کازرون‌شناسی

یادداشت‌های گاه و بی‌گاه درباره’ تاریخ، ادبیات و فرهنگ دیار کازرون

مقاله «بررسی وجوه ادبی زندگی و آثار جلال‌الدین دوانی» از اینجانب مشترک با استاد دکتر سید محمد منصور طباطبایی به‌تازگی در شماره 26 فصلنامه بهار ادب (سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، سال هفتم، زمستان 1393) منتشر شده است که می‌توانید فایل پی‌دی‌اف آن را از اینجا دانلود فرمایید.

5047_016.jpg

جلال‌الدین محمد بن سعدالدین اسعد دوانی، حکیم و فیلسوف بزرگ قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری است. او از بزرگانِ حکیمان ایران و معروفترین دانشمند قرن نهم به شمار می‌رفته و چون آخرین کسی است از بزرگان علمای این کشور که جامع همۀ علوم زمان خود بوده، شهرت و امتیاز خاصی دارد (تاریخ نظم و نثر در ایران، نفیسی، ج1: ص265). وی در کتب تراجم شیعه و سنی اغلب «علامه» و در برخی از حواشی و متون کتب منطق «فاضل» نامیده شده، ولی در تذکره‌ها بیشتر به لقب «جلال‌الدین» اشتهار یافته است (شرح زندگانی جلال‌الدین دوانی، دوانی: ص60). نسبش به محمد بن ابی‌بکر می‌رسید و به همین دلیل به «صدیقی» مشهور بود (مجالس‌المؤمنین، ج2: ص221). پدرش را از ارادتمندان شاه نعمت‌الله ولی دانسته‌اند (طرائق‌الحقایق: ص122-124).

جلال‌الدین در سال 830ق در قریه دوان کازرون به دنیا آمد. در کودکی نزد پدرش ابوسعید اسعد بن محمد که در علوم تفسیر و حدیث صاحب‌نام بود و در جامع مرشدی کازرون تدریس می‌کرد، به تحصیل پرداخت (المشیخه: ص24؛ حبیب‌السیر، ج4: ص604). پس از آن به شیراز رفت و در مدرسۀ ملّا محی‌الدین کوشکناری انصاری و خواجه حسن‌شاه بقّال تحصیل علم کرد (المشیخه، همانجا؛ مجالس‌المؤمنین، همانجا). چندی نیز در محضر درس ملّا همام‌الدین صاحب شرح طوالع حضور یافت (آثار عجم: ص499). دوانی به صحبت ابوسالک محمد بن اسحق حموی و فرزندش سالک‌الدین محمد رسیده بود و از سید محمد بن غیاث حسینی کازرونی و شهاب‌الدین ابوالمجد عبدالله بن میمون جیلی کرمانی اجازۀ روایت داشت. وی خود تعداد مشایخش را «عدیده» ذکر می‌کند (نک: المشیخه: ص22-24).

سپس به تدریس مشغول شد. شیراز در پایان قرن نهم و آغاز سدۀ دهم در پرتو حوزۀ مهم تدریس ملّا جلال دوانی و به سبب شاگردان مشهوری که پرورش می‌داد و نیز بر اثر کوشش‌های دانشمندان دیگری چون امیر صدرالدین دشتکی شیرازی (کشته‌شده در 903ق)، اهمیت و ارزشی را که از اوان حملۀ مغول کسب کرده بود، همچنان ادامه می‌داد (تاریخ ادبیات در ایران، صفا، ج5: ص292).

دوانی چندی به صدارت یوسف بن میرزا جهانشاه قراقویونلو منصوب شد، امّا چندان زمانی نگذشت که استعفا کرد، به کار قضاوت پرداخت و منصب قاضی‌القضاتی یافت (حبیب‌السیر، ج4: ص605؛ مجالس‌المؤمنین، همانجا). همچنین برای سیر و سیاحت و تجارت به هندوستان رفت، از راه داد و ستد اموال فراوانی گرد آورد و به شیراز بازگشت. سفرهایی نیز به تبریز، عراق عرب، هرات، کاشان و گیلان کرد (طرائق‌الحقائق: ص124؛ آثار عجم، همانجا).

وی در ایام اغتشاش فارس به دلیل نبرد شاه اسماعیل صفوی با سلاطین آق‌قویونلو، مدتی در لارستان و بندرعباس توقف داشت. پس از آن مجدداً به شیراز بازگشت امّا توقف در آن شهر را صلاح ندید و عازم کازرون شد. در نزدیکی روستای پل‌آبگینه در دو فرسنگی این شهر وارد اردوی امیر ابوالفتح‌بیگ، برادرزادۀ حاجی‌بیگ بایندری ترکمان گردید و نهایت احترام را دید امّا پس از چندی مریض شد و در سال 908ق وفات یافت[1]. جنازۀ او را با احترام در زادگاهش ـ دوان ـ دفن کردند (مجالس‌المؤمنین، ج2: ص225؛ آثار عجم: ص500).

گویا دوانی در اواخر عمر، قصد عزیمت به سند را داشته است و از این‌رو دو تن از شاگردان خود را نیز برای کسب اجازه نزد جام (سلطان سند) فرستاده بود، امّا در حالی که سلطان مقدمات کار را فراهم کرده بود، وی فوت کرد (مقالات‌الشعراء: ص815). احتمالاً او روابطی نیز با عبدالرحمن جامی داشته است (شرح زندگانی جلال‌الدین دوانی، علی دوانی: ص129).

از جلال‌الدین دوانی آثار متعددی (بیش از هشتاد اثر) در موضوعات مختلف اخلاق، کلام، سیاست، فلسفه، عرفان، تفسیر، فقه و... برجای مانده است (نک: «کتابشناسی آثار جلال‌الدین دوانی»، پورجوادی: ص81-130). اهمیت و گسترة نظریات وی در حوزه‌های گوناگون از جمله اخلاق و کلام سبب شده است که جنبة ادبی آثار وی ناشناخته بماند. در این مقاله برآنیم تا علاوه بر بازشناساندن آثار ادبی وی و معرفی منابعی که مشتمل بر اشعاری از اوست، به جنبة ادبی زندگانی و آثار غیرادبی او نیز توجه کنیم. همچنین در برخی از منابع، شاعرانی را منتسب به او و یا از جمله شاگردانش دانسته‌اند که در ادامه به معرفی آنها خواهیم پرداخت. در این زمینه تاکنون تحقیقی صورت نگرفته و اصولاً تمام تحقیقات پیرامون زندگی و آثار دوانی معطوف به نظریات و تألیفات فلسفی، سیاسی، کلامی و حکمی او بوده است.



[1]. قاضی نورالله وفات او در یوم‌الثلثاء (سه‌شنبه) تاسع شهر ربیع‌الثانی از سال 908 نوشته است (مجالس‌المؤمنین، ج2: ص225؛ نیز در المشیخه: ص315). در تاریخ فوت او گفته‌اند:

شد به علامۀ دوانی ختم
جنّتی بود مجلس درسش
لاجرم گشت سال تاریخش

 

سرّ کنه حقایق اشیا
جنّتش باد مسکن و مأوا
«نادرۀ عصر و اعلم علما» [908]
(عرفات‌العاشقین، ج2: ص967).

 

 

 

البته سال وفات وی در برخی از منابع متفاوت است: سالهای 902 (سلّم‌السماوات: ص244؛ فارسنامه ناصری: ص1440)، 906 (آثارالرضا: ص43)، 907 (نزهت‌الاخبار: ص577) و 918 (الاعلام، ج6: ص257).

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن 1393ساعت 18:58 توسط عبدالرسول فروتن| |

کتاب مغاص‌اللئالی و مناراللیالی اثر سدیدالسلطنه بندرعباسی میان سال‌های 1324 تا 1332 قمری (1284 تا 1292 شمسی) تألیف شده است. در زیر، قسمتی از این کتاب تحت عنوان «طریق بوشهر به شیراز» را ـ به دلیل گذشتن این طریق از کازرون ـ نقل می‌کنیم. از آنجا که چند تفاوت مهم میان متن چاپی این کتاب (تصحیح استاد احمد اقتداری، صص98-99) و معتبرترین نسخه آن (به شماره 9367 محفوظ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران صص279-280) وجود دارد، اساس متن حاضر را بر نسخه خطی قرار داده‌ایم. اینک متن مغاص‌اللئالی:

از بوشهر به احمدى روند، شش فرسنگ است و بيشتر باتلاق است و قريه چغادك در عرض راه و در اين منزل، كاروانسرايى است كه حاج محمدصادق بازارمرغى بنا كرده و مشروب اينجا آب چاه است و گوارا نيست و آب گوارا از قريه چاه‌كوتاه به يك فرسنگ مسافت ممكن است تحصيل شود. آذوقه موجود است. جمعيت قريه احمدى ششصد نفر مى‌شوند. از احمدى به برازجان آيند، پنج فرسنگ است و راه صاف و در اين منزل هم كاروانسرايى است رفيع‌البناء، ابوالحسن‌خان مشيرالملك بنا كرده و مشروب آب چاه است و گوارا و جمعيت اين قصبه هزار خانوار شود. سه كاروانسرا و حمامى دارد و در داخل قصبه، آذوقه فراوان است. از برازجان به دالكى رسند و پنج فرسنگ و راه صاف و اين قريه، صد خانوار شود و مشروب، آب چشمه و رودخانه است و حمامى در قريه هست و مسافر بايد در زير نخلستان منزل كند.

از دالكى به كنارتخته روند و پنج فرسنگ است و فقط نصف فرسنگ راه صاف است. پس به گردنه دالكى رسيده، سه رودخانه در آن گردنه است. بر يكى از آنها پل محكمى ابوالحسن‌خان مشيرالملك بنا كرده و از آن پل به گردنه ملو خواهند رسيد؛ بسيار صعب‌المرور است. چون دو ميدان از فراز گردنه گذرند، به آب‌امبار بسيار بزرگى رسند. اين منزل ده مختصرى است. مسافر در خانه‌هاى رعيتى بايد منزل كند. مسافرِ معتبر در تلگرافخانه انگليس‌ها منزل نمايد. از كنارتخته به كمارج روند و سه فرسنگ است و راهی است دشوار. گردنه کمارج در عرض راه و در گردنه، چشمه فراوان دیده شود. چون از گردنه گذرند، به قهوه‌خانه‌اى رسند و كمارج دهى است معتبر و كاروانسرای مخروبه و تلگرافخانه انگليس‌ها موجود است. از كمارج به كازرون خواهند رفت؛ پنج فرسنگ است و دو فرسنگ آن بايد از تنگ تركان گذرند كه تماماً فراز و نشيب و سنگلاخ است. يك فرسنگ به منزل مانده، به قهوه‌خانه و آب جارى خواهند رسيد. اين منزل، شهريت دارد. حمام و كاروانسرا و مساجد و مدارس و بقاع دارند. غير از دولت كه ابنيه‌ای ندارد. و مشروب آب قنات است و مسافر اولى است در باغ نظر منزل كند. آذوقه فراوان است.

از كازرون به ميان‌كتل روند و مسافت گويا شش يا هفت فرسنگ است. راهى است بس دشوار. بدواً از پل محكمى كه ابوالحسن‌خان مشيرالملك بنا گذاشته گذشته، پس به كتل دختر رسيده. گردنه را كتل گويند. در دامنه گردنه آب‌امبارى بنا شده. پس به كتل پيرزن خواهند رسيد. نصف آن گردنه را پيموده، به منزل رسند و اين منزل عبارت از كاروانسرايى است كه ميرزا على‌اكبرخان قوام‌الملك در وسط گردنه بر فراز قلل جبال بنا گذاشته و آب آن از چشمه‌اى است كه در خود كاروانسرا جوشيده و زياد از اندازه گوارا است. به‌غير از دو نفر بقّال و علّاف كسى آنجا ديده نمى‌شود.

defile_pir_a_zan_by_eugène_flandin.jpg 

نقاشی اوژن فلاندن از کتل پیرزن در حدود 1220 شمسی که چشمه کتل به‌خوبی در آن مشخص است

از ميان‌كتل به دشت ارجن روند؛ شش ساعت مسافت است. نصف ديگر گردنه پيرزن را در عرض چهار ساعت پیموده، به دشت مسطح وسيعى رسيده، پس از دو ساعت به منزل رسند و اغلب مسافر در قدمگاه حضرت سلمان كه در كنار چشمه بنا شده و يك ميدان اسپ دور از منزل است، منزل كند و اينجا قريه‌اى است مختصر و آذوقه فراوان است. از دشت ارجن به خانه‌زنيان روند؛ پنج فرسنگ و راه صاف است و اين منزل قريه‌اى است معتبر و كاروانسرا براى سكونت مسافر و آذوقه فراوان دارد. از خانه زنيان به شيراز روند و نه فرسنگ راه صاف است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 18:55 توسط عبدالرسول فروتن| |

سید محمود حسینی شیرازی از روز سه‌شنبه چهارم جمادی‌الثانی تا شنبه سوم شوّال 1309ق در روزگار پادشاهی ناصرالدین‌شاه قاجار سفری تفریحی به هندوستان می‌کند و در این مسافرت دوماهه به گشت‌وگذار، تماشای سیرک و تئاتر، نمایشگاه، بازار فصلی و خیریه می‌پردازد. وی در بازگشت، گزارش سفر خود را که «سفرنامه هندوستان» نامیده، با خط شکسته تحریری زیبایی نگاشته که نسخه منحصربه‌فرد آن به شماره 5889 در کتابخانه مجلس شورای اسلامی نگهداری می‌شود.

آنچه در ادامه می‌خوانید، دو گزارش است: یکی مربوط به آغاز سفر او از شیراز و عبور از کازرون و رفتن به سوی بوشهر و هندوستان و دوم، مربوط به پایان سفرش و بازگشتن از هندوستان به سوی شیراز.

 

1. حرکت به سمت بمبئی:

 [خان‌زنيان]

دو ساعت از آفتاب گذشته، به سمت خان‌زنيان روانه شديم. راه خراب بود و كوهها پر از برف. اگر به خيال رفتن [به] ده شيخ نيفتاده بودم، زياد زحمت وارد مى‌آمد. يك ساعت از ظهر رفته، به منزل رسيديم. رضاى مكارى هم به هزار مشقت خود را به آن‌جا رسانيده بود.

[دشت ارژن]

سه ساعت و نيم به غروب مانده، به طرف دشت ارژن حركت كرديم. قرار بود كه در خان‌زنيان منزل كنيم، ديدم مثل مسافرت دراويش مى‌شود كه مى‌گويند «ما فقرا روزى يك تبرزين راه مى‌رويم، آن هم به عرض»! در راه، يك نفر تلگرافچى انگليسى ديده شد كه نوكرش بر گاوى زين‌كرده سوار بود. غروب آفتاب به دشت ارژن رسيده، در خانه مراد نامى منزل كرديم.

پنج‌شنبه،۶ [جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

[كتل پيرزن]

اول آفتاب از دشت ارژن حركت شد. رسيديم به كتل پيرزن. ای امان از كتل پيرزن، كه برف افتاده و يخ بسته بود. يك دسته قاطر از جلو مى‌رفت و متصل به زمين مى‌خوردند. در كاروانسراى ميان‌كتل چند دقيقه‌اى مكث نموديم. خوب كاروانسراى خوش‌طرحى است، ولى روبه خرابى گذاشته و تعمير لازم دارد. دريغ است كه چنين آثار خير و بناى محكمى، يكباره محو و منهدم شود.

[كازرون]

پنج ساعت به غروب مانده، از آن‌جا حركت كرده، دو ساعت از شب گذشته، وارد كازرون شديم. از اوّل كتل دختر تا آخر، پياده راه رفتم، چون سرازيرى است [و] سوار بودن مشكل است. ديشب رضا دنبال ماند و ديشب هم به كازرون نرسيد.

جمعه ،٧ [جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

يك ساعت و نيم از آفتاب رفته، به سمت كمارج روانه شديم. در عرض راه رسيديم به شاگرد مكارى‌هاى حسن كازرونى، قاطر بنه را عوض كرديم.

[كمارج]

دو ساعت و نيم به غروب مانده، در كمارج بار فرود آورديم. زراعت آن‌جا بخس است. چشمه و قنات ندارد. اهل قريه، آب خوراك خود را از چاه مخصوصى مى‌آورند. طرف عصر رفتم آن‌جا. چاهى است عميق و پهناور.  زن‌ها و دخترها، دلو و بند با خود آورده، آب مى‌كشيدند. در آن ميانه دخترى چهارده پانزده ساله، چون مه چهارده، در حسن تمام، به زحمتى تمام، مشغول آب كشيدن بود. در چنين مكانى، يافت شدن چنان صورتى، جاى حيرت است. بايد گفت:

باباى يار چطور تو ز نان و ماست و پنيرى

بچه درست كنى، همچو آفتاب منيرى؟

متّصل مال‌التجاره بار است و از شيراز به بوشهر و از بوشهر به شيراز در آمد و رفت [هستند]. راه هم نهايت امنيت [را] دارد.

شنبه، ٨[جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

آفتاب زده بود كه از منزل حركت كرديم. از بالاى كتل تا پايين، سوار نشدم.

[كنار تخته]

رسيديم به كنار تخته. دسته قاطر حسن [را] با چند نفر مكارى در آن‌جا ديدم. رضا هم بود. او را همراه برداشته، رانديم. رسيديم به كتل ديگر. باز در فراز تا نشيب پياده بودم. پايم كه مستعد نقرس است، به درد آمد. هر طور بود، خود را از آن عقبه بيرون انداخته، سوار شدم.

[دالكى]

پل دالكى [را] خيلى محكم ساخته‌اند. گويى كوهى [در] ميان دريايى است. مسلّما آثار نيك و بناى خير، پايندگى دارد. از پل كه گذشتيم، تنگى پيش‌آمد كه ديگر آن تنگ مرا به تنگ آورد. نيم ساعت به غروب مانده، وارد دالكى شديم...

 

2. بازگشت به شیراز:

[دالكى]

دو ساعت به غروب مانده، از خوشاب حركت كرده، شب بيست و چهارم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] وارد دالكى شديم. مكارى دور از آبادى بار انداخت. چون خسته بودم، خوابيدم. بيدار كه شدم، ديدم آفتاب بلند است و هوا گرم. بارها [را]كه اسباب انگليسى و آهن بود، از سه قسمت روى هم گذاشتند و سايبانى [در] بالايش برپا كردند و قالى كوچكى در آن‌جا انداختند. روز را در آن تنگنا به سر بردم. فى‌الواقع در «قفس آهنين» بودم. آفتاب همچون كوره حدّاد مى‌تابيد. اگر مى‌نشستم، سرم به سقف مى‌خورد و اگر مى‌خوابيدم، نمى‌شد پا [را] از گليم خود درازتر كشيد. خيلى بد گذشت. اين‌ روز در دالكى با آن شب در خوشاب برابرى مى‌نمود. الحق، آن شب و اين‌ روز، تلافى و تكافو شب‌هاى تماشاى «سركس» و روزهاى تفرّح باغ‌رانى و تماشاگاه‌ها را كرد.

افسوس كه در دفتر عُمرم ايّام آن‌ را روزى نويسد، اين‌ را روزى و باز دريغ كه روزگار، آن ‌را شبى نويسد، اين را شبى. نزديك به غروب آفتاب، از كلبه محقّر خود بيرون آمدم. اوّل شب مراد نامى قشقايى، كه تفنگچى و راهدار بود، در قافله آمد. نى مى‌زد و گاهى آه مى‌كشيد. ديدم از زاريش گرزار دل است. كم‌كم جوياى حالش شدم. گفت: دختر عمويى داشتم [كه] نامزد من بود. مردى بيگانه آمد [كه] پول زياد داد و او را عقد كرد و مرا به فراق مبتلا نمود. شب زفاف كه عروس را به خانه داماد مى‌بردند، من در جايى كمين كرده، دختر را با گلوله و برادرش را با كارد زدم، ولى هيچ‌كدام نمردند. نهايت افسوس و دريغ [را] از نمردن آنها داشت!

[كنار تخته]

پنج ساعت از شب شنبه، بيست و پنجم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، از دالكى حركت كرده، دو ساعت از آفتاب رفته، به كنار تخته كه چهار ساعت مسافت دارد، رسيديم. چون در كتل پاى قاطرى شكسته است، شب بيست و ششم قافله تنگ شد.

روز يك‌شنبه [٢۶ رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] نيز در همان‌جا توقف نموديم. طرف عصر از منزل بيرون رفتم. سيّد پير ناخوش‌احوالى را ديدم. از حالش پرسيدم، گفت: هندوستانى هستم و نامم حاجى سيّد غلامعلى است [و] چهار سال در كربلاى معلّى مجاور بودم. به عزم زيارت مشهد مقدس از آن خاك پاك خارج شده، در بصره شش ماه مريض گشتم [و] به زحمت زياد خود را به اين‌جا رسانيده‌ام. مى‌گفت ١٠٧ سال از عمر من گذشته [است]. چشم و گوشش خوب بينا و شنوا بود، اما هيچ دندان نداشت.

صحبت مى‌كرد كه در هندوستان شخص عارفى را ديدم كه ۴٠٠ سال سن داشت.

[كمارج]

قريب [به] طلوع صبح، از كنارتخته حركت نموده، يك ساعت و نيم از آفتاب روز دوشنبه، بيست و هفتم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، به كمارج وارد شديم و در خانه على‌محمد نام، كه هنگام رفتن [در آن] منزل كرده بوديم، مسكن نموديم. آب تمام چاه‌هاى آن‌جا «تلخ» است، غير از يك چاه. گفته شد كه چندى قبل، سه چهار زن و دختر، وقت آب كشيدن در آن چاه افتاده‌اند. اگر كسى مرضاً للّه (؟) دور آن ‌را ديوارى نيم ذرع از گچ و سنگ بالا بياورد و چند چرخ آب‌كشى پشت ديوار بزند، اعتمادم اين است كه كمتر ثوابى با آن كار برابرى كند.

[كازرون]

پنج ساعت از شب سه‌شنبه، بيست و هشتم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] رفته، از كمارج حركت كرده، دو ساعت از آفتاب گذشته، وارد كازرون شديم. طرف عصر رفتم به باغ نظر. سيد حاجى كازرونى، كه در بمبئى با او آشنا شده بودم، آمد. برحسب دعوت به خانه‌اش رفتم و تا چهار پنج ساعت از شب گذشته، توقف كرده، بعد به منزل مراجعت نمودم.

[دشت برم]

نصف‌شب از كازرون حركت شد. صبح چهارشنبه، بيست و نهم شهر رمضان [١٣٠٩ ه‍. ق.] به دشت برم ـ كه تا كازرون چهار فرسخ است ـ رسيده، قافله در صحرا، مقابل كلان و عبدويى بار انداخت. ميان‌كتل دختر يك نفر يهودى بغدادى را ديدم كه از راه غيرمتعارف پياده مى‌رفت و كفش خود [را] به زير بغل گرفته بود كه پاره نشود. زياد عقل معاش داشت. غروب آفتاب استهلال كردم. ماه ديده نشد. كازرونى‌ها گفتند كه در تقويم پنج‌شنبه، غرّه شوال [١٣٠٩ ه‍. ق.] نوشته شده [است].

img_1399-2.jpg

[دشت ارژن]

شش ساعت از شب اوّل شهر شوال [١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، از دشت برم به طرف دشت ارژن كه سه فرسخ مسافت دارد، حركت كرديم. چهار ساعت از آفتاب رفته، وارد دشت ارژن شديم. حسن از عشق زن جوان خود، تمام كتل پيرزن را پياده طى كرد. درشتى سنگ‌ها، پيش پاى او چون حرير بود و خارها در چشمش «گل» و «ريحان» مى‌نمود.

[خان زنيان]

چهار ساعت از شب دويم گذشته، به سمت خان زنيان حركت نموده، صبح به منزل رسيديم. با وجودى كه لباس زمستانه پوشيده بودم، باز سرما اذيت كرد. قبل از آفتاب به خانه يكى از اهل خان زنيان رفته، آتش افروختند. گرم شدم. دو پياله شير چاى نيز خوردم. روز را در سايه درخت ارژنى به‌سر برديم.

 

منبع: سفرنامه سید محمود حسینی شیرازی به هندوستان، مندرج در سفرنامه‌های خطی فارسی، محقق و مصحح: هارون وهومن، جلد سوم، تهران: اختران، 1388، صص496-499 و 535-537.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن 1393ساعت 9:0 توسط عبدالرسول فروتن| |

شیخ ابوالقاسم بن ابی‌حامد انصاری کازرونی متخلص به «قاسم» و «قاسمی» که از او دیوان اشعار و همچنین کتاب سلّم‌السماوات بازمانده است، از عالمان و شاعران قرن دهم و یازدهم هجری قمری است. خصوصاً قصاید او را ممتاز شمرده‌اند؛ اما نگارنده این سطور غزلیات ظریف و عاشقانه‌اش را بیشتر می‌پسندد. دیوان او هم - البته به شکل ناقص - در انتهای همین کتاب سلّم‌السماوات به طبع رسیده است.

اما آنچه را که پیش از این در مقدمه دیوان صوفی مازندرانی دیده بودم و در مقاله «مولانا محمد صوفی مازندرانی و معاصرانش» بهتر منعکس شده، در اینجا نقل می‌کنم. این مطلب حداقل نشان‌دهنده سفر یکی دیگر از شاعران مطرح زمان خود به کازرون است:

ملا محمّد صوفی مازندرانی - از شاعران مطرح و ماهر قرون دهم و یازدهم هجری - ظاهراً هنگام تحصیل در شیراز با شیخ ابوالقاسم کازرونی معاشر و محشور بود و پس از ترک آن شهر، در کازرون صحبت وی را دریافت و مدتی در آنجا به سر برد. صوفی بعدها که به هند رفت، از آنجا نامه‌ای برای ابوالقاسم کازرونی فرستاد و او در پاسخ قصیده‌ای‌ گفت که ابیاتی از آن را می‌آوریم:

دمید صبح و شب من ز من کنار نکرد

جهان شکفت و گلستان من بهار نکرد

ثنا و مدح برآمد دوباره گرد جهان‌

به جز محمد صوفی کس اختیار نکرد...

به مشک و عنبر آلوده بود نامه دوست‌

مرا جراحت دل جز یکی هزار نکرد

از آن دیار که یار منست و دلبر من‌

زمانه قسمت من خاک آن دیار نکرد...

بر آن گزیده آزاده آفرینِ خدای‌

که غیر تخم قناعت نکشت و بار نکرد

عزیز من که به هرجا بوَد گرامی باد

مرا چه گویم کز خود چه شرمسار نکرد

چو آفتاب که نورش دریغ نیست همی‌

بتافت بر من و زین خاکِ تیره عار نکرد...

در برابر این سروده‌ها، ملا محمّد صوفی اشعاری به رشته نظم کشید و این هم چند بیتی از آن:

خدا گواست که در کازرون برای سخن‌

ظهور کرد در این روزها خدای سخن‌

خدایگانِ جهانِ سخن ابو القاسم‌

که عقل کل سزدش کمترین گدای سخن...

قصیده‌ای که فرستاده شد به جانب من‌

ز صدر عالیِ آن صدر و مقتدای سخن...

چنان نمود مرا کآسمان پُراختر

بیافرید خداوند در فضای سخن‌

مرا به مُلکِ سخن پادشه از آن کردند

که سایه بر سرم افکند آن همایِ سخن...

در جواب وی مجدّداً قاسمی اشعاری به همان وزن و قافیه سرود که ابیاتی از آن ذکر می‌شود:

قسم به ذاتِ جهان‌آفرین خدای سخن‌

که جز خدای نباشد کسی سزایِ سخن‌

به پوست و تخته و کشکول و بانگ شی‌ء اللّه‌

جهان بگشتم یعنی منم گدایِ سخن‌

چو مردِ خسته که کوبد درِ سرای حکیم‌

به جدّ و جهد بکوبم درِ سرایِ سخن‌

نخست راهِ سراپرده کسی پویم‌

که کس چون او نبرد ره به پرده‌های سخن‌

سخن‌شناسِ سخندان، محمد آن‌که رهی‌

به آشنایی او گشت آشنای سخن‌

ز صیت گفته او بلبلانِ هفت‌اقلیم‌

بریختند پر و بال در هوای سخن...

نوازشی که فرستاد سوی من زین پیش‌

نه نامه، گنجی بود آن ز گنج‌های سخن...

شدم ز شکرِ چنان نعمتی به عمد خموش‌

که در برابرِ آنم نبود رایِ سخن‌

دو سال مُهرِ خموشی نهاد نطقِ مرا

یکی که با سخنِ او نبود جایِ سخن‌

چه عذر گویم اگر پرسدم ازین تقصیر

که جان چرا نفرستادی‌ام بهای سخن‌

همیشه تا که بدیع آید و قبول کنند

ز مفلسانِ معانی هدیّه‌های سخن‌

قبول باد در آن حضرت این متاعِ قلیل‌

که نیست غیرِ قبولِ تو رونمای سخن‌

منبع: «مولانا محمد صوفی مازندرانی و معاصرانش»، اکبر ثبوت، آینه میراث، شماره 43، زمستان 1387، صص42-54؛ با اندکی تصرف.

نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت 20:59 توسط عبدالرسول فروتن| |

کاسکان از روستاهای قدیمی کازرون است. در کتاب الانساب اثر ابوسعد سمعانی (506-562ق) تألیف قرن ششم هجری قمری (ج10، ص321) از یکی از عالمان و محدثان این روستا نام برده شده:

untitled.png

یعنی:

«کاسکانی... نسبت است به کاسکان از روستاهای کازرون فارس؛ از آنجاست: ابومحمد عبدالله بن محمد بن عبدالله بن برخرد صوفی کاسکانی. او از ابومحمد حسین بن علی بن احمد بن بشّار نیشابوری، از مصاحبان مادرائی، حدیث روایت کرده است. ابوالقاسم هبةالله بن عبدالوارث شیرازی از او حدیث شنیده و یک حدیث از او در معجم شیوخش نقل کرده و متذکر شده که این حدیث را در کاسکان شنیده است.»

نام جدّ بزرگ وی ـ بَرخُرد ـ قابل توجه است. نگارنده در حال حاضر اطلاعی درباره این نام ندارد، اما اصولاً باید نامی ایرانی و نشان‌دهندة زرتشتی بودن اهالی این منطقه تا حدود قرن چهارم یا پنجم هجری باشد.

این هم عکسی از طبیعت اطراف روستای کاسکان و دورنمایی از کازرون:

111.jpg 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 17:43 توسط عبدالرسول فروتن| |

نزهت‌الاخبار حقایق‌نگار خورموجی، ص583-584: «سید محمد کازرونی در اکثر علوم بااطلاع بود؛ خصوص در ریاضی و هندسه که سرآمد اکثر فضلاء آن زمان بود. از وطن مألوف عزیمت هندوستان نمود. در مملکت دکن به توسط میر فضل‌الله انجو که اعلم علما و مقتدای وزرا بود، به خدمت فیروزشاه بهمنی قیام نمود. منجم‌باشی گردید. در سال هشتصد و ده حسب‌الامر به اتفاق حکیم حسن‌نام گیلانی در بالاکنبایت دولت‌آباد به بستن رصد مشغول شدند. در این هنگام فیروزشاه را مشاغل مهمه در پیش آمد و حکیم حسن نیز وفات یافت، رصد به اتمام نرسید. سال فوتش به دست نیامد.»

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 19:30 توسط عبدالرسول فروتن| |

در کتاب احسن‌التقاسیم فی معرفةالاقالیم مقدسی از آثار معتبر مربوط به قرن چهارم هجری درباره خوارزم آمده است:

«خوره‌ای [= شهرستان و ناحیه‌ای] است در دو سوى جيحون. قصبه بزرگ آن در سمت هيطل و قصبه ديگر آن در سمت خراسان است. مردمش با مردم هر دو سو، در آداب و رسوم و لهجه و اخلاق و منش اختلاف دارند. خوره‌اى بزرگ با شهركهاى بسيار و ساختمان‌هاى گسترده مانند كشور روم و سجستان (= سیستان) و كازرون است. ساختمان‌ها و باغ‌ها از يكديگر فاصله بسيار ندارند. كارگاه‌هاى روغن كشى، كشتزارها، درخت، ميوه‌ها و چيزهاى سودمند ديگر براى بازرگانى دارد...»

منبع:

احسن التقاسیم فی معرفةالاقالیم، محمد بن احمد مقدسی، ترجمه دکتر علی‌نقی منزوی، تهران: شرکت مؤلفان و مترجمان، 1361، ص412-413.

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 15:59 توسط عبدالرسول فروتن| |

زمانى كه ناپلئون قصد حمله به هندوستان (مستعمره بريتانيا) را داشت، هيئتى را به سرپرستى ژنرال گاردان به دربار فتحعلى شاه فرستاد تا راه عبور از ايران را براى خود باز كند. حكومت هند براى خنثى كردن اقدامات هيئت فرانسوى، ژنرال مالكوم را در سال ١٨٠٨ به ايران فرستاد كه چون در سواحل خليج فارس، به او اعلام كردند كه مقصود خود را با حاكم فارس در ميان بگذارد و به پايتخت ايران نزديك نشود، فورا به هند بازگشت تا اقدامات ديگرى به عمل آورد. در همان هنگام، سفير ديگرى (سر هارفورد جونز) مستقيما از دربار انگليس به ايران فرستاده شد و درحالى‌كه قواى انگليسى هند قصد اشغال جزيره خارك را داشتند، سر هارفورد توانست به پايتخت برود و عهدنامه‌اى با حكومت ايران امضاء كند كه به موجب آن، ايران انصراف خود را از اتحاد با فرانسه اعلام داشت و حتى ژنرال گاردان را به درخواست سر هارفورد از ايران اخراج كرد.

گزارش زیر مربوط به سفر سر هارفورد جونز به ایران است. در این یادداشت، خلاصه سفرنامه وی را که مربوط به کازرون است، از نظر می‌گذرانیم (نقطه‌چین‌ها نشانه‌ای برای حذف توضیحاتی غیرضروری هستند):

بيست و سوم دسامبر به طرف كازرون حركت كرديم اما دشوارى گذر از گردنه‌ها و كوه‌هاى ميان خشت و كمارج، آنقدر معطلمان كرد كه بهتر دانستيم در دامنه شمالى آخرين كوه، براى توقف شبانه، اردو بزنيم و خودم را خيلى خوش‌اقبال دانستم كه در جريان راه‌پيمايى آن روز، هيچ حادثه خسارت‌بارى براى باروبنه و اثاثيه و چهارپايان باركش اتفاق نيفتاد.

روز بعد، صبح خيلى زود حركت را از سر گرفتيم. در مسافتى بيرون كازرون، حاكم آن شهر و كلّ ناحيه، به استقبال ما آمد. مسيرى كه امروز از آن عبور كرديم، براى من يادآور ماجراهايى بود كه هنگام فرار از شيراز [در زمان لطفعلى خان زند] بر سرم آمده بود و باعث شد تا افكارى سودمند در رابطه با تكرار شرايط و اتفاقات مشابهى كه كم‌وبيش براى هر كسى در طول عمرش اتفاق مى‌افتد، در ذهنم پيدا شود. با اينكه قصد نداشته‌ام در اين كتاب به چنين مسائلى بپردازم، اما مطلب ذيل كه از يادداشت‌هاى آقاى شريدان استخراج شده، ممكن است براى خواننده جالب باشد: «حاكم كازرون، براى ابراز احترام به سر هارفورد، در ديرايس [همان دریس]  به استقبال ما آمد. هرچه به شهر نزديك‌تر مى‌شديم، انبوه جمعيت بيشتر مى‌شد و زمانى كه به دو مايلى كازرون رسيديم، بيشتر مردان شهر كه تعدادشان حداقل پنج هزار نفر مى‌شد، دور ما جمع شده بودند. در اينجا با كُشتى‌گيران و پهلوان‌هايى مواجه شديم كه با چوب‌هاى سنگينى كه ميل نام داشت، ورزش مى‌كردند و درست در مقابل اسب سر هارفورد، جنبه‌هاى گوناگون قدرت و استقامت خود را به نمايش گذاردند ولى گاه آنقدر به اسب او نزديك مى‌شدند كه به نظر مى‌رسيد براى آن حيوان تحملش سخت است. توصيف سر و وضع و درهم آشفتگى جمعيتى كه اكنون دور و اطراف ما را گرفته بود غيرممكن است. چنان گردوخاكى برپا بود كه ما تقريبا جايى را نمى‌ديديم و مثل پودر بر ريش بلند و سياه ايرانيان مى‌نشست.

فاصله ميان ديرايس و كازرون را حدود هفت مايل تخمين زدم كه به خاطر اين جمعيت انبوه و نمايشاتى كه خودمان واقعا خواهانش نبوديم، طى كردن آن، شش ساعت به طول انجاميد. به نظر مى‌رسد نه تابش آفتاب، نه باد و نه گردوغبار، هيچ‌كدام تأثيرى بر سرهارفورد ندارد چون بلافاصله پس از رسيدن به محل اقامتمان و پس از مرخص كردن حاكم و مهماندار، دستور داد تا قاصدها يا نامه‌رسانان آماده باشند؛ سپس خودش شروع كرد به نوشتن نامه‌هايى و ضمنا منشى‌هاى ايرانى را هم فراخواند تا مطالبى را به آنها ديكته كند تا بنويسند؛ مطمئنم كه آن منشى‌ها در دل خود آرزو مى‌كردند اى كاش سرهارفورد اينقدر خستگى‌ناپذير و پرتوان نبود.»

لازم به ذكر است كه من دستور داده بودم تا نماينده بريتانيا در شيراز -جعفر على خان - در اينجا با من ملاقات كند. از روزى كه در بوشهر از كشتى پياده شدم، وظيفه و مسئوليتى كه بر عهده گرفته بودم، فرصتى براى تفريح يا استراحت برايم باقى نمى‌گذاشت... .

من قبلا هرگز جعفر على خان را نديده بودم. بااين‌حال دلايل كافى برايم وجود داشت كه از جديت او در كارها و اخلاق و رفتارش رضايت داشته باشم، اما در يكى دو مورد متوجه شده بودم كه او در روابط و گفت‌وگوهايش با وزيران شاهزاده از دستورات من تخطى و زياده‌روى كرده و به نظرم رسيد كه شايد با نزديك شدن من به شيراز، او را تحت فشار بگذارند و در رابطه با ورود و اقامت من به شيراز، قول‌وقرارهايى نامناسب از او بگيرند؛ بنابراين بهتر ديدم از او بخواهم در كازرون به ديدن من بيايد و در همان چند دقيقه ابتداى گفت‌وگوهايمان، متوجه شدم كه كار درست و دورانديشانه‌اى كرده‌ام و با توجه به توضيحات او در رابطه با اوضاع و احوال شيراز و نقشه‌ها و تصميمات حكومت آنجا در مورد من، به اين نتيجه رسيدم كه بايد بدون لحظه‌اى درنگ، نامه‌اى براى صدراعظم شاه ايران - ميرزا شفيع - و دوستم ميرزا بزرگ بنويسم. بنابراين به دنبال آن دو منشى ايرانى فرستادم تا به خيمه من بيايند و از آنها خواستم تا نامه‌اى به هر يك از افراد فوق‌الذكر بنويسند و قدردانى و رضايت مرا از استقبال و پذيرايى بسيار محترمانه‌اى كه آن روز در كازرون از من به عمل آمده بود، اعلام كنند... .

بار ديگر به يادداشت‌هاى شريدان رجوع مى‌كنم كه درين‌باره نوشته: «در كازرون، جعفر على خان نزد ما آمد. او ظاهرى بسيار محترم دارد و خيلى خوش برخورد است. سر هارفورد از خدمات او به هيئت نمايندگى، تشكر كرد و بروس و دكتر از ديدن دوست قديمى خود، بسيار خوشحال شدند. حاكم كازرون سه طبق بزرگ خوراكى برايمان فرستاد كه تشكيل مى‌شد از انواع پلو، خورش، شيرينى‌جات و غيره. غذاهاى ايرانى بسيار خوشمزه و شيرينى‌جات آنها عالى است. حوالى عصر به تماشاى باغ حاكم [همان باغ نظر] رفتيم كه به شكل مربعى است كه هر ضلع آن شايد به يك چهارم مايل برسد. خيابان‌بندى‌هاى صاف و مستقيم داخل آن، با رديف‌هايى از درختان سرو و نارنج در دو طرف، مشخص شده است. وسط اين باغ، خانه‌اى ييلاقى قرار دارد كه خيلى قشنگ به نظر مى‌رسد. برايمان خيلى جالب و لذت‌بخش بود كه يكى از خوش‌آواترين پرندگان خودمان يعنى مرغ سياه (طرقه يا توكا) را در اينجا هم ديديم.»

ما متوجه شديم كه تقريبا همه مردم اينجا، حاكم كازرون را مردى بخشنده و خيّر مى‌دانند كه نشان‌دهنده شخصيت والا و اعتبار اوست؛ چون در اين كشور، حكمرانان بايد ماليات منطقه تحت حكومت خود را جمع‌آورى كنند و اين باعث فشار شديد آنها بر مردم زيردستشان مى‌شود. مقام حكمرانى يك ناحيه-بدون استثناء-خريدارى مى‌شود و گذشته از پولى كه حاكم براى خريدن حكومتش مى‌پردازد، به مناسبت‌هاى مختلف بايد هداياى گران‌بهايى به شاه و وزيران بدهد و بعد از راضى كردن آنها است كه مى‌تواند به تأمين مخارج خود و خانواده‌اش اقدام كند. به نظر مى‌رسد سياست دولت فعلى اين است كه نه فقط مردم، بلكه حكمرانان نواحى و ايالات را هم، حتى المقدور فقير نگه دارد؛ بدين ترتيب، با اينكه در اين مملكتى كه آب كم است، متوسط محصول غلات، از چهارده تا بيست تخم در برابر هر تخم است، ولى كشاورزى رو به انحطاط مى‌رود و از زمين، فقط به اندازه‌اى برداشت مى‌كنند كه سد جوع كرده و ماليات‌ها را بپردازند و حكمران و خانواده‌اش را تأمين كنند. هر كوششى براى فراتر رفتن از اين حد- تحت حكومت فعلى-به خوشبختى مردم نمى‌انجامد. به همين دليل، اقتصاد و توليد پر رونق و بارورى ندارند چون اگر كسى به اندازه كافى براى امروزش داشته باشد، نسبت به فردايش بى‌تفاوت است چون مى‌داند اگر امروز خيلى اضافه‌تر داشته باشد، فردا ممكن است از او گرفته شود. همچنين ايران مطمئنا از كمبود بنادر دريايى پر رونق رنج مى‌برد؛ فقط در بوشهر كه بهترين و پررفت‌وآمدترين بندر ايران است، خيلى از تاجرانش عليرغم شرايط حاكم بر كشور، از ثروت زيادى برخوردارند... .

ايرانى‌ها مسلماً مردم بسيار مؤدب و باتربيتى هستند. همه حكمرانان نواحى يا ولايات كه براى ديدن سرهارفورد مى‌آمدند از اسب پياده مى‌شدند و او از روى اسب با آنها احوالپرسى مى‌كرد؛ براى ابراز احترام به او مى‌گفتند: مشرّف كردين و او در جواب آنها مى‌گفت: مشرّف شدم... .

چون ويرانه‌هاى شاهپور در نزديكى كازرون قرار داشت. خوشحال شدم كه فرا رسيدن روز كريسمس، به توقف مجبورمان كرد؛ همچنين ميل داشتم با رعايت روز تعطيل يكشنبه و نيز تعطيلى اعياد مذهبى، به ايرانيان نشان بدهم كه ما انگليسى‌ها، آن‌طور كه در ايران و تركيه گفته مى‌شود، كافر و لامذهب (بى‌دين) نيستيم. به هر تقدير، پس از اجراى مراسم روز كريسمس كه در خيمه من به‌طور علنى برگزار شد و به هم تبريك گفتيم، آقاى موريه و خودم، همراه با تعداد كافى نگهبان، براى ديدن ويرانه‌هاى شاهپور رفتيم كه تا غروب همان‌جا مانديم... .

از كازرون به آبودور [شايد ابولحيات فعلى؟!] رفتيم كه در آنجا يك صاحب‌منصب ايرانى به نام كريم خان كه از تهران فرستاده شده بود، اولين فرمان از پادشاه ايران و نامه‌هايى از وزيران را به دست من رساند كه حاوى گزارشى بود از شكستى كه ايرانيان در حمله به قلعه و شهر ايروان به روس‌ها وارد كرده بودند... .

توقفگاه بعدى ما «دشت ارژن» بود... . توقفگاه بعدى ما خان‌زينيان بود. سرما خيلى شديد شده و مجبور بوديم ميان برف و يخ حركت كنيم. همراهان هندى من - خدمتكاران، صاحب‌منصبان، سربازان و... - نيازمند لباس گرم بودند كه هرچه امكان داشتم در اختيارشان گذاشتم. مهماندار در اينجا مرا دعوت به شكار با باز كرد كه قبول كردم. اما بازهاى او خيلى بد تربيت شده بودند و به درد هيچ‌كارى نمى‌خوردند. بااين‌حال من با صحبت كردن براى او درباره انواع مختلف بازها، خاصيت هر نوع، بهترين روش تربيت آنها و روش صحيح شكار، مهارت خود را به او نشان دادم؛ من اين اطلاعات گرانبها را به زحمت در طول اقامتم در بغداد كسب كرده بودم كه تنها سرگرميم، شكار با باز بود. روز بعد - بيست و چهارم دسامبر - در سه مايلى شهر شيراز توقف كرديم... .

 منبع: خاطرات سر هارفورد جونز (روزنامه سفر خاطرات هیئت اعزامی انگلستان به ایران)، هارفورد جونز بریجز، ترجمه مانی صالحی علامه، تهران: ثالث، 1386، ج1 ص52-63.

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 20:29 توسط عبدالرسول فروتن| |
اشاره: این یادداشت پیش از این در هفته‌نامه بیشاپور، شماره 387، دوشنبه 14 بهمن 1392 منتشر شده است.

چندی پیش نگارنده این سطور این توفیق را داشت که با همکاری دوست فاضل خود، مهدی حیدری، برای نخستین بار گلشن اسرار از آثار ملّا محمدکاظم گلبن کازرونی ـ از عارفان و شاعران قرن سیزدهم هجری قمری ـ را منتشر سازد.

عکس های خفن 

به دنبال نام کازرون و کازرونی‌ها گشتن در کتاب‌ها و مقالات گوناگون از علاقه‌مندی‌های این حقیر است؛ بگذریم از اینکه کتاب مورد بحث را خود چاپ کرده باشی و مؤلف آن هم کازرونی باشد. در این یادداشت برخی ویژگی‌های «کازرونی» گلشن اسرار را به‌اجمال بررسی خواهم کرد اما پیش از آن لازم می‌دانم به وضعیت نامشخص آرامگاه گلبن کازرونی اشاره کنم. در سفر اخیر خود به کازرون ـ اواخر مهرماه 1392 ـ توفیق زیارت آرامگاه مبارز نامی این شهر، ناصردیوان، را داشتم؛ ناصردیوانی که همگی اذعان داریم در حقش بسیار کم‌لطفی شده است. با این حال، وضعیت آرامگاه وی کمی بسامان شده بود. اینکه ارتباط ناصردیوان با گلبن چیست، کم‌لطفی بیشتر ما به گلبن کازرونی را بیشتر نمایان می‌سازد: ناصردیوان به گلبن اعتقاد فراوانی داشته، مدت‌ها در پی تاریخ وفات او بوده و در نهایت هم در یکی از حجره‌های آرامگاه گلبن به خاک سپرده شده است[1]. متأسفانه در کنار آرامگاه ناصردیوان اثری از آرامگاه گلبن دیده نمی‌شود؛ بایسته است مسئولان امر ـ نمی‌دانم کیستند! ـ به این مسئله توجه داشته باشند و اقدامات لازم را در جهت شناسایی و بازسازی آرامگاه وی انجام دهند.

عکس های خفن 

باری، گرچه نقل شده است که گلبن کازرونی از اوان جوانی (چهارده‌سالگی) از شهر خود خارج شد و پنجاه و شش سال بعد بدانجا بازگشت[2]، اما در گلشن اسرار ـ که احتمالاً پس از بازگشت وی به کازرون تألیف شده است ـ می‌توان تأثیراتی از محیط، فرهنگ و گویش مردم کازرون ـ که هم‌اکنون نیز می‌توان نشانه‌هایی از آن‌ها را دید ـ مشاهده کرد. البته مطالب قابل توجهی هم دربارۀ خود محمدکاظم گلبن در این کتاب دیده می‌شود که به هر حال در شناخت بهتر یکی از اعلام کازرون مؤثر است. در این مقاله تنها به چند ویژگی اقلیمی و یک نکتۀ تاریخی مرتبط با کازرون در گلشن اسرار اشاره می‌کنیم:

الف) ویژگی‌های گویشی:

1. پسوند «ک»: از خصوصیات سبکی بارز گلشن اسرار استفاده از کاف تصغیر است. این افزودن کاف به هر کلمه‌ای از خصوصیات لاینفک گویش کازرونی است و حتی امروزه گویشوران این شهر این کاف را به هر کلمه‌ای می‌چسبانند و کلمه‌ای جدید می‌سازند. به‌عنوان نمونه در نام‌های اغذیه سنتی کازرونی، تنها در بخش «تنقلات» و در میان دوازده نوع، هفت نام با این پسوند دیده می‌شود: آخورَک، برنجک، بَنَک، تُخمک، دُنگَک، گَمَک و نخودشورک[3]. در گلشن اسرار به این موارد می‌توان اشاره کرد:

مارَک (ص 182 و 183)، شیطانک (ص 188)، دیوک (ص 193)، دستک (ص 197)، رمّالک (ص 199)، مرغک (ص 205)، موشک (ص 214 و 217)، یارک (ص 222)، پیرک (ص 242)، طوطیک (ص 246)، بنگیک (ص 269)، خادمک (ص 301)، خارک (ص 316)، کارک (ص 316)، طفلک (ص 324)، نجّارک (ص 325)، نامهربانک (ص 325)، خرک (ص 339)، رمزک (ص 346) و حسودک (ص 348).

2. تلفظ کلمات: «بیجن» به جای «بیژن» (ص 176) که البته در اشعار دیگر شاعران فارس در عهد قاجار هم دیده می‌شود[4] و همچنین «ایزِد» به جای «ایزَد»:

سزاوار ریاکاران ملحِد

که آمرزش نمی‌بینند از ایزِد

(ص 194)

و یا کلمه «بانگ» که با واژه «گُنگ» هم‌قافیه شده و باید آن را به لهجه کازرونی «بُنگ» خواند تا قافیه صحیح شود:

مرم از تابه­اش ای ماهی گنگ

که گوشَت یابد آخر سرّ هر بانگ

(ص 337)

همچنین در نسخه خطی گلشن اسرار محفوظ در کتابخانه مجلس شورای اسلامی، همه جا «مُلّا» به شکل «مُلّی» نوشته شده است (در گ 33 پ / ص 114 دو بار، 85 ر / ص 200 و 93 پ / ص 214). در میان این چهار مورد، نسخه کتابخانه مرکزی (نسخه دوم) دو مورد اول را که مربوط به نثر است، ندارد و در دو مورد دیگر «مُلّا» آورده است. با این حال، نمی‌توان کلمه «مُلّی» در نسخه اساس را به صورت «مُلّا» خواند؛ یعنی «ی» آن را «آ» تلفظ کرد، زیرا در همین نسخه، در یکی از موارد (33 پ) که این کلمه به صورت جمع به کار رفته، «مُلّی‌یان» کتابت شده است. می‌توان احتمال داد که «مُلّی» نیز از لهجه کازرونی اخذ شده باشد، همچنان‌که روستای «ملّاارّه» از توابع کازرون را هنوز «مُلّی‌ارّه» تلفظ می‌کنند.

3. کلمات و اصطلاحات بومی:

-      «گاهی» در معنی «هیچ‌گاه» و «هرگز»:

که چشمی بس کشک بر وی کشیده

کسی گاهی خوراک او ندیده

(ص 274؛ نیز در ص 228 و ...)

همچنین «قایم» در معنی «محکم» (ص 178)، «رضا» به جای «راضی» (ص 92، 127 و 238)[5]، «خاگ» معادل «تخم مرغ» (ص 261)، «کیله» به معنای «پیمانه» (ص 348) و «پسین» به جای «بعدازظهر» (ص 122) همه در لهجه کازرونی به کار می‌روند. چند مورد از ضرب‌المثل‌ها و یا باورهای عامیانه مردم کازرون نیز در این اثر به چشم می‌خورد (به‌عنوان نمونه به ص 340 رجوع شود).

ب) ویژگی‌های محیطی:

درخت کُنار: این درخت که به نام «سدر» هم معروف است، در جنوب ایران و به‌خصوص در ناحیه کازرون می‌روید[6]:

چو آن شخصی که اندر رهگذاری

نشاند از خاربن معوج کُناری

(ص 182)

پ) اطلاعات تاریخی

گلبن در اثنای حکایت درخواست حضرت موسی (ع) از خداوند مبنی بر مشاهدۀ حضرت باری تعالی، به زلزلۀ تاریخی سال 1239 کازرون اشاره می‌کند:

چه گویم حاق این افسانه چون بود

به گاه زلزله چون کازرون بود

مه شوّال سال پیچ‌ئیلی (= سال بوزینه)

کشیدند آن جماعت این ذلیلی

بگو چون قول تاریخش به کار است

دوصد با سی‌ونه بعد از هزار است

(ص 120)

در کتاب تاریخ زمین‌لرزه‌های ایران درباره این زلزله آمده است: «دوم ژوئن ۱۸۲۴ ميلادی: کازرون ـ شاپور. زمين‌لرزه شديدی دهستان‌های کمارج، شاپور و كازرون را لرزاند. لرزه روستاهاي بسياري را در امتداد دره شاپور، از كمارج تا اردشير، و نيز در دره كازرون ويران كرد. همچنين اين زمين‌لرزه سنگريزش‌هايي به راه انداخت كه گردنه تنگ دختر بين كمارج و كازرون را كاملاً انباشت. در خود كازرون خانه‌هاي بسياري كه با سنگ و در دو طبقه ساخته شده بود، فرو ريخت و حدود صد و پنجاه تن را كشت. سرتاسر روستاي دريس به‌تمامي ويران شد، كمارج نيز ويران شد و كاروانسراي آن فرو ريخت. دامنه آسيب‌ها تا برازجان گسترده بود كه در آن كاروانسرا فرو ريخت اما فراتر از اين محل و آن‌سوتر از دشت ارژن آسيبي به بار نيامد.

لرزه در بوشهر و شيراز حس شد و به دنبال آن به مدت تقريباً يك هفته پس‌لرزه‌هايي روي داد. ويلاك مي‌گويد كه پيشكار شيراز تصوير گزافه‌گويانه‌اي از آسيب‌هاي زمين‌لرزه كه گويا در آن دوهزار تن كشته شده‌اند، گزارش كرد. هدف او ظاهراً آن بوده است كه بخشودگي مالياتي به دست آورد. الگزاندر كه در ژوئن 1826 از اين منطقه ديدن كرده، كازرون و جاهاي ديگر را هنوز ويران يافته است و هيئت روسي سال‌ها پس از آن، آسيب‌هايي را كه اين زمين‌لرزه در امتداد دره شاپور رسانده بود، مشاهده كرده است. باري پل روي شورا در نزديكي شاپور در اثر اين لرزه ويران نشد؛ دو قوس از آن را مدتي پس از زمين‌لرزه سيل برد.

اگرچه برآوردي از تلفات سراسر منطقه در دست نيست، ويلاك در يك گزارش متأخرتر مي‌گويد كه تنها حدود صد و پنجاه تن در كازرون جان خود را از دست دادند. از منابع هم‌روزگار تنها ويلاك و خبرنگار بومبي گزت، 7/9/1824 ميلادي، را كه اتفاقاً در زمان رويداد زمين‌لرزه در كنارتخته بوده است، مي‌شناسيم كه تاريخ دقيق رويداد را به دست داده باشند. فسایي تاريخ رويداد را شوّال 1239 ذكر مي‌كند و مي‌گويد كه اين رويداد پيش از زمين‌لرزه‌اي بود كه در 27 شوّال شيراز را ويران كرد. نويسندگان متأخرتر اين دو رويداد را به خطا در هم مي‌آميزند و ويراني كازرون را به زمين‌لرزه شيراز نسبت مي‌دهند.»[7]

اما درباره این زلزله و زلزله شیراز در فارسنامه ناصری[8] می‌خوانیم: «و عید نوروز سنه پیچی‌ئیل ... در ماه شوال این سال [1239] زلزله شدیدی در قصبه کازرون آمد و بعد از چند شب و روز در وقت بین‌الطلوعین زلزله شدیدتر در شیراز حادث گردید.»

 

منابع:

-        آشپزی در فرهنگ مردم کازرون، محمدمهدی مظلوم‌زاده، تهران: کازرونیه، 1383.

-        تاريخ زمين‌لرزه‌هاي ايران، ن. ن. امبرسز و چ. پ. ملويل، ترجمه ابوالحسن رده، تهران: آگاه، 1370.

-        دانشمندان و سخن‌سرایان فارس، محمدحسین رکن‌زاده آدمیت، تهران: کتابفروشی‌های اسلامیه و خیام، 1337-1340.

-        شکرستان پارس، میرزا محمدحسین شعاع شیرازی، مقدمه، تصحیح و تعلیقات عبدالرسول فروتن، قم: مجمع ذخائر اسلامی، 1392.

-        فارسنامۀ ناصری، میرزا حسن حسینی فسایی، تصحیح و تحشیۀ دکتر منصور رستگار فسایی، چاپ چهارم، تهران: امیرکبیر، 1388.

-        فرهنگ فارسی، دکتر محمد معین، چاپ هشتم، تهران: امیرکبیر، 1371.

-        کازرون در آیینۀ فرهنگ ایران، منوچهر مظفریان، شیراز: نوید شیراز، 1373.

-        کازرون شهر سبز، محمدجواد بهروزی، شیراز: دانشنامۀ فارس، 1389.

-        گلشن اسرار، محمدکاظم گلبن کازرونی، تصحیح و تحقیق عبدالرسول فروتن و مهدی حیدری، قم: مجمع ذخائر اسلامی، 1392.



[1]. بنگرید به کازرون در آیینۀ فرهنگ ایران، ص 482 – 483؛ کازرون شهر سبز، ص 164.

[2]. دانشمندان و سخن‌سرایان فارس، ج 4، ص 260.

[3]. رجوع شود به آشپزی در فرهنگ مردم کازرون، ص 238-246. برای مشاهدة نمونه‌های دیگری از غذاهای کازرونی که پسوند «کاف» دارند، این صفحات از کتاب دیده شود: 113، 130، 132، 138، 140، 143، 145، 146، 155، 158، 159، 162، 163، 170، 172، 178، 185، 190، 196-199، 203، 205، 211، 212، 247 و 254.

[4]. رک شکرستان پارس، ص 480

[5]. نیز رک همان، ص 507.

[6]. فرهنگ فارسی معین، ص 3081.

[7]. تاريخ زمين‌لرزه‌هاي ايران، ص 178 و 530.

[8]. ج 1، ص 724.


برچسب‌ها: گلبن کازرونی, گلشن اسرار, کازرون, رنگ بومی
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 17:40 توسط عبدالرسول فروتن| |
18 عکس از طبیعت متنوع کازرون در فصل بهار تقدیم به کازرون‌دوستان به‌خصوص استاد محمودرضا پولادی...

کوچه‌باغ‌های فتح‌آباد:

link

link

link

link

منطقه دادین:

link

link

link

عکس های خفن

link

link

دشت برم: 

 link

link 

 link

 روستای سید حسین (سراب اردشیر):

 link

 link

 روستای معین‌آباد (رودخانه شاپور):

 link

 link

 link

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 13:43 توسط عبدالرسول فروتن| |

عبدالغفارخان نجم‌الملك (نجم‌الدوله) متولد ١٢۵۵ و به روايتى ١٢۵٩ق در اصفهان، در رابطه با سفرهای خود، دو سفرنامه نگاشته است. اين دو سفرنامه كاملا متفاوتند: يكى شرح نخستين مسافرت نجم‌الدوله به خوزستان در سال ١٢٩٩ق است و دومی به شرح دومين سفر وی به خوزستان در هفت سال بعد (١٣٠۶ق) اختصاص دارد.

سفر دوم او به دستور ناصرالدين‌شاه قاجار صورت گرفته و هدف اصلى آن بازسازى سدّ اهواز بوده است. اين سفر در ششم ربيع‌الثانى ١٣٠۶ق از تهران آغاز شده و از راه قم، اراك، بروجرد، خرم‌آباد و دزفول به خوزستان منتهى گرديده و سپس در مسير بازگشت، از طريق بوشهر، كازرون، شيراز، آباده، اصفهان، كاشان و قم، در هشتم شوّالهمان سال، در تهران پايان يافته است. بدين ترتيب، مسافرت دوم شش ماه و دو روز طول كشيده كه در مقام مقايسه با مسافرت اول كه هشت ماه و بيست روز زمان گرفته، كوتاه‌تر بوده است.

از آنجا كه مسيرهاى رفت و برگشت نجم‌الدوله در اين سفر، از نقاط كوهستانى و گردنه‌هاى سخت و صعب‌العبور زاگرس و كتل‌هاى دهشتناك فاصله بين بوشهر و كازرون مى‌گذشته و با توجه به نزول برف‌هاى سنگين و سرما و يخبندان بسيار شديد در بخشى از مسير و نيز با ملاحظۀ وضع بسيار نامناسب راه‌ها و وسايل حمل و نقل و نبود تسهيلات لازم در آن ايام، نجم‌الدوله در خلال اين سفر، ناگزير، متحمل شدايد فراوان و مصايب و خطرات سهمگينى شده كه شرح مفصل آن‌ها در متن سفرنامه آمده است.

در اینجا بخش کازرون این سفرنامه را که متضمّن حقایق تاریخی و نکاتی تلخ و شیرین است، نقل خواهیم کرد. نکته‌ای که باید درباره برخی حقایق تلخ این قبیل سفرنامه‌ها - که ممکن است برخی همشهریان را ناگوار آید - متذکّر شوم، این است که به هر حال این قبیل سفرنامه‌ها چه به صورت نسخه خطی و چه به شکل کتاب چاپی موجود هستند و به عنوان اسنادی از گذشته ایران منتشر شده و یا خواهند شد و نقل آن‌ها در این وبلاگ و یا در جاهای دیگر به منظور نشر اکاذیب نیست. به هر حال باید از گذشته تا بدانجا که ممکن است در ساختن آینده بهره برد. از نکات تاریخی جالب این متن اشاره به پل طولانیِ آبگینه (منظور روستای کنونی پل آبگینه نیست، بلکه پلی که در آن حوالی ساخته بودند و نگارنده از بازمانده آن اطلاع ندارد) و رودخانه دشت برم (نه آن جوی بسیار کم‌آبی که جنوب روستای دشت برم جاری است، رودخانه‌ای که حتماً پرآب‌تر بوده است. نشانه‌های یک رودخانه عریض در آن حدود به چشم می‌خورد) است.

 free

[کنارتخته]

شب يكشنبه ٢٠ [شعبان، از دالکی] حركت نموديم به سمت كنارتخته. هفت ساعت راه است - قريب پنج فرسخ - و بعد از سه ساعت رسيديم به پل معتبرى كه مرحوم مشيرالملك بر رود دالكى ساخته به عرض ٢٠ ذرع و شش چشمه است و راه طرفين آن را تا فاصلۀ زيادى ساخته. خيلى مخارج نموده. تا اينجا [راه] هموار است و بعد روى به بلندى گردنۀ مرتفعى پيموديم كه حاجى محمّدصادق اصفهانى ساخته. خيلى خرج كرده، ولى چون معمارش ناشى بوده و خيلى تند و سرازير ساخته معتبر نيست. مردم از خارج راه مى‌روند با كمال صعوبت. و بعد از طى گردنۀ اوّل قدرى سرازير است و بعد گردنۀ ديگر باز سخت. در سر گردنه آب‌انباري است كه به آب باران مشروب مى‌شود. دو ساعت طول اين گردنه است؛ بعد مى‌رسد به راه هموار تا قريۀ كنارتخته كه دويست خانوار رعيّت دارد. همه در كپرها منزل دارند و ديم‌كارى غلّه مى‌كنند و نخلستان زياد [دارد] و آب چاه شيرين براى شرب و نهر شور دالكى براى نخيلات است و حاكم‌نشين آنجا قريۀ خشت است، به فاصلۀ يك فرسخ از كنارتخته و مأكولات آنجا نان ساج است و خرما و ماست و دوغ و كره؛ و تلگرافخانۀ معتبرى هم از انگليسی‌ها در آنجا هست به رياست ارشك. انگليسى‌ها، به بهانۀ تلگراف، عجب رخنه‌اى در ايران كرده‌اند و با رعايا و اراضى مربوط و مأنوس شده‌اند و حالا كه بناى استخراج معادن شد، اين‌قدر بريزند در ايران كه يك وقت ملتفت شويم تعداد نفوس انگليسى‌هاى معتبر و متموّل و مسلّح بيش از رعاياى برهنۀ گرسنۀ ايران است!

 

[کمارج]

شب دوشنبه ٢١ [شعبان] حركت نموديم به سمت كمارج. طول راه پنج ساعت و ربع. سه فرسخ و نيم است. ثلث اوّل هموار، ثلث دوم گردنه و كتل سربالا و سنگلاخ، و ثلث سوّم هموار [كه] وارد مى‌شود در جلگۀ خيلى خوش‌هوا و سرد و ديم‌كار، برخلاف دو سه منزل سابق كه خيلى گرم و خشك و چول بود. آب اينجا نيز، شور است از چاه و قريه‌اي است كه با سنگ و گل ساخته‌اند متفرّق و منفصل. در امامزاده منزل نموديم (چادرها همراه داشتيم، ولى از شدّت گرما چادر فايده‌اى ندارد و پوشى هم كه داشتيم در عربستان گذاشتيم). حمامى دارد و بالاخانۀ برجى براى ورود تلگرافچى‌هاى انگليس. مأكولات: نان ساج، خرما و دوغ و مرغانه.

طرف عصر ميرزا محمّدخان، جوان سى‌سالۀ زاغ‌چشم زردموى، پسر ميرزا محمودخان منشى روزنامۀ فرهنگ، داراى زبان تركى عثمانى و ارمنى و انگليسى به ديدن آمد. حالا نوكر بانك جديد شرقى است و مأمور بوشهر و محمّره و اهواز. قدرى صحبت داشت در تعريف و صفات و هنرهاى خود.

 

[كازرون]

شب سه‌شنبه ٢٢ [شعبان] حركت نموديم به سمت كازرون. مدت ٩ ساعت و نيم راه بود. قريب هفت فرسخ هموار بود، بعد گردنه و سنگلاخ سخت سربالا تا يك فرسخ. بعد نيم فرسخ هموار و بعد سرازير، تا يك فرسخ گردنۀ سخت بود و بعد هموار تا كازرون. در عرض راه جنگل كنار و بن فراوان. در خارج بلدۀ كازرون چند باغچۀ معروف از مركّبات هست و انگور. معروف‌تر، باغ نظر است، خالصۀ خيلى بزرگ و منظم. دو دستگاه عمارت سردرب دارد. آب جارى دائمى ندارد. ديوارهايش تمام خراب است. نوّاب معتمد‌الدوله مبلغى از خود داده است براى تعمير. عمارات و باغ خوب مرمّت شده. حاجى عباسعلى فرّاش‌باشى حاكم حاليه است از جانب نصيرالملك.

[كازرون] قصبچۀ بزرگى است [كه] از سنگ ناهموار طبيعى و گچ و خاك ساخته‌اند. وضع شهرى ندارد. خيلى بدمنظر است. بازار پوشيده و كاروانسرا و مسجد و مدرسه ندارد و ميدانى دارد اطراف دكاكين و چهارشنبه‌بازارى و دكاكين. شانزده باب حمّام دارد، تماماً روزها زنانه است جز يك باب. دو سه قنات جارى دارد و باغ‌ها در جزو خانه‌ها و اشجارش: مركّبات و نخيل و كنار. و كازرون آخرِ نخيلات است. مِن‌بعد يافت نمى‌شود و خانه‌ها اغلب از همديگر جدا و پراكنده است و زمينش پست و بلند است. دكاكين متفرّق دارد.

حكومت پذيرايى نمود و شيخ‌الاسلام، ميرزا محمود، ديدن كرد. يك روز در كازرون توقّف شد. جمعيت آنجا پنج‌هزار يا شش‌هزار خانوار مى‌شود. گويند دوازده‌هزار نفر جمعيت دارد و صنعت [آن] بافتن ملكى‌هاى خشن است. تلگرافچى آنجا، ميرزا على‌خان ياور، جوان معقولى است. اهل كازرون قباى بلند و كلاه نمد سياه [دارند] و غالب شرورند. در كوه‌هاى اطراف كازرون حجّارى‌هاى معتبر هست از آثار سلاطين عجم.

 

[میان‌کتل]

شب پنجشنبه ٢۴ [شعبان] حركت نموديم به سمت ميان‌كتل. مدت حركت: ٩ ساعت و نيم، قريب هفت فرسخ. دو فرسخ هموار و يك فرسخ سربالا [كه آن را] كتل دختر گويند. قبل از كتل مى‌رسيم به پل آبگينه؛ از بناهاى مرحوم مشيرالملك [كه] طولانى است و اقلا سه چهارهزار تومان مخارج نموده و نزديك آنجا درياچه‌اى است به قُطر يك فرسخ معروف به پريشان و نزديك آنجا پل تيمورميرزا است و بعد دو فرسخ هموار است و بعد مى‌رسيم به كتل پيرزن [كه] يك فرسخ است. آن وقت مى‌رسيم به كاروانسراى ميان‌كتلِ سنگىِ بزرگى كه حاجى قوام مرحوم با مخارج زياد ساخته با سنگ قلوۀ طبيعى و گچ؛ و اگرچه خيلى خرج كرده، چون روى كار سنگ‌تراش است و پشت كار سنگ طبيعى، استوار نيست و به زور گچ ايستاده، ثقل زورآور شده، بعضى پايه‌ها در رفته و شكست‌خورده؛ عن‌قريب منهدم مى‌شود مثل خانه‌هاى كازرون.

و رودخانه‌اى در نزديك آنجا جاريست و تمام راه امروز جنگل انبوه است از بلوط و بادام بخورك و گاه انجير و كويج و غيره. كاروانسراى ميان‌كتل حال مسكون نيست. ايلات به اطراف پراكنده شده‌اند، ولى در اوقات پاييز و زمستان آنجا جمع مى‌شوند و دكان علاّفى و بقّالى و نانوايى دائر مى‌شود با چند زن فاحشه كه حالا رفته‌اند به كنارتخته.

چند، نفر تفنگچى بى‌سر و پا آنجا ديديم كه نان بلوط مى‌خوردند؛ خيلى پريشان بودند، گريه مى‌كردند از ظلم بعضى مباشرين. مى‌گفتند كه: ما سى نفر ساكن قريه‌اى در اين نزديكى هستيم. هر نفر مردى ده تومان سرى (= مالیات سرانه)مى‌گيرند و از الاغ سالى پنج‌هزار و ماهى هشت‌هزار مواجب داريم كه از بابت سالى ده تومان موضوع (= کسر) مى‌شود. تتمه را دستى مى‌گيرند و تفنگچى‌گرى مفت بايد بكنيم.

 

[دشت‌ارژن]

شب جمعه ٢۵ [شعبان] از ميان‌كتل حركت نموديم به سمت دشت‌ارژن.   مدت پنج ساعت و ٢٠ دقيقه راه رفتيم - سه فرسخ و نيم - يك ساعت و نيم از كتل بالا رفتيم و يك ساعت و نيم در جلگه و دشت راه رفتيم. وارد شديم به شاه سلمان كه مقام حضرت سلمان بوده. در كنار همين دشت چمن و طرفى درياچۀ آب شيرين است و عرض دشت نيم فرسخ الى يك فرسخ. بيضى‌شكل است، به طول دو سه فرسخ. و شاه سلمان عبارت از اطاق و مسجدى و صورت قبرى است و در روى آن چهار گودال كه گويند جاى پاى دُلدُل است و سنگى ديگر هست، گويند جاى پاى حضرت مولا است و اطراف، درخت‌هاى چنار زياد خيلى قوى و كهنه و قبرستان و چشمۀ آب سرد خوشگوار فراوان، كه گويند حضرت سلمان در اين آب غسل كرده و ييلاق خوبى است.

هميشه باد شمال مى‌وزد و در پهلوى آن كوهى است و در كمر كوه غاري است كه سوراخ تنگى دارد و مردم به زحمت وارد آنجا مى‌شوند و هركس داخل شد، دليل دانند بر حلال‌زادگى او و الّا بيچاره منفعل و سرافكنده مى‌شود كه حرام‌زاده است. و در روى كوه مقابل به فاصلۀ نيم فرسخ برف است و اين اول برفى است كه در مراجعت از بوشهر به چشم ديده شد. در كازرون هم قدرى برف از راه دور آورده بودند.

قريه‌اي است نزديك شاه سلمان كه نان لواش و شيره و ماست و كنگر و مرغانه و كره و عسل دارند. از ميان‌كتل پيره‌زن تا اول دشت، جنگل انبوهى است از بلوط‌هاى بزرگ كهن و بادام و بعضى اشجار؛ و شير درّنده هم در آخر كتل نزديك چشمۀ آب برف ديده مى‌شودو هكذا در ميان دشت. سه روز قبل از عبور ما چند نفر را دريده بود.

كتل‌ها و گردنه‌هاى راه بوشهر به شيراز خيلى سخت‌تر است از راه كيالان (= کوهی در لرستان). در اين راه بايد از پنج رشتۀ كوه گذشت و قطع نمود به گردنه‌ها و كتل‌ها[ى] سخت طولانى. و سختى راه كيالان به قدر خمس همۀ اين سختى‌ها، اگر بشود، و آن خيلى سخت‌تر است از راه چل جايدر و اولى ٣٠ فرسخ و دومى ۴٠ و سومى ۵٠ فرسخ است و هرقدر بر طول راه بيفزايد جلگه‌اي است و اصل گردنه و كتل و سختى در هر سه يكى است و اين قدرها نقلى دارد بر مردم. اشتباه است كه [تصور شود] هرگاه راه چل جايدر را بسازند بهتر است و هموارتر است.

شب شنبه ٢۶ [شعبان] از شاه سلمان حركت نموديم به سمت خانه‌زينان كه كاروانسرا و قريۀ كوچكى است. در چهار ساعت و نيم، سه فرسخ است. و قبل از ورود گذشتيم از پلى كه با آن كاروانسرا و پلى ديگر در رباط را مشيرالملك ساخته.

 

[خانه‌زنیان]

از دشت‌ارژن كه گذشتيم باز وارد جنگل شديم از [نوع] بلوط و بادام و انجير و كويج و غيره و از خانه‌زينان گذشتيم. يك ساعت و نيم ديگر راه رفتيم، وارد شديم در جلگۀ كنار رودخانۀ آب شيرين كه به‌تدريج تلخ مى‌شود تا برود به دالكى. نزديك اين منزل جمعى از قشقايى[ها را] ديديم كه مى‌رفتند به ييلاق. رؤساى آن‌ها پيدا شده، بر ما وارد شدند... .

منبع:

سفرنامه دوم نجم‌الدوله به خوزستان، به تحقیق احمد کتابی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1386، صص123-127.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 14:8 توسط عبدالرسول فروتن| |

اخلاق جلالی مهم‌ترین اثر علامه جلال‌الدین دوانی (830-908 ق) است. مقاله‌ای از راقم این سطور در نقد چاپ اخیر این کتاب در مجله کتاب ماه ادبیات (شماره فروردین‌ماه 1393) منتشر شده که می‌توانید آن را از اینجا دانلود بفرمایید.

اخلاق جلالی

* اخلاق جلالی

* جلال‌الدین دوانی

* به‌تصحیح: عبدالله مسعودی آرانی

* تهران: اطلاعات، 1391

جلال‌الدین محمد بن سعدالدین اسعد دوانی (830-908 ق) حکیم و فیلسوف بزرگ قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری است. او از بزرگ‌ترین حکیمان ایران و معروف‌ترین دانشمند قرن نهم هجری به‌شمار می‌رفته و چون آخرین کسی است از بزرگان علمای این کشور که جامع همۀ علوم زمان خود بوده، شهرت و امتیاز خاص دارد (نفیسی، 1363: 1/265). وی در کتب تراجم شیعه و سنی اغلب «علامه» خوانده می‌شود و در برخی از حواشی و متون کتب منطق هم «فاضل» نامیده شده، ولی در تذکره‌ها و بین مردم بیشتر به لقب «جلال‌الدین» اشتهار یافته است (دوانی، 1334: 60).

از جلال‌الدین دوانی آثار متعددی (بیش از هشتاد اثر) در موضوعات مختلف اخلاق، کلام، سیاست، فلسفه، عرفان، تفسیر، فقه، ادبیات و ... برجای مانده است (رک: پورجوادی، 1377: 81-130). در میان تمام این آثار، اخلاق جلالی (لوامع‌الاشراق فی مکارم‌الاخلاق) اهمیت ویژه‌ای دارد. این اثر که تقریر دیگری از اخلاق ناصری خواجه نصیر طوسی است، مهم‌ترین تألیف دوانی به‌شمار می‌آید و در سیر اخلاق‌نویسی در تفکر اسلامی جایگاه خاصی دارد. بسیاری از آثار اخلاقی متأخر از این کتاب تأثیر پذیرفته‌اند؛ اخلاق عالم‌آرا (اخلاق محسنی) به فارسی تألیف محسن فانی کشمیری (درگذشتۀ 1081 یا 1082 ق)، اخلاق علایی به ترکی از قنالی‏زاده علی افندی (متوفی 979 ق) و جامع‌السعادات به عربی اثر ملا مهدی نراقی (وفات در 1209 ق) از این دست است (پورجوادی، 1377: 96). دوانی در این اثر در میان نظرات اخلاقی خود، ابیاتی از شعرای معروف فارسی و عربی نقل می‌کند؛ ابیات حافظ شیرازی تعداد قابل توجهی از این اشعار را تشکیل می‌دهند که علاوه بر رساله‌های مستقل دوانی در شرح اشعار حافظ، می‌توانند به فهم این اشعار کمک کنند. نثر کتاب به‌خصوص در مقدمه، ادبی و مسجع است. 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 13:43 توسط عبدالرسول فروتن| |

از چشمه‌هایی که درنهایت به دریاچه پریشان می‌ریزد، چشمه‌ای است که در کنار روستای قلعه‌نارنجی در منطقه فامور کازرون قرار دارد. طبیعت این منطقه بسیار زیباست و آب چشمه آن ـ اگر بگذارند به پریشان بریزد ـ می‌تواند به احیای این دریاچه کمک کند. در ادامه تصاویری از طبیعت این ناحیه در فروردین‌ماه 1393 را مشاهده می‌فرمایید:

IMG1450.jpg

IMG1473.jpg

IMG1496.jpg

IMG1503.jpg

IMG1517.jpg

IMG1520.jpg

این روستا را احتمالاً به این دلیل «قلعه‌نارنجی» نامیده‌اند که قلعه‌ای دارای درختان نارنج داشته و یا رنگ آن قلعه به رنگ نارنجی بوده است. البته بقایای خانه‌ای که به قلعه خوانین شباهت دارد و همچون آنان بر روی تپه‌ای (البته با ارتفاع کم) ساخته شده، در نزدیکی روستا مشاهده می‌شود که شاید همان «قلعه نارنجی» بوده است. قسمت عمده این خانه تاریخی در اثر گذر زمان و سیلابهای بالای تپه در زیر خاک مدفون شده است:

IMG1522.jpg

IMG1523.jpg

این هم تلمبه‌ای که شیره جان این چشمه زیبا و دریاچه پریشان را می‌مکد و در جیب فردی سودجو می‌گذارد:

IMG1532.jpg

و سرانجام تصویری ماهواره‌ای از روستای قلعه‌نارنجی و چشمه‌اش:

Untitledb7fGj.png


نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:5 توسط عبدالرسول فروتن| |

روز سه‌شنبه 19 فروردین‌ماه 1393 ساعت 16:30 تا 18:30 همایشی برای معرفی و شناخت ملا محمدکاظم گلبن کازرونی (عارف و شاعر دوره قاجاریه) به همت اداره کتابخانه‌های عمومی شهرستان کازرون در کتابخانه عمومی شهید آیت‌الله مدنی (واقع در خیابان محمدی) برگزار می‌شود. از علاقه‌مندان برای شرکت در این مراسم دعوت به‌عمل می‌آید.

555uCXqr.jpg

ملا محمدکاظم کازرونی متخلص به «گلبن»، شاعر و عارف قرن سیزدهم هجری است. در کازرون به دنیا آمد. در چهارده سالگی از این شهر بیرون رفت و پنجاه و شش سال بعد به آن بازگشت و در طی این مدت بسیاری از شهرهای ایران را دیده و مدت زیادی در کرمان ساکن بوده است؛ به هندوستان، عراق، شام و حجاز نیز مسافرت کرده و «کشکول‌به‌کف» به خدمت بعضی از عارفان رسیده بود. همچنین خود او در گلشن اسرار به گشت و گذار در میان الوار فارس و مسافرت به مسقط، اُرفه و موصل اشاره می‌کند. البته او در پایان همین کتاب عنوان «حاج» را پیش از نام خود می‌آورد که نشان‌دهنده سفر مکه اوست.

گلبن پیش از آنکه در سلک اهل تصوف قرار گیرد، مدتی از جمله مدّاحان محسوب می‌شده است. وی حسین‌الدین محمد را باعث انقلاب روحی خود معرفی می‌کند. او مدتی نیز نزد میرزا ابوالقاسم سکوت شیرازی به سلوک پرداخته و نسبت به وی ارادت داشته است، همچنان‌که در گلشن اسرار بارها با احترام از وی یاد می‌کند. محمدکاظم گلبن پس از بازگشتن به کازرون در خانه پدری معتکف شد و به عبادت و ارشاد مردم پرداخت. وی پس از سال 1266 هجری قمری درگذشته است.

از آثار گلبن کازرونی می‌توان به گلشن اسرار، دیوان اشعار، سیرالناس و رامچندنامه اشاره کرد.

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 13:12 توسط عبدالرسول فروتن| |

در اطراف شهر کازرون، چندین روستای بسیار قدیمی وجود دارند که در دامان خود علما، عرفا و شعرای مشهوری را پرورش داده‌اند. مطمئناً شاخص‌ترین این روستاها، دوان و بلیان هستند. درباب دوان بحث بسیار است و البته خود دوانی‌ها هم خوشبختانه کم‌کاری نکرده‌اند و از طریق سایت‌ها و کتاب‌های مختلف به معرفی زادگاهشان پرداخته‌اند. در اینجا می‌خواهیم اندکی درباره بلیان ـ روستایی در پنج کیلومتری جنوب کازرون ـ بحث کنیم.

در باور مردم کازرون، این روستا از آنجا به «بلیان» مشهور شده که شیخ اوحدالدین عبدالله بلیانی عارف قرن هفتم به هنگام هجوم گاوبازان به ده خطاب به زمین گفت: «زمین ببلع!» چون زمین اشرار را در خود فرو کشید و بلعید، آن منطقه ابتدا به بلعیان و به‌تدریج به بلیان مشهور و نامیده شد (حاتمی، حسن، «زیارت و زیارتگاه‌ها در فرهنگ مردم کازرون»، ص 95).

این شیخ اوحدالدین عبدالله بلیانی همان سید عبداللّهی است که اکنون بقعه‌اش در این روستا قرار دارد و زیارتگاه اهالی است. مسلماً این شخصیت سید و یا امامزاده نیست؛ به هر حال عارف بزرگواری بوده که گاه اشعاری نیز می‌سروده و صاحب طبع بوده است. البته ذکر این نکته ضرورت دارد که وی عموی شیخ امین‌الدین ـ عارف مدفون در محله علیای کازرون (بهشت زهرا) ـ بوده است. با این حال، بقعه وی اکنون سیمای یک امامزاده دارد و قبرستان روستا نیز محسوب می‌شود. اهالی کازرون در قدیم ارادت بسیاری به بارگاه وی داشته و به مناسبت‌های مختلف به زیارت وی می‌رفته‌اند.

برخی منابع از دیدار شیخ عبدالله بلیانی با سعدی شیراز سخن گفته‌اند. جامی در این باره می‌نویسد: «وی در شیراز بود. روزی به خانقاه شیخ سعدی رحمه‌الله درآمد. شیخ سعدی یک مشت فلوس بیاورد و در نظر وی بنهاد و گفت: «بفرمای تا درویشان این تبرک به سفره دهند!» وی گفت: «ای سعدی! فلوس می‌آوری؟ برو و آن ظرف آقچه بیار که شصت و دو عدد آقچه در آن نهاده‌ای تا درویشان به سفره دهند.» در حال شیخ سعدی برفت و آن ظرف بیاورد، همچنان که وی فرموده بود. آن را بفرستاد و از برای درویشان سفره تمام آوردند».

این جملات نیز از او نقل شده است:

- «خدای‌دان باشید و اگر خدای‌دان نه‌اید، خوددان نیز مباشید از برای آن‌که چون خوددان نباشید، خدای‌دان باشید.» پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای‌بین باشید و اگر خدای‌بین نباشید، خودبین مباشید از برای آن‌که اگر خودبین نباشید، خدای‌بین باشید.» پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای باشید و اگر خدای نباشید، خود مباشید که اگر خود نباشید، خدای باشید.»

صرفاً جهت ارائه نمونه‌ای از اشعارش، در اینجا یک رباعی او را نیز می‌آوریم:

از آخر عمر اگر کسی یاد کند                        شرمش آید که خانه آباد کند

دیدیم به چشم عقل با دست جهان              خاکش بر سر که تکیه بر باد کند

اما چند عکس از بقعه وی که همه در سال 92 گرفته شده‌اند:

 

1_2.jpg 

 1_3.jpg

1_10.jpg

1_11.jpg

1_14.jpg

1_4.jpg


1_5.jpg

1_6.jpg

1_7.jpg

1_8.jpg

1_9mE2Uy.jpg


نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 9:0 توسط عبدالرسول فروتن| |

ملا غلامعلی خشتی متخلص به «فانی» فرزند ملا علی‌اکبر، شاعر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هجری است. سال تولد او مشخص نیست. وی اصالتاً برازجانی بوده، از این رو در تذکره مرآت‌الفصاحه «فانی برازجانی» معرفی شده، اما در خشت از توابع کازرون سکونت داشته است. فانی برای تحصیل به شیراز رفت و انواع علوم عقلی را در آنجا فراگرفت. او چندی نیز ساکن تهران بوده است، اما اینکه چند سال در این شهر بوده و در چه سالی به شیراز بازگشته مشخص نیست. به هر حال دیوان‌بیگی از تدریس وی در سال 1303 هـ در شیراز سخن می‌گوید و اینکه در آن زمان او در زمره فضلا و حکما و ادبا محسوب می‌شده است. پس از آن دیگر اطلاعی از وی در دست نیست. برخی وفات فانی خشتی را در حدود سال 1310 هـ می‌دانند که البته نباید فراتر از حدس باشد.

مطلب فوق، بخشی از مقاله این حقیر با عنوان «ترجیع‌بندی نویافته از فانی خشتی» است که در شماره 54 و 55 مجله گزارش میراث منتشر شد. متن کامل این مقاله را می‌توانید با کلیک کردن بر اینجا دانلود کنید.

توضیح این نکته ضرورت دارد که سه مورد تغییر در متن شعر ـ بدون هماهنگی با این بنده ـ اعمال شده است که اتفاقا تمام این موارد اشتباه هستند و قرار است در شماره بعد مجله، این اصلاحات چاپ شوند. این موارد عبارتند از:

1-     صفحه 19، ستون سمت راست، سطر 19: «لمن الملک، لله الواحد» صحیح است.
2-     صفحه 19، ستون سمت راست، سطر آخر: مصراع بدون شک «وی کفت بحر بی‌کرانه جود» است.
3-     صفحه 19، ستون سمت چپ، سطر 13: در نسخه صراحتاً «ساقی ماده» آمده است.


نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 17:45 توسط عبدالرسول فروتن| |

مقاله کوتاهی که در زیر به نقل آن می‌پردازیم، درباره عالمی است از دیار کازرون که در بیست و یک سالگی به همراه پدر خود راهی بندر همسایه ما ـ بوشهر ـ شده و از این‌رو به «بوشهری» شهرت یافته است. به هر حال، کازرونیان بسیاری از همان زمان قاجار - که این بندر رو به آبادانی گذاشت ـ به آنجا رفتند و به علم و دانش یا عمران و آبادی و تجارت و ... پرداختند. بررسی شخصیت و خدمات چنین اشخاصی هم برای تاریخ کازرون و هم برای تاریخ بوشهر مفید است. نکته قابل توجه در باب محمدشفیع کازرونی، احاطه او بر مسائل طبی است؛ همان‌گونه که دیگر عالمان کازرونی مقیم بوشهر چون شیخ‌الحکماء کازرونی هم طبابت می‌کردند.

***

[کازرونی] بوشهری، محمد شفیع، عالم جامع شیعی قرن سیزدهم و چهاردهم. در 1270، در کازرون متولد شد و تحت تربیت پدرش، سیدمحمدتقی موسوی، از زاهدان و عابدان بزرگ عصر خویش، پرورش یافت. در 1291 با پدرش به بوشهر رفت و از آنجا به عتبات عراق مشرف گردید و در سامرا نزد سید محمدحسن شیرازی (1230ـ1312) معروف به «میرزای بزرگ»، به تحصیل فقه و اصول پرداخت و از شاگردان سرشناس میرزا شد. بوشهری در طب نیز اطلاعات وسیعی کسب کرد به طوری که معالجات عجیبی از او مشاهده می‌شد. وی در حوزه درس عده‌ای از فضلا، از جمله میرزا علی آقا، فرزند میرزای شیرازی، نیز حاضر می‌شد، و تا 1310 در سامرا بود و همان سال به بوشهر بازگشت. در بوشهر به تدریس و نشر احکام پرداخت و مرجع امور مردم از خاص و عام گردید. در 1329 با خانواده‌اش به زیارت عتبات رفت و در نجف بیمار شد و روز هفتم ربیع الاول همان سال وفات یافت و در وادی‌السلام به خاک سپرده شد. وی در فقه و اصول بسیار متبحر بود و تألیفاتی از او باقی مانده است.

فرزندش، سید محمدتقی، از فضلای سرشناس به شمار می‌رفت و از شاگردان میرزا محمدتقی شیرازی و علاّمه حاج حسن کُبّه بود. فرزند دیگر بوشهری، سید محمدمهدی، نه ماه پس از پدر در سامرا درگذشت و همانجا مدفون شد (آقابزرگ طهرانی ، 1404، جزء1، قسم 2، ص 840ـ841؛ همو، 1362ش ، ص 147ـ148). 

منابع :
محمدمحسن آقابزرگ طهرانی، طبقات اعلام الشیعة، جزء1: (1) نقباء البشر فی القرن الرابع عشر، مشهد 1404؛ (2) همو، میرزای شیرازی: ترجمة هدیة الرازی الی الامام المجدد الشیرازی، تهران 1362 ش .
/ داود الهامی / دانشنامه جهان اسلام

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 0:37 توسط عبدالرسول فروتن| |

محمد بن احمد المقدسی جغرافی‌دان قرن چهارم هجری است. وی در بیت‌المقدس متولد شده است. او از ساحل هند تا آندلس در اسپانیا مسافرت کرد و پس از پایان مسافرت‌هایش و در چهل سالگی کتاب احسن‌التقاسیم فی معرفة الاقالیم را نوشت که در نوع خود کامل‌ترین و جامع‌ترین کتاب است. در زیر، قسمت‌هایی از این کتاب را که به شهرستان کازرون (شاپور، دریس و کازرون) اختصاص دارد از نظر می‌گذرانیم:

 

شهرستان: 

قصبۀ «شاپور» است. در گذشته آباد و پرجمعيت و خوب بوده ولى امروز درمانده و حومۀ آن ويران شده است، ولى باز هم پربركت و مركز ويژگى‌هاى متضاد است. هم اترج (= ترنج) دارد، هم روغن‌هاى گوناگون، نى، زيتون، انگور با نرخهاى ارزان. فرآورده‌هاى شير بسيار است. شهرى دلگشا با باغها و چشمه‌سار. مسجدهايش سرپوشيده گرمابه‌ها خوب، خانها بسيار، مردم وارسته و عارف، هم يخ دارند هم ميوه‌هاى گوناگون، باغها خوشبو از ياسمين، در آنها، هم خرما بينى، هم انجير، هم خرنوب (= باقلا، لوبیای غلاف‌دار) شگفت‌انگيز. ساختمانها از گچ و سنگ، جامع در بيرون شهر ميان باغستانى زيبا و خوش جا دارد. شهر چهار دروازه دارد: دروازۀ هرمز، دروازۀ مهر، دروازۀ بهرام، دروازۀ شهر. گردش خندقى است، نهر به دور قصبه مى‌گردد كه با پل‌ها از آن مى‌گذرند.

كنار شهر دژى بنام «دنبلا» هست كه جلو آن مسجدى است، و در ميانش مسجد ديگر كه با سنگ سياه فرش شده محرابى دارد كه گويند پيامبر (ص) در آن نماز گزارده. مسجد خضر نيز در آنجا است. نزديك دژ، زندانى پيش از اسلام هست كه ديوارها از مرمر دارد. شهر در بالاى كوهى ساخته شده كه دو درۀ پر درخت و باغ و ده‌ها دارد. بيرون شهر پلى بزرگ هست، هنگامى كه من در آنجا بودم بريده شده بود. يك بازار به نام «بازار كهنه» دارند. شهر ويرانه و سبك شد و مردم آن كاهش يافته «كازرون» رونقش برگرفته است. آبشان نيز سنگين است، روى مردم زرد بيمارگونه است، دانشمندى بزرگ ندارند.

دَريز: شهرى كوچك، [در كنار راه كازرون] با بازارى نيكو و كارگران بسيار كتان دارد.

كازرون: بزرگ و آباد است، «دمياط» [كوچك] عجمان [و سيستان ناشناخته] به شمار مى‌رود؛ زيرا پارچه‌هاى كتانى «كسب» و «شطوى» هرچند نازك در آنجا بافته و صادر مى‌شود، مگر آنها كه در «توّز» ساخته مى‌شود. شهر همه كاخ و باغ و نخلستان است كه از چپ و راست كشيده شده. سمساران بزرگ و بازار فراخ، پركار، پر بركت با ميوۀ فراوان و ساختمانها و درختها دارد. بيشتر خانه‌ها با جامع بر تپه‌اي است كه بايد از آن بالا روند. بازار و كاخهاى بازرگانان پایين است. عضدالدوله سرايى [با چهار در كه درون آن سرايى ديگر براى فروش پارچه] ساخت سمساران را در آن گرد آورده است و سودش براى سلطان روزى ده‌هزار درم مى‌باشد. سمساران در اين شهر كاخهاى زيبا و استوار دارند. اين روستا همانند روستاهاى سگستان همه از كشتزارهاى [كتان] نخلستانها و دژها به هم پيوسته است. رودخانه ندارد بجز كاريزها و چاههایى [اندك].

منبع: احسن‌التقاسیم مقدسی، ترجمه علی‌نقی منزوی، تهران: شرکت مؤلفان و مترجمان، 1361، ص 645 تا 646


برچسب‌ها: کازرون, سفرنامه, احسن التقاسیم, مقدسی
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 20:19 توسط عبدالرسول فروتن| |

پیش از این بخش اول کازرون در آثار عجم را در این وبلاگ از نظر گذراندیم. حال به نقل بخش دوم آن می‌پردازیم. این قسمت مربوط به سفر فرصت‌الدولة شیرازی به غار شاپور کازرون در حدود 130 سال پیش است. وحشت و تحیّر فرصت‌الدوله در این غار و همچنین دشواری‌هایی که در مسیر غار متحمّل شده، در این متن به‌خوبی نمایان است:

در بيان شكفت و دخمۀ شاپور

اين دخمه، از آثار بسيار غريبه و عجيبۀ روزگار است. تفصيلش اين است: از تنگ مذكور- يعنى تنگ چوگان- به مقدار نيم فرسنگ كه مى‌روند به سمت نودان [نودان از توابع كازرون است]، در طرف دست چپ، در همان كوهى كه نقشه‌هاى مذكوره در آن است، بر بالاى كوه، دخمه‌اى است و دهن آن دخمه، رو به جنوب است و رفتن در آن غار، بدون جمعيّت امكان ندارد؛ زيرا جايى مخوف و هولناك است و رو به عقب آن شكفت هم، بدون چراغ و روشنايى نمى‌توان رفت؛ با وجود اين، باز هم وصول به آخر آن، از جمله محالات است.

بالجمله، شش نفر از اهالى آنجا را به اعطاى جايزه، همراه بردم و سه نفر، به اتفّاق خودم بودند. اين ده نفر- به اجماع- از دامنۀ كوه، به مقدار نيم فرسنگ كه برابرى مى‌كرد به دو فرسنگ، رو به بالا رفتيم. نعوذ باللّه؛ از صعوبت آن راه، همه سنگلاخ و بسيارى از جاها پرتگاه بود، چون رسيديم به نزديك آن شكفت، صعوبتى ديگر پيش آمد. آنجا قطعه‌اى از كوه، مثل ديوار صاف است، به ارتفاع سه ذرع تقريبا؛ و از آنجا مى‌بايد به وسيلۀ چنگ زدن در اثناء [خلل] و فرج[1] كوه بالا رفت؛ آنگاه داخل در شكفت شد و صعود از آن قطعه كوه، در حالتى است كه زير پاى شخص، درّۀ بسيار سراشيب و عميق واقع شده. بدتر از همه، مسقط الحجر آن قطعه كوه سه ذرعى، ابداً وسعت ندارد كه شخص بتواند درنگ كند. بالجمله همراهان در [خلل] كوه، چنگ در زده، بالا رفتند. فقير در خيال اينكه از اين سير و سياحت بگذرم و مراجعت نمايم، آخر به اصرار و ابرام ايشان، تن به بلا در داده، به هر طور بود، بالا رفتم، از آن مهلكه، چون نجات حاصل شد، باز به مقدار بيست قدمى، سربالا بود؛ آن را هم طى نموده، داخل شكفت شديم.

عرض دهن آن مغاره، تخمينا پانزده ذرع و ارتفاعش كمتر از آن است؛ امّا وسعت داخل آن، عرضا متجاوز از بيست ذرع و طولا الى ما شاء اللّه. به تفصيلى كه مذكور مى‌شود: ابتدائا كه داخل آن شكفت شدم، به مقدار پانزده قدم پيش رفته، مجسّمه‌اى ديدم كه صورت پادشاهى بود؛ تاجى مدرّج بر سر دارد؛ ريشش كوتاه و مجعّد است؛ و گيسوانش، خيلى انبوه و حلقه حلقه از دو طرف بر سر دوشش ريخته؛ گردنبندى به گردن افكنده و حربه‌اى كتّاره مانند، حمايل نموده؛ لباسى كه در بر دارد؛ فاصله به فاصلۀ آن، ريشه‌اى آويخته[2] و هر ريشه‌اى از آن شبيه است به دم موش- يعنى بيخ آن، كلفت‌تر از سر آن است- و پارچه‌اى از پشت گردن آن گذشته، بر پشتش افتاده و آن گيسوبند است؛ و كفشى در پا دارد. طول قامت آن از بالاى تاج تا به كف پايش، هفت ذرع تمام است. و آن صورت را بر روى يك سنگ مكعّب بسيار بزرگ قرار داده‌اند؛ به اين معنى كه آن مجسمه و آن سنگ مكعب يكپارچه است؛ در وسط غار واقع شده؛ و ليكن در اين سنوات، دو پاى او را از بالاى ساق، به ضرب تبر و تيشه شكسته‌اند كه آن مجسّمه سرنگون شده و بر زمين افتاده و اين عمل، محلّ افسوس و دريغ است؛ و معروف است كه آن، مجسمۀ شاپور است. از شباهتى كه آن مجسمه به صورت منقور بر سنگ، در اوّل تنگ دارد - كه گفتيم صورت شاپور است- مى‌نمايد كه اين قول صحيح باشد[3].

در عقب آن مجسّمه، به مسافت چند قدمى، دو حوض است كه در سنگ حفر نموده‌اند، به شكل مربّع مستطيل: يكى سه ذرع طول دارد و دو ذرع عرض، حوض ديگر طولاً، يك ذرع و نيم و عرضاً، يك ذرع است و عمقشان چندان نيست؛ و هر دو حوض در جنب هم واقع شده‌اند. چند قدم از آن حوضها گذشته، اسباب تماشايى ديگر است [بلكه اسباب وحشت]: قطعه‌اى از كوه به شكل پلنگى كه خفته باشد، واقع شده؛ امّا آن را در روز اوّل، به شكل مذكور نساخته و حجّارى نكرده‌اند؛ بلكه قطعه‌اى از سنگ بوده كه به مرور و دهور تغيير در تركيب آن به هم رسيده، به شكل پلنگ شده؛ به واسطۀ اينكه از سقف آن، جابجا، آب، قطره قطره مى‌چكد و بر آن سنگ نيز، تقطير آب شده و خالهاى سياه در آن پديد آمده و از قدرت خدا، در كلّه و سر او، آثار چشم ظاهر شده. شخص بى‌خبر و غافل كه در آن شكفت داخل شود، يقين مى‌كند كه آن پلنگ زنده است؛ تا به اين حدّ و اندازه كه مذكور شد.

عرصۀ آن شكفت، روشن است در كمال روشنايى؛ و در بدنه و جدران آن، از دو طرف آثار و علامات صورتهاست؛ يعنى ديوار را صاف و هموار نموده‌اند و طرح صورت بر آن ريخته‌اند. امّا عمر كفاف نداده، معوّق مانده [است].

بالجمله از آنجا كه گذشتيم، بناى تاريكى شد. شش عدد شمع روشن كرده، شش نفر به دست گرفته، پيشاپيش مى‌رفتند و سه نفر هم تفنگها را بر سر دست گرفته، آماده كه اگر جانورى پيدا شود، بزنند و هر چه پيش مى‌رفتيم، سرازير مى‌بود. مقدار شصت قدم، تخميناً فرو رفته، از آن پس، بناى سرابالا رفتن شد. ايضاً شصت قدمى به فراز آمديم؛ ولى عرصۀ ميان آن سرازيرى و سرابالايى، بسيار وسيع و گشاده بود و ارتفاع سقف آنجا، متجاوز از چهل ذرع به نظر مى‌آمد.

از آنجا هم گذشتيم؛ رسيديم به عرصه‌گاهى كه در آن، حوضى بود بى‌آب، شبيه به نعل اسب-(يعنى قريب به شكل هلالى كه در يك طرفش، ديوار راست بود دور تا به دور آن، از بيست ذرع متجاوز بود و تك آن حوض، سرازير ساخته شده بود؛ به طوري كه يك طرفش، يك وجب عمق داشت؛ طرف ديگرش، يك ذرع. در كنار آن حوض، سوراخى است كه راه آب است.

[بيان ذلك]: آب از اطراف و جوانب و سقف، متّصل فرومى‌چكيده و مى‌چكد؛ از ممّرى گذشته؛ در آن حوض، به شكل نعل مى‌آمده؛ پس در آن سوراخ و راه آب، فرو مى‌رفته، از زير گودال مذكور به راه لوله عبور مى‌كرده؛ پس بالا مى‌آمده؛ در حوض اوّل شكفت، سرايت مى‌نموده و آن حوضها پرآب مى‌شده [است].

از آن هم پنجاه قدمى گذشته، دور شديم به محوطه رسيديم؛ و غديرى كه بسيار وسيع و آن، مملوّ از آب بود و متصّل، از سقف آن، قطرات آب در آن غدير فرو مى‌چكيد؛ و در حواشى آن غدير، ريگهاى در آن همه نمايان بودند؛ ولى كم‌كم عمق پيدا مى‌كرد و آن آب آنقدر سرد و گوارا بود كه در عمر خود چنين آبى نديده و نخورده بودم.

عذب اذاما عبّ فيه ناهل           فكانّه فى ريق حبّ ينهل

عذبت فماندرى اماء ماؤها         عند المذاقة، ام رحيق سلسبيل[4]

از كنار آن غدير نيز چند قدمى گذشتيم؛ عرصۀ ديگر پديد آمد و سه طاق پيدا شد:

يكى طاق، طرف دست راست؛ يكى، سمت دست چپ؛ ديگرى، به جانب مقابل. و ما طاق مقابل را اختيار نموده، خواستيم داخل آن شويم؛ به حدّى هوا تيره و تاريك بود كه شش چراغ، مكفى از روشنايى نبود. يك دسته شمع ديگر كه شش عدد است، ايضاً گفتم روشن كردند و آنها كه شمع‌دار بودند، هر يك دو شمع به دست گرفتند، و سه نفر تفنگدار هم، به همان قاعده، تفنگها را سر دست داشتند. قدرى راه رفتيم؛ مثل كوچه‌اى بود كه در دو طرف آن، ديوار كشيده باشند و نيز مسقّف باشد. و هر از چند قدمى كه پيش مى‌رفتيم، از طرف دست راست و دست چپ، آثار در و درگاه نمايان مى‌گشت.

چون بيم گم شدن و تشويش از راه بيراه گرديدن را داشتيم، لهذا دو بسته ريسمان هر كدام متجاوز از صد ذرع همراه بود؛ به هر درگاهى كه مى‌رسيديم، گاهى چند به آن مانده، چند ذرعى ريسمان در حالتى كه سرش را به سنگى بسته، از در آن درگاه مى‌گذرانديم و سر ديگرش را باز به سنگ ديگر مى‌بستيم. همچنين اين كار معمول بود براى اينكه راه را گم ننماییم. بالجمله به مقدار دويست قدم تقريبا كه پيش رفتيم، به قطعه سنگى عظيم بسيار بزرگ و مكعّب رسيديم كه گوشه‌اى از آن را شكسته بودند.

چون معلوم شد آن سنگ را بر سر چاهى افكنده‌اند، از شكاف آن سنگ بزرگ، چند پاره‌سنگ در آن چاه انداختيم. هر سنگى كه فرو مى‌رفت، پس از دقيقه‌اى از وصول سنگ به آب، صداى ضعيفى به گوش مى‌رسيد. از آنجا هم گذشته، به مقدار ربع ساعت راه رفتيم. كم‌كم، خاك، نمناك گشت و رفته‌رفته گل شد؛ پس فقط آب نمودار شد؛ به طوري كه به دو طرف ديوار، آب اتصال داشت و به هيچ وجه امكان گذشتن از آنجا نبود و به علاوه چراغها از اشتعال افتاد؛ نزديك بود خاموش شوند. و صداهاى عجيب نيز استماع مى‌شد؛ لهذا مراجعت را تصميم نموده، به هدايت علامات و بستن ريسمانها، بازگشت نموديم، به اوّل دخمه.

[اجتهادى كه فقير، در آن شكفت نمودم]: مى‌بايد اينجا، دخمۀ صاحب مجسمۀ مذكوره باشد؛ خواه شاپور، خواه غير آن. يعنى در حيات خود، آن مجسمه را به شكل خويش فرموده، ساخته‌اند و در آنجا نصب نموده و در زير آن، دخمه‌اى مهيّا كرده؛ تا پس از فوت، جسدش را در آن گذارند و در آن را مسدود نمايند. فقير، از آثارى، اين مطلب را يافتم؛ اللّه اعلم. و در آن دخمه، بسيار از اشخاص كه آمده‌اند، در اطراف و حواشى احجار، چيزها نوشته‌اند؛ از جمله چند سطرى نوشته شده بود به عربى[5]. مضمون آن را يافتم؛ ولى چون بعض عباراتش مغلوط و برخى منمحى بود، عين عبارت را ترك نمودم؛ مرقوم نداشتم و آن مضامين را حين نگارش مسافرت‌نامه، مرتجلاّ[6] انشاء نموده، در آن درج كردم؛ اين است:

به نيروى   يزدان عقل آفرين                خداى زمان، كردگار زمين

فرازندۀ اين بلند آسمان                      فروزندۀ مهر و ماه اندر آن

به «صحراى شاپور» كردم گذار             در آن دشت چندى شدم پى‌سپار

يكى روز جايى نمودم گذر                 كه از وهم، مرغ خرد ريخت پر

مغاكى بديدم بسى هولناك:                 كه شاپور را دخمه بود آن مغاك

در آن دخمه، پايى نهادم به رنج           دو دانه گهر يافتم به ز گنج

گهرهاى رخشندۀ تابناك                     ابا خويش آوردم از آن مغاك

چه بود آن گهرها، دو اندرز   بود:           كه بس فيلسوفانه‌اش   طرز بود

به ديوار آن دخمه بود اين رقم             كه شاپور، گيتى‌ستان عجم

زمانى كه دل را به مردن نهاد               به هرمز چنين گفت كاى پور راد!

نيوش اين دو اندرز را از پدر              كن آويزش گوش خود چون گهر:

يكى آنكه از اهل فضل و كمال            مكن زر دريغ و ببخشاى مال

كه آبادى ملك ز ايشان بود                 از اين قوم هر شاه، ذى‌شان بود

دوم آنكه از مردم زيردست                 مشو هيچگه غافل و گير دست

ز افتادگان گفتمت دست گير               كه فردا  همينت شود دستگير

اگرچه مجسّمۀ مذكوره، پايش شكسته و جسمش بر زمين افتاده- چنانچه مرقوم داشتيم- ولى اين فقير، نقشۀ آن را چنان برداشتم كه به وضع روز اوّل، بر سر پا باشد؛ از براى اينكه ناظرين را معلوم باشد؛ و آن نقشه به نمرۀ چهل و دو است.

(آثار عجم، ص 477-484)



[1] در متن: خلال؛ به قرينۀ فرج، اصلاح شد. خلال به معنى ميان، در ضمن، يا در طى چيزى است؛ و در اينجا، منافذ و سوراخهاى كوه، مورد نظر است و خلل و فرج، به ضم اوّل هر يك از اين دو كلمه، جمع خلال و فرجه مى‌باشند

[2] ريشه‌هايى كه از آن لباس آويخته، محتمل است كه براى زينت دوخته باشند و مى‌شايد كه آن لباس از پوست حيواناتى باشد، و همه از يك جنس؛ كه دم آنها را حين خياطت گذارده باشند؛ چنانچه در اين زمان، در خزّ و سنجاب، دم را باقى گذارند.

[3] براى اطلاع بيشتر رجوع شود به فارسنامۀ ناصرى، امير كبير، ص ١۴٣٢ تا ١۴٣٧.

[4] عذب اذا [الخ]: العبّ از باب نصر، جرعه‌جرعه خوردن آب يا به دهان خوردن از جوى. الحبّ: به كسر اوّل و تشديدهاء، محبوب و دوست. [معنى شعر اوّل]: يعنى آن آب خوشگوار است، هرگاه دهن بگذارد در آن آشامنده؛ پس گويا در آب دهان محبوب، دهان گذارده و مى‌آشامد. [معنى شعر دوم]: خوشگوار است آن آب چشمه؛ نمى‌دانم آب است، آب آن نزد چشيدن؛ يا شراب صاف خوشگوار است؟

[5] چند سطرى به نثر نوشته شده بود بر ديوارى، با مركّب بود و تاريخش تا اين زمان، قريب صد سال مى‌شود. مضامين آن عبارات خوب است؛ ولى الفاظش، مغلوط و از قاعدۀ علم نحو، خارج. معلوم بود كه قائل آن، اندك عربيّتى داشته يا عربى بوده بدوى مثلا.

[6] مرتجلا، يعنى بديهة. 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 12:17 توسط عبدالرسول فروتن| |

در میان سفرنامه‌های نوشته‌شده توسط فرنگی‌ها در ایران، پس از پالودن آن‌ها از نيات خاص، مى‌توان بخشى از چهرۀ واقعى اجتماع آن ايام را به تصور آورد، چه آنان در قيد و بند حُكّام زورمدار نبوده‌اند تا صرفا به خاطر اميال ايشان به مديحه‌سرايى و مسخ حقايق بپردازند؛ ازاين‌رو آثارى پديد آورده‌اند كه اگر نبود، بسيارى از حقايق مكتوم مى‌ماند. در ميان سياحتگران اروپايى سهم روسها، بجز ايران‌شناسان گرانقدرى چون مينورسكى چندان زياد نيست. نگرش اينان به اوضاع مملكت از طعم و مزۀ شرقى بيشترى برخوردار است و به همين سبب نگاشته‌هاى آنان مى‌تواند رنگ و بوى متفاوتى داشته باشد. 

سفرنامۀ لرستان و خوزستان اثر بارون كلمنت اوگوستوس دوبد، سياح روسى است. وی در محدودۀ زمانى قتل گريبايدوف (11 فوریه 1829 ـ 22 بهمن 1207)، در سمت نايب اولى سفارت روسيه در تهران انجام وظيفه مى‌كرده. چنين به نظر مى‌رسد او خانه بدوشى بوده كه به عشق سير و سفر در خطۀ پهناور ايران به سياحت پرداخته و پيش از سفر به لرستان بزرگ و لرستان كوچك و خوزستان، نواحى كرمانشاهان و خراسان و گرگان و همدان و مناطق ديگر مملكت ما را گشته است. تسلط او به زبان و فرهنگ ايران سبب شده تا ضمن بسط اقوال خود، سنجيده و سخته سخن بگويد. بارون دوبد در عين حال عضو انجمن سلطنتى جغرافياى لندن نيز بوده است و چنين پيداست که در رشتۀ تاريخ باستانى مشرق زمين، در انگلستان به تحصيلات عالى پرداخته و بعد در عطش يافتن آثار و ردپاى تاريخ ايران باستان، خاصه دولت كهن عيلام، به خاستگاه شكوفايى آن يعنى سرزمين لرستان و خوزستان و بخش سلسله جبال زاگرس، كه سياحت در آن به علت شرايط خاص سياسى آن روز با دشواريها و مخاطرات بسيار همراه بوده است، به سيروسفر و مطالعۀ احوال مردم آن پرداخته و اثرى جامع پديد آورده است.

نویسنده در راه رسیدن به بهبهان و خوزستان، پس از شیراز عازم کازرون می‌شود. در ادامه بخش مربوط به کازرون در این سفرنامه را ـ که بسیار خواندنی و دارای اطلاعات ارزشمندی است، از وجود شیر و ببر تا همین اواخر در دشت کازرون گرفته تا ظاهر تمیز شهر و تعداد خانوارهای محلی آن و غارت­های خان و راهزن ممسنی در شاپور تاریخی و غیره ـ ملاحظه می‌فرمایید:

با دميدن روز برخاستيم و دره دشت ارژن را در جهت جنوب در پيش گرفتيم. زمين پوشيده از برف بود؛ بر اساس سنجش از روى ارتفاعات محيط و آن قسمت از منطقه كه در اواخر روز پيموديم، تصور مى‌كنم دشت ارژن مى‌بايد جلگه مرتفعى باشد. جويبار كوچكى (كه سرچشمه آن نزديك كاروانسراى پيشگفته است) در اين دره روان است و يك فرسنگ جلوتر در جهت جنوب خاورى، درياچه يا مردابى پوشيده از نيزار را تشكيل مى‌دهد.

دشت ارژن چراگاههاى عالى دارد كه جرگۀ اسبهاى الخى فرمانفرماى پيشين فارس در آن مى‌چريدند. خود شاهزاده نيز اغلب براى استفاده از مواهب ورزش و شكار كه كوههاى اين منطقه به وفور از آن برخوردار است، به اينجا مى‌آمد. در قمشه[1] هم گراز وحشى پيدا مى‌شود. پس از دو ساعت سوارى، سربالايى كوتاهى را طى كرديم و آنگاه از سراشيبى تند و طولانى پايين آمديم. نام اين رشته ارتفاع پيرزن است كه از شمال شمال باخترى به جنوب خاورى گسترده است. در نوك اين كتل شاهد تناقض آشكار طبيعت شديم. دشت ارژن با مرتفعات پشت سر آن و نشيبهاى خاورى پيرزن پوشيده از برف، همه ويژگيهاى زمستان را داشت، در حالى كه در پهلوى باخترى همين ارتفاع به جانب كتل دختر، رستنيها روييده و هوا خنك بود و ذره‌اى برف ديده نمى‌شد. حتى توانستم چندتايى گل بهارى كه در ميان سنگهاى كنار جاده روييده بودند با دست خود بچينم.

بدين ترتيب كتل پيرزن به عنوان خط حدى ميان زمستان و بهار سر بر آورده است به احتمال زياد تسميه پيرزن و دختر، كه ايرانيها به اين دو كتل داده‌اند كنايه‌اى است شاعرانه تا نشان دهند كه آب و هواى يكى با ديگرى چه تفاوت و تمايز جالبى دارد.

پس از ترك كاروانسراى ميان كتل، در نيمه راه كتل پيرزن، و عبور از دره دشت بر[2]، كه اين دو كتل را از هم جدا مى‌كند و قدرى مزروع ولى بيشتر پوشيده از درختان جنگلى است، سربالايى كتل دختر را آغاز كرديم و برفراز آن منظره باشكوه دشت كازرون را كه در قسمت باخترى با رشته ارتفاعات كمارج مسدود مى‌شود، به چشم ديديم. نشيب كتل دختر تند است و اين سراشيب با يك راه سنگى پلكانى به صورت خط مارپيچ تا پاى كتل ادامه مى‌يابد. اين موضوع چنان نظر سياحان ديگر را جلب كرده كه غالبا به شرح آن پرداخته‌اند و نيازى نيست تا من جزييات بيشترى را وصف كنم.

تنها مى‌گويم ترديد دارم كه اين راه همان «اوج عظيم[3]» باشد كه پلينى[4] و برخى از نويسندگان چنين تصور كرده‌اند؛ زيرا پلينى در توصيف خود گفته است كه اين جاده نردبانى مهم در قسمت داخلى كشور قرار دارد و به سوى ماد[5]   مى‌رود؛ در حالى كه راه كتل دختر چنين موقعيتى ندارد.

در منتهى اليه دماغه كوه، نزديك جاده، نقش نازيبايى از تيمور ميرزا[6]   يكى از پسران فرمانفرماى متوفاى فارس با شير مورد علاقه‌اش حجارى شده است؛ شاهزادۀ جوان اين شير را از بچگى طورى تعليم داده بود كه چون سگى به دنبال او مى‌افتاد[7]. آنچه اين نقش را بدنما مى‌كند رنگ‌آميزى آن است كه مانند مجموعۀ اشكال جديد واقع در غار طاق‌بستان نزديك كرمانشاه رنگ‌آميزى شده و در آن نقش محمدعلى ميرزاى متوفى بر بالاى نقوش سلطنتى به نحوى حجارى شده كه او را در حلقه درباريان نشان مى‌دهد. چشمه‌سار پر آبى در اين كوه[8] جارى است كه قدرى دورتر به درياچه‌اى در سمت چپ جاده مى‌ريزد.

نقش تیمورمیرزا در نزدیکی کازرون

راهنمايم را پيشاپيش به كازرون فرستاده بودم تا اقامتگاهى بر ايمان آماده كند، در همان حال جمع كوچك ما مركب از خودم و دو نفر نوكرانم بدون شتاب راه مى‌سپرديم، زيرا اسبهاى آنان تقريبا از پا افتاده بودند. ليكن پس از مدتى ديدم اين آهسته روى به مذاقم سازگار نيست، اسب خود را به يورتمۀ آرامى واداشتم و ديرى نگذشت كه آن دو از ديده پنهان ماندند.

تا وقتى هوا روشن بود اهميتى نمى‌دادم اما با تاريك شدن غروب و نديدن سوادشهر اسبم را متوقف كردم و در اين انتظار كه همراهانم بزودى مى‌رسند، پياده شدم. اما دير وقتى گذشت و از آنان خبرى نشد. آفتاب نشسته بود و شب آهسته آهسته سايۀ بلند خود را بر زمين مى‌گستراند. به خاطر آوردم در چنين ساعاتى معمولا جانوران درنده كنام خود را ترك مى‌كنند تا در پى شكار در اطراف آباديها و شهرهاى كوچك پرسه بزنند و چون شير و ببر در دشت كازرون پيدا مى‌شد، از اينكه تنها روى كپه‌اى سنگ در وسط بيابانى نشسته بودم، احساس ناامنى مى‌كردم. ازاين‌رو سوار شدم و خميده بر زمين چشم به مسير حركت دوختم تا خط سير راه كوبيده را گم نكنم. تا اين زمان هوا قيرگون شده بود و هنوز صدايى كه نشان دهد به محل سكونتى نزديك شده‌ام به گوش نمى‌رسيد و يا نورى در مسافت بعيد به چشم نمى‌خورد.

ناگهان اسب رم كرد و نزديك بود سرنگون شوم. يا جانورى با سرعت از جلو و نزديك اسب عبور كرده بود كه او را از جا پراند و به چهار نعل واداشت يا شايد مهميز من به سبب غريزه فشار پا، به بغل او خورده بود. ديرى نگذشت كه صداى روح‌نواز زنگى به گوشم رسيد؛ در آن لحظه هيچ آواى موسيقى نمى‌توانست دل‌انگيزتر از آن باشد، پس از چند دقيقه كه در پى صداى زنگ رفتم، به جمعى از چاروادارها رسيدم كه چند كمند شتر با تور پر از بار كاه به همراه مى‌بردند. از بخت خوش كاروان به كازرون مى‌رفت كه هنوز در فاصلۀ دورى قرار داشت. با نزديك شدن به شهر، ديدم سوارى از جانب حاكم به پيشوازم آمده تا مرا به محل استراحتم ببرد؛ پس از طى نه فرسنگ يا چهل و سه ميل انگليسى در آن روز بر پشت يابويى خسته و كاملا كوفته، به پايين جستم. اما نوكرانم روز خسته كننده‌ترى را سپرى ساخته بودند، زيرا در قسمت آخر راه ناگزير با پاى پياده اسبهاى خسته خود را كشيده و تا دير وقت شب هم به كازرون نرسيده بودند.

 

فصل نهم [شرح كازرون]

بيستم ژانويه/٣٠ دى، صبح اين روز در حالى كه مقدمات را آماده و اسبها را براى عزيمت زين كرده بودند، برفراز بام اقامتگاه رفتم تا منظرۀ كازرون را تماشا كنم. شهر در جلگه واقع شده و به نظر در ايام گذشته وسعت بيشترى داشته است. اما حال تا حد زيادى به سبب زلزله و تا اندازه‌اى هم به علت خرابيهاى جنگ، وضعى بسيار مخروبه دارد. ساختمانها از سنگ و ملاط سيمان سفيد ساخته شده است. برخلاف معمول در شهرهاى ديگر ايران، ديوار خانه‌ها را غالبا دوغاب زده‌اند كه ظاهرى بسيار تميز به شهر مى‌دهد.

اين حالت مرا به ياد خانه‌هاى سفيد تميز دهقانى در روسيۀ كوچك، يا اوكراين انداخت؛ مى‌دانم كه چنين دهكده‌هايى به اين ويژگى در ويلز و بخشهاى جنوب باخترى همشاير نيز وجود دارد. تقريبا در حياط هر خانه نخل خرما ديده مى‌شود كه چهرۀ كاملا خاصى به كازرون بخشيده است، چون اينجا نخستين مكانى در باختر شيراز است كه نخل در آن مى‌رويد.

در كازرون غير از جمعيت «محمدى» كه شايد شمار آنان به چند هزار تن برسد، حدود چهل خانوار يهودى نيز سكونت دارند اما هيچ ارمنى در اينجا سكنى ندارد. حاكم فعلى شهر نژاداً ترك و سرتيپى است به نام محمدحسن خان اهل تبريز كه به شاه خدمت مى‌كند و فرمانده يك هنگ پياده نظام مركب از چهار صد سرباز از فراهان و كزاز و ملاير به علاوه دو عراده توپ و چهل تا پنجاه نفر سواره نظام مجهز است.

با در اختيار داشتن چهار نفر سوار كاملا مسلح از طرف محمدحسن خان، شهر را در جهت شمال و در امتداد دشت كازرون ترك كردم؛ در اين حال ارتفاع كتل دختر در سمت راست و ارتفاع كمارج[9] در سمت چپ ما قرار داشت. در دامنۀ كمارج چند آبادى به نام ويز[10]، كاسكون[11]، قلعه سيد و رضاخان ديده مى‌شود. در حوالى ده رضاخان از كنار بقاياى باستانى بسيار و سنگ قبور فراوان و چندين مسير آب عبور كرديم. اين مكان در نيمه راه كازرون و دريز [دريس] واقع شده. چون در پيش رفتن عجله داشتم نتوانستم براى بازديد اين آثار توقف كنم. از دريز كه شايد در يك فرسنگ و نيمى شمال شمال باخترى كازرون باشد، يك فرسنگ ديگر در جهت شمال پيش رفتيم تا به تلگون[12] رسيديم. اين روستاى حقير محل قشلاق طايفۀ گيلوند است و با كمك گروهى از سگهاى پشمالوى درنده كه با پارس غران و نمايشهاى نه چندان دوستانه‌اى به پيشواز ما آمدند، در برابر هر نوع غافلگيرى به خوبى محافظت مى‌شود (گونۀ بسيار ارزنده‌اى از نوع سگ گلۀ ايرانى در باغ وحش ريجنت پارك [لندن]به نمايش گذاشته شده است.) غلامان محمدحسن خان مرا تحويل ده دوازده تا تفنگچى گيلوند دادند تا به منطقه ممسنى ببرند و در صورت حمله يا بروز مشكلى از سوى همين كوه‌نشينان خشن در طول جاده، از من محافظت كنند.

عرض دشت كازرون كه در امتداد رود شاپور رو به شمال گسترده است، شايد دو فرسنگ و طول آن سه فرسنگ باشد كه به خوبى كشت مى‌شود. با نزديك شدن به آثار باستانى شاپور، اين منطقه بيشتر جنگلى و پوشيده از بيشه‌زار و انبوه درخت مى‌شود كه در ميان آنها كرچك (يا بيد انجير ريكينوس كه از آن روغن كرچك مى‌گيرند) به نحو خودرو فراوان است و آنقدر رشد مى‌كند كه به عوض نهال، مثل درخت متوسط القامه‌اى به ارتفاع حدود سه و نيم تا چهار متر به نظر مى‌رسد.

از سمت شمال به جهت شمال شمال خاورى تغيير مسير داديم و با نزديك شدن به كوه از كنار حوضچۀ چشمه‌اى شفاف گذشتيم كه در چند جا از علف خودرو و ديگر گياهان آبى پوشيده بود و درختهاى بلند بر آن سايه مى‌افكند. تخته سنگهاى خاراى صيقل‌دار را با استادى در قسمتى از لبه‌هاى اين منبع آب چيده بودند؛ جنس آنها به سنگهاى عمارت چهار گوشى شباهت داشت كه موريه در ميان آثار باستانى شاپور از آن سخن گفته است. نتوانستم براى بازديد اين آثار باستانى كه در دشت متفرق و در ميان رستنيهاى خوش- رنگ و فراوان و حتى بلند از ديده پنهان مانده‌اند، توقف كنم. و نيز نتوانستم فرصتى براى ترسيم دقيق نقوش برجستۀ حجارى شده در صخره‌هاى سنگ سماق مدخل دره شاپور به دست بياورم، زيرا راهنمايان من از ايستادن در برابر باد سرد گزنده‌اى كه از تنگه مى‌وزيد، خيلى ناراضى بودند. خودم را به اين فكر دلخوش كردم كه تا حال چند تن از سياحان اروپايى اين آثار را توصيف كرده‌اند و به تازگى هم مورد بازديد دو نفر از هنرمندان فرانسوى به نام فلاندن و كوست[13] واقع شده است. پيش خود گفتم اين دو كه يكى صورتگر و ديگرى معمار است، احتمالا بزودى اسناد ارزنده خود را در باب يادبودهاى كهن ايران به جهانيان عرضه مى‌كنند تا به غناى قلمرو دانش ما بيفزايند.

بر اساس همين تفكر فقط اكتفا كردم تا ببينم كه دره شاپور داراى شش نقش مختلف است؛ دو تا از آنها در صخره‌هاى سمت چپ رودخانه و چهارتاى ديگر در ساحل راست حجارى شده‌اند. سبك حجارى به نقوش موجود در نقش رستم و نقش رجب، نزديك تخت جمشيد، شباهت دارد؛ اما از لحاظ مهارت و استادى همسان آنها نيستند. گويى با دستهاى متفاوتى و به احتمال بسيار قوى در ادوار گوناگون حجارى شده‌اند. و نيز بسيار محتمل است اين امر به جنس صخره‌هاى منقش هم مربوط باشد. براى دانستن جزييات اين نقوش، خوانندگان را به خواندن «سفرنامه‌هاى» ارزشمند پروفسور ريتر يا موريه و سراوزلى دعوت مى‌كنم؛ تنها اين نكته را يادآور مى‌شوم كه لوحۀ دوم ساحل چپ رودخانه، در موقعيت ورود به دره از سمت باختر، نسبت به بقيه نقوش با هنرمندى بيشترى حجارى شده است. اين لوحه منسوب به ظفر شاپور اول بر امپراتور والرين است؛ در اين نقش شهريار پيروزمند، در مقايسه با والرين كه به گفته مورخان هنگام اسارت در اوس به دست شاپور ٧٠ سال داشته، بسيار جوانتر به نظر مى‌رسد. در سمت ديگر رودخانه، در پاى چهار نقش موجود، مجرايى در كوه بريده شده كه من ناگزير بودم براى رفتن از يك لوحه به لوحه ديگر در طول آن حركت كنم و آنجا كه مجراى آب باريك و در گودى كوه كنده شده بود، اجبارا خودم را جمع مى‌كردم و سينه مال مى‌رفتم. زيرا مجلسهاى حجارى قدرى از بستر رودخانه ارتفاع دارند و ساحل آن چنان تيز و پوشيده از درخت بيد است كه نمى‌توان به روش ديگرى به آن نقوش تقرب جست.

از راهنمايان محلى‌ام شنيدم كه چند سال قبل ولى­خان راهزن نامدار ممسنى در ميان بقاياى قلعه نظامى، كه در نوك آن ارتفاع ساخته شده و بر معبر آنجا مشرف است، گنجينۀ هنگفتى شامل سكه‌هاى زر با اشكالى شبيه نقوش موجود (در نتيجه متعلق به دوران ساسانى) پيدا كرده و به ذوب سكه‌ها اقدام نموده و آن را به صورت يك زنجير مزين درآورده تا لگام اسب خود را با آن بيارايد.

هنگام ورود به بنۀ[14]   طايفه دشمن زيارى فقط زنها و بچه‌ها را آنجا ديديم. آنان به همراه سگهاى آبادى غوغايى به راه انداختند و از اينكه مى‌خواستيم شب را آنجا بگذرانيم به شدت معترض بودند. با قدرى دردسر توانستيم به زنها بفهمانيم دليلى ندارد كه بترسند زيرا براى تهيه غذايمان و عليق اسبايهمان پول مى‌پردازيم. عاقبت رضايت دادند و چادرى براى استراحت من خالى كردند. زمين در قسمت عقب چادر بالاتر بود و بر بالاى آن سايبان سياه رنگى (سياه­چادرهاى ايلياتى) روى دو ديرك بر پا كرده بودند. اين سياه چادرها در كوچ زمستانى يا گرمسيرى، خانۀ معمول صحراگردان را تشكيل مى‌دهد. ابتدا قدرى نان زمخت گندم و شير گوسفند آوردند و سپس بزغاله‌اى را به سيخ كشيدند و كباب كردند كه خيلى باب طبع شد. رفته رفته اصوات جيغ مانند زنان آرام گرديد، بچه‌ها از گريستن بازماندند، پارس و خرناس سگها فرو خفت همه به خاموشى خواب رفتند. «و سكوت شب به آرامى بر آن مكان ديدنى پر گشود.» من بيشتر شب را بيدار ماندم و به مرتب كردن يادداشتهايم و نوشتن نامه به دوستانم پرداختم، زيرا اكنون به سرزمينى گام مى‌نهادم كه به ندرت زير پايى لگد خورده بود و مى‌خواستم به ميان نژادى از مردم ياغى و بيابانى يعنى طوايف كوه‌نشين ممسنى، كهگيلويه و بختيارى قدم بگذارم.

موقعيت مكانى اين محل خود نقطه مناسبى براى تأمل است. منزلگاه شبانه ما در دره‌اى نه چندان دور از بقاياى باستانى شاپور قرار داشت كه زمانى منزلگه محبوب و دوست داشتنى شهريار سرفراز ساسانى محسوب مى‌شد. روى سنگهاى خاراى همين دره است كه شاپور مغرور، شهرت خود و شرمندگى روم را به ميراث باقى گذاشت...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 0:12 توسط عبدالرسول فروتن| |