یادداشتهای گاه و بیگاه درباره’ تاریخ، ادبیات و فرهنگ دیار کازرون
یادداشتی
که در این پست تقدیم شما میشود، مقالهای است از نگارنده این سطور که در مجموعه
مقالات کنگره بینالمللی سلمان فارسی (1391) به چاپ رسید. از آنجا که در این
نوشتار، اشاراتی به کازرون و شیخ ابواسحق کازرونی شده است، آن را در اینجا میآوریم؛
باشد که مفید واقع شود. سیرت و شخصیت سلمان فارسی، یار مشهور خاتم فرستادگان خدا، در متون مختلف بازمانده از ادب کلاسیک فارسی بازتاب فراوان دارد. یکی از انواع متون فارسی که کمتر بدانها توجه میشود در حالیکه اطلاعات ناب و تازهای در آنها وجود دارد «تذکرههای ادبی» است. در این تذکرهها علاوه بر اطلاعاتی دربارة شعرا ـ که موضوع اصلی اینگونه کتابهاست ـ اطلاعات تاریخی، جغرافیایی و ... مهمی نیز به چشم میخورد. در این نوشتار بر آن بودهایم تا با تفحص در تذکرههای ادبی، اطلاعات مربوط به سلمان فارسی را استخراج و طبقهبندی کنیم؛ سلمان فارسی به عنوان شاعر، سرگذشت سلمان، شاعران سلماننژاد و ذکر سلمان در شعر شاعران از مباحث مطرح شده در اینگونه کتابهاست. همچنین ابیات متضمن نام سلمان فارسی در تذکرهها براساس موضوع تقسیمبندی و بررسی شده است. کلمات کلیدی: سلمان فارسی، تذکرههای ادبی، شاعران فارسی، اشعار سلمان فارسی، شاعران سلماننژاد. مقدمه سلمان فارسی، صحابة مشهور پیامبر اکرم (ص) یکی از مفاخر ایرانزمین است. او را یکی از سه نمونة برجستة دوران انتقال ایران از دورة ساسانی به عصر اسلامی دانستهاند (ملایری، 1379: 129). در زادگاه وی اختلاف کردهاند؛ دهکدهای در اصفهان، رامهرمز و ولایت شاپور فارس (کازرون) در این زمینه شهرت بیشتری دارد (طبری، 1375: 1301). متنی که پس از توضیحات
اینجانب خدمت شما ارائه میشود، بخش سفر به کازرون و اطراف آن از سفرنامهای
قاجاری است که در کتاب دو سفرنامه از جنوب ایران (به کوشش سید علی آل داوود،
انتشارات امیرکبیر، 1378) به چاپ رسیده است. نويسندة سفرنامة اول ـ
که متن زیر را از آن نقل کردهایم ـ در 27 جمادىالاول 1256 به دستور محمدشاه
قاجار سفر خود را از اصفهان به سوى شيراز آغاز كرده است. نام نویسنده مشخص نیست. وى
از شيراز به بوشهر و از آن جا به بندر گناوه و عسلويه و بندر ديلم و نواحى دشستان
رفته و سرانجام به بندر شيو رسيده است. اين سفر، چنان كه از گزارشهاى نويسنده
برمىآيد، حدود يك سال تا 19 ربيعالاول 1257 به درازا كشيده است. از آن جا كه
شيوة نويسنده در ذكر حوادث، روزشمارانه است، مىتوان گفت كه از آثار سالشمار
تاريخى تأثير پذيرفته بوده است. وى تقريباً هر روز به يكى از شهرها يا شهركها و
روستاهاى اين مسير مىرسيده و ذيل وقايع هر روز، يكى از اين شهرها يا روستاها
توصيف شده است. اهمیت این سفرنامهها برای شناخت تاریخ و اوضاع اجتماعی سرزمینها
در عصر مؤلف بر کسی پوشیده نیست. اینک بخش کازرون و اطراف آن در این سفرنامه: وقايع يوم هشتم شهر
مزبور [كازرون و اطراف آن]] بعد از حركت از دشت ارژنه روانه محال كازرون
و مسافت اين راه هشت فرسنگ تمام است و راهش سنگلاخ و با نشيب و فراز و مشكل است.
خاصه در دو مكان ابتدا راهى است كه بطور مارپيچ به بالاى كوه بايد رفت و آن راه
مشهور به كتل پيرهزن است و ارتفاعش بىنهايت
و نشيب و فرازش بسيار و سنگلاخش بىشمار. با وجود اينطور سنگلاخ و نشيب و
فراز مىتوان توپخانه از آنجا حركت داد. و سمت ميان شمال و مشرق اين كوه گرمسير و
سمت ميان جنوب و مشرقش سرحد و تمامت جبالش پر از برف. همانا كه آن طرف كوه بسيار
گرم و اين طرفش بىنهايت سرد است. بعد از گذشتن از آنجا راه داخل كوه
مرتفع سنگلاخ بسيار تنگى مىشود كه مشهور به كتل دختر
است و گذرانيدن توپخانه از آنجا بسيار صعب و مشكل است خاصه نزديكى امامزاده مسمى به ابونصر كه راه سراشيب مىرود و
بسيار مشكل مىشود و راهش بسيار تنگ و به طور مارپيچ بايد رفت و گذرانيدن توپخانه
از آنجا خالى از اشكال نيست، بلكه مطلقا به هيچگونه توپ را نمىتوان از آنجا برد
مگر آنكه توپ را از روى عراده بگيرند و روى چوبها بگذارند و توپچيان از طناب
بكشند و به جهت بردن توپ در كازرون اگر از راه دشت
برم كه پشت همين كوه و سمت ميان شمال و مغرب است ببرند خوب است و به سهولت
مىتوان برد و ليكن يك منزل راه دور مىشود. و اصل اين كوه مسمى به كتل دختر خود فى حدّ ذاته از قلعههاى بسيار مستحكم
استحكامش بيش است و اگر يك دسته تفنگچى مستعد در آنجا بنشيند امكان عبور از آنجا
نيست. و كل اين كوهستان از درختهاى مثمره جنگل است و اغلب اشجارش بلوط و بن است. بعد از گذشتن از كتل دختر به فاصله يك فرسنگ مكانى است موسوم به پل آبگينه كه بر روى رودخانه كوچكى ساخته و اندرون
رودخانه مذكور جميعا نىزار و اطرافش باطلاق است. و اين رودخانه نيز داخل درياى فامور مىشود و زندگى درياى فامور از اين رود
است و ماهى بسيار در درياى مذكور يافت مىشود و از اين حدود الى قصبه كازرون دو
فرسنگ است. و اصل شهر كازرون
نزديكى دامنه كوهى كه مسمى به «دوان» است واقع
شده و جمعيت شهر كازرون مساوى يك هزار و پانصد خانوارند، و سمت جنوب و مغرب و مشرق
كازرون صحراى وسيعى است كه عرضش تا دامنه كوه قبله يك فرسنگ و نيم است، و سمت غربى
شهر باغ بزرگى است مسمى به باغ نظر و تمامى
اشجارش مركبات و نخيلات است، و شهرش بدون حصار و خانههايش پريشان ساخته شده است و
سمت ميان شمال و مشرق شهر ارك است كه مىتوان يك فوج سرباز در آنجا ساكن شوند و
ديوار بازارش بلند است، و آبش از چشمهاى است كه از سمت كوهستان دوان مىآيد بسيار
نيك و گواراست و چند روز به جهت اخذ وجه مواجب در كازرون توقف و بعد روانه قلعه
سفيد گرديد. وقايع يوم يازدهم [محال
قلعهسفيد- دشت شاهپور] بعد از حركت از كازرون روانه محال قلعهسفيد و مسافت راهش مساوى دوازده فرسنگ و از سمت
شمال مىرود. و به فاصله دو فرسنگ و نيم از كازرون صحراى وسيع سبزهزار چمنى است
كه موسوم به دشت شاهپور است و در آنجا
رودخانهاى است مسمى به رود شاپور، كه از ميان
دهنه كوه داخل صحرا مىشود و از سمت مشرق مىآيد و به مغرب مىرود. هنگام داخل شدن
به صحراى مزبور بايد از دهنه داخل شد كه آن دهنه موسوم به نقش شاپور است. و كوه جنبين اين دهنه جميعا مصور است و دهنه مزبور
مسمى به تنگ چوگان است، و نزديكى دهنه مزبور
در وسط كوه مغارهاى است كه تصوير شاپور را از
سنگ تراشيده در آنجاست ليكن بر زمين افتاده كه نصف آن صورت حال در زير خاك پنهان
است. و بر قله همين كوه مرتفعى كه بر لب تنگ است قلعه خرابهاى است و چنان
مىنمايد كه ارك شاپور بوده. و صحرائى كه اصل شهر شاپور در آن واقع بوده حال مطلقا آثارى از آن
ظاهر نيست سواى آنكه زمين آنجا گودالگودال است، و كل كنار و حوالى رودخانه شاپور
درخت و نىزار است و آب رودخانه مزبور بسيار صاف و شيرين و ماهى قزللاله در آنجا
بسيار است. و سمت ميان شمال و مغرب دشت مزبور تل
و ماهور است و رفتن درين ماهورها خالى از اشكال نيست زيرا كه تپه بر سر تپه و
زنجيره بر سر زنجيره از چپ و راست برآمده است. و آب در آنجا ناياب و چند جاى آب
دارد كه ساكنين آنجا خود بلد هستند و پناه و مأمن الوار قطاع الطريق است. خاصه
طايفه ممسنى كه هر وقت حركت خلافى نمايند و قشون و سپاهى بر سر آنها تعيين شود
فرار كرده در آن ماهورها مأمن مىنمايند. و اين حكايت وقتى به جهت آنها روى مىدهد
كه قلعهسفيد را متصرف نباشند، و الا پناه و
مأمن اصلى ايشان قلعهسفيد است و درخت بلوط بسيارى در آن ماهورهاست كه هنگام فرار
همان بلوطان قوت ايشان است. و يك روز در قريه شاهيجان كه گرمسير طايفه ممسنى است متوقف و از اصل
شايجان راه سه رشته مىشود يكى از سمت نورآباد است و ديگرى از فهليان كه به كوه
كيلويه مىرود و ديگرى به صحراى دشت «برم» كه راه توپ است مىرود و هنگام رفتن از
شاهيجان به فهليان به قدر يك فرسنگ آن راه صاف و هموار و باقى راهش كوهستان و
سنگلاخ و از كوه مرتفعى بايد بالا رفت و راهش با نشيب و فراز و سنگلاخ است. با
وجودى كه راه نشيب و فراز اين كوه به قدر نيم فرسنگ است باز عبور از آنجا بسيار
مشكل است، بعد از آن راه داخل دره مىشود كه ابتداى آن دره بسيار تنگ و هرقدر كه
پيش مىرود وسعتش زياده مىشود. و تمامت اين دره از درخت بن جنگل است. و از وسط
دره مذكور رودخانه كوچكى مىگذرد و ساكنين آنجا مذكور ساختند كه اين دره شير
آدمىخوار و سباع مردمآزار دارد. و به فاصله چهار فرسنگ از شاهيجان در وسط دره
مذكور به پاى كوه چشمه آبى است و صورتى از سنگ تراشيده كه مشهور به تصوير بهرامگور است. و به فاصله يك فرسنگ و نيم از
نقش بهرام سمت شمال در ميان راه چشمه آبى است كه گرم و طعم گوگرد دارد، و اين آب
داخل دشت نورآباد مىشود. و طول آن دشت كشيده
شده است از مغرب به مشرق، و كوه قلعهسفيد سمت ميان شمال و مشرق دشت مزبور واقع
است، و مسافت قلعه نورآباد كه مأمن الوار ممسنى است از قلعهسفيد نيم فرسنگ است، و
ميانه قلعه نورآباد و كوه قلعهسفيد زنجيره كوه پستى است كه بعد از گذشتن از آن
زنجيره راه داخل دشتى كه موسوم به قاهره است مىشود. و در آن صحرا نهر آب بسيارى است كه
از كوهستان اطراف مىآيد و در وسط صحراى مزبور داخل رودخانه مسمى به آب شور
مىشود. و رودخانه مذكور از سمت شمال از پاى كوه قلعهسفيد مىگذرد و بعد از آن
بايد بالاى كوه قلعه سفيد رفت. و اين كوه قلعه سفيد كوهى است كه عساكر و تيپهاى
اسكندر ذوالقرنين و امير تيمور از پايش گذشته و اين كوه خود پادشاهان صاحب شوكت و
عساكر با نصرت بسيار ديده است. و اصل كوه قلعهسفيد به مثابه سنگهاى بسيار بزرگى
است كه بدون نظام در مكانى بر روى هم ريخته باشند به اينطور كه گويا جميع سنگهاى
آن كوه را از خارج آورده و در آنجا تل كرده باشند. و بر قله اين كوه، كوهى است كه
اطراف آنرا گويا سنگتراشان فرهاد كيش صاف بريدهاند، و بعضى از مكانهاى آنجا
چنان است كه به قدر يكصد ذرع به مثابه ديوارى كه از سنگ ساخته باشند بريده و مرتفع
است، و اصل قلعهسفيد بر قله اين كوه واقع و دورش يك فرسنگ است، و دور كوه پائين
چهار فرسنگ است، و از چهار راه مىتوان داخل قلعهسفيد شد و سواى آن چهار راه راهى
ديگر ندارد، و راههاى مزبوره همچنان است كه زياده از يك نفر امكان عبور نيست و
بعضى از معابر آن طرق بر عابرين چنان مشكل است كه يك نفر هم بايد به روش حيوانات
از چنگال برود. الحق قلعهاى است كه حصاربند اساسش
با دريچه كيوان دم همسرى زدى و پاسداران حصن حصينش با سپاه انجم لاف برابرى نمودى
و كمند انديشه به كنگره حصارش نرسيدى و كبوتر و هم اوجش را نهايت نديدى: ز
سنگ انداز او سنگى كه جستى پس
از قرنى سر كيوان شكستى بنايش
چون دل گل رخان از سنگ و اساسش چون ديده عاشقان پرآب و رنگ: بنايش
چو دلهاى سنگين دلان رهش
تنگ چون خانه مبخلان و زمين وسط اين قلعه اندكى گود است و
گودال چند در اصل ميان قلعه مزبور واقع است كه آب دارد و آبش از برف و باران است
كه در آنجا جمع مىشود، و در كمر كوههاى وسطى مغارهاى چند است كه در ميان آن
مغاره چشمههاى آب شيرين است. و تمامت اين كوه از درختان مثمر جنگل است خاصه درخت
بلوط كه بسيار و سرمايه معيشت الوار است چنانچه ساير مردم از نان گندم پرورش يافته
آنها از ثمر بلوط نان بل نان خورش ساختهاند. بالاى كوه قلعه سفيد اشجار مثمره از
قبيل انار و انگور و انجير و زيتون بسيار است. و به جهت نقشهبرداشتن خود به تنهائى
دو روز در آنجا متوقف و الوار ممسنى سكنه آن حدود چهار طايفه بزرگ هستند كه هريك
از آن چهار طايفه طوايف جزو دارند و اسامى طوايف اربعه اين است: اولا طايفه دشمن زيارى است كه
ريشسفيد و بزرگ آنها آقا خان است و محل ييلاق اين طايفه تنگ رودبار است و قشلاق
آنها سمت شاپور و تنگ
چوگان است. ثانيا طايفه «جاوى» است كه بزرگ و ريش سفيد آنها حسنعلى خان و
حاصل خان مىباشد و محل سكناى اين طايفه دور قلعهسفيد است. ثالثا طايفه «بكش» است
كه بزرگ و ريش سفيد طايفه مزبور ولى خان بوده كه مقرب الخاقان معتمد الدوله او را
گرفته و به دربار معدلتمدار خسروانى فرستاد. رابعا طايفه رستم است كه مهتر آنها
خانقلى خان و على ويس خانند و محل سكناى اين طايفه سراب سياه نزديك به فلهيان است.
و حركت كل اين چهار طايفه دور قلعهسفيد است. و امكان ندارد كه طوايف مزبوره زياده
از ده فرسنگ از قلعهسفيد دور شوند، زيرا كه مردمان پلنگ طبيعت و خوك فطرت قطاع
الطريقى هستند و حركت خلاف بسيار از آنها صادر است. از واهمه حاكم از اطراف قلعه
پس نمىروند. و ايضا از آنجا حركت و مجددا روانه كازرون
و چند روزى به جهت اتمام كارها و وصول وجه برات در آنجا متوقف [شدم]. وقايع يوم بيستم شهر
مزبور [محال كمارج]] از سطوت قهرمان بىهمتا از كازرون حركت و روانه محال كمارج
و مسافت اين راه پنج فرسنگ است. و بردن توپخانه از اين راه اگر تنگ تركان در ميانه نبود خوب و نيكو بود و به سهولت
مىرفت. و اصل اين تنگ درهاى است كه راه سيلاب است و عبور كردن از اين دره سواره
خالى از اشكال نيست. خاصه يك ربع فرسنگ روى به فراز و يك ربع فرسنگ روى به نشيب
كه بايد لامحاله پياده حركت كرد. و آنجا على الدوام خوفناك و مكان دزدان بىباك
است؛ چنانچه هنگام عبور از آن حدود بر سر اين چاكر جاننثار آمده و دستى نيافته
مراجعت كردند. و اصل اين صحراى
كمارج صاف و هموار و طولش كشيده شده است از شمال به جنوب به يك فرسنگ و نيم
و عرضش از سمت مغرب است به مشرق به يك فرسنگ. و در ايام ماضى بسيار آباد بوده و ده
قريه داشته است. حال تمامى قراء مذكوره خراب و ويران و يك قريه ديگر باقى است. و
جمعيت آنجا سيصد خانوارند. و مطلقا آن قريه را آبى نيست سواى يك چشمه آب كه سمت
ميان شمال و مغرب به پاى كوه است و فاصله چشمه مذكوره از آن قريه به قدر يك تير
توپ است و اين دشت را مطلقا اشجارى نيست، سواى چند درخت نخل كه اطراف قريه مذكوره
واقع شده است. وقايع يوم بيست و يكم
شهر مزبور [محال كنار تخته- خشت]] از اقبال بىزوال پادشاه دينپناه از
كمارج حركت و روانه محال كنارتخته و مسافت اين
راه چهار فرسنگ تمام است. و از اصل كمارج بايد به قدر نيم فرسنگ روى به فراز رفت
بعد از آن داخل دره مسمى به تنگ كمارج مىشود
و طول آن دره مساوى يك فرسنگ و نيم است. و دره مزبور بسيار سنگلاخ و مضيق و مارپيچ
و راهش سراشيب است، و چند جاى دارد كه عبور اسب از آنجا خالى از اشكال نيست، و
مكرر اتفاق افتاده كه مالهاى قوافل از آنجا پرتاب شده و سقط شدهاند. و هنگام
سراشيب رفتن در دره مذكوره جميع قلههاى آن كوهستان و تپههاى زير پاى بسيار عجيب
و غريب جلوهگر و الوان مختلف به نظر مىآيد. و هريك از اين كوه و تپهها را
جداجدا رنگ مخصوصى است از قبيل سرخ و زرد و سياه كه تقدير و تحريرش خالى از اشكال
نيست. و اصل راه را بايد از پاى تپهها به
طور مارپيچ گذشت، و كل تپههاى مزبوره تركيبش به مثابه كلهقند است و تمامى
سنگهاى آنجا على الخصوص سنگهاى بين راه سفيد و بسيار مشبه به سنگ مرمر است. و
سنگ گچ هم در حوالى راه بسيار است. و از براى حركت از شيراز به جهت بندر ابوشهر
اين دره به مثابه پله است، همانا كه بايد كل راه را سراشيب رفت و بردن توپخانه از
اين راه به هيچ قسم امكان ندارد و به عقل انسانى به هيچگونه درست نمىآيد. با وجود
اين حكايت حيرت بسيار و تعجب بىشمار حاصل شد از رفتن شتر كه بطور انسان گويا از
نردبان بالا مىرود و پائين مىآيد و اين دره چنان درهاى است كه اگر احيانا قشونى
بخواهند از آنجا عبور كنند و قبل از وقوع قلههاى كوه جنبين دره را متصرف نشوند
قليلى تفنگچى مستعد كل آن قشون و سپاه را تلف خواهند كرد. شاهد اين مدعا حكايت كريم خان زند و
آزاد خان افغان است كه بعد از آنكه قشون آزاد خان افاغنه كريم خان زند را شكسته و
فرار كرده به آن حدود رفت و همهجا عسكر آزاد خان افغان به تعاقبش شتافته
مىرفتند. در ميان همين دره رستم سلطان جد محمدهاشم خان ضابط بالفعل خشت و كمارج كل
سپاه آزادخان افاغنه را از زير تيغ گذرانيده، مجددا كريم خان با لشكر خود روانه
دارالعلم شيراز شد. و هنگام بيرون آمدن از اين دره داخل صحراى وسيعى بايد شد كه
كل آن دشت سبزهزار و چمن و آباد و منظم و منسق است. و رودخانه
شاپور از وسط اين صحرا مىگذرد، و در فصل زمستان مرتع دواب و اغنام ايلات «فارسى مدان» است. و اين دشت از محال خشت است و اشجارش كلاً نخيلات است و جميع نخيلات
مزبور مجتمع هستند و عابرين را گمان آن است كه شايد جنگل باشد و درين فصل كه موسم
زمستان است پرستو در آنجا بسيار و شب ديجور ظلمانى را با اين پرندهها صبح نورانى
نموديم. منظومۀ «شرح حج گزاردن یک لر» از واله کازرونی در یادداشت پیشین
که به زندگی و اشعار واله کازرونی اختصاص
داشت، به تعدادی از ابیات این مثنوی اشاره شد. به دلیل استقبال برخی از
دوستان و درخواست آنان مبنی بر قرار دادن تمام ابیات این شعر، اطاعت امر میکنیم و
این سروده زیبا را میآوریم: 1. در لرستان به دهی دی گذر افتاد مرا به لر ریشسفیدی نظر افتاد مرا 2. گفتم: «ای قائد فرخنده چه باشد نامت؟ که ز دیدار جمال تو شدم در دامت» 3. سر و ریشش حرکت داد و مرا گفت جواب با دوصد قهر و دوصد خشم و دوصد غیظ و عتاب: 4. «اَر نَبیدی تو سید، جون جدت، ریش بوات اشکنیدم سرته، دندلته[1]، دستل[2] و پات» 5. گفتم: «ای مؤمن دیندار چه بُد تقصیرم که به خشمی تو و خواهی بکشی با تیرم؟» 6. گفت: «مَریگو[3] تیلت[4] کوره، مُنَه[5] نیشناسی؟ که مو خُم[6] رهتمه[7] مکه وَ ره عبّاسی[8] 7. ایسو[9] خُم حاجیام از مکه و پار اومدمه شیخ رسول بای[10] مو بید، ره سهکنار[11] اومدمه» 8. گفتم: «ای حاجی ناجی تو بیا محض خدا حالت مکه خود نقل نما سر تا پا» 9. گفت: «بنشین وَ[12] برم تا که وسیت[13] گپ بزنم حالت مکه خُم جلمه[14] وسیت قصه کنم 10. پار خان اومه وَ خونهم... واله از شاعران متأخر دیار کازرون است. در زیر ترجمة احوال وی را از کتاب ارزشمند دانشمندان و سخنسرایان فارس نقل خواهیم کرد. دو شعر نیز در ادامه از وی خواهد آمد که هر دو از جهاتی اهمیت دارند. اولی از لحاظ تاریخی و اینکه اطلاعاتی از تاریخ کازرون ـ آتش گرفتن بنای سید محمد نوربخش ـ در اختیار ما میگذارد و دومی از نظر زبانی و این مسأله که بین کازرونیها و لرها ارتباطات نزدیکی بوده است تا بدانجا که شولستان (نورآباد ممسنی امروزه) جزئی از کازرون محسوب میشده و هماینک نیز برخی از اهالی شهرستان لر هستند. اینک شرح احوال وی: واله کازرونی متولد 1254، متوفی 1318 یا 1319 شمسی سید اسدالله واعظ کازرونی متخلص به واله فرزند سید احمد از شعراء و وعاظ معاصر است، در سال 1254 شمسی در کازرون متولد شد و پس از تحصیل علوم متداولۀ عصر خود شغل واعظی را پیشه کرد، شعر زیاد سروده... ارباب فتوت در قونیه و دیگر نواحی آناطولی کاملاً پراکنده بودند. گذشته از همة این طریقتها در سال ۱۴۱۸ م / ۸۲۱ ق سلطان محمد پسر علاءالدین بیک از قرامانیان در قونیه یک تکیه کازرونی ساخته بود، زیرا تعداد پیروان منسوب به این طریقت تا حدی زیاد بود که ایجاد تکیهای را ایجاب میکرد. مؤسس این طریقت ابواسحق بن شهریار در سال ۱۳۰۵ م / ۷۰۵ ق (کذا !) در کازرون شیراز زاده بود. سنی افراطی و پیرو مذهب حنبلی بود. هر طور که سنجیده شود طریقتی چون کازرونیه که پس از هجوم مغول به سرزمین آناطولی روی آورد، بیآنکه هیچگونه مرکزیتی در آن دیار داشته باشد و با داشتن اصول سخت و سفت که در محیط اجتماعی سلجوقیان امکانی برای اشاعه نیافت هرگز از چنان ماهیتی برخوردار نبود که در برابر طریقت نوپای تازه اشاعه آغاز کرده که به نابغه متفکر و شاعر چون مولانا نسبت داده شده، به رقابت برخیزد. مولویه بعد از مولانا، گولپینارلی، ص ۱۹ و ۲۰. فورو كاوا جزء هيأت هفت نفرهاى بود كه در سال 1880 ميلادى (1297 قمرى) به دستور وزير دارايى ژاپن به منظور گسترش روابط بازرگانى اين كشور با ممالك آسيايى، از جمله ايران رهسپار سفر شد. فورو كاوا پس از انجام مأموريتش، سفرنامهای را در ملاحظه و تحقيق احوال ايران نوشت. اين هيئت كه از راه دريا از سمت جنوب به ايران آمده بود، پس از مسافرتى 42 روزه از بوشهر به تهران و پس از 110 روز توقف در تهران از طريق بندرانزلى و اروپا به كشور خود بازگشتند. سفرنامه وى كه حاصل گزارشهاى اين سفر است تصويرى از نگاه ژاپن به ايران در آن سالها، و نيز آگاهىهاى ارزنده از ايران دوره قاجار است. فوروكاوا گزارشهاى خود را در سال 1890 م در توكيو با عنوان يادداشتهاى سفر ايران به زبان ژاپنى انتشار داد. اینک بخش مربوط به شهرستان کازرون را از روی ترجمه آن که در سال 2003 م (1382 ش) صورت گرفته است میآوریم: «پهنه بيابان، منزل كنارتخته تغيير تند هوا محسوس بود، و باد خنك به صورتمان وزيد و ما را به حال آورد. از اين تغيير دانستيم كه به اراضى مرتفع رسيدهايم. گفتند كه ارتفاع اينجا از سطح دريا 1800 شاكو [حدود 545 متر] است. اما در اين ارتفاع چيزى نگذشت كه همسفرانم خوندماغ شدند. من هم از بينيم خون فراوان آمد. خوندماغ شدن ما براى اين بود كه خون راكد شده در رگها در هواى گرم به رسيدنمان به جاى خنك ناگهان به جريان افتاد. ساعت يك و نيم صبح به كنار تخته رسيديم، و در عمارت ايستگاه ... هــوس مملکـــت چـــرا نبـود بعد از این هر گدا و تـونی را که بـه جای خلیفه در بغـداد بنشـــانــدنــد کازرونــــی را کتاب ایران و قضیه ایران اثر جورج ناتانيل كرزن در باب جغرافيا و تاريخ و سياست ايران و شامل هزار و يك نكته خواندنى است. اين كتاب نتيجه سه سال كار تقريبا بىانقطاع و مسافرتى هم به مدت شش ماه در سرزمين ايران و سفرى قبلى به نواحى همجوار آن و از آن پس نيز ادامه مكاتبات با مقامات صاحبنظر مقيم آن كشور میباشد. در این اثر هم اطلاعاتی دربارة کازرون آمده است که ذکر آن در اینجا خالی از فایده نخواهد بود: كازرون در پائين تپه از راه سنگفرشى به نام آبگينه، جاده از كنار مرداب به درياچه و سپس به جلگه كازرون منتهى مىشود كه تا شهر در حدود هشت ميل فاصله است. وقتى كه از دشت ارژن به ميان كتل رسيدم تفاوت محسوسى در ميزان گرما احساس نمودم و اين تغيير هوا در جلگه كازرون باز هم بيشتر است. اين نقطه تا اقامتگاه شب گذشته من 3700 پا اختلاف ارتفاع داشته، هوا نيك گرم و دلچسب بود و منظره درختان خرما كه از دور نمايان بود چشماندازى مىنمود كه با آنچه تا آن موقع در ايران ديده بودم اختلاف بسيار داشت و بنابراين باز به صحنه و اقليم عادى مشرق زمين رسيده بودم. چادرنشينان در دشت كازرون كازرون كه از ديرزمانى پيش روزگار آبادانىاش طى شده بود در محل و موقع بسيار متناسبى واقع شده است، هواى مطلوب و سالم داشت و همچنين آب فراوان و بواسطه محصول پرتقال و قاطر، اين ناحيه نيك مشهور است. چون نيمى از چارواداران از اهالى همين ناحيهاند مسافر بايد از عذر و بهانههاى خدعه- آميز ايشان برحذر باشد، زيراكه ايشان ترجيح مىدهند كه در اين مركز خانوادگى خويش شب را حتى بگذرانند، نهاينكه سى ميل ديگر تا كتلهاى تنگستان پيش بروند. كازرونىهاى غيور، تاريخ شهر خود را به دورههاى بسيار قديم منسوب مىدارند ... میرزا محمّد طبیب کازرونی متخلص به «طالع» از اطباء و شعراء قرن سیزدهم هجری
است. در شیراز اقامت گزیده و طبابت می کرد و گاهگاه شعر می گفت و در سال 1302 یا
1303 فوت شد. فرصت در آثار عجم می نویسد: میرزا محمّد طبیب از فنون ادبیه با نصیب در اول
جوانی به سرای جاودانی شد و جسدش را به عتبات عالیات بردند و سال فوتش را 1303 ضبط
کرده است، از اوست: مرغ دلـم به زلـف تو چون آشیان گرفت در سر هوای شاهی کون و مکان گرفت عکسی ز مهـر روی تو در جام می فتاد خورشیــــدوار روشنـــی او جهــان گرفت آن کس سبک ز بار غم دهر شـد که او از دست دلبری چـو تو رطـل گـران گرفت بر قصــــر حــور و روضۀ فـــردوس ننـــگرد طالـــع کـــه جایگـــاه بر آن آستان گرفت
یادداشتی که در ادامه خواهد آمد خلاصه ای است از مقالۀ
بسیار ممتع و مفصل آقای رضا پورجوادی با عنوان «کتابشناسی آثار جلال الدین دوانی»
که در سال 1377 در مجلۀ معارف به چاپ رسیده است: از جلال الدین دوانی بیش از هشتاد اثر بر جای مانده است که
بر اساس طبقه بندی موضوعی عبارتند از: الف. تفسیر 1) التهلیلیه (فارسی): در شرح و تفسیر کلمۀ لااله الا الله،
تاریخ تألیف 868 ق. 2) فائده فی کلمه التوحید (عربی): رسالۀ کوتاه دیگری است در
شرح لااله الا الله. 3) تفسیر سورۀ اخلاص (عربی): این رساله نقدی است بر تفسیر
سورۀ توحید ابن سینا. این اثر به نام سلطان ابوالفتح عبدالقادر بایندری نوشته شده
است. سلطان ابوالفتح بایندری در سال 908 ق، چند ماه پیش از فوت دوانی وارد شیراز
شده و ظاهراً این اثر در همین سال نوشته شده است. 4) تفسیر سورۀ کافرون (جحد) (عربی): مؤلف آن طور که خود در
ابتدای این رساله اشاره کرده، این رساله را در 905 ق در یکی از جزائر جرون ..
سید علی اکبر کازرونی متخلص به «منظم» فرزند سید محمّدحسین طباطبائی، از شعراء
و ادباء شوخ طبع بود. در سال 1277شمسی در کازرون متولد شد و در دوم آذرماه 1326 در
گردنۀ چاه تیز منصورآباد (هفت فرسنگی لار) ناگهان زندگی را بدرود گفت و در همانجا
مدفون شد. بحث دربارۀ آثار ارزشمند ادبی او فرصت دیگری می طلبد. غرض در اینجا ذکر
خاطراتی است که محمّدحسین رکن زادۀ آدمیت دربارۀ مطایبه و لطیفه گویی او آورده
است: «منظم در مطایبه و لطیفه
گویی و مجلس آرائی در میان معاصرین نظیر نداشت و حرکات و بیانات او شیرین و جالب
بود و چون آغاز به مطایبه و گفتن حکایات مضحک می کرد چنان با وقار و سکینه قصص
بدیعه ساخته خود را ادا می نمود که کس تصور آنکه آنچه را می گوید شوخی و افسانه
است نمی کرد. عده زیادی از شیرازیان برای استفاده از مجلس وی و گشودن عقده از دل
های خونین خود، او را با کمال اصرار و احترام به خانه های خویش دعوت می کردند و
چون لب به سخن می گشود مستمعین از غایت نشاط و شدّت ضحک از حال طبیعی خارج می شدند
و بیم خطر مرگ بر آن ها می رفت، چنان که شبی در خانه آقای محمّدحسن تاجر بهبهانی
نگارنده با چند نفر دیگر دعوت داشت و از جمله مدعوین مرحوم خلیل بهبهانی بود، و
همین که مرحوم منظم شروع به حکایت مکه رفتن آخوند کازرونی (که از شاهکارهای او
بود) کرد...
و شیخ ابواسحق را در کازرون خانقاهی بود که همیشه درش را بر دوست و دشمن باز می نمود و می فرمود: «بابنا مفتوح لمن دخل و خبزنا لمن اکل.1» فارسنامه ناصری، ج2، ص 1438. ____________________________ 1. یعنی: در خانۀ ما به روی همگان گشوده است و نان ما تمام خورندگان راست!
و در مجلس صدر یعقوب پادشاه، با یکی از خطاکاران کازرون در تولیت اوقاف معیّنه مباحثه نمودند، اسمی خواند و به او بر خصم دمید، در همان مجلس هلاک شد، و به این اعتبار به «خواجه فوتی» مشهور شد. منبع: - سلم السماوات. ابوالقاسم بن ابی حامد انصاری کازرونی. تصحیح عبدالله نورانی. مرکز پژوهشی میراث مکتوب، تهران ۱۳۸۶ .ص ۱۱۴. متوفی ۱۳۰۷ شمسی حاج میرزا محمّدجواد ناظم الحکماء کازرونی متخلص به حکیم فرزند حکیم علی محمّد از دانشمندان و شعراء و اطباء و آزادی خواهان معاصر است. از کازرون به بوشهر و از آنجا به عراق عرب رفت، و در محضر درس حاج میرزا محمّدحسن مجدّد شیرازی و سایر علماء دینی سامره و نجف تحصیل کرد، طب قدیم و جدید نیز در ایران و هندوستان آموخت و در بیمارستان های بمبئی طبابت کرد. از هند به بوشهر رفت و صحبت سید جمال الدین اسدآبادی افغانی را درک کرد. زبان های عربی و انگلیسی و فرانسه را به حد کمال می دانست، و در ادبیات فارسی و نویسندگی ید طولی داشت و از علوم غریبه ... توضیح: چند ماه قبل، این یادداشت در یکی از سایت های کازرونی منتشر گشت؛ امّا تغییرات ایجاد شده در سایت مزبور، منجر به حذف آن و دیگر مطالب موجود در سایت شد. انتشار مجدد این یادداشت خالی از فایده نتواند بود. اینک آن یادداشت با اندکی تغییر: مجالس النفائس تذكره اي است درباره شعراي قرن نهم هجري قمري از امير عليشير نوايي (وفات 880 هجري) وزير معروف سلطان حسين بايقرا (از سلسله تيموري) كه در اصل به زبان تركي جغتايي يا تركي شرقي نوشته شده است. دو ترجمه كهن به زبان فارسي از اين تذكره صورت گرفته است: يكي به نام لطائف نامه از سلطان محمد فخري هراتي (در هرات) و ديگري از حكيم شاه محمد قزويني (در اسلامبول). هر دوي اين ترجمه ها در يك مجلد به كوشش مرحوم علي اصغر حكمت به چاپ رسيده اند. در اين كتاب از پنج شاعر كازروني(رشيد٬ مقيم٬ مقصود و خطيب كازروني و علامه جلال الدين دواني) نام برده شده است: - خواجه مقصود كازروني: بسي فاضل و كامل بود، و در علم جفر بي نظير و ماهر، و اعمال جفريه او ظاهر و باهر، و از جمله اعمال اينست كه در زمان سلطان يعقوب خان يكي از خطباي كازرون به او دعوي داشت، چون به مجلس دعوي درآمد خواجه مقصود چيزي بر كف دست خود نوشته بود، چون كف دست خود را در برابر آن خطيب داشت، در زمان خطيب افتاد و جان به جانان داد، حكام و قضات و علما كه در مجلس حاضر بودند چون اين عمل از او مشاهده كردند از او بترسيدند و تعرضي به او نكردند مگر ... وقتی جوگی[1] یی در اُچّه[2] رسید و بر طریق دعوی به خدمت شیخ صفی الدین گازرونی[3] درآمد و در بحث شد تا شیخ را گفت بیا قدم بنمائیم! شیخ گفت: دعوی تو می کنی تو قدم بنما! جوگی از زمین به هوا برآمد چنان که سر او به سقف رسید باز همچنان مستقیم فرود آمد. شیخ را گفت تو هم قدم بنما! شیخ صفی الدین گازرونی روی سوی آسمان کرد و گفت: خداوندا بیگانه را این قدم داده ای مرا هم این معنی کرامت کن! بعد از آن شیخ از جای برآمد، جانب قبله طیران نمود، از آنجا طرف شمال شد، باز طرف جنوب شد، باز به مقام خود بیامد و بنشست. جوگی حیران بماند و سر در قدم شیخ آورد و گفت: از آنِ ما همین قدر بیش نیست که از زمین قدری مستقیم برآئیم جانب بالا رویم و همچنان فرود آئیم، باقی راست و چپ نمی توانیم شد امّا شما اینکه هرجانب که خواستید میل کردید این حق است و الهی است و از آنِ ما باطل است! منبع: فوائد الفؤاد، خواجه حسن دهلوی، تصحیح محمد لطیف ملک، به کوشش دکتر محسن کیانی، روزنه 1377، صص 62 و 63. [1] جوگی: یکیازفرقههایهندو در هندوستان، درویش و مرتاض. [2] شهریست در صوبه بهاولپور در ایالت پنجاب (در ساحل شرقی رود پنجاب به مسافت هفتاد میل از جنوب غربی مولتان و چهل میل از شمال شرقی مصب حالیه رود پنجاب در رود سند) [3] تلفظ قدیمی کازرونی سحاب تهراني معروف به مؤيد الشعراء (ااز شاعران دوره قاجاريه و البته اصالتاً از ديار فارس) چند سالي در شيراز ساكن بوده است. وي در اشعارش به بعضي از منازل سفرهاي خود اشاره كرده و از قضا از کازرون نیز عبور نموده و به وصف آن پرداخته است. در اينجا بخش مربوط به كازرون را نقل می کنیم: در صفت كازرون گشت غمم يكسره از دل برون چون كه شدم زي بلد كازرون سير كنان نيز در آن بوم و بر آمدمي بر در باغ نظر باغ نظر آن كه به نزهت شهير در بر ارباب نظر بي نظير لطف هوايش زده بر خلد دق برده صفايش ز گلستان سبق غرس در او جمله نهال ترنج مي نگذارد فرحش در تو رنج از اثر نكهت نارنج او يك تن فرسوده ي با رنج كو؟! در صفت كتل دختر چون كه فتاد از بدي اخترم راه به سوي كتل دخترم وه چه كتل بس كه رهش پيچ پيچ ني بتوان برد بدان وهم هيچ تا كه نمودم به فرازش عروج ديدمي اندر فلك آنچه بروج الغرض از آن كتل پر خطر گويمت اي دل سخني مختصر تا كتل دختر پرداختم خويشتن از مردي انداختم در صفت كتل پيرزن آه ز دست كتل پيرزن كز وي عاجز شده هر شيرزن آه از آن قله ي گردون گرا كامده با كاهكشان هم لوا قله مگو، مادر الوند گو تلي از او كوه دماوند گو بل پدر قله ي قاف است اين پر خطر و زهره شكاف است اين بس كه رهش بود همه سنگلاخ عاجز از او كرگدن يكه شاخ بين كه چه افتاده در آن دامنه گردن ها خورد از اين گردنه شرط نمودم كه برم جان اگر از كف اين قله ي بيدادگر پيرزني بينم در هر كجا سنگ زنم بر سر او از جفا!!! زان كتل پيرزن نابكار بر گلوي خواجه اييم شد گذار از گلوي خواجه شدم تا به زير جان به گلويم ز تعب كرد گير در گلوي خواجه غمم شد شديد فاش بگو، جان به گلويم رسيد منبع: - تذكره شعاعيه،محمدحسين شعاع شيرازي،به كوشش دكتر محمود طاووسي،بنياد فارس شناسي،شيراز ،۱۳۸۰، صص ۲۱۷-۲۲۰. محمد علی مصاحبی نائینی (عبرت) در تذکره مدینه الادب نام او را جزء شعرای یزد و مضافات آن می آورد (احتمالاْ به دلیل سکونت وی در آنجا) و می نویسد: نامش محمد و مشهور به کازرونی، سیدیست سالخورده، طبعش سیّال است و با پیری به مضامین بکر میّال، ازوست: دانی از بهر چه زاهد شکند شیشه ی می؟ تا به تقریب کند دست خود آلوده به وی گوش بر گفته ی این زهد فروشان تا چند؟ خون دل خوردن و افسانه شنیدن تا کی؟ بر در مدرسه یک عمر دویدم افسوس که همه عمر به بیهوده تلف کردم و طی ترسم آخر شود اقبال تو را حسرت دل باده و دلبر و طرف چمن و ناله ی نی منبع: - مدینه الادب، محمد علی مصاحبی نائینی (عبرت)، چاپ عکسی از روی نسخه به خط مؤلف، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، تهران ۱۳۷۶، ج۱، ص ۳۰۴. "امراي عراق صواب در آن دانستند که پناه با شيران کوه دهند و آن را پشت و پناه خود سازند و روي به دفع اعادي آرند. سلطان (محمد خوارزمشاه) به مطالعه کوه رفت و فرمود که اين جايگاه پناهگاه ما نتواند بود و با لشکر مغول بدين مأمن مقاومت نتوان کرد. حشم از اين سخن دل شکسته شدند، و چون از آنجا به شيب آمد ملک نصرت الدين هزارسف دررسيد و هم از راه به بارگاه آمد و به هفت موضع زمين بوسه داد. او را تشريف اجلاس ارزاني فرمود و چون به وثاق بازگشت عمادالملک و دوخان را به استشارت تدارک کار مشکل و واقعه هايل نزد ملک نصرت الدين فرستاد. جواب داد که صلاح آنست که هم درين ساعت بي تفکر و رويّتي کوچ کنيم و کوهي هست ميان فارس و لور که آن را تنگ تکو[1] گويند؛ از معاقل آن چون بگذرند ولايت پرنعمت و خصب باشد. آنجا رويم و آن را پناه جاي سازيم، از لور و شول و فارس صدهزار مرد پياده جمع کنيم و بر تمامت کوه مرد معيّن. چون لشکر مغول برسد به دلي قوي پيش ايشان رويم و کارزاري نيکو به جاي آريم و لشکر سلطان نيز که به يکبارگي رعب و خوف برايشان غالب شدست اگر در اين نوبت و وهلت ظفري يابيم غلبه و قوّت خويش و عجز و ضعف خصمان مشاهده نمايند دل آورتر شوند. سلطان فرمود که غرض او از اين رأي مکاشفت اتابک فارس است و دفع استيلاي او؛ چون ما را از کفايت خصمان که در پيش اند فراغ اندرون حاصل آيد تدارک کار اتابک را انديشه توان کرد. انديشه ما آنست که هم در اين حد اقامت فرمائيم و به اطراف فرستيم تا لشکرها جمع شوند، در اين انديشه بود که يزک سلطان از ري برسيد به اعلام وصول لشکر مغول و قتل و تاراج ري و بر عقب آن لشکر مغول دررسيد." (تاريخ جهانگشا،عطاملک جويني، به کوشش علامه قزويني، ج2، چاپ سوم، انتشارات دنياي کتاب، تهران ۱۳۸۲، صص113 و 114) [1] در کوهستان شمالي شهر کازرون، تنگه اي معروف به تنگ تيکو (= تنگ تکو، تيکاب) وجود دارد. دروجه تسميه آن گفته اند که چون از سقف غارهاي آن، آب مي چکد بدين نام مشهور گشته است (تيک + آب). آيا اين تنگ همان تنگ تکو مورد اشاره در تاريخ جهانگشاست؟
برچسبها: سلمان فارسی, تذکرههای ادبی, شاعران فارسی, اشعار سلمان فارسی, شاعران سلماننژاد
ادامه مطلب
برچسبها: کازرون, سفرنامه, قلعه سفید, دو سفرنامه از جنوب ایران
برچسبها: واله کازرونی, شعر لری, شاعران کازرون, حاجی لر
ادامه مطلب
برچسبها: واله کازرونی, شعر لری, شاعران دوره قاجاریه, سید محمد نوربخش, ناصردیوان کازرونی
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
سید عبدالوهاب کازرونی متخلص به سعیدی فرزند سید حسن.
متولد 1246 شمسی، متوفی 1324 شمسی
از شعراء و آزادیخواهان معاصر است، در سال 1246 شمسی در
کازرون متولد شد، و نشو و نما یافت و علوم ادبیه پارسی و تازی را تحصیل کرد، در
سرودن قصیده و غزل ید طولی داشت و طبعش مایل به هزل بود، و هجویات زیاد داشته است.
او را رساله منظومی به نام « هادی السبیل » است که چاپ شده و در آن مشروطه را وصف
و مشروطه خواهان را مدح کرده است.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت
12:14 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت
15:7 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت
12:12 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1391ساعت
15:14 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت
20:36 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت
18:46 توسط عبدالرسول فروتن| |
در دیوان سلمان ساوجی اشارهای درباره یک «کازرونی» وجود دارد؛ که در عین جالب بودن، نشان میدهد که وی شخص شخیصی محسوب نمیشده و به ناحق به جایی رسیده است. البته نتوانستم این شخصیت تاریخی را شناسایی کنم. آیا یک کازرونی به جای خلیفه در بغداد نشسته است؟! به هر حال نکتهای است درباره تاریخ و یکی از اعلام کازرون. قطعه مورد نظر چنین است:
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت
23:51 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت
17:44 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت
23:39 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت
16:12 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت
22:36 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت
18:44 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت
19:29 توسط عبدالرسول فروتن| |
به افواه و السنه استماع شده که به تاریخ یکصد و سی سال قبل از این تقریباً (با توجه به سال تألیف کتاب یعنی در قرن نهم)، خواجه غیاث الدین امینی کازرونی، عمل اِخفا نمود و درست درآمد؛ و در بازار شیراز خربزه می خورد، و پوست آن به جمعی که از ایشان مخفی بود می زد، وی را نمی دیدند.
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت
18:30 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت
17:33 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت
23:44 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت
14:40 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت
16:56 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت
13:52 توسط عبدالرسول فروتن| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت
11:22 توسط عبدالرسول فروتن| |


