X
تبلیغات
کازرون‌شناسی
کازرون‌شناسی

یادداشت‌های گاه و بی‌گاه درباره’ تاریخ، ادبیات و فرهنگ دیار کازرون

از چشمه‌هایی که درنهایت به دریاچه پریشان می‌ریزد، چشمه‌ای است که در کنار روستای قلعه‌نارنجی در منطقه فامور کازرون قرار دارد. طبیعت این منطقه بسیار زیباست و آب چشمه آن ـ اگر بگذارند به پریشان بریزد ـ می‌تواند به احیای این دریاچه کمک کند. در ادامه تصاویری از طبیعت این ناحیه در فروردین‌ماه 1393 را مشاهده می‌فرمایید:

IMG1450.jpg

IMG1473.jpg

IMG1496.jpg

IMG1503.jpg

IMG1517.jpg

IMG1520.jpg

این روستا را احتمالاً به این دلیل «قلعه‌نارنجی» نامیده‌اند که قلعه‌ای دارای درختان نارنج داشته و یا رنگ آن قلعه به رنگ نارنجی بوده است. البته بقایای خانه‌ای که به قلعه خوانین شباهت دارد و همچون آنان بر روی تپه‌ای (البته با ارتفاع کم) ساخته شده، در نزدیکی روستا مشاهده می‌شود که شاید همان «قلعه نارنجی» بوده است. قسمت عمده این خانه تاریخی در اثر گذر زمان و سیلابهای بالای تپه در زیر خاک مدفون شده است:

IMG1522.jpg

IMG1523.jpg

این هم تلمبه‌ای که شیره جان این چشمه زیبا و دریاچه پریشان را می‌مکد و در جیب فردی سودجو می‌گذارد:

IMG1532.jpg

و سرانجام تصویری ماهواره‌ای از روستای قلعه‌نارنجی و چشمه‌اش:

Untitledb7fGj.png


نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:5 توسط عبدالرسول فروتن| |

روز سه‌شنبه 19 فروردین‌ماه 1393 ساعت 16:30 تا 18:30 همایشی برای معرفی و شناخت ملا محمدکاظم گلبن کازرونی (عارف و شاعر دوره قاجاریه) به همت اداره کتابخانه‌های عمومی شهرستان کازرون در کتابخانه عمومی شهید آیت‌الله مدنی (واقع در خیابان محمدی) برگزار می‌شود. از علاقه‌مندان برای شرکت در این مراسم دعوت به‌عمل می‌آید.

555uCXqr.jpg

ملا محمدکاظم کازرونی متخلص به «گلبن»، شاعر و عارف قرن سیزدهم هجری است. در کازرون به دنیا آمد. در چهارده سالگی از این شهر بیرون رفت و پنجاه و شش سال بعد به آن بازگشت و در طی این مدت بسیاری از شهرهای ایران را دیده و مدت زیادی در کرمان ساکن بوده است؛ به هندوستان، عراق، شام و حجاز نیز مسافرت کرده و «کشکول‌به‌کف» به خدمت بعضی از عارفان رسیده بود. همچنین خود او در گلشن اسرار به گشت و گذار در میان الوار فارس و مسافرت به مسقط، اُرفه و موصل اشاره می‌کند. البته او در پایان همین کتاب عنوان «حاج» را پیش از نام خود می‌آورد که نشان‌دهنده سفر مکه اوست.

گلبن پیش از آنکه در سلک اهل تصوف قرار گیرد، مدتی از جمله مدّاحان محسوب می‌شده است. وی حسین‌الدین محمد را باعث انقلاب روحی خود معرفی می‌کند. او مدتی نیز نزد میرزا ابوالقاسم سکوت شیرازی به سلوک پرداخته و نسبت به وی ارادت داشته است، همچنان‌که در گلشن اسرار بارها با احترام از وی یاد می‌کند. محمدکاظم گلبن پس از بازگشتن به کازرون در خانه پدری معتکف شد و به عبادت و ارشاد مردم پرداخت. وی پس از سال 1266 هجری قمری درگذشته است.

از آثار گلبن کازرونی می‌توان به گلشن اسرار، دیوان اشعار، سیرالناس و رامچندنامه اشاره کرد.

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 13:12 توسط عبدالرسول فروتن| |

در اطراف شهر کازرون، چندین روستای بسیار قدیمی وجود دارند که در دامان خود علما، عرفا و شعرای مشهوری را پرورش داده‌اند. مطمئناً شاخص‌ترین این روستاها، دوان و بلیان هستند. درباب دوان بحث بسیار است و البته خود دوانی‌ها هم خوشبختانه کم‌کاری نکرده‌اند و از طریق سایت‌ها و کتاب‌های مختلف به معرفی زادگاهشان پرداخته‌اند. در اینجا می‌خواهیم اندکی درباره بلیان ـ روستایی در پنج کیلومتری جنوب کازرون ـ بحث کنیم.

در باور مردم کازرون، این روستا از آنجا به «بلیان» مشهور شده که شیخ اوحدالدین عبدالله بلیانی عارف قرن هفتم به هنگام هجوم گاوبازان به ده خطاب به زمین گفت: «زمین ببلع!» چون زمین اشرار را در خود فرو کشید و بلعید، آن منطقه ابتدا به بلعیان و به‌تدریج به بلیان مشهور و نامیده شد (حاتمی، حسن، «زیارت و زیارتگاه‌ها در فرهنگ مردم کازرون»، ص 95).

این شیخ اوحدالدین عبدالله بلیانی همان سید عبداللّهی است که اکنون بقعه‌اش در این روستا قرار دارد و زیارتگاه اهالی است. مسلماً این شخصیت سید و یا امامزاده نیست؛ به هر حال عارف بزرگواری بوده که گاه اشعاری نیز می‌سروده و صاحب طبع بوده است. البته ذکر این نکته ضرورت دارد که وی عموی شیخ امین‌الدین ـ عارف مدفون در محله علیای کازرون (بهشت زهرا) ـ بوده است. با این حال، بقعه وی اکنون سیمای یک امامزاده دارد و قبرستان روستا نیز محسوب می‌شود. اهالی کازرون در قدیم ارادت بسیاری به بارگاه وی داشته و به مناسبت‌های مختلف به زیارت وی می‌رفته‌اند.

برخی منابع از دیدار شیخ عبدالله بلیانی با سعدی شیراز سخن گفته‌اند. جامی در این باره می‌نویسد: «وی در شیراز بود. روزی به خانقاه شیخ سعدی رحمه‌الله درآمد. شیخ سعدی یک مشت فلوس بیاورد و در نظر وی بنهاد و گفت: «بفرمای تا درویشان این تبرک به سفره دهند!» وی گفت: «ای سعدی! فلوس می‌آوری؟ برو و آن ظرف آقچه بیار که شصت و دو عدد آقچه در آن نهاده‌ای تا درویشان به سفره دهند.» در حال شیخ سعدی برفت و آن ظرف بیاورد، همچنان که وی فرموده بود. آن را بفرستاد و از برای درویشان سفره تمام آوردند».

این جملات نیز از او نقل شده است:

- «خدای‌دان باشید و اگر خدای‌دان نه‌اید، خوددان نیز مباشید از برای آن‌که چون خوددان نباشید، خدای‌دان باشید.» پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای‌بین باشید و اگر خدای‌بین نباشید، خودبین مباشید از برای آن‌که اگر خودبین نباشید، خدای‌بین باشید.» پس فرموده که: «از این بهتر بگویم: خدای باشید و اگر خدای نباشید، خود مباشید که اگر خود نباشید، خدای باشید.»

صرفاً جهت ارائه نمونه‌ای از اشعارش، در اینجا یک رباعی او را نیز می‌آوریم:

از آخر عمر اگر کسی یاد کند                        شرمش آید که خانه آباد کند

دیدیم به چشم عقل با دست جهان              خاکش بر سر که تکیه بر باد کند

اما چند عکس از بقعه وی که همه در سال 92 گرفته شده‌اند:

 

1_2.jpg 

 1_3.jpg

1_10.jpg

1_11.jpg

1_14.jpg

1_4.jpg


1_5.jpg

1_6.jpg

1_7.jpg

1_8.jpg

1_9mE2Uy.jpg


نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 9:0 توسط عبدالرسول فروتن| |

ملا غلامعلی خشتی متخلص به «فانی» فرزند ملا علی‌اکبر، شاعر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هجری است. سال تولد او مشخص نیست. وی اصالتاً برازجانی بوده، از این رو در تذکره مرآت‌الفصاحه «فانی برازجانی» معرفی شده، اما در خشت از توابع کازرون سکونت داشته است. فانی برای تحصیل به شیراز رفت و انواع علوم عقلی را در آنجا فراگرفت. او چندی نیز ساکن تهران بوده است، اما اینکه چند سال در این شهر بوده و در چه سالی به شیراز بازگشته مشخص نیست. به هر حال دیوان‌بیگی از تدریس وی در سال 1303 هـ در شیراز سخن می‌گوید و اینکه در آن زمان او در زمره فضلا و حکما و ادبا محسوب می‌شده است. پس از آن دیگر اطلاعی از وی در دست نیست. برخی وفات فانی خشتی را در حدود سال 1310 هـ می‌دانند که البته نباید فراتر از حدس باشد.

مطلب فوق، بخشی از مقاله این حقیر با عنوان «ترجیع‌بندی نویافته از فانی خشتی» است که در شماره 54 و 55 مجله گزارش میراث منتشر شد. متن کامل این مقاله را می‌توانید با کلیک کردن بر اینجا دانلود کنید.

توضیح این نکته ضرورت دارد که سه مورد تغییر در متن شعر ـ بدون هماهنگی با این بنده ـ اعمال شده است که اتفاقا تمام این موارد اشتباه هستند و قرار است در شماره بعد مجله، این اصلاحات چاپ شوند. این موارد عبارتند از:

1-     صفحه 19، ستون سمت راست، سطر 19: «لمن الملک، لله الواحد» صحیح است.
2-     صفحه 19، ستون سمت راست، سطر آخر: مصراع بدون شک «وی کفت بحر بی‌کرانه جود» است.
3-     صفحه 19، ستون سمت چپ، سطر 13: در نسخه صراحتاً «ساقی ماده» آمده است.


نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 17:45 توسط عبدالرسول فروتن| |

مقاله کوتاهی که در زیر به نقل آن می‌پردازیم، درباره عالمی است از دیار کازرون که در بیست و یک سالگی به همراه پدر خود راهی بندر همسایه ما ـ بوشهر ـ شده و از این‌رو به «بوشهری» شهرت یافته است. به هر حال، کازرونیان بسیاری از همان زمان قاجار - که این بندر رو به آبادانی گذاشت ـ به آنجا رفتند و به علم و دانش یا عمران و آبادی و تجارت و ... پرداختند. بررسی شخصیت و خدمات چنین اشخاصی هم برای تاریخ کازرون و هم برای تاریخ بوشهر مفید است. نکته قابل توجه در باب محمدشفیع کازرونی، احاطه او بر مسائل طبی است؛ همان‌گونه که دیگر عالمان کازرونی مقیم بوشهر چون شیخ‌الحکماء کازرونی هم طبابت می‌کردند.

***

[کازرونی] بوشهری، محمد شفیع، عالم جامع شیعی قرن سیزدهم و چهاردهم. در 1270، در کازرون متولد شد و تحت تربیت پدرش، سیدمحمدتقی موسوی، از زاهدان و عابدان بزرگ عصر خویش، پرورش یافت. در 1291 با پدرش به بوشهر رفت و از آنجا به عتبات عراق مشرف گردید و در سامرا نزد سید محمدحسن شیرازی (1230ـ1312) معروف به «میرزای بزرگ»، به تحصیل فقه و اصول پرداخت و از شاگردان سرشناس میرزا شد. بوشهری در طب نیز اطلاعات وسیعی کسب کرد به طوری که معالجات عجیبی از او مشاهده می‌شد. وی در حوزه درس عده‌ای از فضلا، از جمله میرزا علی آقا، فرزند میرزای شیرازی، نیز حاضر می‌شد، و تا 1310 در سامرا بود و همان سال به بوشهر بازگشت. در بوشهر به تدریس و نشر احکام پرداخت و مرجع امور مردم از خاص و عام گردید. در 1329 با خانواده‌اش به زیارت عتبات رفت و در نجف بیمار شد و روز هفتم ربیع الاول همان سال وفات یافت و در وادی‌السلام به خاک سپرده شد. وی در فقه و اصول بسیار متبحر بود و تألیفاتی از او باقی مانده است.

فرزندش، سید محمدتقی، از فضلای سرشناس به شمار می‌رفت و از شاگردان میرزا محمدتقی شیرازی و علاّمه حاج حسن کُبّه بود. فرزند دیگر بوشهری، سید محمدمهدی، نه ماه پس از پدر در سامرا درگذشت و همانجا مدفون شد (آقابزرگ طهرانی ، 1404، جزء1، قسم 2، ص 840ـ841؛ همو، 1362ش ، ص 147ـ148). 

منابع :
محمدمحسن آقابزرگ طهرانی، طبقات اعلام الشیعة، جزء1: (1) نقباء البشر فی القرن الرابع عشر، مشهد 1404؛ (2) همو، میرزای شیرازی: ترجمة هدیة الرازی الی الامام المجدد الشیرازی، تهران 1362 ش .
/ داود الهامی / دانشنامه جهان اسلام

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 0:37 توسط عبدالرسول فروتن| |

محمد بن احمد المقدسی جغرافی‌دان قرن چهارم هجری است. وی در بیت‌المقدس متولد شده است. او از ساحل هند تا آندلس در اسپانیا مسافرت کرد و پس از پایان مسافرت‌هایش و در چهل سالگی کتاب احسن‌التقاسیم فی معرفة الاقالیم را نوشت که در نوع خود کامل‌ترین و جامع‌ترین کتاب است. در زیر، قسمت‌هایی از این کتاب را که به شهرستان کازرون (شاپور، دریس و کازرون) اختصاص دارد از نظر می‌گذرانیم:

 

شهرستان: 

قصبۀ «شاپور» است. در گذشته آباد و پرجمعيت و خوب بوده ولى امروز درمانده و حومۀ آن ويران شده است، ولى باز هم پربركت و مركز ويژگى‌هاى متضاد است. هم اترج (= ترنج) دارد، هم روغن‌هاى گوناگون، نى، زيتون، انگور با نرخهاى ارزان. فرآورده‌هاى شير بسيار است. شهرى دلگشا با باغها و چشمه‌سار. مسجدهايش سرپوشيده گرمابه‌ها خوب، خانها بسيار، مردم وارسته و عارف، هم يخ دارند هم ميوه‌هاى گوناگون، باغها خوشبو از ياسمين، در آنها، هم خرما بينى، هم انجير، هم خرنوب (= باقلا، لوبیای غلاف‌دار) شگفت‌انگيز. ساختمانها از گچ و سنگ، جامع در بيرون شهر ميان باغستانى زيبا و خوش جا دارد. شهر چهار دروازه دارد: دروازۀ هرمز، دروازۀ مهر، دروازۀ بهرام، دروازۀ شهر. گردش خندقى است، نهر به دور قصبه مى‌گردد كه با پل‌ها از آن مى‌گذرند.

كنار شهر دژى بنام «دنبلا» هست كه جلو آن مسجدى است، و در ميانش مسجد ديگر كه با سنگ سياه فرش شده محرابى دارد كه گويند پيامبر (ص) در آن نماز گزارده. مسجد خضر نيز در آنجا است. نزديك دژ، زندانى پيش از اسلام هست كه ديوارها از مرمر دارد. شهر در بالاى كوهى ساخته شده كه دو درۀ پر درخت و باغ و ده‌ها دارد. بيرون شهر پلى بزرگ هست، هنگامى كه من در آنجا بودم بريده شده بود. يك بازار به نام «بازار كهنه» دارند. شهر ويرانه و سبك شد و مردم آن كاهش يافته «كازرون» رونقش برگرفته است. آبشان نيز سنگين است، روى مردم زرد بيمارگونه است، دانشمندى بزرگ ندارند.

دَريز: شهرى كوچك، [در كنار راه كازرون] با بازارى نيكو و كارگران بسيار كتان دارد.

كازرون: بزرگ و آباد است، «دمياط» [كوچك] عجمان [و سيستان ناشناخته] به شمار مى‌رود؛ زيرا پارچه‌هاى كتانى «كسب» و «شطوى» هرچند نازك در آنجا بافته و صادر مى‌شود، مگر آنها كه در «توّز» ساخته مى‌شود. شهر همه كاخ و باغ و نخلستان است كه از چپ و راست كشيده شده. سمساران بزرگ و بازار فراخ، پركار، پر بركت با ميوۀ فراوان و ساختمانها و درختها دارد. بيشتر خانه‌ها با جامع بر تپه‌اي است كه بايد از آن بالا روند. بازار و كاخهاى بازرگانان پایين است. عضدالدوله سرايى [با چهار در كه درون آن سرايى ديگر براى فروش پارچه] ساخت سمساران را در آن گرد آورده است و سودش براى سلطان روزى ده‌هزار درم مى‌باشد. سمساران در اين شهر كاخهاى زيبا و استوار دارند. اين روستا همانند روستاهاى سگستان همه از كشتزارهاى [كتان] نخلستانها و دژها به هم پيوسته است. رودخانه ندارد بجز كاريزها و چاههایى [اندك].

منبع: احسن‌التقاسیم مقدسی، ترجمه علی‌نقی منزوی، تهران: شرکت مؤلفان و مترجمان، 1361، ص 645 تا 646


برچسب‌ها: کازرون, سفرنامه, احسن التقاسیم, مقدسی
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 20:19 توسط عبدالرسول فروتن| |

پیش از این بخش اول کازرون در آثار عجم را در این وبلاگ از نظر گذراندیم. حال به نقل بخش دوم آن می‌پردازیم. این قسمت مربوط به سفر فرصت‌الدولة شیرازی به غار شاپور کازرون در حدود 130 سال پیش است. وحشت و تحیّر فرصت‌الدوله در این غار و همچنین دشواری‌هایی که در مسیر غار متحمّل شده، در این متن به‌خوبی نمایان است:

در بيان شكفت و دخمۀ شاپور

اين دخمه، از آثار بسيار غريبه و عجيبۀ روزگار است. تفصيلش اين است: از تنگ مذكور- يعنى تنگ چوگان- به مقدار نيم فرسنگ كه مى‌روند به سمت نودان [نودان از توابع كازرون است]، در طرف دست چپ، در همان كوهى كه نقشه‌هاى مذكوره در آن است، بر بالاى كوه، دخمه‌اى است و دهن آن دخمه، رو به جنوب است و رفتن در آن غار، بدون جمعيّت امكان ندارد؛ زيرا جايى مخوف و هولناك است و رو به عقب آن شكفت هم، بدون چراغ و روشنايى نمى‌توان رفت؛ با وجود اين، باز هم وصول به آخر آن، از جمله محالات است.

بالجمله، شش نفر از اهالى آنجا را به اعطاى جايزه، همراه بردم و سه نفر، به اتفّاق خودم بودند. اين ده نفر- به اجماع- از دامنۀ كوه، به مقدار نيم فرسنگ كه برابرى مى‌كرد به دو فرسنگ، رو به بالا رفتيم. نعوذ باللّه؛ از صعوبت آن راه، همه سنگلاخ و بسيارى از جاها پرتگاه بود، چون رسيديم به نزديك آن شكفت، صعوبتى ديگر پيش آمد. آنجا قطعه‌اى از كوه، مثل ديوار صاف است، به ارتفاع سه ذرع تقريبا؛ و از آنجا مى‌بايد به وسيلۀ چنگ زدن در اثناء [خلل] و فرج[1] كوه بالا رفت؛ آنگاه داخل در شكفت شد و صعود از آن قطعه كوه، در حالتى است كه زير پاى شخص، درّۀ بسيار سراشيب و عميق واقع شده. بدتر از همه، مسقط الحجر آن قطعه كوه سه ذرعى، ابداً وسعت ندارد كه شخص بتواند درنگ كند. بالجمله همراهان در [خلل] كوه، چنگ در زده، بالا رفتند. فقير در خيال اينكه از اين سير و سياحت بگذرم و مراجعت نمايم، آخر به اصرار و ابرام ايشان، تن به بلا در داده، به هر طور بود، بالا رفتم، از آن مهلكه، چون نجات حاصل شد، باز به مقدار بيست قدمى، سربالا بود؛ آن را هم طى نموده، داخل شكفت شديم.

عرض دهن آن مغاره، تخمينا پانزده ذرع و ارتفاعش كمتر از آن است؛ امّا وسعت داخل آن، عرضا متجاوز از بيست ذرع و طولا الى ما شاء اللّه. به تفصيلى كه مذكور مى‌شود: ابتدائا كه داخل آن شكفت شدم، به مقدار پانزده قدم پيش رفته، مجسّمه‌اى ديدم كه صورت پادشاهى بود؛ تاجى مدرّج بر سر دارد؛ ريشش كوتاه و مجعّد است؛ و گيسوانش، خيلى انبوه و حلقه حلقه از دو طرف بر سر دوشش ريخته؛ گردنبندى به گردن افكنده و حربه‌اى كتّاره مانند، حمايل نموده؛ لباسى كه در بر دارد؛ فاصله به فاصلۀ آن، ريشه‌اى آويخته[2] و هر ريشه‌اى از آن شبيه است به دم موش- يعنى بيخ آن، كلفت‌تر از سر آن است- و پارچه‌اى از پشت گردن آن گذشته، بر پشتش افتاده و آن گيسوبند است؛ و كفشى در پا دارد. طول قامت آن از بالاى تاج تا به كف پايش، هفت ذرع تمام است. و آن صورت را بر روى يك سنگ مكعّب بسيار بزرگ قرار داده‌اند؛ به اين معنى كه آن مجسمه و آن سنگ مكعب يكپارچه است؛ در وسط غار واقع شده؛ و ليكن در اين سنوات، دو پاى او را از بالاى ساق، به ضرب تبر و تيشه شكسته‌اند كه آن مجسّمه سرنگون شده و بر زمين افتاده و اين عمل، محلّ افسوس و دريغ است؛ و معروف است كه آن، مجسمۀ شاپور است. از شباهتى كه آن مجسمه به صورت منقور بر سنگ، در اوّل تنگ دارد - كه گفتيم صورت شاپور است- مى‌نمايد كه اين قول صحيح باشد[3].

در عقب آن مجسّمه، به مسافت چند قدمى، دو حوض است كه در سنگ حفر نموده‌اند، به شكل مربّع مستطيل: يكى سه ذرع طول دارد و دو ذرع عرض، حوض ديگر طولاً، يك ذرع و نيم و عرضاً، يك ذرع است و عمقشان چندان نيست؛ و هر دو حوض در جنب هم واقع شده‌اند. چند قدم از آن حوضها گذشته، اسباب تماشايى ديگر است [بلكه اسباب وحشت]: قطعه‌اى از كوه به شكل پلنگى كه خفته باشد، واقع شده؛ امّا آن را در روز اوّل، به شكل مذكور نساخته و حجّارى نكرده‌اند؛ بلكه قطعه‌اى از سنگ بوده كه به مرور و دهور تغيير در تركيب آن به هم رسيده، به شكل پلنگ شده؛ به واسطۀ اينكه از سقف آن، جابجا، آب، قطره قطره مى‌چكد و بر آن سنگ نيز، تقطير آب شده و خالهاى سياه در آن پديد آمده و از قدرت خدا، در كلّه و سر او، آثار چشم ظاهر شده. شخص بى‌خبر و غافل كه در آن شكفت داخل شود، يقين مى‌كند كه آن پلنگ زنده است؛ تا به اين حدّ و اندازه كه مذكور شد.

عرصۀ آن شكفت، روشن است در كمال روشنايى؛ و در بدنه و جدران آن، از دو طرف آثار و علامات صورتهاست؛ يعنى ديوار را صاف و هموار نموده‌اند و طرح صورت بر آن ريخته‌اند. امّا عمر كفاف نداده، معوّق مانده [است].

بالجمله از آنجا كه گذشتيم، بناى تاريكى شد. شش عدد شمع روشن كرده، شش نفر به دست گرفته، پيشاپيش مى‌رفتند و سه نفر هم تفنگها را بر سر دست گرفته، آماده كه اگر جانورى پيدا شود، بزنند و هر چه پيش مى‌رفتيم، سرازير مى‌بود. مقدار شصت قدم، تخميناً فرو رفته، از آن پس، بناى سرابالا رفتن شد. ايضاً شصت قدمى به فراز آمديم؛ ولى عرصۀ ميان آن سرازيرى و سرابالايى، بسيار وسيع و گشاده بود و ارتفاع سقف آنجا، متجاوز از چهل ذرع به نظر مى‌آمد.

از آنجا هم گذشتيم؛ رسيديم به عرصه‌گاهى كه در آن، حوضى بود بى‌آب، شبيه به نعل اسب-(يعنى قريب به شكل هلالى كه در يك طرفش، ديوار راست بود دور تا به دور آن، از بيست ذرع متجاوز بود و تك آن حوض، سرازير ساخته شده بود؛ به طوري كه يك طرفش، يك وجب عمق داشت؛ طرف ديگرش، يك ذرع. در كنار آن حوض، سوراخى است كه راه آب است.

[بيان ذلك]: آب از اطراف و جوانب و سقف، متّصل فرومى‌چكيده و مى‌چكد؛ از ممّرى گذشته؛ در آن حوض، به شكل نعل مى‌آمده؛ پس در آن سوراخ و راه آب، فرو مى‌رفته، از زير گودال مذكور به راه لوله عبور مى‌كرده؛ پس بالا مى‌آمده؛ در حوض اوّل شكفت، سرايت مى‌نموده و آن حوضها پرآب مى‌شده [است].

از آن هم پنجاه قدمى گذشته، دور شديم به محوطه رسيديم؛ و غديرى كه بسيار وسيع و آن، مملوّ از آب بود و متصّل، از سقف آن، قطرات آب در آن غدير فرو مى‌چكيد؛ و در حواشى آن غدير، ريگهاى در آن همه نمايان بودند؛ ولى كم‌كم عمق پيدا مى‌كرد و آن آب آنقدر سرد و گوارا بود كه در عمر خود چنين آبى نديده و نخورده بودم.

عذب اذاما عبّ فيه ناهل           فكانّه فى ريق حبّ ينهل

عذبت فماندرى اماء ماؤها         عند المذاقة، ام رحيق سلسبيل[4]

از كنار آن غدير نيز چند قدمى گذشتيم؛ عرصۀ ديگر پديد آمد و سه طاق پيدا شد:

يكى طاق، طرف دست راست؛ يكى، سمت دست چپ؛ ديگرى، به جانب مقابل. و ما طاق مقابل را اختيار نموده، خواستيم داخل آن شويم؛ به حدّى هوا تيره و تاريك بود كه شش چراغ، مكفى از روشنايى نبود. يك دسته شمع ديگر كه شش عدد است، ايضاً گفتم روشن كردند و آنها كه شمع‌دار بودند، هر يك دو شمع به دست گرفتند، و سه نفر تفنگدار هم، به همان قاعده، تفنگها را سر دست داشتند. قدرى راه رفتيم؛ مثل كوچه‌اى بود كه در دو طرف آن، ديوار كشيده باشند و نيز مسقّف باشد. و هر از چند قدمى كه پيش مى‌رفتيم، از طرف دست راست و دست چپ، آثار در و درگاه نمايان مى‌گشت.

چون بيم گم شدن و تشويش از راه بيراه گرديدن را داشتيم، لهذا دو بسته ريسمان هر كدام متجاوز از صد ذرع همراه بود؛ به هر درگاهى كه مى‌رسيديم، گاهى چند به آن مانده، چند ذرعى ريسمان در حالتى كه سرش را به سنگى بسته، از در آن درگاه مى‌گذرانديم و سر ديگرش را باز به سنگ ديگر مى‌بستيم. همچنين اين كار معمول بود براى اينكه راه را گم ننماییم. بالجمله به مقدار دويست قدم تقريبا كه پيش رفتيم، به قطعه سنگى عظيم بسيار بزرگ و مكعّب رسيديم كه گوشه‌اى از آن را شكسته بودند.

چون معلوم شد آن سنگ را بر سر چاهى افكنده‌اند، از شكاف آن سنگ بزرگ، چند پاره‌سنگ در آن چاه انداختيم. هر سنگى كه فرو مى‌رفت، پس از دقيقه‌اى از وصول سنگ به آب، صداى ضعيفى به گوش مى‌رسيد. از آنجا هم گذشته، به مقدار ربع ساعت راه رفتيم. كم‌كم، خاك، نمناك گشت و رفته‌رفته گل شد؛ پس فقط آب نمودار شد؛ به طوري كه به دو طرف ديوار، آب اتصال داشت و به هيچ وجه امكان گذشتن از آنجا نبود و به علاوه چراغها از اشتعال افتاد؛ نزديك بود خاموش شوند. و صداهاى عجيب نيز استماع مى‌شد؛ لهذا مراجعت را تصميم نموده، به هدايت علامات و بستن ريسمانها، بازگشت نموديم، به اوّل دخمه.

[اجتهادى كه فقير، در آن شكفت نمودم]: مى‌بايد اينجا، دخمۀ صاحب مجسمۀ مذكوره باشد؛ خواه شاپور، خواه غير آن. يعنى در حيات خود، آن مجسمه را به شكل خويش فرموده، ساخته‌اند و در آنجا نصب نموده و در زير آن، دخمه‌اى مهيّا كرده؛ تا پس از فوت، جسدش را در آن گذارند و در آن را مسدود نمايند. فقير، از آثارى، اين مطلب را يافتم؛ اللّه اعلم. و در آن دخمه، بسيار از اشخاص كه آمده‌اند، در اطراف و حواشى احجار، چيزها نوشته‌اند؛ از جمله چند سطرى نوشته شده بود به عربى[5]. مضمون آن را يافتم؛ ولى چون بعض عباراتش مغلوط و برخى منمحى بود، عين عبارت را ترك نمودم؛ مرقوم نداشتم و آن مضامين را حين نگارش مسافرت‌نامه، مرتجلاّ[6] انشاء نموده، در آن درج كردم؛ اين است:

به نيروى   يزدان عقل آفرين                خداى زمان، كردگار زمين

فرازندۀ اين بلند آسمان                      فروزندۀ مهر و ماه اندر آن

به «صحراى شاپور» كردم گذار             در آن دشت چندى شدم پى‌سپار

يكى روز جايى نمودم گذر                 كه از وهم، مرغ خرد ريخت پر

مغاكى بديدم بسى هولناك:                 كه شاپور را دخمه بود آن مغاك

در آن دخمه، پايى نهادم به رنج           دو دانه گهر يافتم به ز گنج

گهرهاى رخشندۀ تابناك                     ابا خويش آوردم از آن مغاك

چه بود آن گهرها، دو اندرز   بود:           كه بس فيلسوفانه‌اش   طرز بود

به ديوار آن دخمه بود اين رقم             كه شاپور، گيتى‌ستان عجم

زمانى كه دل را به مردن نهاد               به هرمز چنين گفت كاى پور راد!

نيوش اين دو اندرز را از پدر              كن آويزش گوش خود چون گهر:

يكى آنكه از اهل فضل و كمال            مكن زر دريغ و ببخشاى مال

كه آبادى ملك ز ايشان بود                 از اين قوم هر شاه، ذى‌شان بود

دوم آنكه از مردم زيردست                 مشو هيچگه غافل و گير دست

ز افتادگان گفتمت دست گير               كه فردا  همينت شود دستگير

اگرچه مجسّمۀ مذكوره، پايش شكسته و جسمش بر زمين افتاده- چنانچه مرقوم داشتيم- ولى اين فقير، نقشۀ آن را چنان برداشتم كه به وضع روز اوّل، بر سر پا باشد؛ از براى اينكه ناظرين را معلوم باشد؛ و آن نقشه به نمرۀ چهل و دو است.

(آثار عجم، ص 477-484)



[1] در متن: خلال؛ به قرينۀ فرج، اصلاح شد. خلال به معنى ميان، در ضمن، يا در طى چيزى است؛ و در اينجا، منافذ و سوراخهاى كوه، مورد نظر است و خلل و فرج، به ضم اوّل هر يك از اين دو كلمه، جمع خلال و فرجه مى‌باشند

[2] ريشه‌هايى كه از آن لباس آويخته، محتمل است كه براى زينت دوخته باشند و مى‌شايد كه آن لباس از پوست حيواناتى باشد، و همه از يك جنس؛ كه دم آنها را حين خياطت گذارده باشند؛ چنانچه در اين زمان، در خزّ و سنجاب، دم را باقى گذارند.

[3] براى اطلاع بيشتر رجوع شود به فارسنامۀ ناصرى، امير كبير، ص ١۴٣٢ تا ١۴٣٧.

[4] عذب اذا [الخ]: العبّ از باب نصر، جرعه‌جرعه خوردن آب يا به دهان خوردن از جوى. الحبّ: به كسر اوّل و تشديدهاء، محبوب و دوست. [معنى شعر اوّل]: يعنى آن آب خوشگوار است، هرگاه دهن بگذارد در آن آشامنده؛ پس گويا در آب دهان محبوب، دهان گذارده و مى‌آشامد. [معنى شعر دوم]: خوشگوار است آن آب چشمه؛ نمى‌دانم آب است، آب آن نزد چشيدن؛ يا شراب صاف خوشگوار است؟

[5] چند سطرى به نثر نوشته شده بود بر ديوارى، با مركّب بود و تاريخش تا اين زمان، قريب صد سال مى‌شود. مضامين آن عبارات خوب است؛ ولى الفاظش، مغلوط و از قاعدۀ علم نحو، خارج. معلوم بود كه قائل آن، اندك عربيّتى داشته يا عربى بوده بدوى مثلا.

[6] مرتجلا، يعنى بديهة. 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 12:17 توسط عبدالرسول فروتن| |

در میان سفرنامه‌های نوشته‌شده توسط فرنگی‌ها در ایران، پس از پالودن آن‌ها از نيات خاص، مى‌توان بخشى از چهرۀ واقعى اجتماع آن ايام را به تصور آورد، چه آنان در قيد و بند حُكّام زورمدار نبوده‌اند تا صرفا به خاطر اميال ايشان به مديحه‌سرايى و مسخ حقايق بپردازند؛ ازاين‌رو آثارى پديد آورده‌اند كه اگر نبود، بسيارى از حقايق مكتوم مى‌ماند. در ميان سياحتگران اروپايى سهم روسها، بجز ايران‌شناسان گرانقدرى چون مينورسكى چندان زياد نيست. نگرش اينان به اوضاع مملكت از طعم و مزۀ شرقى بيشترى برخوردار است و به همين سبب نگاشته‌هاى آنان مى‌تواند رنگ و بوى متفاوتى داشته باشد. 

سفرنامۀ لرستان و خوزستان اثر بارون كلمنت اوگوستوس دوبد، سياح روسى است. وی در محدودۀ زمانى قتل گريبايدوف (11 فوریه 1829 ـ 22 بهمن 1207)، در سمت نايب اولى سفارت روسيه در تهران انجام وظيفه مى‌كرده. چنين به نظر مى‌رسد او خانه بدوشى بوده كه به عشق سير و سفر در خطۀ پهناور ايران به سياحت پرداخته و پيش از سفر به لرستان بزرگ و لرستان كوچك و خوزستان، نواحى كرمانشاهان و خراسان و گرگان و همدان و مناطق ديگر مملكت ما را گشته است. تسلط او به زبان و فرهنگ ايران سبب شده تا ضمن بسط اقوال خود، سنجيده و سخته سخن بگويد. بارون دوبد در عين حال عضو انجمن سلطنتى جغرافياى لندن نيز بوده است و چنين پيداست که در رشتۀ تاريخ باستانى مشرق زمين، در انگلستان به تحصيلات عالى پرداخته و بعد در عطش يافتن آثار و ردپاى تاريخ ايران باستان، خاصه دولت كهن عيلام، به خاستگاه شكوفايى آن يعنى سرزمين لرستان و خوزستان و بخش سلسله جبال زاگرس، كه سياحت در آن به علت شرايط خاص سياسى آن روز با دشواريها و مخاطرات بسيار همراه بوده است، به سيروسفر و مطالعۀ احوال مردم آن پرداخته و اثرى جامع پديد آورده است.

نویسنده در راه رسیدن به بهبهان و خوزستان، پس از شیراز عازم کازرون می‌شود. در ادامه بخش مربوط به کازرون در این سفرنامه را ـ که بسیار خواندنی و دارای اطلاعات ارزشمندی است، از وجود شیر و ببر تا همین اواخر در دشت کازرون گرفته تا ظاهر تمیز شهر و تعداد خانوارهای محلی آن و غارت­های خان و راهزن ممسنی در شاپور تاریخی و غیره ـ ملاحظه می‌فرمایید:

با دميدن روز برخاستيم و دره دشت ارژن را در جهت جنوب در پيش گرفتيم. زمين پوشيده از برف بود؛ بر اساس سنجش از روى ارتفاعات محيط و آن قسمت از منطقه كه در اواخر روز پيموديم، تصور مى‌كنم دشت ارژن مى‌بايد جلگه مرتفعى باشد. جويبار كوچكى (كه سرچشمه آن نزديك كاروانسراى پيشگفته است) در اين دره روان است و يك فرسنگ جلوتر در جهت جنوب خاورى، درياچه يا مردابى پوشيده از نيزار را تشكيل مى‌دهد.

دشت ارژن چراگاههاى عالى دارد كه جرگۀ اسبهاى الخى فرمانفرماى پيشين فارس در آن مى‌چريدند. خود شاهزاده نيز اغلب براى استفاده از مواهب ورزش و شكار كه كوههاى اين منطقه به وفور از آن برخوردار است، به اينجا مى‌آمد. در قمشه[1] هم گراز وحشى پيدا مى‌شود. پس از دو ساعت سوارى، سربالايى كوتاهى را طى كرديم و آنگاه از سراشيبى تند و طولانى پايين آمديم. نام اين رشته ارتفاع پيرزن است كه از شمال شمال باخترى به جنوب خاورى گسترده است. در نوك اين كتل شاهد تناقض آشكار طبيعت شديم. دشت ارژن با مرتفعات پشت سر آن و نشيبهاى خاورى پيرزن پوشيده از برف، همه ويژگيهاى زمستان را داشت، در حالى كه در پهلوى باخترى همين ارتفاع به جانب كتل دختر، رستنيها روييده و هوا خنك بود و ذره‌اى برف ديده نمى‌شد. حتى توانستم چندتايى گل بهارى كه در ميان سنگهاى كنار جاده روييده بودند با دست خود بچينم.

بدين ترتيب كتل پيرزن به عنوان خط حدى ميان زمستان و بهار سر بر آورده است به احتمال زياد تسميه پيرزن و دختر، كه ايرانيها به اين دو كتل داده‌اند كنايه‌اى است شاعرانه تا نشان دهند كه آب و هواى يكى با ديگرى چه تفاوت و تمايز جالبى دارد.

پس از ترك كاروانسراى ميان كتل، در نيمه راه كتل پيرزن، و عبور از دره دشت بر[2]، كه اين دو كتل را از هم جدا مى‌كند و قدرى مزروع ولى بيشتر پوشيده از درختان جنگلى است، سربالايى كتل دختر را آغاز كرديم و برفراز آن منظره باشكوه دشت كازرون را كه در قسمت باخترى با رشته ارتفاعات كمارج مسدود مى‌شود، به چشم ديديم. نشيب كتل دختر تند است و اين سراشيب با يك راه سنگى پلكانى به صورت خط مارپيچ تا پاى كتل ادامه مى‌يابد. اين موضوع چنان نظر سياحان ديگر را جلب كرده كه غالبا به شرح آن پرداخته‌اند و نيازى نيست تا من جزييات بيشترى را وصف كنم.

تنها مى‌گويم ترديد دارم كه اين راه همان «اوج عظيم[3]» باشد كه پلينى[4] و برخى از نويسندگان چنين تصور كرده‌اند؛ زيرا پلينى در توصيف خود گفته است كه اين جاده نردبانى مهم در قسمت داخلى كشور قرار دارد و به سوى ماد[5]   مى‌رود؛ در حالى كه راه كتل دختر چنين موقعيتى ندارد.

در منتهى اليه دماغه كوه، نزديك جاده، نقش نازيبايى از تيمور ميرزا[6]   يكى از پسران فرمانفرماى متوفاى فارس با شير مورد علاقه‌اش حجارى شده است؛ شاهزادۀ جوان اين شير را از بچگى طورى تعليم داده بود كه چون سگى به دنبال او مى‌افتاد[7]. آنچه اين نقش را بدنما مى‌كند رنگ‌آميزى آن است كه مانند مجموعۀ اشكال جديد واقع در غار طاق‌بستان نزديك كرمانشاه رنگ‌آميزى شده و در آن نقش محمدعلى ميرزاى متوفى بر بالاى نقوش سلطنتى به نحوى حجارى شده كه او را در حلقه درباريان نشان مى‌دهد. چشمه‌سار پر آبى در اين كوه[8] جارى است كه قدرى دورتر به درياچه‌اى در سمت چپ جاده مى‌ريزد.

نقش تیمورمیرزا در نزدیکی کازرون

راهنمايم را پيشاپيش به كازرون فرستاده بودم تا اقامتگاهى بر ايمان آماده كند، در همان حال جمع كوچك ما مركب از خودم و دو نفر نوكرانم بدون شتاب راه مى‌سپرديم، زيرا اسبهاى آنان تقريبا از پا افتاده بودند. ليكن پس از مدتى ديدم اين آهسته روى به مذاقم سازگار نيست، اسب خود را به يورتمۀ آرامى واداشتم و ديرى نگذشت كه آن دو از ديده پنهان ماندند.

تا وقتى هوا روشن بود اهميتى نمى‌دادم اما با تاريك شدن غروب و نديدن سوادشهر اسبم را متوقف كردم و در اين انتظار كه همراهانم بزودى مى‌رسند، پياده شدم. اما دير وقتى گذشت و از آنان خبرى نشد. آفتاب نشسته بود و شب آهسته آهسته سايۀ بلند خود را بر زمين مى‌گستراند. به خاطر آوردم در چنين ساعاتى معمولا جانوران درنده كنام خود را ترك مى‌كنند تا در پى شكار در اطراف آباديها و شهرهاى كوچك پرسه بزنند و چون شير و ببر در دشت كازرون پيدا مى‌شد، از اينكه تنها روى كپه‌اى سنگ در وسط بيابانى نشسته بودم، احساس ناامنى مى‌كردم. ازاين‌رو سوار شدم و خميده بر زمين چشم به مسير حركت دوختم تا خط سير راه كوبيده را گم نكنم. تا اين زمان هوا قيرگون شده بود و هنوز صدايى كه نشان دهد به محل سكونتى نزديك شده‌ام به گوش نمى‌رسيد و يا نورى در مسافت بعيد به چشم نمى‌خورد.

ناگهان اسب رم كرد و نزديك بود سرنگون شوم. يا جانورى با سرعت از جلو و نزديك اسب عبور كرده بود كه او را از جا پراند و به چهار نعل واداشت يا شايد مهميز من به سبب غريزه فشار پا، به بغل او خورده بود. ديرى نگذشت كه صداى روح‌نواز زنگى به گوشم رسيد؛ در آن لحظه هيچ آواى موسيقى نمى‌توانست دل‌انگيزتر از آن باشد، پس از چند دقيقه كه در پى صداى زنگ رفتم، به جمعى از چاروادارها رسيدم كه چند كمند شتر با تور پر از بار كاه به همراه مى‌بردند. از بخت خوش كاروان به كازرون مى‌رفت كه هنوز در فاصلۀ دورى قرار داشت. با نزديك شدن به شهر، ديدم سوارى از جانب حاكم به پيشوازم آمده تا مرا به محل استراحتم ببرد؛ پس از طى نه فرسنگ يا چهل و سه ميل انگليسى در آن روز بر پشت يابويى خسته و كاملا كوفته، به پايين جستم. اما نوكرانم روز خسته كننده‌ترى را سپرى ساخته بودند، زيرا در قسمت آخر راه ناگزير با پاى پياده اسبهاى خسته خود را كشيده و تا دير وقت شب هم به كازرون نرسيده بودند.

 

فصل نهم [شرح كازرون]

بيستم ژانويه/٣٠ دى، صبح اين روز در حالى كه مقدمات را آماده و اسبها را براى عزيمت زين كرده بودند، برفراز بام اقامتگاه رفتم تا منظرۀ كازرون را تماشا كنم. شهر در جلگه واقع شده و به نظر در ايام گذشته وسعت بيشترى داشته است. اما حال تا حد زيادى به سبب زلزله و تا اندازه‌اى هم به علت خرابيهاى جنگ، وضعى بسيار مخروبه دارد. ساختمانها از سنگ و ملاط سيمان سفيد ساخته شده است. برخلاف معمول در شهرهاى ديگر ايران، ديوار خانه‌ها را غالبا دوغاب زده‌اند كه ظاهرى بسيار تميز به شهر مى‌دهد.

اين حالت مرا به ياد خانه‌هاى سفيد تميز دهقانى در روسيۀ كوچك، يا اوكراين انداخت؛ مى‌دانم كه چنين دهكده‌هايى به اين ويژگى در ويلز و بخشهاى جنوب باخترى همشاير نيز وجود دارد. تقريبا در حياط هر خانه نخل خرما ديده مى‌شود كه چهرۀ كاملا خاصى به كازرون بخشيده است، چون اينجا نخستين مكانى در باختر شيراز است كه نخل در آن مى‌رويد.

در كازرون غير از جمعيت «محمدى» كه شايد شمار آنان به چند هزار تن برسد، حدود چهل خانوار يهودى نيز سكونت دارند اما هيچ ارمنى در اينجا سكنى ندارد. حاكم فعلى شهر نژاداً ترك و سرتيپى است به نام محمدحسن خان اهل تبريز كه به شاه خدمت مى‌كند و فرمانده يك هنگ پياده نظام مركب از چهار صد سرباز از فراهان و كزاز و ملاير به علاوه دو عراده توپ و چهل تا پنجاه نفر سواره نظام مجهز است.

با در اختيار داشتن چهار نفر سوار كاملا مسلح از طرف محمدحسن خان، شهر را در جهت شمال و در امتداد دشت كازرون ترك كردم؛ در اين حال ارتفاع كتل دختر در سمت راست و ارتفاع كمارج[9] در سمت چپ ما قرار داشت. در دامنۀ كمارج چند آبادى به نام ويز[10]، كاسكون[11]، قلعه سيد و رضاخان ديده مى‌شود. در حوالى ده رضاخان از كنار بقاياى باستانى بسيار و سنگ قبور فراوان و چندين مسير آب عبور كرديم. اين مكان در نيمه راه كازرون و دريز [دريس] واقع شده. چون در پيش رفتن عجله داشتم نتوانستم براى بازديد اين آثار توقف كنم. از دريز كه شايد در يك فرسنگ و نيمى شمال شمال باخترى كازرون باشد، يك فرسنگ ديگر در جهت شمال پيش رفتيم تا به تلگون[12] رسيديم. اين روستاى حقير محل قشلاق طايفۀ گيلوند است و با كمك گروهى از سگهاى پشمالوى درنده كه با پارس غران و نمايشهاى نه چندان دوستانه‌اى به پيشواز ما آمدند، در برابر هر نوع غافلگيرى به خوبى محافظت مى‌شود (گونۀ بسيار ارزنده‌اى از نوع سگ گلۀ ايرانى در باغ وحش ريجنت پارك [لندن]به نمايش گذاشته شده است.) غلامان محمدحسن خان مرا تحويل ده دوازده تا تفنگچى گيلوند دادند تا به منطقه ممسنى ببرند و در صورت حمله يا بروز مشكلى از سوى همين كوه‌نشينان خشن در طول جاده، از من محافظت كنند.

عرض دشت كازرون كه در امتداد رود شاپور رو به شمال گسترده است، شايد دو فرسنگ و طول آن سه فرسنگ باشد كه به خوبى كشت مى‌شود. با نزديك شدن به آثار باستانى شاپور، اين منطقه بيشتر جنگلى و پوشيده از بيشه‌زار و انبوه درخت مى‌شود كه در ميان آنها كرچك (يا بيد انجير ريكينوس كه از آن روغن كرچك مى‌گيرند) به نحو خودرو فراوان است و آنقدر رشد مى‌كند كه به عوض نهال، مثل درخت متوسط القامه‌اى به ارتفاع حدود سه و نيم تا چهار متر به نظر مى‌رسد.

از سمت شمال به جهت شمال شمال خاورى تغيير مسير داديم و با نزديك شدن به كوه از كنار حوضچۀ چشمه‌اى شفاف گذشتيم كه در چند جا از علف خودرو و ديگر گياهان آبى پوشيده بود و درختهاى بلند بر آن سايه مى‌افكند. تخته سنگهاى خاراى صيقل‌دار را با استادى در قسمتى از لبه‌هاى اين منبع آب چيده بودند؛ جنس آنها به سنگهاى عمارت چهار گوشى شباهت داشت كه موريه در ميان آثار باستانى شاپور از آن سخن گفته است. نتوانستم براى بازديد اين آثار باستانى كه در دشت متفرق و در ميان رستنيهاى خوش- رنگ و فراوان و حتى بلند از ديده پنهان مانده‌اند، توقف كنم. و نيز نتوانستم فرصتى براى ترسيم دقيق نقوش برجستۀ حجارى شده در صخره‌هاى سنگ سماق مدخل دره شاپور به دست بياورم، زيرا راهنمايان من از ايستادن در برابر باد سرد گزنده‌اى كه از تنگه مى‌وزيد، خيلى ناراضى بودند. خودم را به اين فكر دلخوش كردم كه تا حال چند تن از سياحان اروپايى اين آثار را توصيف كرده‌اند و به تازگى هم مورد بازديد دو نفر از هنرمندان فرانسوى به نام فلاندن و كوست[13] واقع شده است. پيش خود گفتم اين دو كه يكى صورتگر و ديگرى معمار است، احتمالا بزودى اسناد ارزنده خود را در باب يادبودهاى كهن ايران به جهانيان عرضه مى‌كنند تا به غناى قلمرو دانش ما بيفزايند.

بر اساس همين تفكر فقط اكتفا كردم تا ببينم كه دره شاپور داراى شش نقش مختلف است؛ دو تا از آنها در صخره‌هاى سمت چپ رودخانه و چهارتاى ديگر در ساحل راست حجارى شده‌اند. سبك حجارى به نقوش موجود در نقش رستم و نقش رجب، نزديك تخت جمشيد، شباهت دارد؛ اما از لحاظ مهارت و استادى همسان آنها نيستند. گويى با دستهاى متفاوتى و به احتمال بسيار قوى در ادوار گوناگون حجارى شده‌اند. و نيز بسيار محتمل است اين امر به جنس صخره‌هاى منقش هم مربوط باشد. براى دانستن جزييات اين نقوش، خوانندگان را به خواندن «سفرنامه‌هاى» ارزشمند پروفسور ريتر يا موريه و سراوزلى دعوت مى‌كنم؛ تنها اين نكته را يادآور مى‌شوم كه لوحۀ دوم ساحل چپ رودخانه، در موقعيت ورود به دره از سمت باختر، نسبت به بقيه نقوش با هنرمندى بيشترى حجارى شده است. اين لوحه منسوب به ظفر شاپور اول بر امپراتور والرين است؛ در اين نقش شهريار پيروزمند، در مقايسه با والرين كه به گفته مورخان هنگام اسارت در اوس به دست شاپور ٧٠ سال داشته، بسيار جوانتر به نظر مى‌رسد. در سمت ديگر رودخانه، در پاى چهار نقش موجود، مجرايى در كوه بريده شده كه من ناگزير بودم براى رفتن از يك لوحه به لوحه ديگر در طول آن حركت كنم و آنجا كه مجراى آب باريك و در گودى كوه كنده شده بود، اجبارا خودم را جمع مى‌كردم و سينه مال مى‌رفتم. زيرا مجلسهاى حجارى قدرى از بستر رودخانه ارتفاع دارند و ساحل آن چنان تيز و پوشيده از درخت بيد است كه نمى‌توان به روش ديگرى به آن نقوش تقرب جست.

از راهنمايان محلى‌ام شنيدم كه چند سال قبل ولى­خان راهزن نامدار ممسنى در ميان بقاياى قلعه نظامى، كه در نوك آن ارتفاع ساخته شده و بر معبر آنجا مشرف است، گنجينۀ هنگفتى شامل سكه‌هاى زر با اشكالى شبيه نقوش موجود (در نتيجه متعلق به دوران ساسانى) پيدا كرده و به ذوب سكه‌ها اقدام نموده و آن را به صورت يك زنجير مزين درآورده تا لگام اسب خود را با آن بيارايد.

هنگام ورود به بنۀ[14]   طايفه دشمن زيارى فقط زنها و بچه‌ها را آنجا ديديم. آنان به همراه سگهاى آبادى غوغايى به راه انداختند و از اينكه مى‌خواستيم شب را آنجا بگذرانيم به شدت معترض بودند. با قدرى دردسر توانستيم به زنها بفهمانيم دليلى ندارد كه بترسند زيرا براى تهيه غذايمان و عليق اسبايهمان پول مى‌پردازيم. عاقبت رضايت دادند و چادرى براى استراحت من خالى كردند. زمين در قسمت عقب چادر بالاتر بود و بر بالاى آن سايبان سياه رنگى (سياه­چادرهاى ايلياتى) روى دو ديرك بر پا كرده بودند. اين سياه چادرها در كوچ زمستانى يا گرمسيرى، خانۀ معمول صحراگردان را تشكيل مى‌دهد. ابتدا قدرى نان زمخت گندم و شير گوسفند آوردند و سپس بزغاله‌اى را به سيخ كشيدند و كباب كردند كه خيلى باب طبع شد. رفته رفته اصوات جيغ مانند زنان آرام گرديد، بچه‌ها از گريستن بازماندند، پارس و خرناس سگها فرو خفت همه به خاموشى خواب رفتند. «و سكوت شب به آرامى بر آن مكان ديدنى پر گشود.» من بيشتر شب را بيدار ماندم و به مرتب كردن يادداشتهايم و نوشتن نامه به دوستانم پرداختم، زيرا اكنون به سرزمينى گام مى‌نهادم كه به ندرت زير پايى لگد خورده بود و مى‌خواستم به ميان نژادى از مردم ياغى و بيابانى يعنى طوايف كوه‌نشين ممسنى، كهگيلويه و بختيارى قدم بگذارم.

موقعيت مكانى اين محل خود نقطه مناسبى براى تأمل است. منزلگاه شبانه ما در دره‌اى نه چندان دور از بقاياى باستانى شاپور قرار داشت كه زمانى منزلگه محبوب و دوست داشتنى شهريار سرفراز ساسانى محسوب مى‌شد. روى سنگهاى خاراى همين دره است كه شاپور مغرور، شهرت خود و شرمندگى روم را به ميراث باقى گذاشت...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 0:12 توسط عبدالرسول فروتن| |

مقالۀ حاضر دربارۀ پیدایی و قرائت کتیبه‌ای نویافته از نوع گورنوشته‌های پهلوی ساسانی است. این کتیبه به مانند بسیاری از این نوع کتیبه‌ها در منطقۀ غنی کازرون یافت شده است. تاکنون از این منطقه گورنوشته‌های بسیاری به خط پهلوی متصل یافت شده که مربوط به آغاز دورۀ اسلامی در این منطقه است. بخش انتهایی این کتیبه به‌ دست نیامده، ولی ساختار آن مطابق معمول این نوع کتیبه‌هاست. این گورنوشته از آنِ شخصی به نام خورشید‌گشنسپ است.

متن كامل مقالۀ «گورنوشتۀ پهلوی سنگ ‌زین (کازرون 16)» نگاشتۀ سیروس نصراله‌زاده (عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی) و عماد‌الدین شیخ‌الحکمایی (پژوهشگر موسسۀ باستان‌شناسی دانشگاه تهران) را كه در شمارۀ اول مجلۀ «زبان‌ها و گویش‌های ایرانی» منتشر شده است، با كليك در اینجا مطالعه کنید. 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 21:31 توسط عبدالرسول فروتن| |

سید علی مجتهد کازرونی از حکما، فقها و ادیبان کمتر شناخته‌شدة کازرون است. از استادی شنیدم که سنگ مزار نفیس وی را، در حافظیة شیراز، به‌تازگی دزدیده و سنگی ساده بر آرامگاه وی نهاده‌اند؛ والعُهدَةُ علی الرّاوی.

باری، آنچه ذیل این سطور آمده است، زندگی‌نامه و منتخبی از اشعار اوست که در کتاب ارزشمند دانشمندان و سخن‌سرایان فارس (جلد دوم، 1338، ص 578 تا 594) درج شده است:

 

رحمت کازرونی

متولد 1278، متوفی 1343

حاج سید علی حکیم کازرونی متخلص به «رحمت» فرزند حاج سید عباس مجتهد طباطبایی کازرونی معروف به حاج مجتهد. از فقها و مجتهدین و عرفاء و حکماء اشراقی و شعراء دانشمند معاصر است، و چون در ماه ذی‌حجه متولد شده بود او را حاج سید علی می‌خواندند، و الّا استطاعت زیارت خانۀ خدا را نداشت.

نگارنده (رکن‌زاده آدمیت) مکرر درک فیض محضرش را کرده و اغلب در خدمت مرحوم رحیم آقا طریقت (که از شاگردان او و از اساتید منطق نگارنده بود) در محضر درس آن علامۀ عصر حضور یافته و گاهی اظهار علم را سری جنبانیده است ولو چیزی نفهمیده که هنوز جوان و مشغول تحصیل مقدمات بوده است.

باری این مرد بزرگ در تمام علوم عصر خود اعم از فقه و اصول و تفسیر و حدیث و منطق و کلام و حکمت و نطق و خطابه و ادبیات فارسی و عربی و ریاضیات سرآمد اقران بوده، به‌ویژه در حکمت اشراق که استاد مسلّم می‌بود و در شاعری و سخن‌پردازی و احاطه به فنون سخن‌سرایی نیز طبعی غرّا و مهارتی تام داشت و «رحمت» تخلص می‌کرد.

گاهی به منبر می‌رفت و مردم را ارشاد می‌فرمود و خواص از مفاوضتش استفاده می‌کردند و عوام به تحریک قشریون و اهل ظاهر مرتدش می‌پنداشتند.

حکیم در هفت سالگی (سال 1285) از کازرون به شیراز رفت و در مکتب خواندن و نوشتن فارسی را بیاموخت و تحصیل را ادامه می‌داد که خبر فوت پدرش رسید، ناچار به کازرون برگشت و پس از انجام امور خانوادگی مجدداً به شیراز رفت (1291) و در یکی از حجرات مدرسۀ آقاباباخان مشغول تحصیل شد.

مقدمات و ادبیات عربی را در خدمت حاج سید محمّدعلی کازرونی فراگرفت و حکمت را در محضر درس حاج شیخ احمد معروف به شانه‌ساز و فقه و اصول را نزد شیخ محمّدحسین مجتهد شیرازی آموخت، و در ضمن تحصیل و تکمیل معلومات خود نیز به طلاب علوم دینیه درس می‌داد و پس از دوازده سال استفاده و افاده به نجف اشرف رفت و در محضر درس بسیاری از فقها و مجتهدین آن شهر خصوصاً آخوند مولا محمّدکاظم خراسانی علوم منقوله را تکمیل کرد، و دوازده سال در نجف بود تا سال 1315 که به موطن و مولد خود (کازرون) برگشت و اهالی آن شهر مقدم او را گرامی داشتند و بنابر اصرار اهالی تا سال 1319 در آنجا اقامت داشت، در آن سال به شیراز رفت و در مسجد نو حجره‌ای گرفت و به تدریس مشغول شد، و در شاهچراغ امامت می‌کرد و در مدرسۀ مقیمیه و خانۀ نشیمن خود کتاب های حکمی مِن‌جمله اسفار اربعه و فصوص الحکم را درس می‌داد و از جمله شاگردانش آن‌هایی را که می‌شناسم و با نگارنده دوست بودند، مرحومین حاج شیخ محمّدکریم سرپله و رحیم آقا طریقت و آقای میرزا محمّدعلی موحد بودند که همه از دانشمندان معاصر محسوب شده و می‌شوند.

مرحوم رحمت با آنکه در حکمت الهی و فلسفۀ یونانی تبحر داشته است مردی عابد و زاهد و عارف  مشرب بوده و عبادات اسلامی مأثور از ائمۀ اطهار را کاملاً به جای می‌آورده و در فروع دین متعبد بوده است، و در مجلس مرحوم مجدالاشراف قطب سلسلۀ ذهبیه حضور پیدا می‌کرده و از او استفادۀ معنوی می‌برده است و چون در ایران ندای مشروطه و آزادی بلند شد، به تقویت این فکر کوشید و دو رساله به فارسی و عربی در تمجید عدل و داد و آزادی نوشت و نیز در تأسیس مدارس جدیده سعی وافی مبذول داشت.

حکیم با آن که خود مجتهد مسلّم بود و پدرش نیز فقیه بوده با آن دسته از  فقها که جنبۀ ریاکاری و عوام فریبی داشتند و اصولاً با ریاکاران و خشک‌مقدسان از هر طبقه و صنفی که بودند میانۀ خوبی نداشت و آن‌ها هم در آزار او کوتاهی نمی‌کردند، و من از خودش شنیدم که گفت: « من از لذات دنیا به شرب قلیان اکتفا کرده‌ام و آخوندها این را هم نمی‌توانند ببینند و شهرت داده‌اند که در قلیان چرس می‌گذارم و می‌کشم.»

از حکیم سه فرزند ذکور باقیمانده به نام‌های: سید محمّد احیانی و سید حسام‌الدین مجتهدزاده و سیدحسین مجتهدزاده و هر سه تا این تاریخ در قید حیات هستند و حکیم در روز پنجشنبه هجدهم رجب سال 1343 در شیراز به رحمت ایزدی پیوست و در تکیۀ حافظیه مدفون شد.

تألیفاتش: 1. دورۀ اصول 2. دیوان اشعار فارسی و عربی (در شیراز چاپ شده) 3. دو رساله در فواید مشروطه (چاپ شده)

اکنون پاره‌ای از اشعارش را از دیوان او که به سعی و همت علینقی بهروزی در شیراز چاپ شده در اینجا نقل می‌کنیم...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 21:41 توسط عبدالرسول فروتن| |

آثار عجم از کتاب‌های بسیار مهم مربوط به تاریخ، جغرافیا و ادبیات دوران قاجاریه است. در این کتاب بیشتر به شهرهای دیار فارس پرداخته شده است و از این میان اطلاعات قابل توجهی نیز در باب کازرون دیده می‌شود. این کتاب نخستین بار به سال 1314 ق در بمبئی به طبع رسید. فرصت‌الدوله شیرازی (1271-1339 ق) در این کتاب به بیان مشاهدات خود در سفرهای مختلف می‌پردازد. وی همچنین در نقاشی چیره‌دست بود و برخی از مشاهدات خود را به صورت نقاشی در آثار عجم آورد. در این یادداشت، قسمت اول از سفر فرصت شیرازی به کازرون را، البته با تلخیص، به همراه طرح‌های وی و همچنین توضیحات دکتر رستگار فسایی می‌آوریم: 
untitled.png
  بالجمله، از خان‌زنيان حركت نموده، به مسافت سه فرسنگ راه پيموده، رسيدم به دشت ارژنه[1]. در عرض اين راه نيز، پلى باشكوه و طولانى است كه آن را هم مرحوم حاجى مشيرالملك مذكور ساخته است. دشت ارژنه[2] نيز سرحد است؛ قريب دويست نفر جمعيّت دارد. حاصل آنجا، گندم و جو است. در سمت شمال آن دشت، كوهى است به نهايت مرتفع و صاف؛ در دامان آن كوه، اشجار بسيار از قبيل بيد و اهر[3] و چنار و غير ذلك است؛ اطراف و جوانب آن، همه سبز و خرّم. بقعۀ كوچكى در آن حوالى است كه آن را قدمگاه نامند. و كيفيت سلمان فارسى[4] ـ رضى اللّه عنه ـ را و گرفتار شدن وى در چنگ شير و حضرت اميرالمؤمنين على ـ عليه السّلام ـ او را نجات دادن، به نهجى كه در بعض كتب مسطور است، مذكور مى‌دارند[5]  و آن بقعه را زيارتگاه قرار داده‌اند و قريب به آن بقعه، در چند جاى از كوه نزديك به زمين، چشمه‌هاى آب تراوش مى‌كند و پيوسته آب، مترشح است؛ بلكه در مواضع ديگر از آن كوه، دور از بقعه نيز، از خلل[6]  و فرج سنگ، آبها جارى است و بدين واسطه بسيارى از جلگه و صحراى دشت ارژنه را آب فراگرفته، به مثابه[7]   بحيره‌اى[8]  شده. و آن سرزمين، اكثر محلّ شير و خوك و غير ذلك است. وقتى از اوقات، ابو شجاع عضدالدّوله، به دشت ارژنه، از براى اصطياد[9]  رفته بود و ابوالطيب[10]  متنّبى، ملازم خدمتش بوده، در آنجا اشعار بسيارى گفته؛ بعض از آنها اين است: 
عربيّه 
سقيا لدشت الارزن الطّوال 
بين المروج الفسيح و الاغيال 
مجاور الخنزير و الرّيبال 
زابى الخنانيص من الاشبال 
مستشرف الدّب على الغزال 
مجتمع الاضداد و الاشكال 
  از دشت ارژنه گذشته؛ سه فرسنگ آمده، به كاروانسراى ميان‌كتل[11] رسيدم و در عرض اين راه، كوه و كتلى است (موسوم به كتل پيرزن)؛ راهى بس صعب و سخت، تمام سربالا و پيچ اندر پيچ؛ در هر قدمى، هزاران سنگ و هر خطوه از آن، برابر صد فرسنگ؛ درختهاى جنگلى نيز، اسباب مزاحمت عابرين است. اين اشعار فرّخى نيكو مناسب است[12]: 
رهى كه ديو در او گم شده به وقت زوال 
چو مرد كم بين، در تنگ بيشه، وقت سحر 
درازتر ز غم مستمند سوخته دل 
كشيده‌تر ز شب دردمندِ خسته جگر 
هواى آن دژم و باد آن چو دود جحيم 
زمين آن سيه و خاك آن چو خاكستر 
همه درخت و ميان درخت خار گَشَن[13] 
نه خار بلكه سنان خَلَنده و خنجر 
  نه مرد را سر آن كاندر آن نهادى پاى 
نه مرغ را دل آن كاندر آن گشادى پر 
كاروانسراى ميان‌كتل، بالاى كوه واقع شده؛ اطرافش همه درّه‌هاى گشاده و مغازه‌هاى عميق است. چشمه‌اى در حوالى آن سرا، جارى است آبش بسيار زلال و گوارا؛ و كاروانسراى مذكور، از بناهاى مرحوم حاجى ميرزا على‌اكبر قوام‌الملك شيرازى است[14]. 
حاجى قوام‌الملك ـ طاب ثراه ـ خلف مرحوم حاجى ابراهيم‌خان اعتمادالدّوله[15] سالهاى دراز در فارس كلانتر و فرمانروا بوده؛ به تحمّل مهمّات اهالى آنجا روزگارى مى‌گذرانيده و به تكفّل مرمّت و عمارات بلد، اوقافى صرف مى‌نموده. از جمله آثار آن عاقبت بخير، كاروانسراى مذكور است؛ ديگر تجديد مسجد جديد شيراز؛ ديگر مرمّت مدرسۀ خان و غير ذلك؛ و بركه‌هاى بسيار نيز احداث نموده؛ از جمله بركۀ بسيار بزرگ عميقى در بندر بوشهر كه فقير ديده‌ام. بالجمله، در اواخر عمر، به مشهد حضرت رضا ـ عليه آلاف التحّيه و الثّناء ـ مجاور؛ چندى اقامت گزيده و در همانجا وفات يافت؛ و آن در سنۀ يكهزار و دويست و هشتاد و دو هجرى بود، طيّب اللّه تربته... 
الغرض از كاروانسراى ميان‌كتل حركت نمودم، از براى كازرون. و اين راه، فى الجمله از چهار فرسنگ و نيم متجاوز است؛ و در اين طريق نيز اسباب زحمت و مشقّت پيش پا افتادۀ مردم است. صعوبات اين راه از اين قرار است: از كاروانسراى مذكور كه بخواهند بگذرند نخستين، بايد باقيماندۀ كتل را طى نمود؛ زيرا كه ما گفتيم اين كاروانسرا، در ميان كتل منصف[16] واقع شده، ولى به خلاف آن طرف كتل ـ كه تمام سربالا بود ـ اين طرف همه سرازير است؛ مسالكش در شعبهاى تنگ و مشاعبش[17] معوّجّه[18]  و پر از سنگ. چون از آن مسالك گذشتند، به دشتى پرمهالك، مسمّى به دشت برم[19] مى‌رسند: 
مهالك[20]   لم يصحب بها الذّئب نفسه 
و لا حملت فيها الغراب قوادمه 
پس از قطع اين مرحله، كتلى ديگر در پيش مى‌آيد (مشهور به كتل دختر)[21] اين هم، راه صعبى است و به حدّى سرازير است كه شخص با اسب نمى‌تواند عبور نمايد؛ جز آنكه پياده گردد؛ و چندان اعوجاج در معابر آن است كه باد، به سرگشتگى از آن مى‌گذرد. لمؤلّفه: 
اگر آنجا گذرد باد بزين[22] 
گم كند راه و شود خاك‌نشين 
دو فرسنگ به كازرون مانده، پلى است مسمّى به پل آبگينه. اين پل نيز از بناهاى حاجى مشيرالملك است و در حوالى آن، بيشه‌مانند و نيزارى است كه منتهى مى‌شود به درياچۀ فرشويه[23]   كه به پريشم معروف است و ماهى آن، به نزاكت[24]  و لطافت موصوف. بالجمله، فراسخ هر منزلى را در ضمن مذكور داشتيم؛ پس نتيجۀ فراسخ از شيراز تا به كازرون، بنابر مشهور، قريب به نوزده فرسنگ است[25] و اين بر حسب طى مسافت است، با وجود اعوجاج راه و پست و بلندى زمين، و الاّ به خطّ مستقيم، البتّه كمتر خواهد بود؛ چونكه[26]   از بديهيات هندسه است كه خط منكسر، اطول از خط مستقيم است. بالجمله، آمدم به كازرون. 
  dsc00450.jpg

كازرون 
كازرون[27] شهركى است از فارس؛ در سمت غربى شيراز، به مسافتى كه مذكور گرديد.گويند: بناى آن را، اوّل، طهمورث نهاده؛ پس از آن خراب شده؛ شاپور بن اردشير - كه شهر شاپور را ساخت - كازرون را نيز عمارت كرد و از توابع، قرار داد و بعدها، قباد- پدر انوشيروان- هم آن را مرمّت نمود. كازرون گرمسير است؛ هوايش مايل به اعتدال، خاصّه در فصل بهار، كه صحرا و دشت آن، همه باطراوت و خضرت است؛ و از اين جهت، آنجا را شهر سبز گويند؛ و در سابق و قديم الايّام، اسم آن، شهر «نورد»[28]   بوده است و در سمت جنوب شهر، به مقدار دو فرسنگ و نيم دور از آن، جلگه‌اى است كه نرگس‌زار است و آن جلگه دوهزار و چهارصد قدم است، تقريبا. الحقّ نيكو تماشاگاهى است. 
عربيّه 
و قضب[29]   زمرّد يعلوا عليها 
عيون لم تذق طعم اغتماض 
توهمّت الغمام لها رقيبا 
فنكسّت الرّؤس الى الرّياض 
لمؤلّفه 
گشاى چشم و نگه كن به سوى نرگس‌زار 
كه ايستاده همه با قباى سبز حرير 
گشوده‌اند براى نظاره از هر سو 
عيون سيمين كاحداقشان [30]  بود ز نضير [31] 
مرا چو قافيه، مجهول باشد اين كه چرا 
فكنده‌اند سر خويش را ز شرم به زير [32]  
بالجمله، اطراف و جوانب شهر، باز و گشاده است؛ مركّباتش فراوان و به غايت ممتاز؛ خرمايش در نهايت امتياز؛ حاصلش گندم و جو و پنبه و خشخاش و نحو اينها. آبش از سه قنات است: يكى از آنها عذب و گوارا است و بيشتر در آنجا بخس كارند و اعتماد به باران دارند؛ و قريب به شهر، باغى است مسمّى به باغ نظر[33] به غايت دلگشا و نهايت جانفزا؛ اشجار آن، تمام نارنجهاى بلند قامت قوى‌پيكر است، كه كمتر در فارس، درخت نارنج بدان جثّه و تنه ديده مى‌شود؛ مگر نارنجهاى باغ شاه فيروزآباد؛ كه پيش از اينها، وصفى از آن مرقوم افتاده، گذشت. و عمارات و ابنيه در كازرون، به واسطۀ اينكه اكثر مخروبه است، متفرّق واقع شده و چهار محلّه[34] است كه هر محلّه‌اى[35] مشتمل بر محلاّت متعدّد و دو سه بازار معتبر دارد. 
[جمعيت كازرون]: چهارده هزار نفر، تخميناً يافتم.گويند: سابقاً مردمانش شافعى مذهب بوده‌اند[36]؛ به مرور ايّام، شيعى شده‌اند. از كازرون حركت نمودم، از براى رفتن به سمت شاپور، به جهت برداشتن نقشۀ آنجا؛ بعون اللّه. 
شاپور: از جمله توابع كازرون است و آن[37] در شمال شهر، به مسافت سه فرسخ، واقع است. و اين مكان، يكى از جمله كوره‌هاى فارس بوده.[تفصيل ابن اجمال]: سابقا فارس، محتوى بوده بر پنج كوره كه هر يك را پادشاهى بنا نهاده: [اول]: كورۀ اردشير كه در آن است شهر شيراز و فيروزآباد؛ كه تفصيلش گذشت. [دوم]: كورۀ استخر كه در آن بيضا و رامجرد[38] است؛ و پايتخت، همان استخر بود كه تخت جمشيد آنجاست؛ و تفصيل آنجا را نيز مفصّلا مرقوم داشتيم. [سوم]: كورۀ دارابجرد كه در آن است: شهر فسا و جهرم؛ بيان آن را نيز پيش اين نموديم. [چهارم]: كورۀ قباد كه در آن است: بوشهر و برازجان. [پنجم]: كورۀ شاپور كه در آن است: كازرون و جره[39]. در زمان خلافت عمر بن خطّاب، اين كوره‌ها مفتوح شد و به تصرّف اسلام درآمد. 
خلاصه، دو فرسنگ از كازرون گذشته، رسيدم به ده خرابه‌اى كه آن را «دريست»[40] مى‌نامند. آثار ابنيه و عمارات در آنجا بسيار است كه مسكون نيست. چند نفر رعيّت، خانه‌ها از نى و چوب ساخته، در آنجا ساكن گشته‌اند و رعيّتى مى‌نمايند. و اين ده، تيول مؤتمن الوزاره است. 
جناب مؤتمن الوزاره: ميرزا محمّد خان، كارگزار دولت علّيۀ ايران، محاسن اوصافش، بيرون از حيّز تقرير است و مكارم اخلاقش، زياده از حدّ تحرير. از جمله اولاد ايشان است: جناب معتصم‌الملك، ميرزا اسماعيل خان، ارباب تجارت را رئيس است و اعيان امارت[41]  را جليس؛ متصّف به صفات پسنديده است و متخلّق به اخلاق حميده. 
تبصره: من عناياته سبحانه و تعالى، چند روز بود كه به واسطۀ حركات فوق‌العاده، در ديده‌ام تيرگى چيرگى داشت و به جاى روشنايى، خيرگى؛ در ده مذكور- يعنى دريست - پياده شده، تا لمحه‌اى چشم را از آفتاب حرور، به سايه آرم و به آب برود[42] خنك دارم؛ و آنجا سر راه واقع شده كه از سمتى به شاپور و از طرفى به بوشهر عبور دارند. ناگهان جناب ميرزا محمّدحسين جرّاح شيرازى، از جانب بوشهر بدانجا رسيد؛ پياده گرديد. از ديدارش، خاطرم گلشن و به استكحال كحل الجواهرش، ديده‌ام روشن شد؛ و اين نبود مگر از عنايات كردگار بصير ودود كه از چندين ميل راه، سرمه‌اى فرستاد و ديدۀ رمدرسيده را، شفايى داد. و الّذى هو يطعمنى و يسقين و اذا مرضت فهو يشفين[43]. 
خلاصه، از «دريست» گذشته، آمدم تا به جلگۀ شاپور. در آن جلگه، دهات بسيار است و رودخانه‌اى از ميان آن جلگه مى‌گذرد كه ذكر آن خواهد آمد. در سه سمت جلگۀ مذكور، تمام، كوه است و سمت ديگر كه جنوب شرقى باشد، صحراى گشاده. در تمام صحراى شاپور تا برسد به كازرون و از آن طرف بالاتر از شاپور تا چند فرسخ همه آثار عمارات و ابنيه و آتشكده و غير ذلك است[44]؛ معلوم است كه شهرى بغايت عظيم و مدينه‌اى به نهايت معظّم بوده. بالجمله، بعض از دهات صحراى شاپور، در يك طرف رودخانه واقع است و برخى، در طرف ديگر، در جانب شمال شرقى آن، جلگۀ تنگى است كه شعبه‌اى از رودخانۀ مذكور، از آن تنگ مى‌آيد و در آن تنگ، صورتهاست كه بر احجار نقش نموده‌اند و در آنجا نيز شكفتى و دخمه‌اى است و آثار ديگر نيز هست كه شرح آنها مرقوم شد: 
تفصيل رودخانۀ شاپور[45] و بيان سرچشمه‌هاى آن: دو رودخانه در آن جلگه جارى است: 
يكى از تنگ مذكور است كه گفتيم در آن صورتهاست و آن را تنگ چوگان مى‌گويند و سرچشمۀ اين رود، دو جاست: يك جا در رنجان[46] است و رنجان، اسم مكانى است در كوهمرّه [اين كوهمره، غير از كوه مرّه‌اى است كه قريب به شيراز است. كوهمرّه شيراز را كوهمرّۀ شكفت[47]   نامند و اين را كوهمرّۀ فشقوه گويند.]. رنجان مذكور، كه سرچشمۀ رود مزبور است، در كوه مرّۀ فشقوه[48] است و اين سرچشمه تا شاپور، دو فرسنگ و نيم است. سرچشمۀ ديگر آن رود، جايى است موسوم به چشمۀ ساسان و آن قريب به نقش شاپور است [در همان تنگ چوگان]. دو چشمه مذكور يكى شده، رودى مى‌گردد و از تنگ مذكور، داخل جلگۀ شاپور مى‌شود. 
امّا رودخانۀ ديگر؛ منبع آن نيز در دو موضع است: يكى چشمه‌اى است مسمّى به چشمۀ سراشيب[49] كه آن در خود جلگه مى‌باشد؛ در دامن كوهى كه در شمال شرقى جلگه است؛ يكى ديگر در جايى است كه آنجا را چنارشايجان[50] مى‌خوانند؛ در سمت شمال جلگه است، به مسافت يك فرسخ و اين دو چشمه نيز يكى گشته، رودى مى‌شود؛ مى‌آيد در صحراى شاپور؛ پس، اين رودخانه با رودخانه‌اى كه سابقاً مرقوم شد، متّصل مى‌شوند؛ آن‌گاه از جلگه گذشته، مى‌رود به سمت خشت و آنجا هم با رودخانۀ دالكى يكى مى‌گردد و مى‌رود تا به درياى فارس كه بندر بوشهر در كنار آن است. اين بود تفصيل سرچشمه‌هاى رودخانۀ شاپور. 
چشمه‌اى ديگر نيز در جلگۀ شاپور هست كه آن را سرآب دختران[51] نامند. اين چشمه هم داخل رودخانه مى‌گردد. 
  
در بيان آثار قديمۀ شاپور 
مرقوم شد كه در سمت شمال شرقى جلگۀ شاپور، تنگى است كه آن را تنگ چوگان گويند و رودخانه‌اى از ميان آن تنگ مى‌گذرد؛ داخل تنگ كه مى‌شوند، در طرف دست راست و در طرف دست چپ، مجالس صورت، منقوش بر احجار است كه تفصيل داده مى‌شود: 
[تفصيل مجالس دست راست]: در اوّل تنگ، در دامان كوه نزديك به زمين، قطعه‌اى از آن را صاف نموده‌اند، به ارتفاع چهار ذرع و نيم و به عرض ده ذرع؛ و در آن، صورت دو سوار را نقش كرده‌اند[52]؛ به حسب اندام و لباس، خيلى شبيه‌اند به صورتهاى نقش رستم در مرودشت- كه تفصيلش و صورتش مرقوم افتاد- سر و كلاه و سينه و دست سوارها، بكلى از سنگ محو و نابود شده، چيزى معلوم نيست و در زير پاى اسب سوارى كه به طرف[53]  دست راست واقع شده، شخصى است بر زمين افتاده كه گويا پادشاه[54] او را پايمال سمّ مركب مى‌نمايد و در ميان آن دو سوار، شخص ديگر نشسته - يعنى زانو بر زمين زده -روى خود را به سوى سوار دست راست كرده، دستهاى خويش را به جانب او دراز نموده، مثل اينكه تضرّع و عجز مى‌نمايد؛ و اين صورتها خيلى تجسّم دارند؛ خاصّه آن شخصى كه پايمال شده، بحدى هيكلش برآمده از سنگ است و مجسّم مى‌باشد كه گمان مى‌رود از كوه جدا باشد. بعون اللّه تبارك و تعالى تأييداته، نقشۀ آن مجلس را برداشتم به نمرۀ سى و هشت[55]. از مجلس مذكوره كه نقشۀ آن را نموديم و گذشت، تفصيلى به خاطر دارم: چندى قبل از اين، يكى از سيّاحان انگريزى نقل نمود كه در كوه شاپور، در طرف دست راست مجلس اوّل، پادشاهى سوار است مردى را پايمال مركب نموده و شخصى در جلوى او به زانو درآمده؛ آن شخص، پادشاه روم است و در قرون پيش كه هنوز سر و كلّۀ آن صورتها محو نشده بود، سيّاحان دولت ما، بدينجا آمده، نقشۀ آن را برداشته‌اند و بالاى سر آنها، خطّى هم بوده كه اكنون نابود است؛ همان اوقات، آن خط را خوانده‌اند؛ نوشته بوده: اين شبيه شاپور است كه [ولرين] [56]  پادشاه روم را دستگير نموده، آورده؛ و او اظهار عجز مى‌نمايد.و در شاهنامۀ حكيم فردوسى هم اشاره به اين مطلب كرده؛ آنجا مى‌گويد: 
برانوش[57]  جنگى به قلب اندرون 
گرفتار شد با دلى پر ز خون[58] 
تا آخر حكايت؛ و مراد فردوسى از برانوش، همان ولرين مذكور است. انتهى. 
مؤلّف گويد: قصّه‌اى كه در شاهنامه است، خلاصه‌اش اين است كه برانوش نامى از سرداران روم، با شاپور بن اردشير جنگ كرد و دستگير شد. پس چون صلح كردند، رها گرديد. و شعر مذكور هم، در ضمن همين قصّه است و در داستان شاپور ذو الاكتاف- پسر هرمز-نيز، از برانوش ديگر نامى مى‌برد كه در روم، پادشاهى داشت و به دربار ذوالاكتاف از در صلح درآمد. او را گرفته، محبوس داشتند. امّا در ناسخ التواريخ نيز، اين دو حكايت مسطور است: 
حكايت اوّل، خلاصه‌اش اين كه در سلطنت شاپور بن اردشير، برانوش نامى كه از جانب قيصر روم، در انطاكيه[59]  حكومت داشت، با شاپور رزمى ساخت؛ سرانجام اسير و در بند شد؛ بعد به وسيلۀ تحف و پيشكشيها، مستخلص و از جانب شاپور نيز، به حكومت انطاكيه پرداخت. 
و در قصّه شاپور ذو الاكتاف، از ولرين نام مى‌برد؛ خلاصه اينكه شاپور ذو الاكتاف  با قيصر روم-كه ولرين باشد-محاربه كرده؛ ولرين گرفتار شد. او را محبوس نمودند. هرگاه ذوالاكتاف مى‌خواست سوار شود، ولرين را حاضر مى‌ساختند. پادشاه، پاى بر شانۀ او گذارده، سوار مى‌شد. همين طور بود تا مرگ، او را در رسيد. 
[مؤلّف گويد]: اكنون بر ما مجهول است كه آن پادشاه كه صورتش، منقور بر سنگ است، كدام‌يك از دو شاپور باشد. همچنين نمى‌دانيم برانوش، همان ولرين است يا نه؛ و در صورتى كه يكى نباشند، آيا آن صورت منقوش در كوه، كداميك بود؛ ولى از قراين، بايد آن پادشاه، شاپور بن اردشير باشد.
1.png
[تفضيل مجلس دوم]: از نقش مذكور، چند قدمى كه مى‌گذرند، نيز در همان كوه، مسطّحه‌اى است كه سيزده ذرغ عرض آن است؛ و چهار ذرع و نيم ارتفاع دارد. در آن صورت پادشاهى است سوار بر اسب[60]؛ پر بزرگى بر تاج نصب نموده؛ تركشى از پهلوى راست آويخته. يك نفر پياده نيز در طرف راست آن است كه به پايش زنجير است و پادشاه دستش را گرفته و در زير سمّ اسب شاه، شخصى افتاده كه گويا او را پايمال اسب مى‌نمايد؛ و سه نفر از اهل روم در جلوى اسبند: يكى از آنها به زانو درآمده؛ مثل اين است كه تضرّع مى‌كند و دست عجز به سوى پادشاه مى‌برد و در مقابل صورت آن پادشاه، شبيه ملكى [61] است كه گويا از هوا آمده باشد، و در دستش چيزى است مانند نصف حلقه و در سمت جلوى پادشاه در آن مسطّحه، پنج طاقچه نمايش داده‌اند: سه طاقچه پايين و دو طاقچه بالا. در هر يك از آنها، صورت سه مرد سپاهى است، اكثر ماجربه. و دو نفر از آنها، يك دستشان مثل اين است كه در آستين پنهان باشد[62]  و در عقب سر پادشاه، دو دسته سوار است كه همه دست راست خود را پيش صورت برده‌اند[63]. نقشۀ اين مجلس را نيز برداشتم در ورقۀ به نمره سى و نه.
2.png
شخص انگريزى كه «بلكمن» نام دارد - و فقير، خطوط پهلوى را از وى اخذ نمودم و سابقاً نامى از او در اين كتاب برده شد- مذكور داشت كه در مجلس دوم كه بيانش گذشت و نقشه‌اش كشيده آمد- خطوطى بوده كه حالا، تمام محو گرديده؛ ولى در قديم، بعض از كلماتش باقى بوده و ترجمۀ آن باقى مانده كه ضبط در كتب[64]   انگريزى است، اين است: «اورمزدپرست شاپور شاهنشاه، انتهى» . 
چون بالاى سر مجلس مذكور، بر فراز كوه قلعه‌اى است از آثار قديمه، صواب چنان است كه در اينجا، بيانى از آن بنمائيم؛ آنگاه به تفصيل مجالس دست چپ بپردازيم: 
3.jpg

قلعه دختر (شاپور)، بیشاپور کازرون

قلعۀ شاپور[65]: بالاى كوهى است كه در دامنۀ آن، دو مجلس صورت مذكورۀ مرقومه واقع شده و آن قلعه، منهدم و خراب است؛ تمام از گچ و سنگ بوده، عجيب بنايى است؛ غريب بنيانى: عماراتى تو بر تو، ايوانها و سراهاى شاهانه ساخته بوده‌اند و سنگهاى عظيمه از آن بنا و سرا، بر زمين افتاده؛ عماراتش، در وضع و طرز، قريب است به قلعه‌هاى ديگر كه بر بالاى كوههاى فارس است، مثل قلعۀ دختر در فيروزآباد و غيره- كه ذكر آن را نموديم و گذشت- امّا قلعۀ شاپور از حيث محل، چنان واقع شده كه اطراف كوه آن را، همه آب گرفته و راه عبور در آنجا مسدود بوده، مگر يك طرف از كوه كه راهى داشته كه بالا مى‌رفته‌اند و در آن طريق هم، چند جا سنگرها ساخته كه از يورش لشكر دشمن، محفوظ و مصون باشند و گويند اين قلعه از شاپور[66] است...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 17:54 توسط عبدالرسول فروتن| |

سديدالسلطنه يكبار به سال ١٣١۴-١٣١۶ هجرى قمرى و به روزگار مظفرالدين شاه قاجار، از بوشهر به تهران و مشهد رفته و از مشهد از راه تهران به كربلا سفر نموده و از راه بصره و خليج‌فارس به بوشهر و بندرعباس بازگشته است، و بار ديگر به سال ١٣٠٨ خورشيدى از بندرعباس به تهران آمده و تا اواسط سال ١٣٠٩ خورشيدى در تهران توقف داشته است. سفرنامۀ وی با نام «التدقيق فى سير الطريق» در دو تحرير كلى و مقاديرى يادداشت‌هاى پراكنده و در پنج مجموعه باقى مانده است. از آنجا که سدیدالسلطنه بسيار هوشمند، كنجكاو، مطلع، بصير و كتابخوان بوده، در بسيارى از مسائل و موارد به بحث عالمانۀ تاريخى و ثبت نوشته‌ها و ملاقات شعراء و شرح احوال رجال علم و ادب كه آنها را مى‌ديده، كتابهایى را كه مي­خوانده پرداخته است. متن زیر برگرفته شده از سفرنامۀ سدیدالسلطنه است:

 

دالكى

منزل امروز دالكى است و مسافت پنج فرسنگ است، پنج ساعت از شب گذشته حركت نموده مقارن طلوع آفتاب وارد و در مشرقى قريه زير نخلستان وقفى منزل كرديم، نرسيده به دالكى چشمۀ نفطى است و منبع آن در زير كوه و چند سال قبل شخصى انگليسى كه امتياز معادن ايران را داشته است مبالغ گزاف خرج نمود و چاهى به عمق دويست قامت زده است كه به منبع نفط رسيده و نفط صاف خارج شود، عاقبت چهرۀ مقصود نديده گذاشته و گذشته است. در قريۀ دالكى يكصد و دو باب خانه و سيصد و هفتاد نفر نفوس و مساجد آن دو باب و يكباب حمام معمور و يكباب مخروبه و دو آسياب و دو چشمۀ گوارا و دو چشمۀ نفط‌آلود وجود دارد، نخلستان آنها تقريبا سى‌هزار اصله مى‌شود. ملاكين از تعديات فرارى و املاك آنها خالصه گرديده و بيشتر نخلستانها وقف و موقوفات را هم جزو خالصه كرده‌اند. ماليات آنها سابقا سه‌هزار تومان و حال از هشت‌هزار تومان تجاوز نمايد. خاك دالكى متصل به خاك خشت است.

امامزاده‌اى هم در اينجا ديده شد. ضابط دالكى حال حيدر خان تنگستانى است و پسر خود احمد خان را به اينجا فرستاده است. جوان معقول و مقبول و مبروصى است. ساعت ورود خرما و بره و تنباكو فرستاده بودند و طرف عصر با ميرزا على اكبر منشى پدر خود بديدن آمدند و ميرزا على اكبر از نويسندگان ماهر است و نستعليق را نيكو نويسد. كاروانسرا مخروبه‌اى هم در آنجا بود.

سه‌شنبه بيست و نهم ربيع الاول

منزل امروز كنارتخته است مسافت پنج فرسنگ است. تا به اينجا راه تماماً صاف و هموار بود، از اينجا ديگر سخت و دشوار مى‌شود، پس از صرف شام حركت نموده و نيم‌فرسنگ از راه بد نبود و پس از آن وارد گردنۀ دالكى شده راهى سنگلاخ و ممتد و سخت بود.

نشيب و فرازش بسيار، دو سه رودخانه ديده شد، روى يكى از آنها ابوالحسن خان مشيرالملك با مصرف دوازده هزار تومان پل محكم متينى ساخته‌اند، خلاصه از آن گردنه به گردنۀ ملو رسيده بسيار سخت و صعب و تمام روبه فراز بايد رفت و سوار به‌دشوارى از آن گذرد و تقريبا يك فرسنگ پياده رفتيم، زحمت زياد ديديم و كشيديم.

هشت يك مسافت گردنه را مرحوم حاج محمد صادق بازار مرغى ساخته‌اند، چون مهندس ماهر نداشته است زياد بد ساخته است و راه ديگر را حاج مصطفى نعل‌بند ساخته است. مى‌گويند آن راه بد نيست و قوافل و مترددين از آن راه تردد كنند. دو ميدان از گردنۀ ملو گذشته به آب‌انبار بزرگى رسند. قريب نهار وارد منزل شده در جعفر جن فرود آمده در خانۀ عوض نامى منزل نموديم. جعفر جن عبارت از دو سه پارچه ده است پيوسته بيكديگر و آب جارى ندارند و تا كنارتخته نيم‌فرسنگ است. كنار تخته جزو خشت است و كدخداى آنجا گرگعلى بيگ است و در آنجا مسجد و امامزاده و حسينيه و تلگرافخانه از انگليسها و كاروانسرا مخروبه‌اى وجود دارد.

چهارشنبه سلخ ربيع الاول

منزل امروز كمارج است و مسافت سه فرسنگ است. هشت ساعت از شب گذشته حركت نموديم، راه امروز هم زياد سخت بود اما نه به سختى شب گذشته، از گردنۀ كمارج چون گذشتيم به راهدار رسيديم، قهوه‌خانه‌اى در آنجا است. در گردنۀ كمارج مقدار ده قدم مسافت پرتگاه بدى است، يكى از بوشهريان پرتگاه را مرمت نموده است. در ميان گردنه چشمۀ آب فراوان است. چون يك فرسنگ از راه را گذشتيم به منزل رسيده و در خانۀ حيدربگ فرود آمديم.

كمارج

حيدربگ پسر ملا محمدشفيع ضابط اينجا است و محمدشفيع ضابط اينجا بود و اموال زياد از مردم و تجار متدرجا با شركت ابوالحسن خان مشيرالملك به سرقت و تاراج برده، عاقبت به نوعى آشكار شده و رازش از پرده برون افتاد كه مشيرالملك با اقتدار خود توانست از او حمايتى كند و محبوس مرحوم سلطانمراد ميرزا حسام‌السلطنه شد و پس از چند گاه به قتل رسيد. دو پسر داشت حيدر بيگ و عباسقلى، حال هم عباسقلى در شيراز محبوس است چون كسي را به قتل رسانيده و ورثۀ مقتول شكايت نموده و اعدام او را از ايالت فارس خواسته‌اند. در كمارج كاروانسرای مخروبه‌اى و امامزاده‌اى موسوم به شاه جعفر وجود دارد و گويند پسر حضرت موسى كاظم است و تلگرافخانه از انگليس‌ها كه حال متروك شده ديده مى‌شود و جلگه سبز وسيع و خرمى دارد.

پنجشنبه غره ربيع الثانى

منزل امروز كازرون است و مسافت پنج فرسنگ است، سه ساعت از شب گذشته، حركت نموده يك فرسنگ از راه بسيار صاف و هموار و پس از آن وارد تنگ تركان شده و دو فرسنگ ميان دو كوه عظيم است كه بايد از ميان دو كوه عظيم گذشت، راه آن تمام نشيب و فراز و سخت سنگلاخ است، پس از چهار فرسنگ به قهوه خانه‌اى رسيديم كه آب روان از كنارۀ آن مى‌گذشت و باغات شهر كازرون از آن نقطه پيدا بود. دو ساعت پس از طلوع آفتاب وارد كازرون شديم و در باغ نظر كازرون منزل گرفتيم.

تنگ ترکان و رودخانه شاپور کازرون

كازرون

باغ نظر باغ بسيار خوب و مشهورى است و بيشتر اشجار آن نارنج است، ساليانه در دويست تومان اجاره مى‌رود، پنج يك آن وقف است و موعد آب آن باغ در هشت روز يك روز است و از آب خيرات سيراب مى‌شود، در دو جانب باغ دو دستگاه عمارت بسيار خوبى است، حال اجزاء حكومتى در آن نشسته‌اند، دور باغ حصار ندارد و يك ميدان خارج از شهر واقع شده، مترددين و غلامان دولتى نه چندان باغ را كثيف كرده‌اند كه حال توان اطلاق باغ بدان نمود، پس از ناهار حاج سيد محمود به ديدن آمد و ما را دعوت به خانۀ خود كرد، قرار گذاشتيم اسباب و اثاثه در باغ بماند و خود در خانۀ جناب آقا مهمان باشيم. پس از آن مجتبى قليخان پسر فرخ ميرزا و سيد على اكبر حاج عبدالنبى به ديدن آمدند و از آن پس، با عفت الحاجيه آمديم منزل حاج سيد محمود. محمد خان مير پنجه يك مجموعه شيرينى و يك رأس بره و يك بار هندوانه تبريك ورود فرستاد، براى عفت الحاجيه هم فرستاده بود. حاج سيد محمود شخص اول كازرون است و عمر زيادى كرده و صاحب اخلاق حسنه و نفوذ كلمه و اقتدار كامله باشد. محاسن ايشان سفيد و ژوليده و زياده از اندازه بلند است، به همين مناسبت به حاج سيد محمود ريش معروف است. چون دو سيد محمود در اينجا باشند ايشان را سيد محمود بزرگ هم گويند. سه فرزند دارد سيد محمد و سيد حسين و سيد هاشم، هر سه رشيد و صاحب خصايل پسنديده‌اند.

سيد على اكبر مشهور به محرر سالها در بوشهر بوده است، يكچند نزد مرحوم شيخ غلامحسين كازرونى مقيم و متوفى بوشهر و چندى در محكمۀ علم الهدى بتحرير اشتغال داشته است. چند ماهى است به كازرون مراجعت كرده، صاحب نجابت و خصايل حميده و از شاهزاده محمد تقى ميرزا ركن الدوله به شمس العرفا مخاطب شده است.

حاج عبدالنبى هم به كوسه و هم به زينتى معروف است. پيرمرد و از نجبا و متمولين بوشهر بوده سالها است دستشان تهى شده و به كازرون آمده است. پدر زوجۀ حاج عبدالنبى پسر مرحوم حاج ابراهيم اعمى است.

جمعه دوم ربيع الثانيه

امروز از محمدخان مير پنجه ديدن نمودم از جانب اسد الله خان ناظم الدوله حكومت كازرون دارد و ناهار آنجا صرف شد. محمد خان مير پنجه در معقوليت و نجابت فرد است. سفره و سخاوتشان در فارس در حال انفراد است. معروف است به امير از خوانين قاجار باشند. پدرشان مرحوم بيگلربيگى و تقريبا پنجاه سال دارد و تازه به كازرون آمده است. امروز ميرزا حسن عكاس و ملا اسمعيل فاضل بديدن آمده بودند. ميرزا حسن از اهل اينجا ليكن در بوشهر و بمبئى نشوونما يافته در صنعت عكاسى ماهر و گاهى شعر گويد و «كاتب» تخلص كند. سن‌شان به پنجاه نرسيده است. ملا اسمعيل از افاضل طلاب كازرون و بسيار متملق و خوش‌آمدگو است. سابقا پيشنماز بوده است حال روضه‌خوان و بوكالت در محكمه‌ها روزگار گذراند و در سن كهولت باشد. خانه جناب حاج سيد محمود از ابنيۀ قديمۀ كازرون است، حال چند گاهى است مشغول تجديد تعميرات آن شده‌اند. كازرون از بلاد قديمى و معروفۀ ايران و جمعيت آن دو برابر بوشهر است. حمامات و كاروانسراها و مساجد و مدارس زياد دارد. دولت را ابنيه‌اى در اينجا نيست. تلگرافخانه انگليسها دارند، تلگرافچى ايرانى هم در آنجا ساكن است. تلگرافچى حاليه انگليسها ماركار ارمنى است. در كازرون قنوات زياد است و سه قنات دارد كه وارد شهر شوند: قنات خيرات و قنات قره‌چى و قنات وادى. محلات معتبر كازرون محلۀ مصلى و محلۀ سفلى و محلۀ بازار و محلۀ عليا است. بقاع امامزادگان بسيار است، سه امامزاده بدون فصل باشند:

ابا فتح فرزند حضرت على ابن ابيطالب ع و حمزه فرزند حضرت موسى كاظم و محمد فرزند حضرت حسن عسكرى ع. علم الهدى حاج سيد مهدى پسر مرحوم حاج سيد عبد الله بهبهانى و ساكن بوشهر از اجلۀ علما باشند. چنانچه سابقا نگارش يافت، بعد از مقدمۀ بلواء

بوشهر و انفصال قوام الملك و ورود حسام السلطنه بعلت تحريكات حكومت جديد و ملك التجار نظر بهمراهى كه با قوام داشته است فرارا بداخلۀ ايران آمده و پنج ماه در شيراز بود و ماهى پنجاه تومان قوام مخارج وى را دادى. از طرف اولياى دولت استمالت شده حلقۀ انگشترى الماس بخود آن جناب و لقب صدر العلمائى به برادرشان سيد مرتضى و امر بر مراجعت به بوشهر از طرف ملوكانه صادر و امروز از شيراز وارد كازرون شدند. چند سال قبل هم عصاى مرصع بافتخارشان مرحمت شده است.

شنبه سوم ربيع الثانيه

امشب ميرزا حسن عكاس آمده شام باهم صرف نموديم. ميرزا حسين ياور رئيس تلگرافخانه ديدن نمود. همشيره‌زادۀ ميرزا على محمد خان تحويلدار تلگرافخانه اصفهان است، جوان محجوب آراسته‌اى بودند. ميرزا محمد على رئيس پستخانه چون كدورتى به حاج سيد محمود پيدا كرده است آمد و رفت ننمايد. قرار ملاقات را در منزل ميرزا حسن عكاس دادند. امروز صبح به آنجا رفت و ملاقات واقع [شد]. سالها است رياست دارد و از هر حيث پيراسته بود. خطوط بوشهر و ساير بنادر امروز نگاشته براى مشهدى محمد رحيم و معتقد و محمود آقا سيد مهدى و كربلائى غلام رضا و ميرزا محمد تقى و ناخدا رجب و حاج محمدتقى و عيشى و شيخ حسن و حاج عبدالرسول بمانعلى و آقا سيد على و شيخ ناصر خان و محمد حسن خان پسر نصرة الوزاره و آقا محمد على دهدشتى و آقا محمود و شيخ عبد الحسين و ميرزا اسد الله خان و احمد آقا. امروز مجتبى قليخان ديدن آمده بودند، موقع ناهار زلزلۀ بسيار سختى آمد ولى آسيبى نرسانيد. مشهدى خليل زرقانى پدر مشهدى عباس مكارى ما در كازرون بود، چندبار به ديدن آمد، حقيقتا در مكاريها چنين شخص نجيب و معقولى بسيار قليل و نادر است.

يكشنبه چهارم ربيع الثانيه

امشب رئيس تلگرافخانه و رئيس پست بديدن آمدند و موقع شام ميرزا حسن عكاس هم بود. صبح از ميرزا حسن و رئيس پستخانه ديدن نمودم. امروز از منزل حاج سيد محمود نقل و تحويل به باغ نظر نموديم و ساعت ده كازرون را وداع و از باغ هم حركت نموديم.

akkas-bashi.jpg

میرزا حسن عکاس‌باشی

حاج سيد محمود نهايت پذيرایى و غايت ضيافت را مبذول داشته و مادام زندگانى عائلۀ ما را رهين منت و احسان خود نمودند. از حيث نجابت و اصالت راى و بزرگ‌منشى غالب اهالى كازرون حسادت ايشان برده و عداوت پيدا كرده‌اند. غالب مردم آنجا را منافق ديدم، موافق در آنجا بسيار نادر است و نفاق كازرونى‌ها را در هيچ نقطه نديده بودم.

دوشنبه پنجم ربيع الثانيه

منزل امروز ميان كتل است. راهى بس سخت و دشوار دارد. دو ساعت از شب گذشته از پل محكم متينى گذشتيم. ابوالحسن خان مشيرالملك ساخته‌اند. ساعت پنج كنار گردنۀ دختر رسيده آب‌انبارى آنجا ساخته شده است. پهلوى آب‌انبار شام صرف شد و خوابيديم و قبل از طلوع صبح صادق به راه افتاديم. نيم‌فرسنگ در گردنۀ دختر پياده رفتيم. پس از آن به گردنۀ پيرزن رسيده گاهى پياده و گاهى سواره تا اينكه پس از طلوع آفتاب به ميان كتل رسيديم.

کاروانسرای میان‌کتل و راه پرپیچ و خم آن

ميان كتل

ميان كتل كاروانسرایى است فراز قلل جبال. ميرزا على اكبر خان جد قوام الملك حاليه ساخته‌اند و حال رو به انهدام گذاشته است. هرگاه انهدام يابد بر مترددين كار دشوار خواهد شد، نه آل قوام تعمير كنند و نه گذارند كسى تعمير كند و آب ميان كتل مشهور در گوارایى و شيرينى است. به غير از سه نفر علاف و بقال و دالاندار ديگر كسى متنفسى در ميان كتل نيست و منزل آنها در خود كاروانسرا است. خلاصه ساعت ده از روز از كاروانسرا حركت نموديم و نصف ديگر گردنۀ پيرزن را امروز بايد پيمود، تمام گردنه را سوار بودم.

دو ساعت رو به فراز رفتيم. به آخر ارتفاع گردنه رسيده و آفتاب نشست و در آن نقطه درياچۀ پريشان از دست راست پيدا بود. پس از آن رو به نشيب مشغول رفتن شديم. چه كوهها و چه جنگلها و چه بيغوله‌ها و چه پرتگاهها در آن گردنه ديده شود كانه قول قائل:

كوهى كشيده سر به مه             وهم اندرو گم كرده ره

تاريك چون جان از گنه            باريك چون جسم از علل

در هر شكافى دوزخى             دودى دمان از هر شخى

هر خار او چون ناخجى            تا ساق و زانو در جدل

غول از پس ديوارها                در دشت پيچان مارها

ديوان روان در غارها               هر يك پلنگى در بغل

سه‌شنبه ششم ربيع الثانيه

منزل امشب دشت ارژن است. دو ساعت از شب گذشته از گردنۀ پيرزن خارج شده و به دشت مسطح وسيعى رسيده و چراغهاى دشت ارژن از دو فرسنگ مسافت پيدا بود. ساعت چهار وارد و در قدمگاه حضرت سلمان منزل نموديم.

دشت ارژن

قدمگاه عبارت از اطاق وسيعى است و برابر دروازۀ حجره حوض كوچك مربعى است. گويند سلمان فارسى در آن بدن شسته است و حوض از آب چشمه سرشار شود و ميانۀ قدمگاه و كوه پنجاه قدم و چشمه در دامنۀ آن كوه مرتفع واقع است. فراز كوه غارى است، دو دهنه دارد يكى وسيع و ديگرى زياد تنگ و نزد عوام معروف است هر كس از دهنۀ وسيع درون رود و از آن دهنۀ ديگر بيرون آيد حلال‌زاده است و نطفۀ او مشوب نيست. عقب قدمگاه قبرستان اهالى دشت ارژن بود، چند قبر در آن قبرستان است. مجسمۀ شير بر آنها گذارده شده است. شنيدم صاحبان آن قبور را شير دريده و پاره نموده است. چشمه سلمان صفا و نزهت غريبى داشت و آبش نمونه‌اى از سلسبيل و مكانش انموذج از بهشت بود. ميان قريۀ دشت ارژن و چشمه سلمان يك ميدان اسب فاصله و دشت ارژن در مقدمۀ ارتحال ناصر الدين شاه تاراج و يغما و رعيت آن متفرق شده‌اند، حال اندك‌اندك مراجعت نمايند و با وجود آن صدمات باز حكومت عقب نموده و ماليات مى‌خواهد. خلاصه پس از طلوع آفتاب حركت و منزل امروز خانه زنيان است و ساعت هفت وارد و در كاروانسرا منزل نموديم. نايب حسين خانى در آنجا بود مأموريت خشت داشت. سابق مشهور به «دود كربلائى حسن»   بوده است.

سفرنامة سدیدالسلطنه ص 32 تا ص 40

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 11:8 توسط عبدالرسول فروتن| |

    اشاره: این یادداشت از قدیمی‌ترین یادداشت‌های مربوط به کازرون از این‌جانب است، با این حال تاکنون آن را منتشر نکرده بودم؛ زیرا این مطلب را ناچیز و غیرعلمی (خارج از تخصص خود) می‌دانستم اما گذشت سال‌ها و نومیدی از سر و سامان دادن به آن باعث شد که به نقل قسمتی از آن در اینجا بپردازم، بدین امید که سرآغاز مطالعات دیگران و یا یاری‌رسان محققان گرامی گردد.

احتمالاً باید نفوذ این کلمات در لهجۀ کازرونی و برخی لهجه‌های دیگر از جمله لاری را مربوط به یورش انگلیسی‌ها به فارس در زمان جنگ جهانی اول و پس از آن دانست. ناگفته پیداست که برخی از این کلمات در لهجه‌های دیگر نیز کاربرد دارند. همچنین باید اذعان کرد که قطعاً منشأ این کلمات را نمی‌توان زبان انگلیسی دانست و در برخی صرفاً مشابهت دیده می‌شود. برخی از این واژگان نیز دیگر به‌ندرت استعمال می‌شوند و در بعضی موارد نیز کلمه تغییر معنا داده است:

کلمة کازرونی

تلفظ کلمة کازرونی

معادل فارسی

از کلمة انگلیسی

کچ

Kach

گاز (گرفتن)

Catch

رو

Row

ردیف

Row

فوت (کردن)

Foot

خم شدن

Foot

کمپلت

Kompelet

کاملاً

complete

گیلاس

Gilaas

لیوان

Glass

تماته

Tamaate

گوجه فرنگی

Tomato

راپورت

Raaport

گزارش

Report

سی

Sey

نگاه

See

تیم (کردن ساعت)

Teim

تنظیم زنگ ساعت

Time

کتل

Ketl

کتری

Kettle

لین

Lein

مسیر

Lane

کوپ

Koop

فنجان

Cup

هال

Haall

سالن

Hall

لک (دادن)

Lok

گرداندن، به تماشا واداشتن

Look

فیت

Fit

مناسب

Fit

کفه

Koffeh

سرفه

Cough

سور

Sever

محکم

Severe

 


برچسب‌ها: لهجه کازرونی, کلمات انگلیسی
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 14:56 توسط عبدالرسول فروتن| |

در دیوان بسحاق اطعمة شیرازی (قرن 9 ق) بسیاری از غذاها، شیرینی‌ها، سبزی‌ها، آش‌ها و محصولات به شهری یا کشوری منسوب شده است. در این میان حلوای کنجد کازرونی و بَشنِزِه و یا بُشنژة کازرونی نیز دیده می‌شود (مقدمة دکتر منصور رستگار فسایی). بسحاق می‌گوید:

مـژده ای نان تابـه بریـان می‌رسد

 

نیک بریان شو که بریان می‌رسد

بر مشـامم بـوی بغـرا صبح و شام

 

گـرم از صحـن خراسـان می‌رسد

بشنـزه در کـازرون مالنـد و مــن 

 

نالـــه از شوقـم به نـالان می‌رسد 

 

(ص 128)

وی در جای دیگری دربارة بشنزه می‌نویسد: «ارده و خرمای بصره که در یکدیگر بمالند و به غربال ببیزند و از کازرون به سوغات بسحاق بیاورند و این ضعیف را در سبب بیختن آن به خاطر می‌آید که چون ایشان مردمی به‌غایت کسوریند (= بسیار شکسته و ضعیف) چنگال می‌بیزند که مبادا اَستة خرمایی از سفرة ایشان فوت گردد. گر تیر بلا بارد در کوچة ماهیچه / از نان سپری سازم وز بشنزه آماجی». (291-292).

ناگفته پیداست توجیهی که بسحاق اطعمه برای بیخته کردن ارده و خرما توسط کازرونی‌ها بیان کرده، ارزش تاریخی ـ اجتماعی دارد. البته دکتر رستگار فسایی احتمال داده است که شاید اشاره به خسیسی و تنگ‌نظری داشته باشد (؟!). در جواب ایشان باید عرض کرد که حتماً این غذا آن‌قدر ارزش داشته که به عنوان سوغات این همه راه برای بسحاق ـ خرما و اردة به این گرانی ـ به شیراز برده می‌شده است!!!

در لغت‌نامة دهخدا دربارة این غذا آمده است: «بشنژه. [ ب ُ ن َ / ن ِ ژَ ] (اِ) بشنزه. چنگالی باشد که از آرد کنجد و خرما یا از نان گرم و روغن سازند و اصح این است (از برهان) (از ناظم الاطباء). چنگالی باشد که از نان تنک و خرما و روغن بسازند و به یکدیگر بمالند و بخورند (انجمن آرا) (آنندراج). چنگالی گویند که از نان تنک و خرما و روغن سازند (جهانگیری). چنگالی که از نان تنک و خرما سازند و بعضی گفته‌اند اردة کنجد و خرما (رشیدی) (شعوری، ج 1، ص 196 و 221). غذایی است که از نان و خرما و روغن ساخته می‌شود و نام دیگرش چنگال است. غذای مذکور با هر دو نامش مخصوص جنوب ایران (فارس) است (از فرهنگ نظام).

متأسفانه موفق به یافتن شعر و یا متن درمورد حلوای کنجد کازرونی در آثار بسحاق نشدم و فهرست ناقص این کتاب هم کمکی به این مسئله نکرد.

رک کلیات بسحاق اطعمه، ص یکصد و بیست و پنج و یکصد و بیست و شش، 120، 128، 184 و 222.


برچسب‌ها: حلوای کنجد, بشنزه, چنگال, بسحاق اطعمه, غذاهای کازرونی
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 1:55 توسط عبدالرسول فروتن| |

یادداشتی که در این پست تقدیم شما می‌شود، مقاله‌ای است از نگارنده این سطور که در مجموعه مقالات کنگره بین‌المللی سلمان فارسی (1391) به چاپ رسید. از آنجا که در این نوشتار، اشاراتی به کازرون و شیخ ابواسحق کازرونی شده است، آن را در اینجا می‌آوریم؛ باشد که مفید واقع شود.

چکیده

سیرت و شخصیت سلمان فارسی، یار مشهور خاتم فرستادگان خدا، در متون مختلف بازمانده از ادب کلاسیک فارسی بازتاب فراوان دارد. یکی از انواع متون فارسی که کمتر بدان‌ها توجه می‌شود در حالی‌که اطلاعات ناب و تازه‌ای در آن‌ها وجود دارد «تذکره‌های ادبی» است. در این تذکره‌ها علاوه بر اطلاعاتی دربارة شعرا ـ که موضوع اصلی این‌گونه کتاب‌هاست ـ اطلاعات تاریخی، جغرافیایی و ... مهمی نیز به چشم می‌خورد. در این نوشتار بر آن بوده‌ایم تا با تفحص در تذکره‌های ادبی، اطلاعات مربوط به سلمان فارسی را استخراج و طبقه‌بندی کنیم؛ سلمان فارسی به عنوان شاعر، سرگذشت سلمان، شاعران سلمان‌نژاد و ذکر سلمان در شعر شاعران از مباحث مطرح شده در این‌گونه کتاب‌هاست. همچنین ابیات متضمن نام سلمان فارسی در تذکره‌ها براساس موضوع تقسیم‌بندی و بررسی شده است.

      

کلمات کلیدی: سلمان فارسی، تذکره‌های ادبی، شاعران فارسی، اشعار سلمان فارسی، شاعران سلمان‌نژاد.


مقدمه

سلمان فارسی، صحابة مشهور پیامبر اکرم (ص) یکی از مفاخر ایران‌زمین است. او را یکی از سه نمونة برجستة دوران انتقال ایران از دورة ساسانی به عصر اسلامی دانسته‌اند (ملایری، 1379: 129). در زادگاه وی اختلاف کرده‌اند؛ دهکده‌ای در اصفهان، رامهرمز و ولایت شاپور فارس (کازرون) در این زمینه شهرت بیشتری دارد (طبری، 1375: 1301).


برچسب‌ها: سلمان فارسی, تذکره‌های ادبی, شاعران فارسی, اشعار سلمان فارسی, شاعران سلمان‌نژاد
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:14 توسط عبدالرسول فروتن| |

متنی که پس از توضیحات اینجانب خدمت شما ارائه می‌شود، بخش سفر به کازرون و اطراف آن از سفرنامه‌ای قاجاری است که در کتاب دو سفرنامه از جنوب ایران (به کوشش سید علی آل داوود، انتشارات امیرکبیر، 1378) به چاپ رسیده است.

نويسندة سفرنامة اول ـ که متن زیر را از آن نقل کرده‌ایم ـ در 27 جمادى‏الاول 1256 به دستور محمدشاه قاجار سفر خود را از اصفهان به سوى شيراز آغاز كرده است. نام نویسنده مشخص نیست. وى از شيراز به بوشهر و از آن جا به بندر گناوه و عسلويه و بندر ديلم و نواحى دشستان رفته و سرانجام به بندر شيو رسيده است. اين سفر، چنان كه از گزارش‏هاى نويسنده برمى‏آيد، حدود يك سال تا 19 ربيع‏الاول 1257 به درازا كشيده است. از آن جا كه شيوة نويسنده در ذكر حوادث، روزشمارانه است، مى‏توان گفت كه از آثار سال‏شمار تاريخى تأثير پذيرفته بوده است. وى تقريباً هر روز به يكى از شهرها يا شهرك‏ها و روستاهاى اين مسير مى‏رسيده و ذيل وقايع هر روز، يكى از اين شهرها يا روستاها توصيف شده است. اهمیت این سفرنامه‌ها برای شناخت تاریخ و اوضاع اجتماعی سرزمین‌ها در عصر مؤلف بر کسی پوشیده نیست. اینک بخش کازرون و اطراف آن در این سفرنامه:

 

وقايع يوم هشتم شهر مزبور [كازرون‏ و اطراف آن‏]]

بعد از حركت از دشت ارژنه روانه محال كازرون و مسافت اين راه هشت فرسنگ تمام است و راهش سنگلاخ و با نشيب و فراز و مشكل است. خاصه در دو مكان ابتدا راهى است كه بطور مارپيچ به بالاى كوه بايد رفت و آن راه مشهور به كتل پيره‏زن است و ارتفاعش بى‏نهايت و نشيب و فرازش بسيار و سنگلاخش بى‏شمار.

با وجود اين‏طور سنگلاخ و نشيب و فراز مى‏توان توپخانه از آنجا حركت داد. و سمت ميان شمال و مشرق اين كوه گرمسير و سمت ميان جنوب و مشرقش سرحد و تمامت جبالش پر از برف. همانا كه آن طرف كوه بسيار گرم و اين طرفش بى‏نهايت سرد است.

بعد از گذشتن از آنجا راه داخل كوه مرتفع سنگلاخ بسيار تنگى مى‏شود كه مشهور به كتل دختر است و گذرانيدن توپخانه از آنجا بسيار صعب و مشكل است خاصه نزديكى امام‏زاده مسمى به ابونصر كه راه سراشيب مى‏رود و بسيار مشكل مى‏شود و راهش بسيار تنگ و به طور مارپيچ بايد رفت و گذرانيدن توپخانه از آنجا خالى از اشكال نيست، بلكه مطلقا به هيچگونه توپ را نمى‏توان از آنجا برد مگر آنكه توپ را از روى عراده بگيرند و روى چوب‏ها بگذارند و توپچيان از طناب بكشند و به جهت بردن توپ در كازرون اگر از راه دشت برم كه پشت همين كوه و سمت ميان شمال و مغرب است ببرند خوب است و به سهولت مى‏توان برد و ليكن يك منزل راه دور مى‏شود. و اصل اين كوه مسمى به كتل دختر خود فى حدّ ذاته از قلعه‏هاى بسيار مستحكم استحكامش بيش است و اگر يك دسته تفنگچى مستعد در آنجا بنشيند امكان عبور از آنجا نيست. و كل اين كوهستان از درخت‏هاى مثمره جنگل است و اغلب اشجارش بلوط و بن است.

بعد از گذشتن از كتل دختر به فاصله يك فرسنگ مكانى است موسوم به پل آبگينه كه بر روى رودخانه كوچكى ساخته و اندرون رودخانه مذكور جميعا نى‏زار و اطرافش باطلاق است. و اين رودخانه نيز داخل درياى فامور مى‏شود و زندگى درياى فامور از اين رود است و ماهى بسيار در درياى مذكور يافت مى‏شود و از اين حدود الى قصبه كازرون دو فرسنگ است.

و اصل شهر كازرون نزديكى دامنه كوهى كه مسمى به «دوان» است واقع شده و جمعيت شهر كازرون مساوى يك هزار و پانصد خانوارند، و سمت جنوب و مغرب و مشرق كازرون صحراى وسيعى است كه عرضش تا دامنه كوه قبله يك فرسنگ و نيم است، و سمت غربى شهر باغ بزرگى است مسمى به باغ نظر و تمامى اشجارش مركبات و نخيلات است، و شهرش بدون حصار و خانه‏هايش پريشان ساخته شده است و سمت ميان شمال و مشرق شهر ارك است كه مى‏توان يك فوج سرباز در آنجا ساكن شوند و ديوار بازارش بلند است، و آبش از چشمه‏اى است كه از سمت كوهستان دوان مى‏آيد بسيار نيك و گواراست و چند روز به جهت اخذ وجه مواجب در كازرون توقف و بعد روانه قلعه سفيد گرديد.

وقايع يوم يازدهم [محال قلعه‏سفيد- دشت شاهپور]

بعد از حركت از كازرون روانه محال قلعه‏سفيد و مسافت راهش مساوى دوازده فرسنگ و از سمت شمال مى‏رود. و به فاصله دو فرسنگ و نيم از كازرون صحراى وسيع سبزه‏زار چمنى است كه موسوم به دشت شاهپور است و در آنجا رودخانه‏اى است مسمى به رود شاپور، كه از ميان دهنه كوه داخل صحرا مى‏شود و از سمت مشرق مى‏آيد و به مغرب مى‏رود. هنگام داخل شدن به صحراى مزبور بايد از دهنه داخل شد كه آن دهنه موسوم به نقش شاپور است. و كوه جنبين اين دهنه جميعا مصور است و دهنه مزبور مسمى به تنگ چوگان است، و نزديكى دهنه مزبور در وسط كوه مغاره‏اى است كه تصوير شاپور را از سنگ تراشيده در آنجاست ليكن بر زمين افتاده كه نصف آن صورت حال در زير خاك پنهان است. و بر قله همين كوه مرتفعى كه بر لب تنگ است قلعه خرابه‏اى است و چنان مى‏نمايد كه ارك شاپور بوده. و صحرائى كه اصل شهر شاپور در آن واقع بوده حال مطلقا آثارى از آن ظاهر نيست سواى آنكه زمين آنجا گودال‏گودال است، و كل كنار و حوالى رودخانه شاپور درخت و نى‏زار است و آب رودخانه مزبور بسيار صاف و شيرين و ماهى قزل‏لاله در آنجا بسيار است.

و سمت ميان شمال و مغرب دشت مزبور تل و ماهور است و رفتن درين ماهورها خالى از اشكال نيست زيرا كه تپه بر سر تپه و زنجيره بر سر زنجيره از چپ و راست برآمده است. و آب در آنجا ناياب و چند جاى آب دارد كه ساكنين آنجا خود بلد هستند و پناه و مأمن الوار قطاع الطريق است. خاصه طايفه ممسنى كه هر وقت حركت خلافى نمايند و قشون و سپاهى بر سر آنها تعيين شود فرار كرده در آن ماهورها مأمن مى‏نمايند. و اين حكايت وقتى به جهت آنها روى مى‏دهد كه قلعه‏سفيد را متصرف نباشند، و الا پناه و مأمن اصلى ايشان قلعه‏سفيد است و درخت بلوط بسيارى در آن ماهورهاست كه هنگام فرار همان بلوطان قوت ايشان است. و يك روز در قريه شاهيجان‏ كه گرمسير طايفه ممسنى است متوقف و از اصل شايجان راه سه رشته مى‏شود يكى از سمت نورآباد است و ديگرى از فهليان كه به كوه كيلويه مى‏رود و ديگرى به صحراى دشت «برم» كه راه توپ است مى‏رود و هنگام رفتن از شاهيجان به فهليان به قدر يك فرسنگ آن راه صاف و هموار و باقى راهش كوهستان و سنگلاخ و از كوه مرتفعى بايد بالا رفت و راهش با نشيب و فراز و سنگلاخ است. با وجودى كه راه نشيب و فراز اين كوه به قدر نيم فرسنگ است باز عبور از آنجا بسيار مشكل است، بعد از آن راه داخل دره مى‏شود كه ابتداى آن دره بسيار تنگ و هرقدر كه پيش مى‏رود وسعتش زياده مى‏شود. و تمامت اين دره از درخت بن جنگل است. و از وسط دره مذكور رودخانه كوچكى مى‏گذرد و ساكنين آنجا مذكور ساختند كه اين دره شير آدمى‏خوار و سباع مردم‏آزار دارد. و به فاصله چهار فرسنگ از شاهيجان در وسط دره مذكور به پاى كوه چشمه آبى است و صورتى از سنگ تراشيده كه مشهور به تصوير بهرام‏گور است. و به فاصله يك فرسنگ‏ و نيم از نقش بهرام سمت شمال در ميان راه چشمه آبى است كه گرم و طعم گوگرد دارد، و اين آب داخل دشت نورآباد مى‏شود. و طول آن دشت كشيده شده است از مغرب به مشرق، و كوه قلعه‏سفيد سمت ميان شمال و مشرق دشت مزبور واقع است، و مسافت قلعه نورآباد كه مأمن الوار ممسنى است از قلعه‏سفيد نيم فرسنگ است، و ميانه قلعه نورآباد و كوه قلعه‏سفيد زنجيره كوه پستى است كه بعد از گذشتن از آن زنجيره راه داخل دشتى كه موسوم به قاهره است مى‏شود.

و در آن صحرا نهر آب بسيارى است كه از كوهستان اطراف مى‏آيد و در وسط صحراى مزبور داخل رودخانه مسمى به آب شور مى‏شود. و رودخانه مذكور از سمت شمال از پاى كوه قلعه‏سفيد مى‏گذرد و بعد از آن بايد بالاى كوه قلعه سفيد رفت. و اين كوه قلعه سفيد كوهى است كه عساكر و تيپ‏هاى اسكندر ذوالقرنين و امير تيمور از پايش گذشته و اين كوه خود پادشاهان صاحب شوكت و عساكر با نصرت بسيار ديده است. و اصل كوه قلعه‏سفيد به مثابه سنگ‏هاى بسيار بزرگى است كه بدون نظام در مكانى بر روى هم ريخته باشند به اين‏طور كه گويا جميع سنگ‏هاى آن كوه را از خارج آورده و در آنجا تل كرده باشند. و بر قله اين كوه، كوهى است كه اطراف آنرا گويا سنگ‏تراشان فرهاد كيش صاف بريده‏اند، و بعضى از مكان‏هاى آنجا چنان است كه به قدر يكصد ذرع به مثابه ديوارى كه از سنگ ساخته باشند بريده و مرتفع است، و اصل قلعه‏سفيد بر قله اين كوه واقع و دورش يك فرسنگ است، و دور كوه پائين چهار فرسنگ است، و از چهار راه مى‏توان داخل قلعه‏سفيد شد و سواى آن چهار راه راهى ديگر ندارد، و راه‏هاى مزبوره هم‏چنان است كه زياده از يك نفر امكان عبور نيست و بعضى از معابر آن طرق بر عابرين چنان مشكل است كه يك نفر هم بايد به روش حيوانات از چنگال برود.

الحق قلعه‏اى است كه حصاربند اساسش با دريچه كيوان دم هم‏سرى زدى و پاسداران حصن حصينش با سپاه انجم لاف برابرى نمودى و كمند انديشه به كنگره حصارش نرسيدى و كبوتر و هم اوجش را نهايت نديدى:

ز سنگ انداز او سنگى كه جستى‏

پس از قرنى سر كيوان شكستى‏

بنايش چون دل گل رخان از سنگ و اساسش چون ديده عاشقان پرآب و رنگ:

بنايش چو دل‏هاى سنگين دلان‏

رهش تنگ چون خانه مبخلان‏

و زمين وسط اين قلعه اندكى گود است و گودال چند در اصل ميان قلعه مزبور واقع است كه آب دارد و آبش از برف و باران است كه در آنجا جمع مى‏شود، و در كمر كوههاى وسطى مغاره‏اى چند است كه در ميان آن مغاره چشمه‏هاى آب شيرين است. و تمامت اين كوه از درختان مثمر جنگل است خاصه درخت بلوط كه بسيار و سرمايه معيشت الوار است چنانچه ساير مردم از نان گندم پرورش يافته آنها از ثمر بلوط نان بل نان خورش ساخته‏اند. بالاى كوه قلعه سفيد اشجار مثمره از قبيل انار و انگور و انجير و زيتون بسيار است.

و به جهت نقشه‏برداشتن خود به تنهائى دو روز در آنجا متوقف و الوار ممسنى سكنه آن حدود چهار طايفه بزرگ هستند كه هريك از آن چهار طايفه طوايف جزو دارند و اسامى طوايف اربعه اين است:

اولا طايفه دشمن زيارى است كه ريش‏سفيد و بزرگ آنها آقا خان است‏ و محل ييلاق اين طايفه تنگ رودبار است و قشلاق آنها سمت شاپور و تنگ چوگان‏ است. ثانيا طايفه «جاوى» است كه بزرگ و ريش سفيد آنها حسنعلى خان و حاصل خان مى‏باشد و محل سكناى اين طايفه دور قلعه‏سفيد است. ثالثا طايفه «بكش» است كه بزرگ و ريش سفيد طايفه مزبور ولى خان بوده كه مقرب الخاقان معتمد الدوله او را گرفته و به دربار معدلت‏مدار خسروانى فرستاد. رابعا طايفه رستم است كه مهتر آنها خانقلى خان و على ويس خانند و محل سكناى اين طايفه سراب سياه نزديك به فلهيان است. و حركت كل اين چهار طايفه دور قلعه‏سفيد است. و امكان ندارد كه طوايف مزبوره زياده از ده فرسنگ از قلعه‏سفيد دور شوند، زيرا كه مردمان پلنگ طبيعت و خوك فطرت قطاع الطريقى هستند و حركت خلاف بسيار از آنها صادر است. از واهمه حاكم از اطراف قلعه پس نمى‏روند. و ايضا از آنجا حركت و مجددا روانه كازرون و چند روزى به جهت اتمام كارها و وصول وجه برات در آنجا متوقف [شدم‏].

وقايع يوم بيستم شهر مزبور [محال كمارج‏]]

از سطوت قهرمان بى‏همتا از كازرون حركت و روانه محال كمارج و مسافت اين راه پنج فرسنگ است. و بردن توپخانه از اين راه اگر تنگ تركان در ميانه نبود خوب و نيكو بود و به سهولت مى‏رفت. و اصل اين تنگ دره‏اى است كه راه سيلاب است و عبور كردن از اين دره سواره خالى از اشكال نيست. خاصه يك ربع فرسنگ‏ روى به فراز و يك ربع فرسنگ روى به نشيب كه بايد لامحاله پياده حركت كرد. و آنجا على الدوام خوفناك و مكان دزدان بى‏باك است؛ چنانچه هنگام عبور از آن حدود بر سر اين چاكر جان‏نثار آمده و دستى نيافته مراجعت كردند.

و اصل اين صحراى كمارج صاف و هموار و طولش كشيده شده است از شمال به جنوب به يك فرسنگ و نيم و عرضش از سمت مغرب است به مشرق به يك فرسنگ. و در ايام ماضى بسيار آباد بوده و ده قريه داشته است. حال تمامى قراء مذكوره خراب و ويران و يك قريه ديگر باقى است. و جمعيت آنجا سيصد خانوارند. و مطلقا آن قريه را آبى نيست سواى يك چشمه آب كه سمت ميان شمال و مغرب به پاى كوه است و فاصله چشمه مذكوره از آن قريه به قدر يك تير توپ است و اين دشت را مطلقا اشجارى نيست، سواى چند درخت نخل كه اطراف قريه مذكوره واقع شده است.

وقايع يوم بيست و يكم شهر مزبور [محال كنار تخته- خشت‏]]

از اقبال بى‏زوال پادشاه دين‏پناه از كمارج حركت و روانه محال كنارتخته و مسافت اين راه چهار فرسنگ تمام است. و از اصل كمارج بايد به قدر نيم فرسنگ روى به فراز رفت بعد از آن داخل دره مسمى به تنگ كمارج مى‏شود و طول آن دره مساوى يك فرسنگ و نيم است. و دره مزبور بسيار سنگلاخ و مضيق و مارپيچ و راهش سراشيب است، و چند جاى دارد كه عبور اسب از آنجا خالى از اشكال نيست، و مكرر اتفاق افتاده كه مال‏هاى قوافل از آنجا پرتاب شده و سقط شده‏اند. و هنگام سراشيب رفتن در دره مذكوره جميع قله‏هاى آن كوهستان و تپه‏هاى زير پاى بسيار عجيب و غريب جلوه‏گر و الوان مختلف به نظر مى‏آيد. و هريك از اين كوه و تپه‏ها را جداجدا رنگ مخصوصى است از قبيل سرخ و زرد و سياه كه تقدير و تحريرش خالى از اشكال نيست.

و اصل راه را بايد از پاى تپه‏ها به طور مارپيچ گذشت، و كل تپه‏هاى مزبوره تركيبش به مثابه كله‏قند است و تمامى سنگ‏هاى آنجا على الخصوص سنگ‏هاى بين راه سفيد و بسيار مشبه به سنگ مرمر است. و سنگ گچ هم در حوالى راه بسيار است. و از براى حركت از شيراز به جهت بندر ابوشهر اين دره به مثابه پله است، همانا كه بايد كل راه را سراشيب رفت و بردن توپخانه از اين راه به هيچ قسم امكان ندارد و به عقل انسانى به هيچگونه درست نمى‏آيد. با وجود اين حكايت حيرت بسيار و تعجب بى‏شمار حاصل شد از رفتن شتر كه بطور انسان گويا از نردبان بالا مى‏رود و پائين مى‏آيد و اين دره چنان دره‏اى است كه اگر احيانا قشونى بخواهند از آنجا عبور كنند و قبل از وقوع قله‏هاى كوه جنبين دره را متصرف نشوند قليلى تفنگچى مستعد كل آن قشون و سپاه را تلف خواهند كرد.

شاهد اين مدعا حكايت كريم خان زند و آزاد خان افغان است كه بعد از آنكه قشون آزاد خان افاغنه كريم خان زند را شكسته و فرار كرده به آن حدود رفت و همه‏جا عسكر آزاد خان افغان به تعاقبش شتافته مى‏رفتند. در ميان همين دره رستم سلطان جد محمدهاشم خان ضابط بالفعل خشت و كمارج كل سپاه آزادخان‏ افاغنه را از زير تيغ گذرانيده، مجددا كريم خان با لشكر خود روانه دارالعلم شيراز شد. و هنگام‏ بيرون آمدن از اين دره داخل صحراى وسيعى بايد شد كه كل آن دشت سبزه‏زار و چمن و آباد و منظم و منسق است. و رودخانه شاپور از وسط اين صحرا مى‏گذرد، و در فصل زمستان مرتع دواب و اغنام ايلات «فارسى مدان» است.

و اين دشت از محال خشت است و اشجارش كلاً نخيلات است و جميع نخيلات مزبور مجتمع هستند و عابرين را گمان آن است كه شايد جنگل باشد و درين فصل كه موسم زمستان است پرستو در آنجا بسيار و شب ديجور ظلمانى را با اين پرنده‏ها صبح نورانى نموديم.


برچسب‌ها: کازرون, سفرنامه, قلعه سفید, دو سفرنامه از جنوب ایران
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 15:7 توسط عبدالرسول فروتن| |

منظومۀ «شرح حج گزاردن یک لر» از واله کازرونی

در یادداشت پیشین که به زندگی و اشعار واله کازرونی اختصاص  داشت، به تعدادی از ابیات این مثنوی اشاره شد. به دلیل استقبال برخی از دوستان و درخواست آنان مبنی بر قرار دادن تمام ابیات این شعر، اطاعت امر می‌کنیم و این سروده زیبا را می‌آوریم:

1.      در لرستان به دهی دی گذر افتاد مرا

به لر ریش‌سفیدی نظر افتاد مرا

 

2.      گفتم: «ای قائد فرخنده چه باشد نامت؟

که ز دیدار جمال تو شدم در دامت»

 

3.      سر و ریشش حرکت داد و مرا گفت جواب

با دوصد قهر و دوصد خشم و دوصد غیظ و عتاب:

 

4.      «اَر نَبیدی تو سید، جون جدت، ریش بوات

اشکنیدم سرته، دندلته[1]، دستل[2] و پات»

 

5.      گفتم: «ای مؤمن دیندار چه بُد تقصیرم

که به خشمی تو و خواهی بکشی با تیرم؟»

 

6.      گفت: «مَریگو[3] تیلت[4] کوره، مُنَه[5] نیشناسی؟

که مو خُم[6] رهتمه[7] مکه وَ ره عبّاسی[8]

 

7.      ایسو[9] خُم حاجی‌ام از مکه و پار اومدمه

شیخ رسول بای[10] مو بید، ره سه‌کنار[11] اومدمه»

 

8.      گفتم: «ای حاجی ناجی تو بیا محض خدا

حالت مکه خود نقل نما سر تا پا»

 

9.      گفت: «بنشین وَ[12] برم تا که وسیت[13] گپ بزنم

حالت مکه خُم جلمه[14] وسیت قصه کنم

 

10.  پار خان اومه وَ خونه‌م...


برچسب‌ها: واله کازرونی, شعر لری, شاعران کازرون, حاجی لر
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 12:12 توسط عبدالرسول فروتن| |

واله از شاعران متأخر دیار کازرون است. در زیر ترجمة احوال وی را از کتاب ارزشمند دانشمندان و سخن‌سرایان فارس نقل خواهیم کرد. دو شعر نیز در ادامه از وی خواهد آمد که هر دو از جهاتی اهمیت دارند. اولی از لحاظ تاریخی و اینکه اطلاعاتی از تاریخ کازرون ـ آتش گرفتن بنای سید محمد نوربخش ـ در اختیار ما می‌گذارد و دومی از نظر زبانی و این مسأله که بین کازرونی‌ها و لرها ارتباطات نزدیکی بوده است تا بدانجا که شولستان (نورآباد ممسنی امروزه) جزئی از کازرون محسوب می‌شده و هم‌اینک نیز برخی از اهالی شهرستان لر هستند. اینک شرح احوال وی:

واله کازرونی

متولد 1254، متوفی 1318 یا 1319 شمسی

سید اسدالله واعظ کازرونی متخلص به واله فرزند سید احمد

از شعراء و وعاظ معاصر است، در سال 1254 شمسی در کازرون متولد شد و پس از تحصیل علوم متداولۀ عصر خود شغل واعظی را پیشه کرد، شعر زیاد سروده...


برچسب‌ها: واله کازرونی, شعر لری, شاعران دوره قاجاریه, سید محمد نوربخش, ناصردیوان کازرونی
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1391ساعت 15:14 توسط عبدالرسول فروتن| |

ارباب فتوت در قونیه و دیگر نواحی آناطولی کاملاً پراکنده بودند. گذشته از همة این طریقت‌ها در سال ۱۴۱۸ م / ۸۲۱ ق سلطان محمد پسر علاءالدین بیک از قرامانیان در قونیه یک تکیه کازرونی ساخته بود، زیرا تعداد پیروان منسوب به این طریقت تا حدی زیاد بود که ایجاد تکیه‌ای را ایجاب می‌کرد. مؤسس این طریقت ابواسحق بن شهریار در سال ۱۳۰۵ م / ۷۰۵ ق (کذا !) در کازرون شیراز زاده بود. سنی افراطی و پیرو مذهب حنبلی بود.

هر طور که سنجیده شود طریقتی چون کازرونیه که پس از هجوم مغول به سرزمین آناطولی روی آورد، بی‌آن‌که هیچ‌گونه مرکزیتی در آن دیار داشته باشد و با داشتن اصول سخت و سفت که در محیط اجتماعی سلجوقیان امکانی برای اشاعه نیافت هرگز از چنان ماهیتی برخوردار نبود که در برابر طریقت نوپای تازه اشاعه آغاز کرده که به نابغه متفکر و شاعر چون مولانا نسبت داده شده، به رقابت برخیزد.

مولویه بعد از مولانا، گولپینارلی، ص ۱۹ و ۲۰.

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 20:36 توسط عبدالرسول فروتن| |

فورو كاوا جزء هيأت هفت نفره‏اى بود كه در سال 1880 ميلادى (1297 قمرى) به دستور وزير دارايى ژاپن به منظور گسترش روابط بازرگانى اين كشور با ممالك آسيايى، از جمله ايران رهسپار سفر شد. فورو كاوا پس از انجام مأموريتش، سفرنامه‌ای را در ملاحظه و تحقيق احوال ايران نوشت.

اين هيئت كه از راه دريا از سمت جنوب به ايران آمده بود، پس از مسافرتى 42 روزه از بوشهر به تهران و پس از 110 روز توقف در تهران از طريق بندرانزلى و اروپا به كشور خود بازگشتند. سفرنامه وى كه حاصل گزارش‏هاى اين سفر است تصويرى از نگاه ژاپن به ايران در آن سال‏ها، و نيز آگاهى‏هاى ارزنده از ايران دوره قاجار است. فوروكاوا گزارش‏هاى خود را در سال 1890 م در توكيو با عنوان يادداشت‏هاى سفر ايران به زبان ژاپنى انتشار داد.

اینک بخش مربوط به شهرستان کازرون را از روی ترجمه آن که در سال 2003 م (1382 ش) صورت گرفته است می‌آوریم:

 

«پهنه بيابان، منزل كنارتخته‏

تغيير تند هوا محسوس بود، و باد خنك به صورتمان وزيد و ما را به حال آورد. از اين تغيير دانستيم كه به اراضى مرتفع رسيده‏ايم. گفتند كه ارتفاع اينجا از سطح دريا 1800 شاكو [حدود 545 متر] است. اما در اين ارتفاع چيزى نگذشت كه همسفرانم خون‏دماغ شدند. من هم از بينيم خون فراوان آمد. خون‏دماغ شدن ما براى اين بود كه خون راكد شده در رگ‏ها در هواى گرم به رسيدنمان به جاى خنك ناگهان به جريان افتاد. ساعت يك و نيم صبح به كنار تخته رسيديم، و در عمارت ايستگاه ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 18:46 توسط عبدالرسول فروتن| |