اعتدال.بقولات کازرون از بیشتر جاهای فارس بهتر شود و هندوانه آن از سالی به سالی بماند و بسیار دیده شده که هندوانه سال پیش را برای امتحان با هندوانه سال دیگر بیاورند و هندوانه نو را از کهنه نشناختند و در باغ های کازرون انواع درخت ها حتی درخت گردو به خوبی و خرمی پرورش می کند: درخت های بارور چون اشتران باربر همی زپشت یکدگر کشیده صف قطارها مهار کش شمالشان سحابها رحالشان اصولها عقالشان فروعشان مهار ها باد بهارش را از هوای روضه خلد گرفته اند و خاکش را از زمین بهشت آورده اند٬ بساط سبزه اش به گل های رنگین آکنده اند٬ گویی که کوه از شقایق رنگین آراسته گوهر بدخشان را. و آن نرگسکان که همچو طنّازان بگشوده به ناز چشم فتّان را *** بر سر هر نرگسی ماهی تمام شش ستاره در کنار هر مهی هر کجا پویی ز مینا خرمنیست هر کجا جویی ز دیبا خرگهیست نرگس تازه میان مرغزار همچو در سیمین زنخ زرین چهی بر سر هر شاخساری مرغکیست بر زبان هر یکی بسم اللهی بوستان افروز پیش ضیمران چون نزاری پیش روی فربهی» (فارسنامه ناصری٬ به کوشش دکتر رستگار٬ ج ۲ ٬ صص۱۴۳۱-۱۴۳۰) صاحب طرائق الحقایق می نویسد:شیخ عابد کازرونی متخلص به عارف٬مولدش قصبه کازرون فارس و در دارالعلم شیراز متوطن و نشو و نما یافته و تحصیل علوم و معارف نموده٬ اسمش با تخلصش لازم و ملزوم بوده و خط شکسته را درست می نوشته و در خدمت ارباب حال قدم صدق می پیموده است. میرزا حسن فسایی صاحب فارسنامه ناصری نیز درباره ی وی می نویسد:سال ها در تحصیل مراتب علم کوشید و عمری را در افادت علوم از ۸۰ گذرانید و در سال ۱۲۵۸ هجری قمری در شیراز وفات یافت. این اشعار از اوست: گفته بودی که کشم تیر و کشم عارف را ترسم از یاد رود وعده ی بیداد تو را *** از دل عارف غمگین مرو ای غم بیرون که ترا در دو جهان خوشتر ازین منزل نیست *** بشنو ز من این نصیحت بی خم و پیچ گردن ز قضا سر از قدر هیچ مپیچ تسلیم و رضا شعار کن چون عارف هیچی تو و از هیچ نمی آید هیچ *** جسم چو کاه مرا باد برد وین عجب کانچه مرا در دل است کوه نیارد کشید *** به سر تربت من گر گذرد اهل دلی بوی داغ دل من می شنود از گل من (منبع:دانشمندان و سخنسرایان فارس٬ محمد حسین رکن زاده آدمیت٬ج٬۳صص ۵۵۴-۵۵۳)
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت
11:16 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت
21:15 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت
15:7 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت
15:27 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت
15:45 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت
14:51 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت
10:2 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت
15:40 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت
13:50 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت
13:52 توسط عبدالرسول فروتن| |




