متنی که پس از توضیحات اینجانب خدمت شما ارائه می‌شود، بخش سفر به کازرون و اطراف آن از سفرنامه‌ای قاجاری است که در کتاب دو سفرنامه از جنوب ایران (به کوشش سید علی آل داوود، انتشارات امیرکبیر، 1378) به چاپ رسیده است.

نويسندة سفرنامة اول ـ که متن زیر را از آن نقل کرده‌ایم ـ در 27 جمادى‏الاول 1256 به دستور محمدشاه قاجار سفر خود را از اصفهان به سوى شيراز آغاز كرده است. نام نویسنده مشخص نیست. وى از شيراز به بوشهر و از آن جا به بندر گناوه و عسلويه و بندر ديلم و نواحى دشستان رفته و سرانجام به بندر شيو رسيده است. اين سفر، چنان كه از گزارش‏هاى نويسنده برمى‏آيد، حدود يك سال تا 19 ربيع‏الاول 1257 به درازا كشيده است. از آن جا كه شيوة نويسنده در ذكر حوادث، روزشمارانه است، مى‏توان گفت كه از آثار سال‏شمار تاريخى تأثير پذيرفته بوده است. وى تقريباً هر روز به يكى از شهرها يا شهرك‏ها و روستاهاى اين مسير مى‏رسيده و ذيل وقايع هر روز، يكى از اين شهرها يا روستاها توصيف شده است. اهمیت این سفرنامه‌ها برای شناخت تاریخ و اوضاع اجتماعی سرزمین‌ها در عصر مؤلف بر کسی پوشیده نیست. اینک بخش کازرون و اطراف آن در این سفرنامه:

 

وقايع يوم هشتم شهر مزبور [كازرون‏ و اطراف آن‏]]

بعد از حركت از دشت ارژنه روانه محال كازرون و مسافت اين راه هشت فرسنگ تمام است و راهش سنگلاخ و با نشيب و فراز و مشكل است. خاصه در دو مكان ابتدا راهى است كه بطور مارپيچ به بالاى كوه بايد رفت و آن راه مشهور به كتل پيره‏زن است و ارتفاعش بى‏نهايت و نشيب و فرازش بسيار و سنگلاخش بى‏شمار.

با وجود اين‏طور سنگلاخ و نشيب و فراز مى‏توان توپخانه از آنجا حركت داد. و سمت ميان شمال و مشرق اين كوه گرمسير و سمت ميان جنوب و مشرقش سرحد و تمامت جبالش پر از برف. همانا كه آن طرف كوه بسيار گرم و اين طرفش بى‏نهايت سرد است.

بعد از گذشتن از آنجا راه داخل كوه مرتفع سنگلاخ بسيار تنگى مى‏شود كه مشهور به كتل دختر است و گذرانيدن توپخانه از آنجا بسيار صعب و مشكل است خاصه نزديكى امام‏زاده مسمى به ابونصر كه راه سراشيب مى‏رود و بسيار مشكل مى‏شود و راهش بسيار تنگ و به طور مارپيچ بايد رفت و گذرانيدن توپخانه از آنجا خالى از اشكال نيست، بلكه مطلقا به هيچگونه توپ را نمى‏توان از آنجا برد مگر آنكه توپ را از روى عراده بگيرند و روى چوب‏ها بگذارند و توپچيان از طناب بكشند و به جهت بردن توپ در كازرون اگر از راه دشت برم كه پشت همين كوه و سمت ميان شمال و مغرب است ببرند خوب است و به سهولت مى‏توان برد و ليكن يك منزل راه دور مى‏شود. و اصل اين كوه مسمى به كتل دختر خود فى حدّ ذاته از قلعه‏هاى بسيار مستحكم استحكامش بيش است و اگر يك دسته تفنگچى مستعد در آنجا بنشيند امكان عبور از آنجا نيست. و كل اين كوهستان از درخت‏هاى مثمره جنگل است و اغلب اشجارش بلوط و بن است.

بعد از گذشتن از كتل دختر به فاصله يك فرسنگ مكانى است موسوم به پل آبگينه كه بر روى رودخانه كوچكى ساخته و اندرون رودخانه مذكور جميعا نى‏زار و اطرافش باطلاق است. و اين رودخانه نيز داخل درياى فامور مى‏شود و زندگى درياى فامور از اين رود است و ماهى بسيار در درياى مذكور يافت مى‏شود و از اين حدود الى قصبه كازرون دو فرسنگ است.

و اصل شهر كازرون نزديكى دامنه كوهى كه مسمى به «دوان» است واقع شده و جمعيت شهر كازرون مساوى يك هزار و پانصد خانوارند، و سمت جنوب و مغرب و مشرق كازرون صحراى وسيعى است كه عرضش تا دامنه كوه قبله يك فرسنگ و نيم است، و سمت غربى شهر باغ بزرگى است مسمى به باغ نظر و تمامى اشجارش مركبات و نخيلات است، و شهرش بدون حصار و خانه‏هايش پريشان ساخته شده است و سمت ميان شمال و مشرق شهر ارك است كه مى‏توان يك فوج سرباز در آنجا ساكن شوند و ديوار بازارش بلند است، و آبش از چشمه‏اى است كه از سمت كوهستان دوان مى‏آيد بسيار نيك و گواراست و چند روز به جهت اخذ وجه مواجب در كازرون توقف و بعد روانه قلعه سفيد گرديد.

وقايع يوم يازدهم [محال قلعه‏سفيد- دشت شاهپور]

بعد از حركت از كازرون روانه محال قلعه‏سفيد و مسافت راهش مساوى دوازده فرسنگ و از سمت شمال مى‏رود. و به فاصله دو فرسنگ و نيم از كازرون صحراى وسيع سبزه‏زار چمنى است كه موسوم به دشت شاهپور است و در آنجا رودخانه‏اى است مسمى به رود شاپور، كه از ميان دهنه كوه داخل صحرا مى‏شود و از سمت مشرق مى‏آيد و به مغرب مى‏رود. هنگام داخل شدن به صحراى مزبور بايد از دهنه داخل شد كه آن دهنه موسوم به نقش شاپور است. و كوه جنبين اين دهنه جميعا مصور است و دهنه مزبور مسمى به تنگ چوگان است، و نزديكى دهنه مزبور در وسط كوه مغاره‏اى است كه تصوير شاپور را از سنگ تراشيده در آنجاست ليكن بر زمين افتاده كه نصف آن صورت حال در زير خاك پنهان است. و بر قله همين كوه مرتفعى كه بر لب تنگ است قلعه خرابه‏اى است و چنان مى‏نمايد كه ارك شاپور بوده. و صحرائى كه اصل شهر شاپور در آن واقع بوده حال مطلقا آثارى از آن ظاهر نيست سواى آنكه زمين آنجا گودال‏گودال است، و كل كنار و حوالى رودخانه شاپور درخت و نى‏زار است و آب رودخانه مزبور بسيار صاف و شيرين و ماهى قزل‏لاله در آنجا بسيار است.

و سمت ميان شمال و مغرب دشت مزبور تل و ماهور است و رفتن درين ماهورها خالى از اشكال نيست زيرا كه تپه بر سر تپه و زنجيره بر سر زنجيره از چپ و راست برآمده است. و آب در آنجا ناياب و چند جاى آب دارد كه ساكنين آنجا خود بلد هستند و پناه و مأمن الوار قطاع الطريق است. خاصه طايفه ممسنى كه هر وقت حركت خلافى نمايند و قشون و سپاهى بر سر آنها تعيين شود فرار كرده در آن ماهورها مأمن مى‏نمايند. و اين حكايت وقتى به جهت آنها روى مى‏دهد كه قلعه‏سفيد را متصرف نباشند، و الا پناه و مأمن اصلى ايشان قلعه‏سفيد است و درخت بلوط بسيارى در آن ماهورهاست كه هنگام فرار همان بلوطان قوت ايشان است. و يك روز در قريه شاهيجان‏ كه گرمسير طايفه ممسنى است متوقف و از اصل شايجان راه سه رشته مى‏شود يكى از سمت نورآباد است و ديگرى از فهليان كه به كوه كيلويه مى‏رود و ديگرى به صحراى دشت «برم» كه راه توپ است مى‏رود و هنگام رفتن از شاهيجان به فهليان به قدر يك فرسنگ آن راه صاف و هموار و باقى راهش كوهستان و سنگلاخ و از كوه مرتفعى بايد بالا رفت و راهش با نشيب و فراز و سنگلاخ است. با وجودى كه راه نشيب و فراز اين كوه به قدر نيم فرسنگ است باز عبور از آنجا بسيار مشكل است، بعد از آن راه داخل دره مى‏شود كه ابتداى آن دره بسيار تنگ و هرقدر كه پيش مى‏رود وسعتش زياده مى‏شود. و تمامت اين دره از درخت بن جنگل است. و از وسط دره مذكور رودخانه كوچكى مى‏گذرد و ساكنين آنجا مذكور ساختند كه اين دره شير آدمى‏خوار و سباع مردم‏آزار دارد. و به فاصله چهار فرسنگ از شاهيجان در وسط دره مذكور به پاى كوه چشمه آبى است و صورتى از سنگ تراشيده كه مشهور به تصوير بهرام‏گور است. و به فاصله يك فرسنگ‏ و نيم از نقش بهرام سمت شمال در ميان راه چشمه آبى است كه گرم و طعم گوگرد دارد، و اين آب داخل دشت نورآباد مى‏شود. و طول آن دشت كشيده شده است از مغرب به مشرق، و كوه قلعه‏سفيد سمت ميان شمال و مشرق دشت مزبور واقع است، و مسافت قلعه نورآباد كه مأمن الوار ممسنى است از قلعه‏سفيد نيم فرسنگ است، و ميانه قلعه نورآباد و كوه قلعه‏سفيد زنجيره كوه پستى است كه بعد از گذشتن از آن زنجيره راه داخل دشتى كه موسوم به قاهره است مى‏شود.

و در آن صحرا نهر آب بسيارى است كه از كوهستان اطراف مى‏آيد و در وسط صحراى مزبور داخل رودخانه مسمى به آب شور مى‏شود. و رودخانه مذكور از سمت شمال از پاى كوه قلعه‏سفيد مى‏گذرد و بعد از آن بايد بالاى كوه قلعه سفيد رفت. و اين كوه قلعه سفيد كوهى است كه عساكر و تيپ‏هاى اسكندر ذوالقرنين و امير تيمور از پايش گذشته و اين كوه خود پادشاهان صاحب شوكت و عساكر با نصرت بسيار ديده است. و اصل كوه قلعه‏سفيد به مثابه سنگ‏هاى بسيار بزرگى است كه بدون نظام در مكانى بر روى هم ريخته باشند به اين‏طور كه گويا جميع سنگ‏هاى آن كوه را از خارج آورده و در آنجا تل كرده باشند. و بر قله اين كوه، كوهى است كه اطراف آنرا گويا سنگ‏تراشان فرهاد كيش صاف بريده‏اند، و بعضى از مكان‏هاى آنجا چنان است كه به قدر يكصد ذرع به مثابه ديوارى كه از سنگ ساخته باشند بريده و مرتفع است، و اصل قلعه‏سفيد بر قله اين كوه واقع و دورش يك فرسنگ است، و دور كوه پائين چهار فرسنگ است، و از چهار راه مى‏توان داخل قلعه‏سفيد شد و سواى آن چهار راه راهى ديگر ندارد، و راه‏هاى مزبوره هم‏چنان است كه زياده از يك نفر امكان عبور نيست و بعضى از معابر آن طرق بر عابرين چنان مشكل است كه يك نفر هم بايد به روش حيوانات از چنگال برود.

الحق قلعه‏اى است كه حصاربند اساسش با دريچه كيوان دم هم‏سرى زدى و پاسداران حصن حصينش با سپاه انجم لاف برابرى نمودى و كمند انديشه به كنگره حصارش نرسيدى و كبوتر و هم اوجش را نهايت نديدى:

ز سنگ انداز او سنگى كه جستى‏

پس از قرنى سر كيوان شكستى‏

بنايش چون دل گل رخان از سنگ و اساسش چون ديده عاشقان پرآب و رنگ:

بنايش چو دل‏هاى سنگين دلان‏

رهش تنگ چون خانه مبخلان‏

و زمين وسط اين قلعه اندكى گود است و گودال چند در اصل ميان قلعه مزبور واقع است كه آب دارد و آبش از برف و باران است كه در آنجا جمع مى‏شود، و در كمر كوههاى وسطى مغاره‏اى چند است كه در ميان آن مغاره چشمه‏هاى آب شيرين است. و تمامت اين كوه از درختان مثمر جنگل است خاصه درخت بلوط كه بسيار و سرمايه معيشت الوار است چنانچه ساير مردم از نان گندم پرورش يافته آنها از ثمر بلوط نان بل نان خورش ساخته‏اند. بالاى كوه قلعه سفيد اشجار مثمره از قبيل انار و انگور و انجير و زيتون بسيار است.

و به جهت نقشه‏برداشتن خود به تنهائى دو روز در آنجا متوقف و الوار ممسنى سكنه آن حدود چهار طايفه بزرگ هستند كه هريك از آن چهار طايفه طوايف جزو دارند و اسامى طوايف اربعه اين است:

اولا طايفه دشمن زيارى است كه ريش‏سفيد و بزرگ آنها آقا خان است‏ و محل ييلاق اين طايفه تنگ رودبار است و قشلاق آنها سمت شاپور و تنگ چوگان‏ است. ثانيا طايفه «جاوى» است كه بزرگ و ريش سفيد آنها حسنعلى خان و حاصل خان مى‏باشد و محل سكناى اين طايفه دور قلعه‏سفيد است. ثالثا طايفه «بكش» است كه بزرگ و ريش سفيد طايفه مزبور ولى خان بوده كه مقرب الخاقان معتمد الدوله او را گرفته و به دربار معدلت‏مدار خسروانى فرستاد. رابعا طايفه رستم است كه مهتر آنها خانقلى خان و على ويس خانند و محل سكناى اين طايفه سراب سياه نزديك به فلهيان است. و حركت كل اين چهار طايفه دور قلعه‏سفيد است. و امكان ندارد كه طوايف مزبوره زياده از ده فرسنگ از قلعه‏سفيد دور شوند، زيرا كه مردمان پلنگ طبيعت و خوك فطرت قطاع الطريقى هستند و حركت خلاف بسيار از آنها صادر است. از واهمه حاكم از اطراف قلعه پس نمى‏روند. و ايضا از آنجا حركت و مجددا روانه كازرون و چند روزى به جهت اتمام كارها و وصول وجه برات در آنجا متوقف [شدم‏].

وقايع يوم بيستم شهر مزبور [محال كمارج‏]]

از سطوت قهرمان بى‏همتا از كازرون حركت و روانه محال كمارج و مسافت اين راه پنج فرسنگ است. و بردن توپخانه از اين راه اگر تنگ تركان در ميانه نبود خوب و نيكو بود و به سهولت مى‏رفت. و اصل اين تنگ دره‏اى است كه راه سيلاب است و عبور كردن از اين دره سواره خالى از اشكال نيست. خاصه يك ربع فرسنگ‏ روى به فراز و يك ربع فرسنگ روى به نشيب كه بايد لامحاله پياده حركت كرد. و آنجا على الدوام خوفناك و مكان دزدان بى‏باك است؛ چنانچه هنگام عبور از آن حدود بر سر اين چاكر جان‏نثار آمده و دستى نيافته مراجعت كردند.

و اصل اين صحراى كمارج صاف و هموار و طولش كشيده شده است از شمال به جنوب به يك فرسنگ و نيم و عرضش از سمت مغرب است به مشرق به يك فرسنگ. و در ايام ماضى بسيار آباد بوده و ده قريه داشته است. حال تمامى قراء مذكوره خراب و ويران و يك قريه ديگر باقى است. و جمعيت آنجا سيصد خانوارند. و مطلقا آن قريه را آبى نيست سواى يك چشمه آب كه سمت ميان شمال و مغرب به پاى كوه است و فاصله چشمه مذكوره از آن قريه به قدر يك تير توپ است و اين دشت را مطلقا اشجارى نيست، سواى چند درخت نخل كه اطراف قريه مذكوره واقع شده است.

وقايع يوم بيست و يكم شهر مزبور [محال كنار تخته- خشت‏]]

از اقبال بى‏زوال پادشاه دين‏پناه از كمارج حركت و روانه محال كنارتخته و مسافت اين راه چهار فرسنگ تمام است. و از اصل كمارج بايد به قدر نيم فرسنگ روى به فراز رفت بعد از آن داخل دره مسمى به تنگ كمارج مى‏شود و طول آن دره مساوى يك فرسنگ و نيم است. و دره مزبور بسيار سنگلاخ و مضيق و مارپيچ و راهش سراشيب است، و چند جاى دارد كه عبور اسب از آنجا خالى از اشكال نيست، و مكرر اتفاق افتاده كه مال‏هاى قوافل از آنجا پرتاب شده و سقط شده‏اند. و هنگام سراشيب رفتن در دره مذكوره جميع قله‏هاى آن كوهستان و تپه‏هاى زير پاى بسيار عجيب و غريب جلوه‏گر و الوان مختلف به نظر مى‏آيد. و هريك از اين كوه و تپه‏ها را جداجدا رنگ مخصوصى است از قبيل سرخ و زرد و سياه كه تقدير و تحريرش خالى از اشكال نيست.

و اصل راه را بايد از پاى تپه‏ها به طور مارپيچ گذشت، و كل تپه‏هاى مزبوره تركيبش به مثابه كله‏قند است و تمامى سنگ‏هاى آنجا على الخصوص سنگ‏هاى بين راه سفيد و بسيار مشبه به سنگ مرمر است. و سنگ گچ هم در حوالى راه بسيار است. و از براى حركت از شيراز به جهت بندر ابوشهر اين دره به مثابه پله است، همانا كه بايد كل راه را سراشيب رفت و بردن توپخانه از اين راه به هيچ قسم امكان ندارد و به عقل انسانى به هيچگونه درست نمى‏آيد. با وجود اين حكايت حيرت بسيار و تعجب بى‏شمار حاصل شد از رفتن شتر كه بطور انسان گويا از نردبان بالا مى‏رود و پائين مى‏آيد و اين دره چنان دره‏اى است كه اگر احيانا قشونى بخواهند از آنجا عبور كنند و قبل از وقوع قله‏هاى كوه جنبين دره را متصرف نشوند قليلى تفنگچى مستعد كل آن قشون و سپاه را تلف خواهند كرد.

شاهد اين مدعا حكايت كريم خان زند و آزاد خان افغان است كه بعد از آنكه قشون آزاد خان افاغنه كريم خان زند را شكسته و فرار كرده به آن حدود رفت و همه‏جا عسكر آزاد خان افغان به تعاقبش شتافته مى‏رفتند. در ميان همين دره رستم سلطان جد محمدهاشم خان ضابط بالفعل خشت و كمارج كل سپاه آزادخان‏ افاغنه را از زير تيغ گذرانيده، مجددا كريم خان با لشكر خود روانه دارالعلم شيراز شد. و هنگام‏ بيرون آمدن از اين دره داخل صحراى وسيعى بايد شد كه كل آن دشت سبزه‏زار و چمن و آباد و منظم و منسق است. و رودخانه شاپور از وسط اين صحرا مى‏گذرد، و در فصل زمستان مرتع دواب و اغنام ايلات «فارسى مدان» است.

و اين دشت از محال خشت است و اشجارش كلاً نخيلات است و جميع نخيلات مزبور مجتمع هستند و عابرين را گمان آن است كه شايد جنگل باشد و درين فصل كه موسم زمستان است پرستو در آنجا بسيار و شب ديجور ظلمانى را با اين پرنده‏ها صبح نورانى نموديم.