شیخ نجم‌الدین کبری، داماد کازرونی‌ها

در کتاب ارجمند دنباله جستجو در تصوف ایران (ص 86 و 88) نوشته دکتر عبدالحسین زرین‌کوب آمده است که شیخ نجم‌الدین کبری (540-618ق) با شیخ روزبهان کبیر کازرونی‌الاصل (وفات: 584) اما متولد مصر ملاقات کرد. ظاهراً همین شیخ روزبهان بود که حیرانی و تردید نجم‌الدین در قبول علم و تصوف داشت بیرون آورد. شیخ روزبهان دختر خویش را به وی داد و نجم‌الدین از او دو فرزند یافت. نجم‌الدین کبری در نهایت از صوفیان بزرگ قرن ششم و اوایل قرن هفتم شد و در حالی که حدود هشتاد سال داشت، به جنگ با مغولان رفت و به شهادت رسید. سلسله کبرویه به او منسوب است.

مادر کازرونی رحیم معینی کرمانشاهی

 رحیم معینی کرمانشاهی شاعر و ترانه‌سرای مشهور معاصر در پانزدهم بهمن ماه 1301 در کرمانشاه  و از مادری کازرونی‌الاصل متولد شده است. نیای وی حسین خان معین‌الرعیا از سران انقلاب مشروطیت در غرب کشور بود و پدرش، کریم‌خان معینی (سالار معظم کرمانشاهی) حاکم اصطهبانات فارس بود (حکایت نگفته، معینی‌کرمانشاهی، تهران: سنایی، 1382، ص 63). رحیم معینی در 26 آبان 1394 در تهران درگذشت و در بهشت سکینه کرج به خاک سپرده شد. از اشعار اوست:

ز جهان دل برکندم تا شوری پیدا کردم

تو پریشان مو کردی چون مجنون صحرا گردم

ز تو نوشین لب باشد هم درمان و هم دردم

دلم از خون چون مینا لبریز و من خاموشم

شب هجران جای می خوناب دل می نوشم

ز خیالت برخیزد بوی گل از آغوشم

تو سیه چشم از چشمم تا دوری من بیمارم

تو سیه گیسو هر شب در خواب و من بیدارم

تو لب میگون داری من اشک گلگون دارم

ز تو دل گر برگیرم از غم دیگر می میرم

به خدا دور از رویت از جان شیرین سیرم

تقویمی به مثابه یک تحقیق

یادداشت اینجانب با عنوان «تقویمی به مثابه یک تحقیق» را در سایت کازرون‌نما (اینجا) بخوانید. این یادداشت درباره تقویم 1399 کازرون به کوشش محقق فاضل جناب رضا صنعتی نوشته شده است.

تاملی در دوبیتی‌سرایی به طرز باباطاهر

مقاله اینجانب مشترک با آقای دکتر عبدالرضا سیف که در آن دوبیتی‌سرایی به سبک باباطاهر همدانی بررسی شده است. یکی از افرادی که در این مقاله به اشعار او (دوبیتی‌های لری) پرداخته‌ایم، شیخ محمدخان ایزدی کازرونی است. مقاله را می‌توان از اینجا دانلود کرد.

در بخش مربوط به ایزدی کازرونی آورده‌ایم:

شیخ محمدخان کازرونی متخلص به «ایزدی» از شاعران قرن سیزدهم و چهاردهم هجری است. جدّ اعلایش ـ شیخ ناصرخان ـ تازی‌نژاد و از اعراب نجد بوده است. ایزدی به سال 1255ق در کازرون متولد شد. پس از تحصیل علومِ عصرِ خود رهسپار هندوستان شد و دیوانش را در بمبئی به طبع رساند. پس از مدتی اقامت در شیراز به تهران رفت و به «فصیح‌الملک» ملقّب شد. ایزدی سرانجام در شوّال سال 1322ق در شیراز درگذشت و در بقعۀ بی‌بی‌دختران این شهر مدفون شد (دانشمندان و سخن‌سرایان فارس، رکن‌زادة آدمیت: ج1، ص382 و 387؛ آثارالرضا: ص46؛ حدیقۀالشعرا: ص208-209؛ ایزدی کازرونی، مظلوم‌زاده: ص120؛ تذکرۀ شعاعیه: ص67؛ تذکرۀ مرآت‌الفصاحه: ص79).

در دیوان ایزدی کازرونی (ص104-109) پنجاه‌ودو دوبیتی تحت عنوان «رباعیات لری بطرز باباطاهر همدانی علیه الرحمه» آمده است. هشت دوبیتی از همین مجموعه نیز با اندک تفاوتی با عنوان «بطرز باباطاهر عریان فرموده» در تذکرة شکرستان پارس (ص252-253) مشاهده میشود. انواع قالبهای شعری در دیوان ایزدی وجود دارد که در سرودن آنها همانند دیگر شاعران دورة بازگشت به شاعر یا شاعرانی از قدما نظر داشته است. در ادامه، عواملی که تلاش ایزدی برای پیروی از سبک باباطاهر در دوبیتی‌سرایی را به توفیق نزدیک میکند و نیز عواملی که میان اشعار او و اشعار باباطاهر تفاوت ایجاد مینماید، بررسی میکنیم.

2-2-1-1- عوامل مشابهت سبکی

الف) کلمات لری و حرکت‌گذاری واژه‌ها: ایزدی بخوبی از برخی واژه‌های لری موجود در دوبیتیهای باباطاهر بهره برده است. همچنین حرکت‌گذاری واژه‌ها در تلقین لری بودن دوبیتیها در دیوان ایزدی نقشی اساسی دارد[1] تا بدانجا که بدون حرکت‌گذاری، برخی از دوبیتیها به زبان فارسی رسمی مینماید. ایزدی از واژه‌های لری بسیاری بهره برده که در ترانه‌های باباطاهر هم دیده میشوند:

دلی از آتش غم سوته دیرُم
 

 

تنی مانند زر در بوته دیرُم
 

چه غم گر قالبم از جان تهی شد؟
 

 

که صد جان در لبت اندوته دیرُم
 

(دیوان ایزدی کازرونی: ص107)

«دیرُم» و «دیری» بجای «دارم» و «داری» در موارد متعددی استفاده شده (ص104، 105، 107، 108). نمونه‌ای از استفادة باباطاهر از این لغت: «تن محنت‌کشی دیرم خدایا» (دیوان باباطاهر: ص1؛ نیز در 3، 5، 6 و...). از دیگر واژه‌های لری میتوان به «نه‌وابُو»[2] (= نباشد، ص105، 107)، «مو» (= من، ص105، 107، 108)، «بشُم» (= بروم، ص105)، «هشتُم» (= گذاشتم، ص106)، «بی» (= است، ص106، 107، 108)، «نی» (= نیست، ص107، 109)، «سوته» (= سوخته، ص107، 108)، «اندوته» (= اندوخته، ص107)، «شو» (= شب، ص108) و «میکری» (= میکنی، ص108) اشاره کرد که در ترانه‌های باباطاهر هم بکار رفته‌اند. «خُوْ» (= خواب) نیز گرچه در ترانه‌های باباطاهر نیامده، امّا از آن به‌زیبایی استفاده شده است (همان: ص106).

ب) استفاده از تعبیرات، ترکیبات و مضمونهایی که در دوبیتیهای باباطاهر هم دیده میشود. چند نمونه از این موارد را در زیر می‌آوریم؛ با ذکر این نکته که به یک مثال برای هر موضوع بسنده میکنیم:

دیوان باباطاهر: ص19:

سگت گر پا نهد بر چشمم ای دوست
 

 

به مژگان خاک راهش روته دیرم
 

دیوان ایزدی: ص104:

ز عشقت کار و باری دیرُم ای دوست
 

 

ولی بیهوده کاری دیرُم ای دوست
 

دیوان باباطاهر: ص44:

ز مشک چین سیه‌تر سنبلت بی
 

 

هزاران دل به قید کاکلت بی
 

دیوان ایزدی: ص104:

دو زُلفت موبه‌مو کاویدُم ای دوست
 

 

 

هزاران دل پریشان دیدُم ای دوست
 

 

دیوان باباطاهر: ص51:

پسندی خوار و زارم تا کی و چند
 

 

پریشون‌روزگارم تا کی و چند
 

دیوان ایزدی: ص104:

به زلفان تو تا بستُم دل خویش
 

 

پریشان روزگاری دیرُم ای دوست
 

دیوان باباطاهر: ص10:

دلی دیرم دلی دیوانه و دنگ
 

 

نذونم مو که دیرم نام یا ننگ
 

دیوان ایزدی: ص105:

دل دیوانه‌ای دیرم به بندت
 

 

سر پُرشُوری آنهم در کمندت
 

دیوان باباطاهر: ص52:

به روی ماهت ای ماه ده و چار
 

 

به سرو قدت ای زیبنده رفتار
 

دیوان ایزدی: ص105:

به روی چون مه تابانت ای دوست
 

 

به چشم و ابروی فتّانت ای دوست
 

دیوان باباطاهر: ص8:

مو که سر در بیابونم شو و روز
 

 

سرشک از دیده بارونم شو و روز
 

دیوان ایزدی: ص105:

شبان تا روز نالُم از فراقت
 

 

دلم دیوانه شد از اشتیاقت
 

دیوان باباطاهر: ص22:

به عالم کس مبادا چون من آیین
 

 

مو آیین کس مبو در دین و آیین
 

دیوان ایزدی: ص105:

تو که عاشق‌کُشیت آیین و دینه
 

 

مو عاشق دین و آیینت بنازُم
 

دیوان باباطاهر: ص17:

به آهی گنبد خضرا بسوجم
 

 

فلک را جمله سرتاپا بسوجم
 

دیوان ایزدی: ص105:

بجز نرمی ندارُم چاره یارا
 

 

عدویی سخت چون افلاک دیرُم
 

دیوان باباطاهر: ص40:

بواجی که چرا ته بی‌قراری
 

 

مگر پرورده باد بهاری
 

چرا گردی به کوه و دشت و صحرا
 

 

به جان ته ندارم اختیاری
 

دیوان ایزدی: ص106:

ز عشقت سر به صحرا هشتُم ای دوست
 

 

نهال نامرادی کشتُم ای دوست
 

دیوان باباطاهر: ص7:

مسلمانان سه درد آمو به یکبار
 

 

غریبی و اسیری و غم یار
 

دیوان ایزدی: ص106:

مسلمانان نه عشقه دینُم اینه
 

 

ملامت کم کنید، آیینُم اینه
 

دیوان باباطاهر: ص4:

خوشا آنون که از پا سر نذونند
 

 

میان شعله خشک و تر نذونند
 

کنشت و کعبه و بت‌خانه و دیر
 

 

سرایی خالی از دلبر نذونند
 

دیوان ایزدی: ص107:

به بتخانه شدم روی تو دیدُم
 

 

به مسجد آمدم کوی تو دیدُم
 

چه زاهد، چه کشیش و چه برهمن
 

 

سراسر رویشان سوی تو دیدُم
 

پ) در دوبیتیهای ایزدی همچون ترانه‌های باباطاهر موضوعات متعددی مشاهده میشود و تنها خطاب به یار و مسائل عاشقانه وجود ندارد؛ برای نمونه از دیوان باباطاهر (ص 9):

خداوندا به فریاد دلم رس
 

 

کس بی‌کس تویی مو مانده بی‌کس
 

همه گویند طاهر کس نداره
 

 

خدا یار منه چه حاجت کس
 

و از دیوان ایزدی (ص107):

خداوندا گل از تو خار از تو
 

 

نوای بلبلان زار از تو
 

تو گل از شاخسار آری به بازار
 

 

که گلزار از تو و بازار از تو
 

ت) آرایه‌های ادبی: در دوبیتیهای باباطاهر عموماً تشبیهات و استعاره‌های ساده‌ای دیده میشود. ایزدی از این ویژگی نیز به‌خوبی پیروی کرده است؛ مثلاً تشبیه مژگان به تیر از دیوان باباطاهر (ص 42) در دیوان ایزدی (ص106) هم مشاهده میشود و یا تشبیه دل به شیشه و استعارة «سنبل» از زلف معشوق در دیوان هر دو شاعر (دیوان باباطاهر: ص8 و 39؛ دیوان ایزدی: ص107) آمده است. حتّی ادات تشبیه «مثال» در هر دو دیوان بکار رفته است؛ دیوان باباطاهر (ص26): «دل عاشق مثال چوب تر بی» و دیوان ایزدی (ص107): «تو پنداری مثال خون مو بی».

2-2-1-2- عوامل مغایرت سبکی

الف) واژه‌های غیرلری و رسمی: گرچه اشاره کردیم که ایزدی «دیرُم» را بجای «دارم» استفاده میکند، امّا همواره چنین نیست (رک: دیوان ایزدی کازرونی: ص105، 106 و 109). واژه‌های ادبی، عرفانی و... در دوبیتیهای او کم نیست؛ کلماتی که در دوبیتیهای باباطاهر دیده نمیشوند: «کاویدم» (ص104 و 109)، «نوشخند» (ص105)، «پیکان» (ص105)، «فتّان» (ص105)، «عارض» (ص105، 107)، «نقاب» (ص105)، «طرّه» (ص105، 106، 107)، «مستور» (ص105)، «صاف و دُرد» (ص105)، «عدو» (ص105)، «ناقوس» (ص105)، «سالوس» (ص105)، «ریا»، (ص105)، «زهد» (ص105)، «کابین» (ص105)، «کلیسا» (ص105)، «بهل» (ص106)، «مجروح» (ص106)، «سبحه» (ص106)، «دستار» (ص106)، «ره‌توشه» (ص107)، «دروا» (ص107)، «موزه» (ص107)، «آژیده» (ص108) و... . برخی از این واژه‌ها همچون «سالوس»، «ریا»، «مستور»، «زهد»، «سبحه»، «دستار» و «کلیسا» باید برگرفته از ادبیات عرفانی پس از باباطاهر بویژه اشعار حافظ شیرازی باشد. واضح است که مضمون ابیاتی که هر یک از این واژه‌ها در آنها بکار رفته، با مضمون دوبیتیهای باباطاهر تفاوت دارد.

در یک نگاهِ کلی و به نسبت دوبیتیهای باباطاهر (و فارغ از اینکه زبان این دوبیتیها در طول زمان به فارسی رسمی نزدیک شده‌اند)، ایزدی از واژه‌های لری کمتری بهره برده است. در اغلب موارد، صرفاً حرکت‌گذاری و یا شکسته‌نویسی، دوبیتیها را به دوبیتیهای باباطاهر نزدیک میکند؛ مثلاً «لخت‌لخته»، «سخته»، «دونه» و «درخته» در ابیات زیر:

دلم چون گل از این غم لخت‌لخته
 

 

که پایم پُر ز خار و راه سخته
 

چه دونه حال مرغان گرفتار
 

 

هر آن مرغی که بر شاخ درخته
 

(همان: ص106)

و یا آنجا که برای هم‌قافیه شدن با «اشتیاق»، از کلمة «سراق» بجای «سراغ» استفاده کرده (همان: ص105) که نه در دیوان باباطاهر بکار رفته و نه در دیگر متون معتبر ادبی. تعبیر ریخته شدن زلف بر رو به «پاشیده داشتن» آن هم جدید است: «سیه‌زلفان به رو پاشیده دیری» (همان: ص108) و باباطاهر از «ریته داشتن» استفاده کرده است: «مسلسل زلف بر رو ریته دیری» (دیوان باباطاهر: ص34).

به نظر میرسد ایزدی با توجه به آشنایی احتمالی با گویش لری جنوب کشور ـ نورآباد ممسنی و کهگیلویه و بویراحمد که به نسبت لریِ لرستان به فارسی نزدیک‌تر است ـ این ابیات را سروده باشد[3]. مثلاً عبارت «سُختی بِرِشتی» (= سوزاندی و برشته کردی، ص107) به گویش باباطاهر شباهتی ندارد. وی از «برشتن» بهره نبرده و به جای «سُختن» هم از «سُوتن» و «سوجیدن» استفاده کرده است (رک: دیوان باباطاهر: ص32 و 40). واژه‌هایی چون «فِرِهْ» (دیوان ایزدی کازرونی: ص108) به معنای «بسیار» هم با اینکه لری است، در دیوان باباطاهر دیده نمیشود امّا در عوض ایزدی بسیاری از واژه‌هایِ لریِ اصیلِ موجود در اشعار باباطاهر را استفاده نکرده است؛ مثلاً در ده دوبیتی آغازین دیوان باباطاهر این واژه‌های رایج بکار رفته که در دوبیتیهای ایزدی از آنها استفاده نشده است: «ته» بجای «تو» (ص1 و 2)، «نذانی» (ص1)، «واکره» به معنی «باز کند» (ص2)، «آلاله» (ص2) و «وسی» در معنی «بسی» (ص2).

ب) مضامین و یا اندیشه‌هایی که در دوبیتیهای باباطاهر دیده نمیشوند:

دوبیتی زیر که مضمونی خیامی و غم‌گریزانه دارد:

بده ساقی اگر صافه اگر دُرد
 

 

غم عالم مگر تا کی توان خورد؟
 

بجز عشق رُخ زیبای جانان
 

 

از این عالم چه با خود میتوان برد؟
 

(دیوان ایزدی: ص105)

متفاوت با اندیشة باباطاهر است که به استقبال غم میشتابد و گرچه مینالد، امّا از آن گریزان نیست:

غم عالم نصیب جان ما بی
 

 

به درد ما فراغت کیمیا بی
 

رسد آخر به درمان درد هر کس
 

 

دل ما بی که درمانش بلا بی
 

(دیوان باباطاهر: ص36)

همچنین خطاب به ساقی در دوبیتی مذکور متأثر از ساقی‌نامه‌هایی است که پس از نظامی و بویژه از دورة حافظ شیرازی در ادبیات فارسی سروده شدند و چنین مواردی در اشعار باباطاهر مشاهده نمیشود (رک: تاریخ ادبیات در ایران، صفا: ج3، ص334-335).

مضمون این دوبیتی ایزدی (ص105):

الهی کس چو مو مجنون نه‌وابُو
 

 

سر اندر کوه و در هامون نه‌وابُو
 

نه‌وابو تیره‌بختی همچو بختُم
 

 

دلی همچون دلُم پرخون نه‌وابُو
 

نیز با این ترانة باباطاهر (ص5) متضاد است:

خوشا آنون که هِر از بِر ندانند
 

 

نه حرفی وانویسند نه بخوانند
 

چو مجنون رو نهند اندر بیابان
 

 

در این کوها رون آهو چرانند
 

دو دوبیتی دیوان ایزدی (ص106) داستان شیخ صنعان را به یاد می‌آورد که در ترانه‌های باباطاهر به چنین مضمونی اشاره نشده است.

پ) ایزدی گاه به آرایه‌های ادبی توجه داشته که شعر را تا حدودی از سادگی گفتار دوبیتیها دور میکند؛ مثلاً جناس میان «کشیش»، «کیش» و «خویش» در بیت زیر:

کشیشانم به کیش خویش خوانند
 

 

تو میدانی که نه اینم نه آنم
 

(همان: ص106)

و یا مناظرة زیر که به اشعار دوره‌های بعد از عصر باباطاهر شباهت دارد:

به دل گفتُم ز جنّت، گفت رُوشه
 

 

ز دوزخ گفتُمش، گفتا که خُوشه
 

سخن گفتُم ز طوبی، گفت بالاش
 

 

بگفتُم حشر، گفتا گفتگوُشه
 

(همان: همانجا)

نیز تشبیه مرکب و تصنّعی زیر:

خط سبزی که بر عارض نوشتی
 

 

ز مشکین خال گردش نقطه هشتی
 

تو پنداری مثال خون مو بی
 

 

کم آتش درزدی، سُختی بِرِشتی
 

(همان: ص107)

ت) کلمات عربی در دوبیتیهای ایزدی بیشتر از اشعار باباطاهر است. برای مثال، باباطاهر (دیوان: ص100) از تعبیر سادة «کمان ابرو» بهره میبرد، درحالیکه ایزدی (دیوان: ص106) از «مقوّس ابروان» استفاده میکند.

گفتنی است شباهتها و تفاوتهای ترانه‌های باباطاهر و ایزدی کازرونی بیش از این موارد است. نگارندگان مثالهای متعددی در این زمینه گردآوری کرده‌اند، امّا بدلیل مجال اندک آن را به یادداشت دیگری موکول میکنند.

 


[1]. در ادامه، حرکت‌گذاری تمام آنچه از اشعار ایزدی نقل می‌کنیم، عیناً همان است که در دیوان وی آمده است.

[2]. در دوبیتیهای باباطاهر «نه‌وابو» به کار نرفته، اما دو بار «وابو» استفاده شده است (دیوان باباطاهر: ص7 و 20). البته افعال «وانبی» (همان: ص9) و «نه‌بو» (همان: ص53) نیز دیده می‌شود.

[3]. گفته‌اند: «اگرچه بافت کلمات و لغات کلاً با لهجة کازرونی است ولی در عین‏ حال او به نحو زیبایی از تلفظ صحیح آنها سود جسته است» (ایزدی کازرونی و ترانه‌های محلی، همایونی: ص65). باید در این مورد افزود که لهجة کازرونی با گویشی که ایزدی در این دوبیتیها از آن استفاده کرده، غالباً متفاوت است و ایزدی برآن بوده که به لهجة لری دوبیتی بسراید.

ده‌سالگی این وبلاگ

امروز این وبلاگ ده‌ساله شد؛ زمانی که وبلاگ‌نویسی درباره کازرون را شروع کردم، دانشجوی کارشناسی بودم. نمی‌گویم الآن «طاووس علیّین‌شده»ام و به مراتب بالایی رسیده‌ام... . درهرحال، وبلاگ‌نویسی در آن زمان بسیار مهم بود؛ امّا الآن مدتی است تلگرام و اینستاگرام جای وبلاگ را گرفته‌اند. زمانی که وبلاگ‌نویسی را شروع کردم، وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های فراوانی وجود داشت. حتی برخی آشنایی‌ها و دوستی‌ها به‌واسطه وبلاگ‌ها و در پیام‌های آن‌ها صورت می‌گرفت. در این مدت چند سایت کازرونی آمدند و تعطیل شدند. وبلاگ‌های کازرونی فراوانی آمدند و رفتند... . من همچنان سعی می‌کنم اینجا را زنده نگه دارم. البته مثل گذشته نمی‌توانم بنویسم؛ ولی معتقدم تنها وبلاگ است که می‌ماند... .

نقش شاعران فارس در جنبش مشروطیت

«نقش شاعران فارس در جنبش مشروطیت» عنوان مقاله‌ای از این بنده است که در شماره اخیر مجله سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی (شماره 35، بهار 1396) منتشر شده. به این دلیل که در قسمتی از این مقاله به برخی از شاعران کازرونی (سعیدی، رحمت، شیخ‌الحکما، ناظم‌الحکما و صدرالسادات) اشاره شده است، درج لینک این مقاله برای دانلود در اینجا ضروری می‌نماید.

دانلود مقاله

خدای عشق! دل از کازرون اگر بکنم...

 

تقدیم به زادگاهم: کازرون

 

خدای عشق! دل از کازرون اگر بکنم

کجاست فاصله‌ای بین مرگ و زیستنم؟

 

درونِ خاکِ دلم بوته‌های قاصدکت

هنوز ریشه دوانده است و کرده ریشه‌کَنَم

 

از آن زمان که خداحافظی کنم با تو

خودم کنار تو و می‌رود ز شهر، تنم

 

نگو اسیر غم غربتم، نگو دیگر

ببین که قفل قفس را چگونه می‌شکنم

 

طلوع عشق من از مشرق تو شعر شده است

همیشه بوی تو می‌آید از گل سخنم

 

من عاشق همه‌ی مردمِ صمیمیِ شهر

نمی‌توانم از احساس خویش دم نزنم

 

قسم به دار و ندار غزل که دلتنگم

برای لهجه‌ی شیرینِ مردمِ وطنم...

 

زنده‌یاد نجمه زارع – 9/2/1378

 

(یک سرنوشت سه‌حرفی، مجموعه‌غزلیات نجمه زارع، چاپ دوم، کرج: شانی، 1390).

***

شاعران متعددی، از گذشته تا روزگار کنونی، برای کازرون و به شوق آن شعر سروده‌اند که شاید مشهورترینِ آن‌ها خواجوی کرمانی باشد. همچنین برخی از شاعران (ازجمله سعدی و حافظ شیرازی) هم، به مناسبت‌های مختلف، از مردم کازرون و شخصیت‌های مختلف زاده این شعر یاد کرده‌اند. برخی از این اشعار در یادداشت‌های مختلف این وبلاگ و یا در سایت‌های دیگری مثل ویکی‌پدیا (اینجا) ذکر شده‌اند.

شعری که در بالا از زنده‌یاد نجمه زارع (1361-1384) تقدیم شما شد، از زمره این اشعار است که تاکنون چندان مورد توجه قرار نگرفته. غزلیات این بانو، با اینکه دست اجل فرصت اندکی برای ظهور و شهرتش داد، از نمونه‌های درخشان غزلیات ساده و روان معاصر است. اطلاعات بیشتر درباره ایشان را می‌توانید در اینجا و اینجا کسب کنید.

قصیده «سفر به هند» اثر شعاع‌الملک شیرازی و گذر او از کازرون

به دوست فرهنگ‌دوست: مهدی دهقان (مشتانی)

این یادداشت پیش از این در هفته‌نامه بیشاپور (شماره 515، مورّخ 26 مهرماه 1395، ص6) چاپ شده است.

 محمدحسین بن ابوالحسن شیرازی متخلّص به «شعاع» و ملقّب به «شعاع‌الملک» (متولد 1289ق/ 1251ش در شیراز)، شاعر و تذکره‌نویس دوره قاجاریه است. او با خرید و فروش کتب خطی و آثار عتیقه روزگار می‌گذرانید و گاه‌گاهی از ممدوحان خویش صله‌هایی می‌گرفت. شعاع شیرازی تا پایان عمر مجرد زیست و همنشین و همسر و هم‌بالین وی کتاب و دفتر و شعر و نسخ خطی و آثار هنری از قبیل مُهر و سکه و تسبیح و غیره بود. او در نهایت به سال 1363ق (1323ش) در شهر خود درگذشت. از شعاع‌الملک آثاری برجای مانده است: جُنگ، تذکره شعاعیه یا نمکدان فارس، تذکره شعرا، تذکره شکرستان پارس، اشعه شعاعیه، حال و مقال شعاع‌الملک یا سرگذشت‌نامه، رساله شعشعیه و دیوان.

در دیوان این شاعر، که تاکنون به تصحیح و طبع نرسیده است، قصیده ناتمامی مشاهده می‌شود که او درباره سفرش به هند در ماه صفر سال 1332ق (دی‌ماه 1292ش) سروده است؛ سفری که از انجام آن خبری در دست نیست و به نظر می‌رسد موفقیت‌آمیز نبوده و این شاعر نتوانسته در سرزمین اسرارآمیز هندوستان قدم بگذارد. به هر حال، آنچه در اینجا برای ما اهمیت دارد، گزارشی است که او در ابتدای این قصیده از سفر خود ارائه می‌دهد. مسیر شعاع‌الملک در این سفر، همچون بسیاری از سیّاحان آن روزگار، از راه خانه‌زنیان، دشت ارژن، کتل پیرزن و کتل دختر، کازرون، کمارج، کنارتخته، دالکی، برازجان و بوشهر و از طریق دریا به هندوستان بوده است. در اثنای این ابیات می‌توان اطلاعات تاریخی جالبی از کازرون در آن زمان به دست آورد؛ از جمله اغتشاشات حاکم بر کازرون، اقامت شبانه در باغ نظر، مسائل اجتماعی، شرایط نامناسب و ناامنی راه‌ها در راه کازرون به بوشهر در محدودة راهدار و تنگ ترکان و... . گزیده‌ای از ابتدای این قصیده و آنچه را که مربوط به کازرون است، در زیر نقل می‌کنیم:

زِ مُلکِ فارس نمودم سفر به ماه صفر

که هست ماه صفر اندر او خجسته سفر

به سالِ سی‌ودو از بعدِ یک‌هزاروسه‌صد

به عزمِ هند گُزیدم سفر به جایِ حَضَر

حَذَر چرا نکنم من از این حَضَر که کنند

جهانیان همه زین آب و خاک و بومْ حذر...

به شهرِ خویش درونْ بی‌خطر بود مردان

به کانِ خویش درونْ بی‌بها بود گوهر...

بسیجِ راه چو شد ساخته، ز رَه برسید

نگارِ سروقدِ ماه‌رویِ سیمین‌بر...

گهی بریدم کوه و گهی نبشتم دشت

گهی برفتم زیر و گهی شدم به زبر

نعوذبالله از آن راه‌های پرآسیب

نعوذبالله از آن درّه‌های پر ز خطر

نخست منزل ما گشت قریة زنیان

به دشت ارژنه زان پس شدیم راه‌سِپَر

نمودم از مددِ یُمنِ حضرتِ سلمان

به دشتِ ارژنه اندر گلویِ خواجه گذر

به پیش آمد کوهی که در میانه او

به نافِ پیره‌زنم یک شبانه بود مَقَر

ز بَعدِ پیره‌زنم دختری به پیش آمد

قوی‌قوائم و باریک‌راه و موی‌کمر

فتادم از کمر از بس که تنگ بود عبور

چو شویِ پیر که خُسبیده در برِ دختر

چو تندبادِ خزان تافتم ز دختر رُخ

به کازرون برسیدم به تندیِ تندر

شب از صدایِ تفنگِ شریرِ غوغادوست

نگشت روزیِ ما خوابِ خوش در آن کشور

به یک شبانه و روزی که کازرون بودم

مرا به باغ نظر بُد ز هر کرانه نظر

مرا مَظَنّه بر آن شد که مظهرالدوله

به کازرون بنهفتم از آن سبب مظهر

که از صفات وی آگه نگردم و غافل

که ذات مظهر هست از صفات او اظهر

ز کازرون چو صبا چون‌که آمدم بیرون

به دستیاریِ گردونِ دونِ بداختر

ز راهدار چو بگذشتمی سه چار قدم

ز ره رسید یکی دیوِ زشتِ شوم‌سِیَر

امیدوار چنانم به هیچ‌کس مَرِساد

به راهدار رسید آنچه بر من مُضطر

سمندِ فرّهیِ من بیوفتاد به تَگ

به تنگ ترکان از دستِ ترکِ غارتگر

به‌غیر آنچه ببردند از حُلی و حُلل

به‌غیر آنچه ببردند زینت و زیور

هزار جلد کتاب از رَهی به غارت رفت

که داشت هر یک از آن قیمتِ دوصد دفتر

ز راهِ تنگ به دشتِ کمارج افتادم

که ملک اوست ز پورِ حکیم‌باشیِ کر

رها ز دزد شدم، فالگیر پیش آمد

که فالگیر بود در مَثَل ز دزدْ بَتَر

به عابرینِ سَبیل اهلِ قریه آن کردند

که می‌کند سگ درّنده‌ای به لاشه خر

چو از کمارج اندر کنارتخته شدم

شد از کناره یارم کنارِ بحرِ خزر

به ارضِ دالکی از وصل یار گشتم دور

چو از دریچه این تخته عکس چهره خور...

 

 منابع:

-         دیوان شعاع‌الملک شیرازی، نسخه خطی به شماره 303 حکمت، محفوظ در کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران.

-         تذکره شعاعیه، محمدحسین شعاع‌الملک، تصحیح دکتر محمود طاووسی، شیراز: بنیاد فارس‌شناسی، 1380.

-         سیمای شاعران فارس در هزار سال، حسن امداد، جلد اول، تهران: ما، 1377.

بازتاب عناصر اقلیمی جنوب در اشعار محسن پزشکیان

همان‌گونه که پیش از این و در ابتدای یادداشت «بومی‌سروده‌های محسن پزشکیان» ذکر کرده بودم، مقالۀ دیگری از من با عنوان «بازتاب عناصر اقلیمیِ جنوب در اشعار محسن پزشکیان» در دست چاپ بود. خوشبختانه این مقاله در شمارۀ اخیر مجلۀ ادبیات انقلاب اسلامی (ضمیمۀ نامۀ فرهنگستان، شمارۀ دوم، پاییز 1394) به طبع رسید. برای دانلود فایل پی‌دی‌اف این مقاله می‌توانید اینجا را کلیک کنید.

باغ‌دشت

محمدرضا نعمتی‌زاده (۱۳۱۳-۱۳۶۷)، شاعر بوشهری و از پیشگامان شعر نیمایی در جنوب، در توصیف باغ‌دشت، روستای مادری خود در هشت فرسنگی کازرون (در بخش جره و بالاده)، سروده است:

ییلاق باغ دشت

- باغی میان دشت -

با دشت‌های روشن و بازش

هی‌های اسب و خندهٔ گلگشت

با کرت‌های سبزش

بوی خیار و

خندهٔ شیرین هندوانه!

(۷ مرداد ۱۳۴۵، بوشهر)

منبع عکس‌ها: وبلاگ باغ‌دشت http://baghdasht8.blogfa.com

گلبن کازرونی شاعر عهد قاجار و گلشن اسرار او

مقاله‌ای از این بنده و جناب آقای دکتر مهدی حیدری با عنوان «گلبن کازرونی شاعر عهد قاجار و گلشن اسرار او» به‌تازگی در مجلۀ علمی پژوهشی بهار ادب (سال هشتم، شمارۀ سوم، پاییز 1394) منتشر شده است. چاپ این مقاله که البته چند سال پیش (قبل از چاپ کتاب گلشن اسرار به سال 1392) نگاشته شده بود، به دلایل مختلفی به تعویق افتاد. این مقاله، علاوه‌بر اطلاعاتی کلی، نکاتی مطرح‌نشده درباب گلشن اسرار را هم دربردارد. نسخۀ پی‌دی‌اف این مقاله را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.

نویافته‌هایی از هشت شاعر کازرونی

مقاله من با عنوان نویافته‌هایی از هشت شاعر کازرونی را میتوانید در سایت عصر کازرون (اینجا) ملاحظه بفرمایید.

بومی‌سروده‌های محسن پزشکیان


اشاره: آنچه در زیر می‌آید، صورت تقریباً کامل مقاله‌ای از من با نام «بومی‌سروده‌های محسن پزشکیان» است (با اندکی تصرف و حذف چکیده و نتیجه) که پیش از این در نخستین همایش علمی ایران‌شناسی دانشگاه میبد (اردیبهشت‌ماه 1394) به شکل سخنرانی مطرح شد (به دلیل گرفتاری‌های شخصی، دکتر محمد تمدّن، دوست دیرین شادروان پزشکیان، افتخار دادند و به جای حقیر، سخنرانی کردند) و در مجموعه‌مقالات آن همایش نیز قرار گرفت. به یاری خدا، مقاله دیگری نیز از بنده با عنوان «بازتاب عناصر اقلیمی جنوب در اشعار محسن پزشکیان» به‌زودی منتشر خواهد شد. مسلماً مقالۀ زیر نواقصی دارد. از صاحب‌نظران خواهشمندم مرا از نکات ارزشمند خود بی‌بهره نگذارند.
 
محسن پزشکیان (1326-1358) از شاعران معاصر، تا پیش از سال 1390، تنها در شهر خود ـ کازرون ـ و آن‌هم بیشتر به‌واسطه چند شعر با لهجه کازرونی و یکی دو شعر به زبان فارسی رسمی شهرت داشت. این چند شعر در برخی کتاب‌ها و مقالات محققان کازرونی و البته از روی نوار صوتی‌ای که خودش انتشار داده بود، به چاپ رسیده بودند (رک: مظفریان، 1373: 78-80).
با انتشار مجموعه اشعار وی با عنوان «شش‌دفتر» تا حدودی گرد گمنامی از روی این شاعر برجسته زدوده شده است. دفاتر اول تا پنجم، اشعار او به زبان فارسی را دربردارد و در دفتر ششم نیز دوازده غزل به لهجه کازرونی مشاهده می‌شود. در پایان هر غزلِ دفتر ششم، آوانگاری ابیات به‌کوشش پژوهشگر ارجمند دوانی، عبدالنبی سلامی آمده است. این ابیات به زبان فارسی برگردانده نشده‌اند؛ درحالی‌که معنا و مفهوم برخی از واژه‌ها و ابیات به دلیل گذشت زمان برای خود بومیان کازرون نیز نامفهومند. همچنین بررسی این ابیات هم برای شناخت گویش کازرونی و فرهنگ مردم کازرون اهمیت فراوان دارد و هم به شناخت کلی منظومه فکری پزشکیان کمک خواهد کرد.
در این مقاله می‌کوشیم با بررسی لغات، اصطلاحات، امثال و... این دفتر، به‌جای معنی کردن تک‌تک این ابیات، فرهنگی از واژگان و ترکیبات اشعار وی به‌دست دهیم تا هم کلیدی برای فهم اشعار بومی پزشکیان باشد و هم به شناخت و معرفی واژه‌ها و اصطلاحات لهجه کازرونی یاری رساند. یادآوری این نکته ضرورت دارد پیش از این، دو تن از پژوهشگران کازرونی به برخی از این غزلیات و معنای ابیات آن پرداخته‌اند. محمدمهدی مظلوم‌زاده (1376: 189-191) چهار غزل از این دفتر را ترجمه کرده (غزل‌های چهار، هشت، ده و یازده) و محمدجواد بهروزی نیز چهار غزل او (غزل‌های دو، چهار، پنج و شش) را به فارسی برگردانده و یا معانی کلمات دشوار را ذکر کرده است (بهروزی، 1381: 17-26؛ همو، 1384: 495-499؛ همو، 1389: 148-149). ناگفته نماند که در برخی از این ترجمه‌ها، دقت لازم مشاهده نمی‌شود و مخصوصاً مظلوم‌زاده به معانی تک‌تک کلمات دقت نکرده است. همچنین در برخی موارد بین ضبط آنها با نوار شاعر و چاپ فرهنگستان تفاوت وجود دارد؛ مثلاً بهروزی (1381: 19) به جای «محضیک»، «محضنکه» دارد. البته نگارنده این سطور در مقاله دیگری به بررسی رنگ بومی و چگونگی بازتاب عناصر اقلیمی جنوب در شش دفتر محسن پزشکیان پرداخته است که ان‌شاءالله به‌زودی در نشریه ادبیات انقلاب اسلامی فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر می‌شود.
 
درباره محسن پزشکیان و پژوهش‌هایش
پزشکیان به سال 1326 در کازرون به دنیا آمد. تحصیلات خود را از دوره ابتدایی تا متوسطه در شهرهای کازرون و بوشهر گذراند و در سال 1345 موفق به دریافت دیپلم شد. او به سال 1339 دوره طراحی و خوشنویسی را نیز در مرکز تربیت‌معلّم ارتش تهران گذراند. وی در سال 1349 به دانشگاه تهران راه یافت و به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی پرداخت. پزشکیان در تهران با گروه ایران‌زمین رادیو و تلوزیون ملّی ایران همکاری کرد که حاصل آن پژوهش در آداب و رسوم زادگاه خود و تألیف آثاری بود که ارزش و اهمیت فراوانی دارند: قصه‌های مردم کازرون، قصه‌های کَمارج و ممسنی، سنّت‌های کازرون و ضرب‌المثل‌های کازرونی[1]. وی در تهران به سرودن شعر، فعالیت‌های سیاسی و بازی در تئاتر نیز می‌پرداخت. در پیِ این فعالیت‌ها در سال 1352 چند ماهی را در زندان گذراند. او به سال 1354 مدرک کارشناسی خود را دریافت کرد و پس از گذراندن خدمت سربازی، در 1356 به استخدام آموزش و پرورش کازرون درآمد. پزشکیان در این سال‌ها مردم انقلابی کازرون را در مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی همراهی می‌کرد. وی برای تظاهرات شعار می‌ساخت؛ حتّی نخستین سرود جمهوری اسلامی ایران را در اسفندماه 1357 خود سرود و با موسیقی اجرا کرد. او سرانجام در 22 خردادماه 1358 درحالی‌که مأموریت داشت مردم کازرون را در سفر به قم و دیدار با امام خمینی (ره) همراهی کند، در میانه راه تصادف کرد و درگذشت (پزشکیان، 1390: پنج و شش).
محسن پزشکیان با تألیف آثارِ پیش‌گفته، اطلاعات بیشتری درباره فرهنگ عامه مردم دیار خود به‌دست آورد. این آشنایی عمیق سبب شد که بومی‌سروده‌های وی سرشار از واژه‌ها و اصطلاحات زیبا و اصیل کازرونی باشد و سنّت‌ها و تاریخ این سرزمین در آن اشعار انعکاس یابد. کتاب سنّت‌های کازرون فصل‌های متنوعی در مورد ابزارها، غذاها، رسوم، عقاید، طب سنّتی و بازی‌ها دارد. در کتاب قصه‌های مردم کازرون نیز بالغ بر پنجاه داستان بومی به نقل از سالخوردگان گردآوری شده است. مسلّماً این قبیل آثار پزشکیان را باید به‌صورت جداگانه بررسی کرد. در اینجا تنها برآن بودیم که میزان شناخت محسن پزشکیان از فرهنگ و آداب و رسوم شهر خود را نمودار سازیم.
 
سیری در بومی‌سروده‌های پزشکیان
همان‌گونه که پیش از این متذکر شدیم، دوازده غزل به لهجه کازرونی به‌عنوان دفتر ششم اشعار محسن پزشکیان به طبع رسیده که موضوع اصلی بحث در این مقاله است. درباب اشعار بومی پزشکیان، ذکر تصور او از لهجه کازرونی مفید تواند بود. وی درباره زبان مردم کازرون توضیح می‌دهد:
«زبان مردم منطقه از ناحیه شمال غربی تا بغل گوش کازرون، لری (شعبه بختیاری و بویراحمدی) است، اما در خود کازرون به زبان فارسی لهجه‌داری حرف می‌زنند که باز تأثیر زیادی از لری گرفته و به هر حال به گوش تهرانی‌ها ناآشناست.» (پزشکیان، 1383: 14).
پزشکیان برخلاف اشعارِ دیگر دفترها، در انتهای پنج غزل از این دفتر (غزل‌های 3، 4، 5، 8 و 9)، تلفظِ محلّیِ نام خود را (مُحسِین mo:hseyn) به‌عنوان تخلص ذکر می‌کند. اغلب این اشعار مضامین عاشقانه، حسب حال و شکایت از اوضاع نابسامان فردی دارند؛ جز غزل شماره 6 که در آن مردم شهر خود را به اتحاد و همبستگی فرا می‌خواند:
حَضِرات کازْرونی! بِیْلین گِلِه پیشْ هم نَکنیم

هَمَمو قُوم و خویشیم، همسادۀ چیش‌توچیشیم
 
دِ بَسَن یکی‌ودوتّو، کَم‌وبیش هم نکُنیم

قوز نَشیم، اِنگا خوروس سِیلِ تو چیش هم نکُنیم...                           (پزشکیان، 1391: 493)
و غزل شماره 12 که عکس شاه را مخاطب قرار می‌دهد. اگرچه هیچ‌کدام از بومی‌سروده‌های پزشکیان، تاریخ سرایش ندارند، امّا می‌توان حدس زد که غزل 12 در بحبوحه مبارزات انقلابی او و در یکی دو سال منتهی به انقلاب اسلامی سروده شده است.
با نگاهی گذرا به فهرست واژه‌هایی که پس از این ارائه می‌دهیم، ارزش و اهمیت لغات و اصطلاحات کازرونی‌ای که در این غزل‌ها به کار رفته‌اند، مشخص می‌شود. در اینجا به برخی از امثال موجود نیز اشاره می‌کنیم:
«مو آردِ خودُم بِخْتُم و آرْبیزُم اُوُخْتُم» (همان: 490) به این معنا که دوره انجام فعالیت‌های من به پایان رسیده و ابزار کار خود را نیز در گوشه‌ای آویزان کرده‌ام. نیز: «می‌رُم رفتَن زکی‌خانی» (همان: 506)، مثل مشهوری است و به حادثه‌ای تاریخی مربوط به جنوب اشاره دارد (رک: مدخل «رفتن زکی‌خانی» در واژه‌نامه همین مقاله). مَثَل «دَسِش اَ غوره نَمْرَسِه تو فکرِ مَویزَن» نیز به‌نیکی در انتهای غزل شماره 10 (ص510) جای گرفته است. «موشو سَرسُمْباقِ کسی بردن» (ص517) نیز معادل «مرده‌شور قیافه نخراشیده کسی را بردن» ضرب‌المثل است.
همچنین، رنگ بومی در این سروده‌ها و اشاره به آداب و رسوم، مشاغل و عادت‌های مردم به‌خوبی دیده می‌شود؛ مانند: کفتربازی که در کازرون هنوز هم رواج قابل توجهی دارد (ص471، 479)، دیگر پرندگان بومی کازرون مثل دیدمک (ص480)، سیاتشک (ص471) و کوکوک (ص498)، بازی محلّی سورورو سمبورورو (ص480، رک: «سورورو» در واژه‌نامه مقاله)، زنبورداری (ص480)، مرغداری (ص494)، کشاورزی (ص518)، تش‌باد (باد گرم تابستانی، ص501)، خوابیدن شبانگاهی در حیاط به هنگام تابستان (ص501)، چیویل که گیاهی است که اغلب در مناطق لرنشین می‌روید (ص506) و یا عناصری از طبیعت سبز کازرون مثل باغ نارنج (ص490)، مُخ (نخل، ص509)، شقایق (506، 513) و بابونه (ص513).
اینک یکی از عاشقانه‌های محسن پزشکیان (غزل 5) را برای آشنایی بیشتر با این نوع شعرش نقل می‌کنیم:
اوّل مو می‌گُفْتُم که تُو دنیا وا تو اُخْتُم

آخُر تو یه کار کِردی که هِشْتُم وا گُرُخْتُم

مَحضیک بُودونی غیرِ تو جُیْ کس تُو دلُم نی

مِزلِنْگِ دلُم وا سوزنِ عشق تو دُخْتُم

گفتی: تو هنُو خُومی، تَشِ غم تو تَنِت نی

حال چِه مگی که تو دیگِ غَمِ هِجرِ تُو پُخْتُم؟

اِی بیگ که مِلِنْگِشْت اَ بَرُم دَرْاُومَه نُوْمَه

یه دَقِّه غَمِت والُّو اَ دنیا نَفُرُخْتُم

تو ابری و مُو بُتِّه خُشْکُم زیرِ اُفْتُو

هِی پُوپا اِی‌قه کِرْدی که مُو تا ریشه سُخْتُم

عطرِت هَوُ وَرداشته، تو مِثْ باغِ نارَنجی

تو غرقِ باهار و تَجِه، مو لاخه لُخْتُم

حال قَدرِ مو نَمْدونی ایشالّو بیا روزی

اَشکِت بُکُنُم پاک وا ای دَسّ زُمُخْتُم

گفتی سی چه مُحْسِین دِ غزل کازْرونی نَمْگه
مو آردِ خودُم بِخْتُم و آرْبیزُم اُوُخْتُم                             (همان: 489-490)
 
پیشینه بومی‌سرایی در کازرون و تأثیر پزشکیان
درباب سرودن اشعاری به لهجه کازرونی باید افزود که قدیمی‌ترین ابیات موجود در این زمینه، دوازده بیتی است که در فردوس‌المرشدیه و از زبان شیخ ابواسحق کازرونی (352-426 ق)، عارف و سرسلسله طریقت مرشدیه نقل شده است (رک: محمود بن عثمان، 1358: 138 و 367-373). شاعران دیگری نیز پیش از پزشکیان بدین لهجه شعر سروده‌اند:
آنگاه که مأموریت ممیزی و جمع‌پردازی املاک کازرون رابه محمدرفیع‌خان مرودشتی متخلص به «طرب» از شاعران قرن سیزدهم هجری سپردند، رستم‌خان کازرونی نسبت به این مسئله اعتراض کرده و وی را بی‌اطلاع از جمع‌پردازی دانسته بود. طرب مرودشتی نیز قطعه‌ای هفده‌بیتی مشتمل بر کلماتی به لهجه کازرونی سرود و به شاهزاده تیمورمیرزا، والی کازرون فرستاد (رک: فسایی، 1388: 1553-1554؛ رکن‌زاده آدمیت، 1339: 524-527). فرّخ کازرونی (وفات پس از 1250 ق) نیز مثنوی‌ای متضمّن پاره‌ای از اصطلاحات و محاورات کازرونی سروده است (رک: رکن‌زاده آدمیت، 1340: 88).
شاعر دیگری که چند منظومه کوتاه ارزشمند درباره لغات کازرونی دارد، سید علی‌اکبر منظّم کازرونی (درگذشتۀ 1326ش) است. این چند منظومه نصاب‌الشبّان نام دارند و به تقلید از نصاب‌الصبیان فراهی در نُه بند و هفت بحر سروده شده‌اند: بحر متقارب 17 بیت، بحر مضارع 11 بیت، بحر رمل 96 بیت و در سه بند، بحر مجتث 12 بیت، بحر رجز 13 بیت، متفرعات بحر رمل 8 بیت، متفرعات بحر رجز 11 بیت (منظّم کازرونی، 1370: 334). از این منظومه در شرح لغات کازرونی اشعار پزشکیان بهره برده‌ایم.
نصرالله مردانی (1326-1382 ش) نیز سه غزل کازرونی در کتاب قانون عشق (ص 419-437) دارد که هر سه در سال 1365 سروده شده‌اند. اشعار مردانی تماماً روان، ساده، با اندکی واژه‌های غریب و قدیمی و به گویش مردم محلات جنوبی شهر است. لطفعلی بهره‌دار (متولد 1333) از دیگر شاعران بومی‌سرای کازرونی، تأثیر بسیاری از پزشکیان گرفته است. بهروزی (1389: 145) درباره اشعار وی می‌نویسد: «در سرودن اشعار به لهجه کازرونی بیشتر تحت تأثیر غزل‌های شادروان محسن پزشکیان قرار دارد.» محمدمهدی مظلوم‌زاده نیز در مقدمه‌اش بر اشعار بهره‌دار که در سال 1367 نوشته شده، نظر خود را چنین ابراز می‌دارد: «او از اوان جوانی به شعر شاعران معاصر علاقه وافر و به‌ویژه تحت تأثیر اشعار محلّی زنده‌یاد محسن پزشکیان قرار گرفت.» (بهره‌دار، 1390: 20). خود محمدمهدی مظلوم‌زاده (1327-1384ش) نیز متأثر از سروده‌های بومی پزشکیان بود. این تأثیرگرفتن‌ها از پزشکیان را در شاهدمثال‌هایی که از این شاعران در بخش فرهنگ واژه‌ها نقل می‌کنیم، به‌وضوح می‌توان مشاهده کرد.
از سید محمد اجتهادی (ناصر) (1309-1362)، از شاعران حسّاس و طنزپرداز (رک: فرجیان، 1381: 155-163) نیز شعری به لهجه کازرونی نقل شده است (بهروزی، 1381: 27). شاعران دیگری نیز در دوره کنونی به لهجه کازرونی شعر سروده‌اند: فرشاد فرشته‌حکمت، محمدابراهیم پرهیزکار، محمد عارف و محمدعلی آل‌مجتبی (بهره‌دار، 1390: 19).
در هر حال، این نکته به‌وضوح مشخص است که معدود بومی‌سروده‌های پزشکیان، شعر محلّی کازرون را متحول ساخت. زیبایی، روانی و ماهرانه سروده شدن این اشعار، شهرت زودهنگام آنها را در پی داشت. توفیق پزشکیان در این اشعار را باید از عوامل مهم رواج بومی‌سرایی در کازرون قلمداد کرد.
 
فرهنگ واژه‌های کازرونی اشعار محسن پزشکیان
در فرهنگ لغات و اصطلاحاتِ پیشِ رو، به دلیل مجال اندک، تنها به واژه‌های دشوارتر پرداخته‌ایم[2] و از ذکر کلماتی که تنها تفاوت در تلفظ دارند و یا مشهورند، در حد امکان اجتناب کرده‌ایم. برآن بوده‌ایم برای هر لغت از برخی از شاعران متأخرّ و یا متقدم شاهدمثالی آورده شود. البته از ذکر بیش از یک شاهدمثال خودداری شده است، جز در مورد نصاب‌الشبّان که از نظر تاریخی ارزش فراوانی دارد. شاهدمثال‌ها بیشتر در مورد کلمات دشوارتر آمده‌اند. این واژه‌نامه، نوعی فرهنگ بسامدی هم هست؛ البته اگر واژه‌ای به یک معنی بیش از یک بار در بیت به کار رفته، تنها یک بار آن بیت ذکر شده است. اعداد سمت راست، شمارۀ بیت و سمت چپ، شمارۀ غزل است. در آوانگاری دقیقاً از همان نشانه‌های به‌کاررفته در آوانگاری دفتر ششم استفاده کرده‌ایم:

الف) صامت‌ها

ء/ ع

ب

پ

ت/ ط

ث/ س/ ص

ج

چ

ح/ ه

'

b

p

t

s

j

č

h

(ح/ ه ناملفوظ)

خ

د

ذ/ ز/ ض/ ظ

ش

غ

ف

ق

:

x

d

z

š

ý

f

q

ک

گ

ل

م

ن

و

ی

k

g

l

m

n

v

y

ب) مصوت‌ها

اَ

اِ

اُ

آ

a

e

o

â

او

ای

اُوْ

 

u

i

ô


نکته‌ای که در لهجه کازرونی اهمیت بسیار دارد، استفاده از «ـَن» به جای «است» فارسی و یا «ـِه» تهرانی جهت اِسناد است؛ مثلاً «گتن got-an» از «گت» به معنای «بزرگ» و «ـَن» تشکیل شده و در کل، معنای «بزرگ است» می‌دهد. در این فرهنگ، تنها مدخل «گت» را آورده و از ذکر «گتن» اجتناب کرده‌ایم. همچنین شناسه‌ها و ضمایر «ـُم» (به‌عنوان نمونه در اوختم ovoxt-om)، «ـَت» (مثلاً در کاشونت kâšuna-t)، «ـِت» (به‌عنوان مثال در کلومت kalum-et) و... را عموماً در نظر نگرفته و تنها مصدر فعل و یا اصل اسم را ذکر کرده‌ایم؛ جز در موارد خاص که به دلیل جلوگیری از ایجاد ابهام، مدخل را آورده و به مدخل اصلی ارجاع داده‌ایم. البته ساختار لهجه کازرونی به گونه‌ای است که گاه واژه در کاربرد و صیغه‌ای خاص، شکلی ویژه به خود می‌گیرد؛ مثلاً «می‌کِه mike» همان «می‌کرد» است، اما آوردن آن در ذیل «کردن» باعث سردرگمی مخاطب می‌شود؛ از این‌رو ناگزیر بوده‌ایم آن را به شکل اولیه خود بیاوریم و معنا کنیم؛ ولی در مورد «دروشیدن derôš-idan» در عوض «می‌دروشم miderôš-om» چنین ابهامی به وجود نمی‌آید. به هر حال، به دلیل آشنایی نداشتن مخاطبان با قواعد لهجه کازرونی، دشواری‌های یادشده در بالا، محدودیت در ارائه مقاله و همچنین این نکته که کاربرد و هدف اولیه فرهنگ ما، فهم اشعار بومی پزشکیان است، نمی‌توان در اینجا تمام بایسته‌های فرهنگ‌نویسی جدید را رعایت کرد.
 آخون خیش âxun-e xiš (4/6): اذیت و آزار، مشت‌ومال. آخون به معنی خرد کردن گندم و جو و خیش ابزاری است که با آن زمین را زیر و رو کنند (بهروزی، 1381: 63؛ نیز رک: خاتمی، 1386: 143).
آربیز ârbiz (8/5): آردبیز، وسیله‌ای برای غربال کردن آرد، الک (بهروزی، 1348: 13).
آسونه âsune (7/11): آستانه.
آسیو âsiyô(3/7): آسیاب.
آم âm (3/2): اما. نصرالله مردانی (1378: 433): کازرون فصل باهارش همه جاش غرق گُلن/ آم چه فویدِه‌ی مث دریاش دل مو پریشونن.
آمز âmzo(12/3): مخفف آقامیرزا، معلم مکتب‌خانه.
آمزی âmzo-y(12/3): رک: آمز.
آهان âhân (3/2): آهن. لطفعلی بهره‌دار (1390: 25): بَه خیالش که دل آهانن، یا تنِ مو چُدنن/ غم دنیا تو دلم هر چی بیگی فشار می‌ده.
ا a: در گویش مردم کازرون معادل حروف اضافه «به»، «از»، «با» و «بر» است (حاتمی، 1385 الف: 38؛ رک: بهروزی، 1348: 20). در شعر پزشکیان: 1. (3/1، 4/1، 3/4، 7/4، 4/5 مصراع اول، 8/8، 6/9، 8/9، 9/9، 5/10، 6/10، 4/11، 7/11، 8/11): از. نصرالله مردانی (1378: 427): ای‌جوری سیلُم رک: مام یه روزی آدم بیدُم/ بَخدا اَ عشق تو رنگِ تو چهرَم پریده. 2. (4/5 مصراع دوم، 3/6، 5/6، 6/6، 7/6، 8/6، 5/7، 6/8، 9/8، 5/9، 8/10، 5/12): به. نصرالله مردانی (1378: 432): نَمدونُم اَ کی بگُم که تاب دوریت ندارُم/ اِی نَبینمِت یه روزی حال دلُم دیگرگونن.
ا تو a tu (6/6): در، داخل. محمدمهدی مظلوم‌زاده: دیدُم ننه اَ رختِخُوِش پاشد و زل‌زل/ یه راس رَه و وُیسی زیر نُودون اَ تو بارون (بهروزی، 1381: 32).
ارسی orsi (6/2): کفش (بهروزی، 1348: 24).
اروا مرده arvâ morde (1/12): ارواح مرده (قسم). اروا مردت: تو را به ارواح مرده‌ات قسم.
اسّم assom (5/4): نوعی کفگیر فلزی به بلندی حدود نیم متر (بهروزی، 1348: 29)، دارای سری پهن و چند سوراخ در وسط که عموماً برای پختن برنج استفاده می‌شود. نصاب‌الشبّان: هست اسم آش شلّه، کاچی بود گَبوله/ کفگیر هست اسّم، دیگ بزرگ پاتیل (منظّم کازرونی، 1370: 347).
اشت eš-et(7/3، 4/8): از تو، به تو. این ترکیب ـ که اکنون مختص گویشوران بخش شمالی شهر کازرون است ـ این­گونه صرف می‌شود: اِشُم، اِشِت، اِشِش، اِشْمو، اِشْتو، اِشْشو.
اشتو eštu(3/8): به شما. رک: اشت.
اشش eš-eš (2/4): به او، معادل «بهش behesh» در گویش مردم تهران. رک: اشت. نصاب‌الشبّان: کو بود اسم اشاره جاری اندر بعد اسم/ جلد چابک، خو که و اشش بهش، حقّه ناتک (منظّم کازرونی، 1370: 343).
اشکی ašk-i(10/3): به اندازه یک اشک، یک ذرّه.
انچی onči (5/1، 4/7): آنچه.
انگا engâ(1/1، 2/6): انگار، گویی، مثل.
انگاره enḡare (7/3، 7/7): انگار، مثل اینکه. ناصر اجتهادی: اَ بَس نُق دادم یخ مثال به‌به‌روک/ کُمُم انگاره مَشک آبن ایساکو (بهروزی، 1381: 27).
او ô (3/2، 7/8): آب. نصاب‌الشبّان: معنی رپ پهن کردن پا ز هم کردن جدا/ بید بود و آب اُو دان، لب گزیدن را لبک (منظّم کازرونی، 1370: 339). نصرالله مردانی (1378: 420): تو هَوُی باهار آخرک لب چیشمۀ ساسون/ بید مجنون دُزکی دس تو سینه‌ی اُو می‌زنه.
او u (8/11): آن.
اواره ovâre (در کتاب به‌اشتباه: ovare) (5/9): آواره.
اوختم ovoxt-om (8/5): آویختم. اوختن: آویختن.
اودونه ôdune (3/3): آب و دانه.
اودونی ôdun-i (7/8): آبدانی، جایی برای ذخیره آب. مظلوم‌زاده (1376: 191) این کلمه را به معنی آبادانی گرفته است.
اوزیدن ôzid-an (7/4): آویزان شدن.
اوک uk (4/6): آنکه.
اوکیش uyki-š (7/10): آن یکی‌اش.
اوگک ôgak (10/8): تاول (مظلوم‌زاده، 1376: 191).
اومه uma(2/4، 3/4): آمد. رک: دراومه، نومه.
اونج unjo(9/3): آنجا.
اووم u-vam (6/9): آن‌هم.
ای ay (5/6): اگر. رک: اِی.
ای ey (7/1، 5/2، 3/3، 9/3، 4/5، 4/8، 6/8، 3/9، 7/9، 6/10، 4/11، 7/11): اگر. نصرالله مردانی (1378: 432): نَمدونُم اَ کی بگُم که تاب دوریت ندارُم/ اِی نَبینمِت یه روزی حال دلُم دیگرگونن. رک: ای‌چه، اَی.
ای oy: 1. (8/1، 3/9، 1/12): اِی، حرف ندا. 2. (1/11): معادل خیلی (اسم صوت).
ای‌چه ey če (8/11): اگرچه (مظلوم‌زاده، 1376: 191). رک: ای.
ایزا izâ(5/8، 2/12، 6/12): این‌طور، این‌چنین. رک: همزا.
ایکی iyki (7/10): این یکی.
اینه oyne (1/11): آینه.
باشه دسّت baše dass-et(1/4 و ردیف بقیه ابیات غزل 4): یادت باشد (مظلوم‌زاده، 1376: 190). معادل «یکی طلبت» و «تلافی می‌کنم». بهروزی (1381: 21) آن را ظاهری معنا کرده است: دستت سپرده باشد.
باک bâk(5/10): پروا، ترس. رک: باکیم نیسّه.
باکیم نیسّه bâk-im nisse(5/10): باکی ندارم، نمی‌ترسم. باکیم نیسّه اَ سرما: از سرما نمی‌ترسم و بدان توجهی ندارم.
بالو bâlo (8/6): بالا، محله شمالی شهر کازرون، کوی علیا. رک: دومن، چابی. محسن پزشکیان خود درباره محلات کازرون نوشته است: «خود شهر از چند محله قدیمی تشکیل شده: محل بالا (علیا)، محل مصلی (شیب، پایین)، محل گنبد، محل کوزه‌گران، محل آهنگران، محل بازار، محل امامزاده، محل چابی (چاه آبی)، محل اوداغکی و چند محل دیگر که تازه در حواشی شهر روییده‌اند، مثل سعادت‌آباد (مجل‌آباد)، محل قرچه (گل‌سوزکی)...» (پزشکیان، 1383: 13-14).
باهانده bâhânde (7/9): پرنده. «آدمی باهَنده بی‌بالن» از ضرب‌المثل‌های کازرونی است (بهروزی، 1389: 250). مقصود از این ضرب‌المثل این است که اگرچه بشر مانند پرندگان بال ندارد، ولی مانند پرندگان به همه جا می‌رود (بهروزی، 1348: 55). بهره‌دار (1390: 136): باهنده بی‌بالت بیدم، می‌خوی حال بید پر و بالم/ تو بون باخچه‌م دیگه کم کُ، خودم مث کفتر بونم.
بپلکی bepelk-i (7/12): رک: پلکیدن.
بتّه botte (4/4): بوته، رستنی و درخت‌های کوچک و کم‌ارتفاع (بهروزی، 1348: 57).
بختر bextar (9/8): بهتر.
بختن bext-an (8/5): بیختن، الک کردن.
بد bed (3/9): بدهد.
برشنگ boršeng (2/2): پرتو.
برگین borgin (9/3): سایبان پشت بام، حفاظ‌های بالای دیوار (رک: خاتمی، 1386: 59 و 81). آبچک (بهره‌دار، 1390: 66). بهره‌دار (همان: همان‌جا): اومه دل رو برگینت کفتر بون تو بشه/ کی اَ تو گف بزنی وا تیرکمون بال و پرش.
برم bar-om (4/5): وجودم، نهادم.
بک bok(1/10، 3/10، 4/11): بکن. رک: نک.
بلاتشبی balâtašbi (8/3): بدون تشبیه، این دو طرف تشبیه قابلیت تشبیه شدن به یکدیگر را ندارند؛ به دلیل مقدس بودن مشبه‌به.
بلگ balg (6/6، 2/10، 2/11): برگ.
بندهی bandehi(2/7): بندگی.
بنگ bong(6/7): بانگ، فریاد. رک: گلبنگ.
بوسونی busuni (2/11): بوستانی، گلی قرمزرنگ متمایل به صورتی از تیره رزها که ظرف یکی دو روز در اثر گرمای آفتاب تابستان سیاه و خشک می‌شود. این گل خاصّ منطقه کازرون است (بهره‌دار، 1390: 5). نصرالله مردانی (1378: 432): مو مثِ خار سیام که تهنو تو بیابونن/ تو مث گل بوسونی دور و برت هزارونن.
بوگ bug (6/3، 11/3، 5/9، 3/11): بگو. اَ... بوگ: به... بگو. رک: بوگو.
بوگو bugu (5/11، 7/11): بگو. رک: بوگ.
بون bun (4/1، 3/3، 2/4، 1/10): بام. نصاب‌الشبّان: شتابنده دان لُهپِر و هولکی/ بود روزنه حورک و بام بون (منظّم کازرونی، 1370: 335).
بی bey (6/11): بهل، بگذار. از هلیدن. رک: بیلم، بیلن، بیلین، میلی.
بی‌ترنشون bi-tor-nešun (8/7): بدون نشان و علامتی برای یافته شدن. رک: تر.
بیش biš (5/11): بنشین. رک: بیشینه.
بیشینه bišine (2/4): بنشیند. رک: بیش.
بی‌صفات bi-sefât(12/3): بی‌معرفت، فردی که کمالات اخلاقی ندارد.
بی‌ک bi-k (10/8): بود که.
بیگ big (4/5): بگویی.
بیلم beyl-om (8/7): بگذارم. رک: بِی.
بیلن beyl-an(4/8): بگذارند. رک: بِی.
بیله beyle (3/1): گروه، دسته، قبیله.
بیلین beyl-in (1/6): بگذارید. رک: بِی.
پاتیل pâtil (5/4): دیگ بزرگ، نوعی دیگ که ته آن مدوّر و باریک و دهنه آن پهن و گشاد است (بهروزی، 1348: 91). نصاب‌الشبّان: هست اسم آش شلّه، کاچی بود گَبوله/ کفگیر هست اسّم، دیگ بزرگ پاتیل (منظّم کازرونی، 1370: 347).
پاسا pâsâ (4/3): ساییده پا، چیزی را زیر پا له کردن و یا با پا بر روی چیزی ساییدن. احتمالاً مرکب از: پا + سا (: مخفف ساییدن) (خاتمی، 1386: 219).
پخش و پیلیش paxš-o piliš (7/6): پراکنده.
پرپنجه perpenje (8/8): پنجه‌ها، چنگال.
پرندن parond-an(1/4): پرواز دادن.
پرندیش parond-iš(1/4): رک: پرندن.
پروونه parvune (2/11): پروانه.
پرّه parre (5/7): کناره، طرف (دهخدا، 1377: ذیل پرّه).
پش poš(1/10): پاشو.
پکندن pokond-an (7/4): قطع کردن و بریدن طناب و نخ. نصاب‌الشبّان: خود بود اشکَهل آهسته صدایی از ظروف/ دان پُکیدن پاره گشتن، کندن جان دان کچک (منظّم کازرونی، 1370: 342).
پکندیش pokond-iš (7/4): رک: پکندن.
پلکیدن pelk-idan (7/12): تکان خوردن بدن، در چیزی غلطیدن و غوطه خوردن (بهروزی، 1348: 121).
پنجه penje (7/1): چنگال، پنج انگشت بدون کف دست.
پوپا کردن pôpâ kerd-an (5/5): پا به پا کردن، تعلّل و تأمل کردن، کار را به عقب انداختن (بهروزی، 1384: 497).
پوهیز pohiz (1/10، 4/10): پاییز.
پی poy (5/6): پشت.
پیرسوک pirsuk (1/4): پرستو.
تام tâ-m (6/11): تو هم.
تجه taje (4/4، 6/5): جوانه درخت (بهروزی، 1348: 143). تجه کردن: جوانه زدن.
تر tor (11/3): دنبال. تر کی می‌گردی: به دنبال چه کسی می‌گردی. نصاب‌الشبّان: تُر است و دُم عقب و چاپ و چِر دروغ بود/ شِرنده پاره و لَر لاغر، آلُهی است عیان (منظّم کازرونی، 1370: 336). رک: بی‌ترنشون.
تش taš (5/4، 3/5، 4/6، 1/10): آتش. نصرالله مردانی (1378: 433): تَش عشقت تو جونُم تا صب قیومت می‌سوزه/ آسمون دو چیشُم شورو ستاره‌بارونن.
تش‌باد tašbâd(1/8): باد بسیار گرم تابستانی که گویی از روی آتش می‌وزد و یا آتش به‌همراه دارد. در پنج دفتر دیگر پزشکیان چند بار (ص 152، 283، 290، 389، 413) به کار رفته است. پزشکیان (1383: 13) در مقدمه کتاب قصه‌های مردم کازرون می‌نویسد: «زلف نخل‌هایش بازیچه شرارت تش‌باد است.»
تقلّا taqallâ (9/9): بی‌تابی کردن، جان کندن، زحمت کشیدن. نصاب‌الشبّان: رسند سنّ و درسمن، بسیارگویی ورّاجی/ دان تقلّا زحمت و عُسرالنفس سینه‌خسک (منظّم کازرونی، 1370: 343).
تنگرطلو tongor telo (6/11): بخشی از طلا. تنگر: ذرّه، بخش، سنگریزه (بهره‌دار، 1390: 138). نصاب‌الشبّان: سنگریزه تُنگر و سنگر بود حصنی متین/ آب و دانه مرغکان دادن به هم دان اوقُپَک (منظّم کازرونی، 1370: 340). مظلوم‌زاده تنگرطلا را به معنی «یکپارچه طلا» گرفته است (مظلوم‌زاده، 1376: 191).
تو to(10/3، 1/6، 5/11): تا، عدد. لطفعلی بهره‌دار (1390: 23): یادتن چل تو گرن زدیم که بارون واداره/ سی‌وپنش تاش مو شمردم، باقیشم گفتی یُهُو.
تو tô (4/2): تب.
تور tevar(4/8): تبر.
توسون tôsun (4/4، 1/7، 1/8): تابستان.
تونم to-nom (7/1): توام. رک: تونن.
تونن to-nan (7/3): تو است. روم روبرو تونن: رویم به روی توست، روبروی توام. رک: تونم.
تهطیل tahtil (7/2): تعطیل.
تهل tahl(2/7): تلخ. نصرالله مردانی (1378: 433): تو بیو محض خدا کِرُم بیشی تا سیت بِگُم/ که غَموی نگفته تَهلِ دلُم فراوونن.
تهنام ta:nâ-m (8/9): تنهایم.
تیلیش tiliš (3/6): تکه‌تکه، تکه‌پارچه‌های زائد و ریز در خیاطی (بهروزی، 1381: 69).
جام jâ-m(2/8): جایم. در اینجا منظور از جا، هر یک از اعضای بدن است.
جمله‌وخرده joml-ô xorde (4/12): بزرگ و ریز، زیاد و کم، همه‌چیز.
جون‌جونی junjun-i (7/1): صمیمی.
جون‌روجون jun-ru-jun(5/8): صمیمی.
جوهون juhun (11/3، 6/8، 7/10): زیبا، خوب، خوشگل. نصاب‌الشبّان: بدان لُکّه رفتن بود هَروَله/ لکیدن دویدن و خوشگل جوهون (منظّم کازرونی، 1370: 335).
جی jo-y (2/5): جای.
چابی čâbi (8/6): چاه آبی، چهابی. نام محله‌ای در قسمت جنوبی شهر کازرون. رک: بالو، دومن.
چرخو čarxô (5/2): مرکب از واژه‌های چرخ + اُو، به معنای آب، چیزی را در آب چرخاندن و خراب و له کردن (بهروزی، 1381: 70). چرخِ تو چرخو بکنم: آسمانت را خراب کنم.
چقه čeqa (6/2): چقدر. نصرالله مردانی (1378: 432): تو خودت خوب می‌دونی که مو چقه خاطرخواتم/ بیشتر از هر چی که زیر طاق ای هف آسمونن. رک: ایقه.
چمبر čambar (9/9): چنبر، حلقه.
چنگ čeng (9/6): نوک پرندگان.
چنی če-ni (5/12): چیستی.
چیش čiš: 1. (2/2، 2/6، 6/6، 8/6، 6/8، 5/9، 8/10، 3/11، 4/11، 2/12): چشم. نصرالله مردانی (1378: 426): آسمون سُوز چیشت ماه و ستارش کی دیده/ قُپِ سرخِ مث گُلت گُلوی باهارَش کی چیده.. رک: چیشاتم، چیش‌توچیش، چیش‌غرنه، هم‌چیشی. 2. (7/2): چیزش. رک: سر همه‌چیش.
چیش قلاغ‌درورده čiš-e qalâý-dar-vorde(2/12): چشمی که کلاغ آن را بیرون آورده است (وصف چشمی که از حدقه برآمده باشد).
چیش و هم‌چیشی hamčiš-ičiš-o (8/6): رک: چیش.
چیشاتم čiš-â-tom(2/3): رک: چیش.
چیش‌توچیش čištučiš (2/6): چشم‌درچشم، رو در رو. رک: چیش.
چیش‌غرنه čišýorne(2/4): نوعی نگاه آمیخته با خشم، چشم‌غرّه، تهدیدآمیز نگاه کردن (بهروزی، 1381: 71). رک: چیش.
چیطو čitô (4/2): چطوری، چگونه.
چیویل čivil (5/9): چویل، نوعی گیاه سبز و معطّر که در کوهستان می‌روید.
حال hâl (3/5، 7/5، 3/8): حالا، اکنون.
حضرات hazerât (1/6): بزرگان (جمعِ حضرت).
خ ک xo ko (7/12): خوب کن. هوش حواست خ ک: هوش و حواست جمع باشد.
خاطرجهمی xâterjahmi (3/4): آرامش و جمعیت خاطر، اعتماد. اَ خاطر جهمی تو: به خاطر حسن ظنّی که به تو داشت.
خدوی xodoy (9/8): خدایا.
خر xer(3/7): گردن، بیخ گلو. نصاب‌الشبّان: هست خر بیخ گلو، پنجال را چنگال دان/ کارکُن دان نام مسهل، نام منضج گل‌کلک (منظّم کازرونی، 1370: 343)
خردوبرده xordôborde (1/12): آنچه خورده و برده شده است.
خسّ دادن xass dâdan(7/7): ورز دادن خمیر با مشت برای سفت شدنش و همچنین ورز دادن گِل با پا در کار بنّایی (حاتمی، 1385ب: 243).
خسّم می‌دن xass-om midan(7/7): رک: خسّ دادن.
خسّه xasse (9/9): خسته. نصرالله مردانی (1378: 420): باد حیرون می‌رسه اَ گَرد راه خسّه و خُرد/ می‌ره تا کَلّه تُل صب تا پسین هُو می‌زنه.
خو xô (1/2): خواب. نصاب‌الشبّان: آخشیده را درمانده دان، نام سرود آمد سروک/ برگشتن آمد تُخَمه، چیش چشم می‌دان، خواب خو (منظّم کازرونی، 1370: 346)
خو xo (6/7): کِه. نصاب‌الشبّان: کو بود اسم اشاره جاری اندر بعد اسم/ جلد چابک، خو که و اشش بهش، حقّه ناتک (منظّم کازرونی، 1370: 343). رک: موخ.
خودمو xod-mu (9/6): خودمان.
خور xur (4/12): خورجین، یک لنگه خورجین یا گاله و مانند آن. مخفف خوره است و آن جوالی است از پشم که در آن غلّه پر کنند و از جایی به جایی برند (دهخدا، 1377: ذیل خور).
خوروس xurus (2/6): خروس.
خوسیدن xôs-idan (3/8): خوابیدن.
خومی xum-i (3/5): خامی.
خونمون xunmun (9/8): خان‌ومانم.
خونه‌زا xunezâ(2/7): خانه‌زاد.
خونهی xune-hi (4/1): خانگی.
د de (6/2، 13/3، 8/5، 1/6، 9/6، 4/7، 3/9، 6/9، 1/12): دیگر.
دال dâl (7/1): نوعی کرکس و لاشخور (رک: (بهروزی، 1348: 259؛ خاتمی، 1386: 149). در دفتر دوم (ص 164) و سوم (240) هم به کار رفته است. این کلمه را شعرای قدیم فارسی همچون ناصرخسرو هم استفاده کرده‌اند (رک: دهخدا، 1377: ذیل دال).
دختن doxt-an (2/5): دوختن.
در dar(3/8): بیرون. اهالی کازرون «در» را (مخصوصاً اگر همراه با واژه‌های «خواب» و «شب» باشد)، به حیاط خانه اطلاق می‌کنند.
دراومه daruma (4/5): رک: اومه، نومه.
دردونه dordune (6/11): دُردانه.
درزودوز darz-o duz (4/12): همه چیز. درز: ناز و نعمت دنیا و لذّت آن (دهخدا، 1377: ذیل درز).
دروشیدن derôš-idan (2/2، 2/10): لرزیدن به خاطر سرما و تب.
دز doz (3/12): دزد.
دس dass, das (4/1، 6/1، 9/3، 7/4، 7/5، 7/7، 1/8، 4/8، 4/9، 6/9، 7/10، 8/10، 6/11، 8/11): دست. رک: دسّت، دس‌دس، دسّم کرده.
دسّ کردن dass kerd-an (4/1): دست‌آموز و اهلی کردن (از اصطلاحات کفتربازی). به حیوانی که رام و آموخته شده باشد، «دسّی» می‌گویند (بهروزی، 1348: 274). رک: دس.
دسّت dass-et (5/2، 6/3، ردیف غزل 4): دستت. رک: دس، باشه دسّت.
دسّت باشد baš-addass-et(1/4 و ردیف بقیه ابیات غزل 4): رک: باشه دسّت.
دس‌دس dasdas (6/4): دست‌به‌دست. رک: دس.
دسّم کرده dass-om kerde (4/1): رک: دسّ کردن، دس.
دقّه daqqe (4/5): دقیقه.
دم dam(7/6، 1/8، 3/10): به‌همراه، با. 2. (3/9، 5/11): کنار، آستانه، نزدیک.
دمبال dombâl (3/4): دنبال.
دمپر dampar (4/9): نزدیک، دور و بر. در قصه عامیانه «چل سرخون» گردآوری‌شده توسط محسن پزشکیان: «بهتر است که دیگر دم‌پر این مرد نرویم و به او نزدیک نشویم.» (پزشکیان، 1383: 111).
دندت dand-et (4/9): دنده‌ات.
دواره dovâre(1/1): دوباره. نصرالله مردانی (1378: 420): شُو می‌شه، روز می‌ره کُه، هفتو بِرادرون میان/ دُواره تو آسمون ستاره شُو می‌زنه.
دومن duman: 1. (8/6): پایین (در اصل از دامن). نیمه جنوبی شهر کازرون در مقابل محله بالا. رک: بالو، چابی. 2. (9/3): دامن. دسّم دومنت: دستم به دامنت. نصرالله مردانی (1378: 419): رو گیلیم دختر صحرو می‌شینه عروس باهار/ تو دومن سوز قباش نخش گلوی نو می‌زنه.
دهفه da:fe (4/9): دفعه، بار.
دیدمک didomak (9/3): دم‌جنبانک (بهروزی، 1381: 73)، پرنده‌ای خاکستری‌رنگ به اندازه گنجشک که غالباً در کنار آب نشیند و دم خود را حرکت دهد (دهخدا، 1377: ذیل دم‌جنبانک)، نام پرنده‌ای است که شب‌ها صدایی می‌دهد که شبیه «دیدُم، دیدُم، دیدُم» است. در مناطق مختلف، تعبیرهای مختلفی از آوازش دارند. در کازرون بر این باور بودند که عزیز مسافر یا به غربت رفته را دیده است و دارد خبر دیدن او را اعلام می‌کند (بهره‌دار، 1390: 30). اهالی کازرون آن را تیتیرنیسْک هم می‌گویند (همان: 58). مرغ قطا. نصاب‌الشبّان: هستی تشنّج گرزیده، مرغ قطا شد دیدمک/ شی، غوزون دان لپر، آماس پف دان، گاک کو (منظّم کازرونی، 1370: 346). بهره‌دار (1390: 29): لب بُرگین چیشت ابرو اشارَم می‌کنه/ کِرِ اُوگیر لبت دُو مثِ دیدمک کنم.
دیم dim (3/12): دراز، طولانی.
رازن râ:zan (3/12): راهزن.
رام râ-m(13/3): راهم.
رسمون resmun (7/4): ریسمان.
رسی rasi (6/4): رسید.
رف raf (6/9): رفت.
رفتن زکی‌خانی raftan zakixân-i (7/9): رفتنی همچون رفتن زکی‌خان. زکی‌خان برادر مادری کریم‌خان زند بود. بعد از کریم‌خان، علی‌مردان‌خان اصفهان را متصرف شد و بر ضد زکی‌خان که در شیراز ادعای سلطنت داشت، قیام کرد. زکی‌خان که مردی بی‌رحم و خون‌ریز بود، در شیراز جارچی راه انداخت که تمام مردان باید اسلحه بردارند و به او ملحق شوند و الّا مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت. مردم متوحّش شدند و آنهایی که نمی‌توانستند خانه و کسب‌و‌کار خود را رها کنند و به جنگ بروند، نگران بودند. زکی‌خان با عده‌ای به ایزدخواست وارد شد و در آنجا در اثر بی‌رحمی نسبت به مردم آنجا، او را کشتند و از آن تاریخ ضرب‌المثل «زکی‌خان با پانصد سوار رفت و برنگشت» که دلالت دارد بر اینکه تمام امیال و آرزوها برآورده نمی‌شود (بهروزی، 1348: 323). این ضرب‌المثل را بدین صورت نیز گفته‌اند: «زکی‌خان با هفت سوار رفت و برنگشت» (بهره‌دار، 1390: 59). همچون زکی‌خان رفتن در سخن پزشکیان کنایه از رفتن و هرگز بازنگشتن است. بهره‌دار (همان: همان‌جا): مو می‌خواسُم که بِرُم، چه رفتنی! زکی‌خانی/ آم نَدونسُم که چه جور اَ جوی خودُم وَرپَریدُم.
رمبیدن romb-idan (8/8): خراب شدن. رمبیدن را به ویران شدن سقف خانه اطلاق می‌کنند. در دفتر پنجم نیز «دلم رُمبید» (ص 401) به همین معنا به کار رفته است.
رمندن ramond-an (2/4): فراری دادی.
رمندیش ramond-iš (2/4): رمندن.
رو rô(7/2): حرکت.
رو ru: 1. (5/1، 5/2، 1/3، 4/3، 10/3، 2/8، 1/10، 5/10، 6/11، 7/12): بر روی. رک: ری، روم. 2. (11/3، 7/10، 4/12): روی، چهره. رک: روم. 3. (7/3): روز. رک: شورو.
رو آمدن ru amad-an (7/11): رفت‌وآمد کردن.
روروک ruruvak (6/2): رویۀ کفش (بهروزی، 1381: 73). بهروزی برخلاف فایل صوتی شاعر به صورت rovrovak ضبط کرده است (همان: همان‌جا).
روم ru-m 1. (7/3): رویم، چهره‌ام. 2. (6/11، 7/11): بر رویم، به سمتم.
روم میوی ru-m miyo-y (7/11): رک: رو آمدن.
ری ri (9/3، 5/4، 1/7): روی. رک: رو.
ریشمو riša-mu (6/6): ریشه‌مان.
ریشمو riš-mu (5/6): ریشمان، محاسنمان.
زر خوردن zor xord-an (5/3): چرخیدن، گردش. نصاب‌الشبّان: گر بخوانی چرخ زن، باید بگویی زر بخور/ درد دل کم‌پیچ باشد، عسر بول است شاش‌گیرک (منظّم کازرونی، 1370: 343).
زر می‌خورم zor mixor-om (5/3): رک: زر خوردن.
زرزده zarzade (6/11): زرگرفته (مظلوم‌زاده، 1376: 191). شهم زرزده‌ی: مانند شمعی هستی که آن را با پودرهای زرّین تزیین کرده‌اند.
زکی‌خانی zakixân-i (7/9). رک: رفتن زکی‌خانی.
زل zel (7/11): زود. محمدمهدی مظلوم‌زاده: دیدُم ننه اَ رختِخُوِش پاشد و زل‌زل/ یه راس رَه و وُیسی زیر نُودون اَ تو بارون (بهروزی، 1381: 32).
زندهی zende-hi(2/1): زندگی.
سر ادتن sar adat-an (6/10): الکی، بیهوده. مظلوم‌زاده (1376: 189-190) آن را به صورت «سر الکن sar alakan» ضبط کرده و معادل ساده بودن گرفته است.
سر ای sar i (6/9): در سر این، به خاطر این.
سر همه‌چیش sar hame či-š (7/2): روی همه چیزش. رک: چیش.
سرسمباق sarsombâq (2/12): ترکیب بد، چهره زشت.
سزندیش sozond-iš (4/4): سوزاندی‌اش.
سلهلو salahlu (5/2، 5/3): سرگردان و سردرگم (خاتمی، 1386: 227).
سمبورورو sambururu (6/3): از الفاظی که در بازی‌ای محلّی استفاده می‌شده است. رک: سورورو.
سورورو sururu (6/3): کلمه‌ای بدون معنا که در بازی‌ای به همین نام گفته می‌شده است. در این بازی محلّی کازرون، گرگِ بازی بر پا می‌ایستد و یکی از بازیکنان را بر دوش می‌گیرد. در همان حال اوسا ریگی را در میان یکی از مشت‌ها پنهان می‌کند و از گرگ می‌پرسد: «پر یا پیک؟» (پیک: تهی). اگر گرگ درست پاسخ داد، بازیگری را که بر دوش دارد، پیاده می‌کند و رها می‌شود و الّا بازیگری که بر دوش او سوار است با یک دست، یکی از چشم‌های او را می‌گیرد و دوباره اوسا مشت‌ها را جلو او می‌گیرد و می‌پرسد: «پر یا پیک؟». اگر دوباره پاسخ درست نبود، بازیگر سوار هر دو چشم او را می‌بندد و سورورو شروع می‌شود. بدین شکل که اوسا با انگشت به یکی از اعضای بدن او اشاره می‌کند و این ترانه را می‌خواند: «سورورو، سمبورورو، کدوم چین؟» (sururu, sambururu, kodom čiyan) (چین: چیست)، اگر گرگ نتواند به‌درستی پاسخ بدهد که به کدام یک از اعضای بدنش اشاره شده است، باید همچنان سواری دهد. این پرسش و ترانه‌خوانی تا زمانی که گرگ پاسخ درست ندهد، ادامه خواهد یافت (حاتمی، 1377: 17-18). بهروزی (1348: 323) این واژه را «سورولّو» ضبط کرده است. رک: سمبورورو.
سوز sôz(13/3، 5/9): سبز. نصرالله مردانی (1378: 419): رو گیلیم دختر صحرو می‌شینه عروس باهار/ تو دومن سوز قباش نخش گلوی نو می‌زنه.
سی sey (5/7، 3/10): نگاه.
سی si: 1. (8/5، 6/8): برای. نصرالله مردانی (1378: 426): سِیلِ هرکی می‌کنی اَلُو میفته تو جونش/ اَبروات تیرکمونش سی کی آمدُو کَشیده. رک: سیم، سیت. 2. (4/10): به سوی.
سیاتشک siyâtešk (3/1): سار، نوعی پرنده. مظلوم‌زاده: پیرسوک و کفتر و خوشخون، سیاتشک و قلاغ/ کُل‌کُلاتین و گُجیشک و بادقبونک کازرون (بهروزی، 1381: 31).
سیت si-t (4/2): رک: سی.
سیتیز sitiz(4/10): ستیزه، جدال.
سیل seyl (2/2، 2/3، 2/6، 4/11، 2/12): نگاه. نصرالله مردانی (1378: 426): سِیلِ هرکی می‌کنی اَلُو میفته تو جونش/ اَبروات تیرکمونش سی کی آمدُو کَشیده.
سیم si-m (4/2، 5/3، 7/11): رک: سی.
سینت sina-t(1/3): سینه‌ات.
سین‌ریز sinriz (1/3): سینه‌ریز، گردنبند.
ش oš (13/3، 8/11): شد.
شگر šogr (9/8): شکر.
شو šô (1/2، 1/7، 8/8، 5/12): شب. نصرالله مردانی (1378: 427): وختی اُفتو صورتت پس شُو زلفت میا در/ تو چیشُم گل می‌کنه سرخی باغ سَفیده. رک: شورو، شوسون.
شورو šô-ru (7/3): شب و روز، شبانه‌روز. محمدمهدی مظلوم‌زاده: مث مظلوم که شورو خوابیده/ یه سری هم اَ رختِخُو بزنین (بهروزی، 1389: 257). رک: شو، رو.
شوسون šôsun (8/8): شبستان. نصرالله مردانی (1378: 433): هر چی کِردُم که بشه بخت سیای مو سَفید/ نشو والّو بَخدا بخت مو مثلِ شوسونن. رک: شو.
شوم šum (3/6): شام (= شامگاه)، شب
شون‌اشون šun a šun (7/6): شانه‌به‌شانه. شانه به شانه یکدیگر دادن برای بالا رفتن از چیزی، نشانه اتحاد و کمک به یکدیگر برای رسیدن به هدفی.
شهم ša:m (1/11): شمع.
شیب‌رو šibru(6/7): زیر و رو، نابود (در دفتر ششم برخلاف فایل صوتی با صدای شاعر، šibrô ضبط شده است.
طاقت tâq-et(1/4): طاق (سقف) خانه‌ات. نصرالله مردانی (1378: 432): تو خودت خوب می‌دونی که مو چقه خاطرخواتم/ بیشتر از هر چی که زیر طاق ای هف آسمونن.
طمع‌خوم tama'xum (3/4): طمع‌کار.
طیفون tifun(1/1، 1/7، 3/10): طوفان.
عامو âmu (1/12): عمو. محمدمهدی مظلوم‌زاده: بولور قلبُم عامو بشکُندی سی چه/ تو خون، گمپ گلُم! پلکُندی سی چه (بهروزی، 1381: 28).
عسک ask (2/12): عکس.
غیط خوردن it xor-daný (6/3): غوطه‌ور شدن.
قابل نبودن qâbel nabud-an (6/11): شایستگی نداشتن.
قابلت نیسّم qâbel-et niss-om (6/11): رک: قابل نبودن.
قد راه qadrâ (7/4): میان راه، میانه مسیر.
قلاغ qalâý (2/12): کلاغ.
قلاغ‌درورده qalâý-dar-vorde (2/12). رک: چیش قلاغ درورده.
قلم شدن qalam šod-an(6/1): شکستن، از وسط دونیمه شدن، شکستن استخوان دست و یا پا.
قلنگ qolong(2/3): کلنگ، درنا (نوعی پرنده) (خاتمی، 1386: 182).
قنّاره qannâre(2/8): گوشت‌آویز، چوبی یا آهنی دارای میخ‌های بلند که در دکان قصابی گوشت را به آن می‌آویزند (دهخدا، 1377: ذیل قنّاره).
قوز quz (2/6): خمیدگی قامت.
قوم‌ودون qôm-o dun (8/6): قوم و خویش، تبار (بهروزی، 1381: 76).
ک ko(2/2، 3/10، 7/12): کن.
کاکیم kâko-ym (4/6): برادریم.
کانه kâne (6/2): کهنه.
کت kot(2/7): پشت.
کتّو kottô (12/3): کتّاب، مکتب‌خانه. نصاب‌الشبّان: هست کُتّو مکتب و تُفکه بود آب دهن/ میگذارم هست مِیلُم و دهن‌درّه حکک (منظّم کازرونی، 1370: 339).
کج koj(13/3، 5/8، 10/8، 6/10): کجا.
کچّه kočče (7/1): طعنه، زخم زبان (خاتمی، 1386: 230). بهره‌دار (1390: 95): دایم می‌زنن کچّه اشم نب ای خ نومه/ باور ندارن یه روز میوی وا ذوالفقاری.
کر ker (5/11): کنار. نصرالله مردانی (1378: 433): تو بیو محض خدا کِرُم بیشی تا سیت بِگُم/ که غَموی نگفته تَهلِ دلُم فراوونن.
کردت korda-t (6/12): کرده‌ات. رک: کرده.
کرده korde (6/12): یک کرد از زمین زراعت کرده (دهخدا، 1377: ذیل کرده). کرد قطعه زمینی است که کناره‌های آن را بلند کرده باشند و در میان آن سبزی بکارند یا زراعت دیگر کنند (همان: 18249؛ خاتمی، 1386: 179).
کرده‌ی kerde-y (10/8): کرده‌ای.
کرندن karond-an (5/4): تراشیدن، جدا کردن برنج و ته‌دیگ از ته پاتیل با استفاده از اسّم. رک: پاتیل و اسّم.
کشه kaše(7/7): بار، دفعه.
کلو kalu (4/3): دیوانه. نصاب‌الشبّان: بند مویی قاتمه، بوی پلیز را ترز دان/ زاویه پشتک، کلو دیوانه، کوچک منگلک (منظّم کازرونی، 1370: 342).
کلوم kalum (10/8): کلام.
کمتن kam-tan (3/11): کم داری.
کم‌وبیش هم نکردن kam-o biš hamnakard-an (1/6): به یکدیگر تهمت نزدن و چیزی به دیگران نسبت ندادن، با همدیگر دعوا نکردن.
کوره kôre (9/6): نام ظرف سفالین مخصوص آب خوردن ماکیان (بهروزی، 1381: 77).
کوکوک kukovak(6/7): فاخته، پرنده کوکو.
کوگ kôg (3/3): کبک.
که koh (7/6): کوه. نصرالله مردانی (1378: 419): چه قشنگن روی کُه صبا که افتو می‌زنه/ آ نسیم پامشه اَ خو، رو علفا دو می‌زنه.
که‌شور kohšur (7/6): آب باران و سیل که از کوه جاری می‌شود، آن را می‌شوید و مواد و اشیائی را از آنجا به زمین می‌آورد.
کیش kiš (9/6): اسم صوت برای فراری دادن و راندن مرغان خانگی (بهروزی، 1348: 496). کیش کردن: فراری دادن.
گالت gâla-t (7/12): رک: گاله.
گاله gâle (7/12): خورجین، جوال دوسویه که بر پشت خر و دیگر ستور گسترند (دهخدا، 1377: ذیل گاله؛ نیز رک: بهروزی، 1348: 499-500).
گت got(8/7): بزرگ. نصاب‌الشبّان: گت بزرگ و چاق فربه، رپ نمودن دُک زدن/ هر دو در معنی درنگ و کف زدن باشد شَپَک (منظّم کازرونی، 1370: 344).
گرختن goroxt-an (1/5): گریختن.
گرده gorde (7/12): شانه، دوش.
گرو هشتنgerôheštan(5/7): پیشی گرفتن.
گزایل gazâyel (7/2): گازوئیل.
گلبنگ golbong (7/8): گلبانگ، اذان. اهالی مسنّ کازرون هنوز هم با شنیدن بانگ اذان مغرب می‌گویند: «یا شوماشوم غریبون/ گلبنگ مسلمون». رک: بنگ.
گلویز geloviz (3/10): گلاویز.
گمون gemun (2/9): گمان.
لاخه lâxe (6/5): شاخه درخت، چوب. نصرالله مردانی (1378: 432): تو مث باغ گلی اَ سر تا پات گل می‌ریزه/ مو مث لاخه خشکُم که باهارُم خزونن.
لت lat (8/1): طرف. لطفعلی بهره‌دار (1390: 23): یادتن طاق خونَمو زِمسّونا چکه می‌که/ هر لتش که سیل می‌کردی شده بی تنگ تیکو.
لوش اوردن luš ovord-an(10/3): هجوم آوردن.
مارگزمک mârgozomak(12/3): سیاهچال.
ماطل mâtal (3/9): معطّل.
مام mâm (7/3): من هم. نصرالله مردانی (1378: 427): ای‌جوری سیلُم نکُ مام یه روزی آدم بیدُم/ بَخدا اَ عشق تو رنگِ تو چهرَم پریده.
محضیک ma:z-ik (2/5): برای اینکه. محض: برای. نصرالله مردانی (1378: 433): تو بیو محض خدا کِرُم بیشی تا سیت بِگُم/ که غَموی نگفته تَهلِ دلُم فراوونن.
مخ mox(3/10): درخت خرما. نصاب‌الشبّان: نخل مخ می‌دان و شاخ و برگ او را گرز و پیش/ وان حصیر بافته از لیف خرما هست تک (منظّم کازرونی، 1370: 344).
مخوا mxâ (5/9): می‌خواهد. رک: نمخوا.
مدون mdun (9/8): می‌دانی. رک: نمدون.
مردونه merdun-e (3/10): مردانه.
مرواری‌بیز morvâri biz-an(1/10): مرواریدبیز.
مزلنگ mezleng (2/5، 2/9): مژگان.
مش maš (10/3): زنبور عسل (خاتمی، 1386: 235).
مشینی mšini (9/3): می‌نشینی.
مکشه mkaše(4/10): می‌کشد.
مگی mgi (3/5): می‌گویی.
ملنگشت melengešt (4/5): سخن آهسته و زیر زبانی، صدای ضعیف (بهروزی، 1381: 19 و 80). از منگه دادن یعنی حرف آهسته و زیر زبانی گفتن (همو، 1384: 497). رک: منگه.
منده monde (1/2): مانده است. رک: نمنده.
منگه monge (3/6): غُر. نصاب‌الشبّان: خود ریزه‌خوانی غُمبه دان، منگه و گُم‌کُم زمزمه/ لُنده سخن در زیر لب، پامال می‌دان پاسو (منظّم کازرونی، 1370: 346). رک: ملنگشت.
مو mo (3/1، 7/1، 4/2، 5/2، 2/3، 3/3، 9/3، 10/3، 11/3، 12/3، 13/3، 2/4، 1/5، 5/5، 6/5، 7/5، 8/5، 5/7، 4/8، 5/8، 8/8، 9/8، 5/9، 6/9، 7/10، 2/11، 6/11): من. نصرالله مردانی (1378: 427): مو خودُم خوب می‌دُنُسُّم تو ای دنیوی بی‌صفات/ که تو صحروی تَنِ تو آهوی دسّی چریده.
مو نگفتن mu nagoft-an (3/11): تفاوت نداشتن حتی به اندازه یک تار مو.
مو نمگی mu namg-i (3/11): رک: مو نگفتن، نمگم، نمگه.
موخ mo-x (5/9): من که. شقایق خون موخ رخته، اوراه‌ی دشت موخ کرده: شقایق خون مرا که ریخته و مرا آواره دشت که کرده است (رک: خاتمی، 1386: 203). رک: خو.
موشو mušu (2/12): مرده‌شور. موشوت ببره: مرده‌شورت را ببرند.
مونی mo-ni (7/3، 4/8): من هستی، منی. رک: مو.
می mey (5/3، 8/7، 1/9، 6/9، 6/10، 5/12): مگر. بی‌کاریت می دادن: مگر بیکاری. نصاب‌الشبّان: داروغه گزمه دان و مگر مِی، نزاع جر/ دان فرد فرد تاک و پیریک، خاکروبه رشت (منظّم کازرونی، 1370: 337)
می‌خوی mixo-y (1/9، 4/11): می‌خواهی. رک: می‌خوین.
می‌خوین mixo-yn (5/6): می‌خواهید. رک: می‌خوی.
می‌رزم mirz-om(4/7): می‌ریزم.
میرشکال mireškal (6/1): صیّاد، میر شکار.
می‌رمبه mirombe (8/8): رک: رمبیدن.
می‌ره mira (6/4): می‌رفت.
می‌ش mišo (7/2): می‌شد. رک: ش.
می‌که mike (5/4): می‌کرد.
می‌گم mig-om (8/7، 6/9، 7/9): می‌گویم.
میلن meyl-an (7/12): می‌گذارند (از هلیدن). نصاب‌الشبّان: هست کُتّو مکتب و تُفکه بود آب دهن/ میگذارم هست مِیلُم و دهن‌درّه حکک (منظّم کازرونی، 1370: 339). رک: میلنم، میلی.
میلنم meylan-om (8/7): می‌گذارندم، اجازه می‌دهندم. رک: میلن.
میلی meyli(5/1): میگذاری، می‌نهی. رک: میلن.
میوی miyo-y (7/11): می‌آیی. رک: درنمیوی.
ناشگر nâšogr (9/8): ناسپاس. رک: شگر.
ناله دادن nâle dâdan(3/2): ناله کردن.
نب nab (4/2، 6/7، 6/8): نه پس، مگرنه، پس چطور. (بهروزی، 1381: 81؛ رک: خاتمی، 1386: 236).
نخوسین naxôs-in(3/8): رک: خوسیدن.
نر nar (4/9): نرو.
نز naza (7/1): نزن.
نقل ای‌ین naql-e i-yan (2/5): اگر موضوع مربوط به این است (بهروزی، 1381: 24).
نک na-k(5/7، 2/12): نکن. رک: بک.
نم nam(4/7): نمی‌دانم.
نمبری nambar-i (8/11): نمی‌بری.
نمخوا namxâ (4/3): نمی‌خواهد. رک: مخوا.
نمدون namdun(13/3): نمی‌دانی. رک: مدون، نمدونی.
نمدونی namdun-i (7/5): نمی‌دانی. رک: نمدون.
نمدی namd-i(3/3): نمی‌دهی.
نمره namre (6/10): نمی‌رود.
نمزنم namzan-om (4/7): نمی‌زنم. جون نمزنم: جان نمی‌گیرم.
نمگم namg-om(1/3، 2/3): نمی‌گویم. رک: نمگه، مو نمگی.
نمگه namge (8/5): نمی‌گوید.
نمنده namonde(1/8): نمانده است. رک: منده.
نومه nôma (4/5): نیامد. رک: اومه. لطفعلی بهره‌دار (1390: 23): یادتن که آسمون سی تو وا مو گریه می‌که/ شو که شُه اَ سوز سرما تو چیشامو نُومَه خُو.
نی ni (2/5، 3/5): نیست.
نیدمه neyda:me (6/8): ندیده‌ام.
نیسّم niss-om (4/8، 6/11): نیستم.
نیشت ništ (8/9): نیش (بهروزی، 1348: 606).
نیشتر ništar (2/9): نشتر.
نیلی nayl-i (2/9): نگذاری. رک: میلی.
الو alov (5/10): شعلۀ آتش، آتش زبانه‌دار (بهروزی، 1348: 38). نصاب‌الشبّان: فالیز صیفی، بغض بُق، لَچ دُپ و هیکل قواره/ دان حبّ آتش را خُرنگ، دان شعله آتش اَلو (منظّم کازرونی، 1370: 346). نصرالله مردانی (1378: 426): سِیلِ هرکی می‌کنی اَلُو میفته تو جونش/ اَبروات تیرکمونش سی کی آمدُو کَشیده.
وا vâ: 1. (5/4، 1/5 مصراع اول، 2/5، 7/5، 3/6، 4/6، 6/7، 7/7، 2/8، 5/8، 2/9، 4/9، 2/10، 3/10، 4/10، 3/11، 2/12، 3/12): با. 2. (1/5 مصراع دوم، 9/9): و. لطفعلی بهره‌دار (1390: 23): یادتن که آسمون سی تو وا مو گریه می‌که/ شو که شُه اَ سوز سرما تو چیشامو نُومَه خُو.
والّو vâllo (4/5، 3/11): والله (قسم). نصرالله مردانی (1378: 433): هر چی کِردُم که بشه بخت سیای مو سَفید/ نشو والّو بَخدا بخت مو مثلِ شوسونن.
وانمی‌گرده vâ namigarde (7/3): بازنمی‌گردد.
وایه vâye (8/10): وایه یعنی آنچه بایسته است، آرزو و میل شدید (بهروزی، 1348: 615). این کلمه به صورت «وا»، «وای» و «وایی» در متون قدیمی فارسی به کار رفته است (رک: عطار، 1384، تعلیقات دکتر شفیعی کدکنی: 628).
وخ vax (1/11): وقتی. رک: وختوی، وختی.
وختوی vaxt-oy (8/3): وقت‌هایی، گاه‌گاه. رک: وختی، وخ.
وختی vaxti (4/2، 2/3، 6/4، 5/10): وقتی. رک: وخ، وختوی. نصرالله مردانی (1378: 420): بو گُلوی وحشی شَدَمبو نزیکوی تنگ تیکو/ آدمی مسّ می‌کنه وختی تو کُه تُو می‌زنه.
وردار vardâr (4/3، 1/12): بردار.
ورداشتن vardašt-an (6/5): برداشتن، فراگرفتن. عطرت هو ورداشته: بوی خوش بدنت تمام فضا را عطرآگین کرده است.
ولاهات velâhât(13/3): ولایت، سرزمین.
ولهک velahk (7/8): (از «ول»)، رهاشده، خالی. نصاب‌الشبّان: چِک بود دنباله و چَک آلت حلّاجی است/ ول رها، گهواره نحنی، خانه زنبور نونک (منظّم کازرونی، 1370: 343).
هرفتی herefti (4/9): محکم. هرفت: مفصل و محکم و بسزا؛ چنان‌که گویند هرفتی زدش. این کلمه تنها در مورد «زدن» به کار می‌رود (بهروزی، 1348: 628). البته در اینجا با «کوفتن» به کار رفته که آن‌هم نوعی زدن است.
هره here(10/3): کندوی سفالی یا گلی مخصوص نگهداری زنبور عسل (خاتمی، 1386: 237).
هسّم hess-om (8/3): هستم.
هشتن hešt-an (1/5، 2/7، 5/7): گذاشتن، رها کردن.
هشتهتش hešta:t-eš(5/7): رک: هشتن.
هلاهل halâhel (5/7): زهری که هیچ دارو و درمانی ندارد (دهخدا، 1377: ذیل هلاهل). در دفتر سوم اشعار پزشکیان (ص 244) نیز به کار رفته است.
هم ای ham i(4/8): همین.
همده hamde (4/6، 7/6): همدیگر.
همزا hamzâ (4/3، 3/4، 3/6، 8/11): همین‌گونه، با همین وضعیت، مدام. لطفعلی بهره‌دار (1390: 25): مو گپ عشق می‌زَنُم او همزا دل دل می‌کنه/ مو پیادَم او سوارن وا داره چاهار می‌ده.
همساده hamsâde (2/6): همسایه.
همسون hamsun (6/12): همسان، یکسان.
هممو hama-mu (2/6): همه‌مان.
هنو hanu (3/5): هنوز. نصرالله مردانی (1378: 420): اَ ای دُنیوی بی‌بَفا هر چی بیگی هَنو کَمَن/ که شیرین پوی بی‌ستون صدای خسرو می‌زنه.
هو havo (6/5): هوا. نصرالله مردانی (1378: 420): تو هَوُی باهار آخرک لب چیشمۀ ساسون/ بید مجنون دُزکی دس تو سینه‌ی اُو می‌زنه.
هو ورداشتن havovardašt-an (6/5): تمام فضا و هوا را پر کردن.
یکی‌و دوتّو yakki-o dotto (1/6): دعوا، بگومگو.
یه بلکه‌ی ye balke-y (5/3): شاید، به امید اینکه.
منابع
-        بهروزی، علی‌نقی (1348)، واژه‌ها و مثل‌های شیرازی و کازرونی، شیراز، اداره کل فرهنگ و هنر فارس.
-        بهروزی، محمدجواد (1381)، گل‌های شهرسبز (اشعاری به لهجه محلّی کازرونی)، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
-    بهروزی، محمدجواد (1384)، باغ نارنج، در غزلی به لهجه کازرونی، فرهنگ ایران‌زمین، به‌کوشش ایرج افشار، جلد 30، تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.
-        بهروزی، محمدجواد (1389)، کازرون شهرسبز، شیراز، دانشنامه فارس.
-        بهره‌دار، لطفعلی (1390)، زیر بنه گل بوسونی، قم، تأمین.
-        پزشکیان، محسن (1383)، قصه‌های مردم کازرون، به‌کوشش عبدالنبی سلامی، تهران، کازرونیه.
-    پزشکیان، محسن (1390)، شش‌دفتر، به‌کوشش عمادالدین شیخ‌الحکمایی و سید علی میرافضلی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی و کازرونیه.
-        پزشکیان، محسن (1391)، سنّت‌های کازرون، به‌کوشش سیده فرزانه پناهی، شیراز، زرّینه.
-        پزشکیان، محسن، فایل صوتی بومی‌سروده‌های محسن پزشکیان، با صدای خود شاعر.
-        حاتمی، حسن (1377)، بازی‌های محلّی کازرون، تهران، سروش.
-        حاتمی، حسن (1385الف)، گجیشکک اشامشی، مقام موسیقایی، شماره 48.
-    حاتمی، حسن (1385ب)، خوراکی‌های سنّتی کازرون، کازرونیه (مجموعه‌مقالات کازرون‌شناسی)، دفتر سوم، به‌کوشش عمادالدین شیخ‌الحکمایی، تهران، کازرونیه.
-        خاتمی، هاشم (1386)، بررسی تطبیقی گویش کازرونی، تهران، کازرونیه.
-        دهخدا، علی‌اکبر و همکاران (1377)، لغت‌نامه (چاپ دوم از دوره جدید)، تهران، دانشگاه تهران.
-        رکن‌زاده آدمیت، محمدحسین (1339)، دانشمندان و سخن‌سرایان فارس، جلد سوم، تهران، اسلامیه و خیام.
-        رکن‌زاده آدمیت، محمدحسین (1340)، دانشمندان و سخن‌سرایان فارس، جلد چهارم، تهران، اسلامیه و خیام.
-        عطار، محمد بن ابراهیم (1384)، منطق‌الطیر، مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی، چاپ سوم، تهران، سخن.
-    فرجیان، مرتضی (1381)، سید محمد اجتهادی (ناصر)، کازرونیه (مجموعه‌مقالات کازرون‌شناسی)، دفتر اول، به‌کوشش عمادالدین شیخ‌الحکمایی، تهران، کازرونیه.
-    فسایی، میرزا حسن حسینی (1388)، فارسنامۀ ناصری، به تصحیح و تحشیۀ دکتر منصور رستگار فسایی، چاپ چهارم، تهران، امیرکبیر.
-        محمود بن عثمان (1358)، فردوس‌المرشدیه فی اسرارالصمدیه، به‌کوشش ایرج افشار، تهران، انجمن آثار ملّی.
-        مردانی، نصرالله (1378)، قانون عشق، چاپ دوم، تهران، صدا.
-        مظفریان، منوچهر (1373)، یادی از مرحوم محسن پزشکیان، رشد معلم، شماره 103.
-        مظلوم‌زاده، محمدمهدی (1376)، تو دَسُّم حاصل دنیا نَمُنده غیر دلخونی، شعر، شماره 21.
-        منظّم کازرونی، علی‌اکبر (1370)، نصاب‌الشبّان، به‌کوشش منوچهر مظفریان، یغما، یادنامۀ یغما.
 
[1]. تاکنون دو کتاب قصه‌های مردم کازرون و سنّت‌های کازرون به طبع رسیده‌اند و ضرب‌المثل‌های کازرون نیز به‌زودی منتشر می‌شود. البته سنّت‌ها و ضرب‌المثل‌های کازرون در اصل دو جلد از یک مجموعه پنج جلدی بوده که متأسفانه سه جلد دیگر این مجموعه در دست نیست (پزشکیان، 1391: 20).
[2]. از دکتر علی‌محمد مؤذنی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران که درباره برخی از این کلمات، توضیحات راهگشایی دادند، بی‌نهایت سپاسگزاری می‌کنیم.

نورمحمد مجیدی کرّایی و کازرون

حدود بیست روز پیش، نورمحمد مجیدی کرّایی، نویسنده چهارده کتابِ عموماً تاریخی درگذشت (خبر درگذشتش در اینجا و انعکاس این خبر در یکی از وب‌سایت‌های کازرونی در اینجا). وی از مورّخان و شاعران استان کهگیلویه و بویراحمد محسوب می‌شد. در خبرها آمده بود که مجیدی کرّایی کتابی در تاریخ کازرون تألیف کرده که البته منظور کتاب «شاپورخوره» است. تا بدانجا که مشاهده کرده‌ام، این کتاب ارزشمند کمتر در پژوهش‌های کازرون‌شناسی مورد استفاده قرار گرفته است.

 dsc01265.jpg

* شاپورخوره

* نورمحمد مجیدی کرّایی

* تهران: آرون، 1382

 گزارش، نقد و معرفی وجوه اهمیت این کتاب، فرصت دیگری می‌طلبد. در اینجا صرفاً با استفاده از مقدمه آن مرحوم بر کتاب شاپورخوره، نکات مهمی را درباره هدف تألیف و گستره سرزمین شاپورخوره ـ بدون تصرف در آنچه به نظر اشتباه می‌آیند ـ نقل می‌کنم:

majide

«شاپورخوره که دربرگیرنده شهر و شهرکهای بیشاپور، کازرون، خوره (جره یا گره)، خندگان یا غندجان (سرمشهد)، داین، پوسخان، وَهَلی، خشت، کمارج، بوشگان، شاهیگان (قائمیه، چنارشاهیجان) و زم‌های کردان (کوهنشینان کومره‌ای) مانند: نودان یا تیرمردان (دشمن‌زیاری)، گاوکشک‌ها، عبدویی، کلانی و بورنجان و سرتاوه و پامور بوده‌اند که بخشی از این سرزمین‌ها هنوز وابسته به شهر کازرون می‌باشند... .

شهر گازران یا کازرون که از بناهای پیش از اسلام است و پس از ویرانی شهر شاپور جانشین این شهر شده، شهری آباد و گسترده با پیشینه‌ای کهن می‌باشد که به چگونگی تاریخ آن پرداخته‌ایم و از دانشمندان، بزرگان، هنرمندان، سرایندگان و نویسندگان آن نام برده‌ایم که هر یک از این بزرگان در روزگار خویش دارایِ آثار فرهنگی درخور نگرشی بوده‌اند که متأسفانه به انگیزه جابه‌جا شدنِ برخی از این نیک‌مردان، نام‌های شیرازی، اسپهانی و خراسانی و خوزستانی گرفته و نام زادگاهی و نژاد کازرونی آنان فراموش شده است... .

نگارنده این کتاب که از مردم سرزمین و استان کوگیلویه و بویراحمد می‌باشم، با نگرش به دلبستگی و پیوندی که با مردم ممسنی داشته‌ام و مردم ممسنی و کازرونی با همدیگر همسایگی و آشنایی دارند، بر آن شدم که با گردآوری و پیشکش این اثرِ کم‌مایه و ناچیز، خدمتی به مردم شهر کازرون بنمایم... .» (مقدمه شاپورخوره، صفحات سه و چهار).

چند مقاله در حوزه کازرون‌شناسی

چند مقاله در حوزه کازرون‌شناسی را می‌توان از لینک‌های زیر دریافت کرد:

طب سنّتی کازرون- علی‌اکبر حمیدی

رساله‌ای در اخلاق: جلال‌الدین دوانی- محسن مجاهد

گورنبشته (کتیبه) بخنگ کازرون - دکتر سیروس نصرالله‌زاده و همت محمدی

گورنبشته سنگ زین کازرون - دکتر سیروس نصرالله‌زاده و استاد عمادالدین شیخ‌الحکمایی

کازرون در یک نگاه- حبیب گلستان‌زاده

تاریخ و جغرافیای تاریخی کازرون در مفتاح‌الهدایه و مصباح‌العنایه - حسن حاتمی

میوه درختهای کوهستانی کازرون- حبیب گلستان‌زاده

گلابارون، دعای باران در کازرون- حسن حاتمی

و نیز خبر چاپ کتاب شرح اخلاق جلالی جلال‌الدین دوانی در سایت کتابخانه مجلس در اینجا.

بررسی وجوه ادبی زندگی و آثار جلال‌الدین دوانی

مقاله «بررسی وجوه ادبی زندگی و آثار جلال‌الدین دوانی» از اینجانب مشترک با استاد دکتر سید محمد منصور طباطبایی به‌تازگی در شماره 26 فصلنامه بهار ادب (سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، سال هفتم، زمستان 1393) منتشر شده است که می‌توانید فایل پی‌دی‌اف آن را از اینجا دانلود فرمایید.

5047_016.jpg

جلال‌الدین محمد بن سعدالدین اسعد دوانی، حکیم و فیلسوف بزرگ قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری است. او از بزرگانِ حکیمان ایران و معروفترین دانشمند قرن نهم به شمار می‌رفته و چون آخرین کسی است از بزرگان علمای این کشور که جامع همۀ علوم زمان خود بوده، شهرت و امتیاز خاصی دارد (تاریخ نظم و نثر در ایران، نفیسی، ج1: ص265). وی در کتب تراجم شیعه و سنی اغلب «علامه» و در برخی از حواشی و متون کتب منطق «فاضل» نامیده شده، ولی در تذکره‌ها بیشتر به لقب «جلال‌الدین» اشتهار یافته است (شرح زندگانی جلال‌الدین دوانی، دوانی: ص60). نسبش به محمد بن ابی‌بکر می‌رسید و به همین دلیل به «صدیقی» مشهور بود (مجالس‌المؤمنین، ج2: ص221). پدرش را از ارادتمندان شاه نعمت‌الله ولی دانسته‌اند (طرائق‌الحقایق: ص122-124).

جلال‌الدین در سال 830ق در قریه دوان کازرون به دنیا آمد. در کودکی نزد پدرش ابوسعید اسعد بن محمد که در علوم تفسیر و حدیث صاحب‌نام بود و در جامع مرشدی کازرون تدریس می‌کرد، به تحصیل پرداخت (المشیخه: ص24؛ حبیب‌السیر، ج4: ص604). پس از آن به شیراز رفت و در مدرسۀ ملّا محی‌الدین کوشکناری انصاری و خواجه حسن‌شاه بقّال تحصیل علم کرد (المشیخه، همانجا؛ مجالس‌المؤمنین، همانجا). چندی نیز در محضر درس ملّا همام‌الدین صاحب شرح طوالع حضور یافت (آثار عجم: ص499). دوانی به صحبت ابوسالک محمد بن اسحق حموی و فرزندش سالک‌الدین محمد رسیده بود و از سید محمد بن غیاث حسینی کازرونی و شهاب‌الدین ابوالمجد عبدالله بن میمون جیلی کرمانی اجازۀ روایت داشت. وی خود تعداد مشایخش را «عدیده» ذکر می‌کند (نک: المشیخه: ص22-24).

سپس به تدریس مشغول شد. شیراز در پایان قرن نهم و آغاز سدۀ دهم در پرتو حوزۀ مهم تدریس ملّا جلال دوانی و به سبب شاگردان مشهوری که پرورش می‌داد و نیز بر اثر کوشش‌های دانشمندان دیگری چون امیر صدرالدین دشتکی شیرازی (کشته‌شده در 903ق)، اهمیت و ارزشی را که از اوان حملۀ مغول کسب کرده بود، همچنان ادامه می‌داد (تاریخ ادبیات در ایران، صفا، ج5: ص292).

دوانی چندی به صدارت یوسف بن میرزا جهانشاه قراقویونلو منصوب شد، امّا چندان زمانی نگذشت که استعفا کرد، به کار قضاوت پرداخت و منصب قاضی‌القضاتی یافت (حبیب‌السیر، ج4: ص605؛ مجالس‌المؤمنین، همانجا). همچنین برای سیر و سیاحت و تجارت به هندوستان رفت، از راه داد و ستد اموال فراوانی گرد آورد و به شیراز بازگشت. سفرهایی نیز به تبریز، عراق عرب، هرات، کاشان و گیلان کرد (طرائق‌الحقائق: ص124؛ آثار عجم، همانجا).

وی در ایام اغتشاش فارس به دلیل نبرد شاه اسماعیل صفوی با سلاطین آق‌قویونلو، مدتی در لارستان و بندرعباس توقف داشت. پس از آن مجدداً به شیراز بازگشت امّا توقف در آن شهر را صلاح ندید و عازم کازرون شد. در نزدیکی روستای پل‌آبگینه در دو فرسنگی این شهر وارد اردوی امیر ابوالفتح‌بیگ، برادرزادۀ حاجی‌بیگ بایندری ترکمان گردید و نهایت احترام را دید امّا پس از چندی مریض شد و در سال 908ق وفات یافت[1]. جنازۀ او را با احترام در زادگاهش ـ دوان ـ دفن کردند (مجالس‌المؤمنین، ج2: ص225؛ آثار عجم: ص500).

گویا دوانی در اواخر عمر، قصد عزیمت به سند را داشته است و از این‌رو دو تن از شاگردان خود را نیز برای کسب اجازه نزد جام (سلطان سند) فرستاده بود، امّا در حالی که سلطان مقدمات کار را فراهم کرده بود، وی فوت کرد (مقالات‌الشعراء: ص815). احتمالاً او روابطی نیز با عبدالرحمن جامی داشته است (شرح زندگانی جلال‌الدین دوانی، علی دوانی: ص129).

از جلال‌الدین دوانی آثار متعددی (بیش از هشتاد اثر) در موضوعات مختلف اخلاق، کلام، سیاست، فلسفه، عرفان، تفسیر، فقه و... برجای مانده است (نک: «کتابشناسی آثار جلال‌الدین دوانی»، پورجوادی: ص81-130). اهمیت و گسترة نظریات وی در حوزه‌های گوناگون از جمله اخلاق و کلام سبب شده است که جنبة ادبی آثار وی ناشناخته بماند. در این مقاله برآنیم تا علاوه بر بازشناساندن آثار ادبی وی و معرفی منابعی که مشتمل بر اشعاری از اوست، به جنبة ادبی زندگانی و آثار غیرادبی او نیز توجه کنیم. همچنین در برخی از منابع، شاعرانی را منتسب به او و یا از جمله شاگردانش دانسته‌اند که در ادامه به معرفی آنها خواهیم پرداخت. در این زمینه تاکنون تحقیقی صورت نگرفته و اصولاً تمام تحقیقات پیرامون زندگی و آثار دوانی معطوف به نظریات و تألیفات فلسفی، سیاسی، کلامی و حکمی او بوده است.



[1]. قاضی نورالله وفات او در یوم‌الثلثاء (سه‌شنبه) تاسع شهر ربیع‌الثانی از سال 908 نوشته است (مجالس‌المؤمنین، ج2: ص225؛ نیز در المشیخه: ص315). در تاریخ فوت او گفته‌اند:

شد به علامۀ دوانی ختم
جنّتی بود مجلس درسش
لاجرم گشت سال تاریخش

 

سرّ کنه حقایق اشیا
جنّتش باد مسکن و مأوا
«نادرۀ عصر و اعلم علما» [908]
(عرفات‌العاشقین، ج2: ص967).

 

 

 

البته سال وفات وی در برخی از منابع متفاوت است: سالهای 902 (سلّم‌السماوات: ص244؛ فارسنامه ناصری: ص1440)، 906 (آثارالرضا: ص43)، 907 (نزهت‌الاخبار: ص577) و 918 (الاعلام، ج6: ص257).

راهنمای سفر از بوشهر به شیراز

کتاب مغاص‌اللئالی و مناراللیالی اثر سدیدالسلطنه بندرعباسی میان سال‌های 1324 تا 1332 قمری (1284 تا 1292 شمسی) تألیف شده است. در زیر، قسمتی از این کتاب تحت عنوان «طریق بوشهر به شیراز» را ـ به دلیل گذشتن این طریق از کازرون ـ نقل می‌کنیم. از آنجا که چند تفاوت مهم میان متن چاپی این کتاب (تصحیح استاد احمد اقتداری، صص98-99) و معتبرترین نسخه آن (به شماره 9367 محفوظ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران صص279-280) وجود دارد، اساس متن حاضر را بر نسخه خطی قرار داده‌ایم. اینک متن مغاص‌اللئالی:

از بوشهر به احمدى روند، شش فرسنگ است و بيشتر باتلاق است و قريه چغادك در عرض راه و در اين منزل، كاروانسرايى است كه حاج محمدصادق بازارمرغى بنا كرده و مشروب اينجا آب چاه است و گوارا نيست و آب گوارا از قريه چاه‌كوتاه به يك فرسنگ مسافت ممكن است تحصيل شود. آذوقه موجود است. جمعيت قريه احمدى ششصد نفر مى‌شوند. از احمدى به برازجان آيند، پنج فرسنگ است و راه صاف و در اين منزل هم كاروانسرايى است رفيع‌البناء، ابوالحسن‌خان مشيرالملك بنا كرده و مشروب آب چاه است و گوارا و جمعيت اين قصبه هزار خانوار شود. سه كاروانسرا و حمامى دارد و در داخل قصبه، آذوقه فراوان است. از برازجان به دالكى رسند و پنج فرسنگ و راه صاف و اين قريه، صد خانوار شود و مشروب، آب چشمه و رودخانه است و حمامى در قريه هست و مسافر بايد در زير نخلستان منزل كند.

از دالكى به كنارتخته روند و پنج فرسنگ است و فقط نصف فرسنگ راه صاف است. پس به گردنه دالكى رسيده، سه رودخانه در آن گردنه است. بر يكى از آنها پل محكمى ابوالحسن‌خان مشيرالملك بنا كرده و از آن پل به گردنه ملو خواهند رسيد؛ بسيار صعب‌المرور است. چون دو ميدان از فراز گردنه گذرند، به آب‌امبار بسيار بزرگى رسند. اين منزل ده مختصرى است. مسافر در خانه‌هاى رعيتى بايد منزل كند. مسافرِ معتبر در تلگرافخانه انگليس‌ها منزل نمايد. از كنارتخته به كمارج روند و سه فرسنگ است و راهی است دشوار. گردنه کمارج در عرض راه و در گردنه، چشمه فراوان دیده شود. چون از گردنه گذرند، به قهوه‌خانه‌اى رسند و كمارج دهى است معتبر و كاروانسرای مخروبه و تلگرافخانه انگليس‌ها موجود است. از كمارج به كازرون خواهند رفت؛ پنج فرسنگ است و دو فرسنگ آن بايد از تنگ تركان گذرند كه تماماً فراز و نشيب و سنگلاخ است. يك فرسنگ به منزل مانده، به قهوه‌خانه و آب جارى خواهند رسيد. اين منزل، شهريت دارد. حمام و كاروانسرا و مساجد و مدارس و بقاع دارند. غير از دولت كه ابنيه‌ای ندارد. و مشروب آب قنات است و مسافر اولى است در باغ نظر منزل كند. آذوقه فراوان است.

از كازرون به ميان‌كتل روند و مسافت گويا شش يا هفت فرسنگ است. راهى است بس دشوار. بدواً از پل محكمى كه ابوالحسن‌خان مشيرالملك بنا گذاشته گذشته، پس به كتل دختر رسيده. گردنه را كتل گويند. در دامنه گردنه آب‌امبارى بنا شده. پس به كتل پيرزن خواهند رسيد. نصف آن گردنه را پيموده، به منزل رسند و اين منزل عبارت از كاروانسرايى است كه ميرزا على‌اكبرخان قوام‌الملك در وسط گردنه بر فراز قلل جبال بنا گذاشته و آب آن از چشمه‌اى است كه در خود كاروانسرا جوشيده و زياد از اندازه گوارا است. به‌غير از دو نفر بقّال و علّاف كسى آنجا ديده نمى‌شود.

defile_pir_a_zan_by_eugène_flandin.jpg 

نقاشی اوژن فلاندن از کتل پیرزن در حدود 1220 شمسی که چشمه کتل به‌خوبی در آن مشخص است

از ميان‌كتل به دشت ارجن روند؛ شش ساعت مسافت است. نصف ديگر گردنه پيرزن را در عرض چهار ساعت پیموده، به دشت مسطح وسيعى رسيده، پس از دو ساعت به منزل رسند و اغلب مسافر در قدمگاه حضرت سلمان كه در كنار چشمه بنا شده و يك ميدان اسپ دور از منزل است، منزل كند و اينجا قريه‌اى است مختصر و آذوقه فراوان است. از دشت ارجن به خانه‌زنيان روند؛ پنج فرسنگ و راه صاف است و اين منزل قريه‌اى است معتبر و كاروانسرا براى سكونت مسافر و آذوقه فراوان دارد. از خانه زنيان به شيراز روند و نه فرسنگ راه صاف است.

به سوی هندوستان

سید محمود حسینی شیرازی از روز سه‌شنبه چهارم جمادی‌الثانی تا شنبه سوم شوّال 1309ق در روزگار پادشاهی ناصرالدین‌شاه قاجار سفری تفریحی به هندوستان می‌کند و در این مسافرت دوماهه به گشت‌وگذار، تماشای سیرک و تئاتر، نمایشگاه، بازار فصلی و خیریه می‌پردازد. وی در بازگشت، گزارش سفر خود را که «سفرنامه هندوستان» نامیده، با خط شکسته تحریری زیبایی نگاشته که نسخه منحصربه‌فرد آن به شماره 5889 در کتابخانه مجلس شورای اسلامی نگهداری می‌شود.

آنچه در ادامه می‌خوانید، دو گزارش است: یکی مربوط به آغاز سفر او از شیراز و عبور از کازرون و رفتن به سوی بوشهر و هندوستان و دوم، مربوط به پایان سفرش و بازگشتن از هندوستان به سوی شیراز.

 

1. حرکت به سمت بمبئی:

 [خان‌زنيان]

دو ساعت از آفتاب گذشته، به سمت خان‌زنيان روانه شديم. راه خراب بود و كوهها پر از برف. اگر به خيال رفتن [به] ده شيخ نيفتاده بودم، زياد زحمت وارد مى‌آمد. يك ساعت از ظهر رفته، به منزل رسيديم. رضاى مكارى هم به هزار مشقت خود را به آن‌جا رسانيده بود.

[دشت ارژن]

سه ساعت و نيم به غروب مانده، به طرف دشت ارژن حركت كرديم. قرار بود كه در خان‌زنيان منزل كنيم، ديدم مثل مسافرت دراويش مى‌شود كه مى‌گويند «ما فقرا روزى يك تبرزين راه مى‌رويم، آن هم به عرض»! در راه، يك نفر تلگرافچى انگليسى ديده شد كه نوكرش بر گاوى زين‌كرده سوار بود. غروب آفتاب به دشت ارژن رسيده، در خانه مراد نامى منزل كرديم.

پنج‌شنبه،۶ [جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

[كتل پيرزن]

اول آفتاب از دشت ارژن حركت شد. رسيديم به كتل پيرزن. ای امان از كتل پيرزن، كه برف افتاده و يخ بسته بود. يك دسته قاطر از جلو مى‌رفت و متصل به زمين مى‌خوردند. در كاروانسراى ميان‌كتل چند دقيقه‌اى مكث نموديم. خوب كاروانسراى خوش‌طرحى است، ولى روبه خرابى گذاشته و تعمير لازم دارد. دريغ است كه چنين آثار خير و بناى محكمى، يكباره محو و منهدم شود.

[كازرون]

پنج ساعت به غروب مانده، از آن‌جا حركت كرده، دو ساعت از شب گذشته، وارد كازرون شديم. از اوّل كتل دختر تا آخر، پياده راه رفتم، چون سرازيرى است [و] سوار بودن مشكل است. ديشب رضا دنبال ماند و ديشب هم به كازرون نرسيد.

جمعه ،٧ [جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

يك ساعت و نيم از آفتاب رفته، به سمت كمارج روانه شديم. در عرض راه رسيديم به شاگرد مكارى‌هاى حسن كازرونى، قاطر بنه را عوض كرديم.

[كمارج]

دو ساعت و نيم به غروب مانده، در كمارج بار فرود آورديم. زراعت آن‌جا بخس است. چشمه و قنات ندارد. اهل قريه، آب خوراك خود را از چاه مخصوصى مى‌آورند. طرف عصر رفتم آن‌جا. چاهى است عميق و پهناور.  زن‌ها و دخترها، دلو و بند با خود آورده، آب مى‌كشيدند. در آن ميانه دخترى چهارده پانزده ساله، چون مه چهارده، در حسن تمام، به زحمتى تمام، مشغول آب كشيدن بود. در چنين مكانى، يافت شدن چنان صورتى، جاى حيرت است. بايد گفت:

باباى يار چطور تو ز نان و ماست و پنيرى

بچه درست كنى، همچو آفتاب منيرى؟

متّصل مال‌التجاره بار است و از شيراز به بوشهر و از بوشهر به شيراز در آمد و رفت [هستند]. راه هم نهايت امنيت [را] دارد.

شنبه، ٨[جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

آفتاب زده بود كه از منزل حركت كرديم. از بالاى كتل تا پايين، سوار نشدم.

[كنار تخته]

رسيديم به كنار تخته. دسته قاطر حسن [را] با چند نفر مكارى در آن‌جا ديدم. رضا هم بود. او را همراه برداشته، رانديم. رسيديم به كتل ديگر. باز در فراز تا نشيب پياده بودم. پايم كه مستعد نقرس است، به درد آمد. هر طور بود، خود را از آن عقبه بيرون انداخته، سوار شدم.

[دالكى]

پل دالكى [را] خيلى محكم ساخته‌اند. گويى كوهى [در] ميان دريايى است. مسلّما آثار نيك و بناى خير، پايندگى دارد. از پل كه گذشتيم، تنگى پيش‌آمد كه ديگر آن تنگ مرا به تنگ آورد. نيم ساعت به غروب مانده، وارد دالكى شديم...

 

2. بازگشت به شیراز:

[دالكى]

دو ساعت به غروب مانده، از خوشاب حركت كرده، شب بيست و چهارم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] وارد دالكى شديم. مكارى دور از آبادى بار انداخت. چون خسته بودم، خوابيدم. بيدار كه شدم، ديدم آفتاب بلند است و هوا گرم. بارها [را]كه اسباب انگليسى و آهن بود، از سه قسمت روى هم گذاشتند و سايبانى [در] بالايش برپا كردند و قالى كوچكى در آن‌جا انداختند. روز را در آن تنگنا به سر بردم. فى‌الواقع در «قفس آهنين» بودم. آفتاب همچون كوره حدّاد مى‌تابيد. اگر مى‌نشستم، سرم به سقف مى‌خورد و اگر مى‌خوابيدم، نمى‌شد پا [را] از گليم خود درازتر كشيد. خيلى بد گذشت. اين‌ روز در دالكى با آن شب در خوشاب برابرى مى‌نمود. الحق، آن شب و اين‌ روز، تلافى و تكافو شب‌هاى تماشاى «سركس» و روزهاى تفرّح باغ‌رانى و تماشاگاه‌ها را كرد.

افسوس كه در دفتر عُمرم ايّام آن‌ را روزى نويسد، اين‌ را روزى و باز دريغ كه روزگار، آن ‌را شبى نويسد، اين را شبى. نزديك به غروب آفتاب، از كلبه محقّر خود بيرون آمدم. اوّل شب مراد نامى قشقايى، كه تفنگچى و راهدار بود، در قافله آمد. نى مى‌زد و گاهى آه مى‌كشيد. ديدم از زاريش گرزار دل است. كم‌كم جوياى حالش شدم. گفت: دختر عمويى داشتم [كه] نامزد من بود. مردى بيگانه آمد [كه] پول زياد داد و او را عقد كرد و مرا به فراق مبتلا نمود. شب زفاف كه عروس را به خانه داماد مى‌بردند، من در جايى كمين كرده، دختر را با گلوله و برادرش را با كارد زدم، ولى هيچ‌كدام نمردند. نهايت افسوس و دريغ [را] از نمردن آنها داشت!

[كنار تخته]

پنج ساعت از شب شنبه، بيست و پنجم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، از دالكى حركت كرده، دو ساعت از آفتاب رفته، به كنار تخته كه چهار ساعت مسافت دارد، رسيديم. چون در كتل پاى قاطرى شكسته است، شب بيست و ششم قافله تنگ شد.

روز يك‌شنبه [٢۶ رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] نيز در همان‌جا توقف نموديم. طرف عصر از منزل بيرون رفتم. سيّد پير ناخوش‌احوالى را ديدم. از حالش پرسيدم، گفت: هندوستانى هستم و نامم حاجى سيّد غلامعلى است [و] چهار سال در كربلاى معلّى مجاور بودم. به عزم زيارت مشهد مقدس از آن خاك پاك خارج شده، در بصره شش ماه مريض گشتم [و] به زحمت زياد خود را به اين‌جا رسانيده‌ام. مى‌گفت ١٠٧ سال از عمر من گذشته [است]. چشم و گوشش خوب بينا و شنوا بود، اما هيچ دندان نداشت.

صحبت مى‌كرد كه در هندوستان شخص عارفى را ديدم كه ۴٠٠ سال سن داشت.

[كمارج]

قريب [به] طلوع صبح، از كنارتخته حركت نموده، يك ساعت و نيم از آفتاب روز دوشنبه، بيست و هفتم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، به كمارج وارد شديم و در خانه على‌محمد نام، كه هنگام رفتن [در آن] منزل كرده بوديم، مسكن نموديم. آب تمام چاه‌هاى آن‌جا «تلخ» است، غير از يك چاه. گفته شد كه چندى قبل، سه چهار زن و دختر، وقت آب كشيدن در آن چاه افتاده‌اند. اگر كسى مرضاً للّه (؟) دور آن ‌را ديوارى نيم ذرع از گچ و سنگ بالا بياورد و چند چرخ آب‌كشى پشت ديوار بزند، اعتمادم اين است كه كمتر ثوابى با آن كار برابرى كند.

[كازرون]

پنج ساعت از شب سه‌شنبه، بيست و هشتم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] رفته، از كمارج حركت كرده، دو ساعت از آفتاب گذشته، وارد كازرون شديم. طرف عصر رفتم به باغ نظر. سيد حاجى كازرونى، كه در بمبئى با او آشنا شده بودم، آمد. برحسب دعوت به خانه‌اش رفتم و تا چهار پنج ساعت از شب گذشته، توقف كرده، بعد به منزل مراجعت نمودم.

[دشت برم]

نصف‌شب از كازرون حركت شد. صبح چهارشنبه، بيست و نهم شهر رمضان [١٣٠٩ ه‍. ق.] به دشت برم ـ كه تا كازرون چهار فرسخ است ـ رسيده، قافله در صحرا، مقابل كلان و عبدويى بار انداخت. ميان‌كتل دختر يك نفر يهودى بغدادى را ديدم كه از راه غيرمتعارف پياده مى‌رفت و كفش خود [را] به زير بغل گرفته بود كه پاره نشود. زياد عقل معاش داشت. غروب آفتاب استهلال كردم. ماه ديده نشد. كازرونى‌ها گفتند كه در تقويم پنج‌شنبه، غرّه شوال [١٣٠٩ ه‍. ق.] نوشته شده [است].

img_1399-2.jpg

[دشت ارژن]

شش ساعت از شب اوّل شهر شوال [١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، از دشت برم به طرف دشت ارژن كه سه فرسخ مسافت دارد، حركت كرديم. چهار ساعت از آفتاب رفته، وارد دشت ارژن شديم. حسن از عشق زن جوان خود، تمام كتل پيرزن را پياده طى كرد. درشتى سنگ‌ها، پيش پاى او چون حرير بود و خارها در چشمش «گل» و «ريحان» مى‌نمود.

[خان زنيان]

چهار ساعت از شب دويم گذشته، به سمت خان زنيان حركت نموده، صبح به منزل رسيديم. با وجودى كه لباس زمستانه پوشيده بودم، باز سرما اذيت كرد. قبل از آفتاب به خانه يكى از اهل خان زنيان رفته، آتش افروختند. گرم شدم. دو پياله شير چاى نيز خوردم. روز را در سايه درخت ارژنى به‌سر برديم.

 

منبع: سفرنامه سید محمود حسینی شیرازی به هندوستان، مندرج در سفرنامه‌های خطی فارسی، محقق و مصحح: هارون وهومن، جلد سوم، تهران: اختران، 1388، صص496-499 و 535-537.

مناظره شاعرانه صوفی مازندرانی و ابوالقاسم کازرونی

شیخ ابوالقاسم بن ابی‌حامد انصاری کازرونی متخلص به «قاسم» و «قاسمی» که از او دیوان اشعار و همچنین کتاب سلّم‌السماوات بازمانده است، از عالمان و شاعران قرن دهم و یازدهم هجری قمری است. خصوصاً قصاید او را ممتاز شمرده‌اند؛ اما نگارنده این سطور غزلیات ظریف و عاشقانه‌اش را بیشتر می‌پسندد. دیوان او هم - البته به شکل ناقص - در انتهای همین کتاب سلّم‌السماوات به طبع رسیده است.

اما آنچه را که پیش از این در مقدمه دیوان صوفی مازندرانی دیده بودم و در مقاله «مولانا محمد صوفی مازندرانی و معاصرانش» بهتر منعکس شده، در اینجا نقل می‌کنم. این مطلب حداقل نشان‌دهنده سفر یکی دیگر از شاعران مطرح زمان خود به کازرون است:

ملا محمّد صوفی مازندرانی - از شاعران مطرح و ماهر قرون دهم و یازدهم هجری - ظاهراً هنگام تحصیل در شیراز با شیخ ابوالقاسم کازرونی معاشر و محشور بود و پس از ترک آن شهر، در کازرون صحبت وی را دریافت و مدتی در آنجا به سر برد. صوفی بعدها که به هند رفت، از آنجا نامه‌ای برای ابوالقاسم کازرونی فرستاد و او در پاسخ قصیده‌ای‌ گفت که ابیاتی از آن را می‌آوریم:

دمید صبح و شب من ز من کنار نکرد

جهان شکفت و گلستان من بهار نکرد

ثنا و مدح برآمد دوباره گرد جهان‌

به جز محمد صوفی کس اختیار نکرد...

به مشک و عنبر آلوده بود نامه دوست‌

مرا جراحت دل جز یکی هزار نکرد

از آن دیار که یار منست و دلبر من‌

زمانه قسمت من خاک آن دیار نکرد...

بر آن گزیده آزاده آفرینِ خدای‌

که غیر تخم قناعت نکشت و بار نکرد

عزیز من که به هرجا بوَد گرامی باد

مرا چه گویم کز خود چه شرمسار نکرد

چو آفتاب که نورش دریغ نیست همی‌

بتافت بر من و زین خاکِ تیره عار نکرد...

در برابر این سروده‌ها، ملا محمّد صوفی اشعاری به رشته نظم کشید و این هم چند بیتی از آن:

خدا گواست که در کازرون برای سخن‌

ظهور کرد در این روزها خدای سخن‌

خدایگانِ جهانِ سخن ابو القاسم‌

که عقل کل سزدش کمترین گدای سخن...

قصیده‌ای که فرستاده شد به جانب من‌

ز صدر عالیِ آن صدر و مقتدای سخن...

چنان نمود مرا کآسمان پُراختر

بیافرید خداوند در فضای سخن‌

مرا به مُلکِ سخن پادشه از آن کردند

که سایه بر سرم افکند آن همایِ سخن...

در جواب وی مجدّداً قاسمی اشعاری به همان وزن و قافیه سرود که ابیاتی از آن ذکر می‌شود:

قسم به ذاتِ جهان‌آفرین خدای سخن‌

که جز خدای نباشد کسی سزایِ سخن‌

به پوست و تخته و کشکول و بانگ شی‌ء اللّه‌

جهان بگشتم یعنی منم گدایِ سخن‌

چو مردِ خسته که کوبد درِ سرای حکیم‌

به جدّ و جهد بکوبم درِ سرایِ سخن‌

نخست راهِ سراپرده کسی پویم‌

که کس چون او نبرد ره به پرده‌های سخن‌

سخن‌شناسِ سخندان، محمد آن‌که رهی‌

به آشنایی او گشت آشنای سخن‌

ز صیت گفته او بلبلانِ هفت‌اقلیم‌

بریختند پر و بال در هوای سخن...

نوازشی که فرستاد سوی من زین پیش‌

نه نامه، گنجی بود آن ز گنج‌های سخن...

شدم ز شکرِ چنان نعمتی به عمد خموش‌

که در برابرِ آنم نبود رایِ سخن‌

دو سال مُهرِ خموشی نهاد نطقِ مرا

یکی که با سخنِ او نبود جایِ سخن‌

چه عذر گویم اگر پرسدم ازین تقصیر

که جان چرا نفرستادی‌ام بهای سخن‌

همیشه تا که بدیع آید و قبول کنند

ز مفلسانِ معانی هدیّه‌های سخن‌

قبول باد در آن حضرت این متاعِ قلیل‌

که نیست غیرِ قبولِ تو رونمای سخن‌

منبع: «مولانا محمد صوفی مازندرانی و معاصرانش»، اکبر ثبوت، آینه میراث، شماره 43، زمستان 1387، صص42-54؛ با اندکی تصرف.

ابومحمد کاسکانی

کاسکان از روستاهای قدیمی کازرون است. در کتاب الانساب اثر ابوسعد سمعانی (506-562ق) تألیف قرن ششم هجری قمری (ج10، ص321) از یکی از عالمان و محدثان این روستا نام برده شده:

untitled.png

یعنی:

«کاسکانی... نسبت است به کاسکان از روستاهای کازرون فارس؛ از آنجاست: ابومحمد عبدالله بن محمد بن عبدالله بن برخرد صوفی کاسکانی. او از ابومحمد حسین بن علی بن احمد بن بشّار نیشابوری، از مصاحبان مادرائی، حدیث روایت کرده است. ابوالقاسم هبةالله بن عبدالوارث شیرازی از او حدیث شنیده و یک حدیث از او در معجم شیوخش نقل کرده و متذکر شده که این حدیث را در کاسکان شنیده است.»

نام جدّ بزرگ وی ـ بَرخُرد ـ قابل توجه است. نگارنده در حال حاضر اطلاعی درباره این نام ندارد، اما اصولاً باید نامی ایرانی و نشان‌دهندة زرتشتی بودن اهالی این منطقه تا حدود قرن چهارم یا پنجم هجری باشد.

این هم عکسی از طبیعت اطراف روستای کاسکان و دورنمایی از کازرون:

111.jpg