شیخ ابوالقاسم بن ابی‌حامد انصاری کازرونی متخلص به «قاسم» و «قاسمی» که از او دیوان اشعار و همچنین کتاب سلّم‌السماوات بازمانده است، از عالمان و شاعران قرن دهم و یازدهم هجری قمری است. خصوصاً قصاید او را ممتاز شمرده‌اند؛ اما نگارنده این سطور غزلیات ظریف و عاشقانه‌اش را بیشتر می‌پسندد. دیوان او هم - البته به شکل ناقص - در انتهای همین کتاب سلّم‌السماوات به طبع رسیده است.

اما آنچه را که پیش از این در مقدمه دیوان صوفی مازندرانی دیده بودم و در مقاله «مولانا محمد صوفی مازندرانی و معاصرانش» بهتر منعکس شده، در اینجا نقل می‌کنم. این مطلب حداقل نشان‌دهنده سفر یکی دیگر از شاعران مطرح زمان خود به کازرون است:

ملا محمّد صوفی مازندرانی - از شاعران مطرح و ماهر قرون دهم و یازدهم هجری - ظاهراً هنگام تحصیل در شیراز با شیخ ابوالقاسم کازرونی معاشر و محشور بود و پس از ترک آن شهر، در کازرون صحبت وی را دریافت و مدتی در آنجا به سر برد. صوفی بعدها که به هند رفت، از آنجا نامه‌ای برای ابوالقاسم کازرونی فرستاد و او در پاسخ قصیده‌ای‌ گفت که ابیاتی از آن را می‌آوریم:

دمید صبح و شب من ز من کنار نکرد

جهان شکفت و گلستان من بهار نکرد

ثنا و مدح برآمد دوباره گرد جهان‌

به جز محمد صوفی کس اختیار نکرد...

به مشک و عنبر آلوده بود نامه دوست‌

مرا جراحت دل جز یکی هزار نکرد

از آن دیار که یار منست و دلبر من‌

زمانه قسمت من خاک آن دیار نکرد...

بر آن گزیده آزاده آفرینِ خدای‌

که غیر تخم قناعت نکشت و بار نکرد

عزیز من که به هرجا بوَد گرامی باد

مرا چه گویم کز خود چه شرمسار نکرد

چو آفتاب که نورش دریغ نیست همی‌

بتافت بر من و زین خاکِ تیره عار نکرد...

در برابر این سروده‌ها، ملا محمّد صوفی اشعاری به رشته نظم کشید و این هم چند بیتی از آن:

خدا گواست که در کازرون برای سخن‌

ظهور کرد در این روزها خدای سخن‌

خدایگانِ جهانِ سخن ابو القاسم‌

که عقل کل سزدش کمترین گدای سخن...

قصیده‌ای که فرستاده شد به جانب من‌

ز صدر عالیِ آن صدر و مقتدای سخن...

چنان نمود مرا کآسمان پُراختر

بیافرید خداوند در فضای سخن‌

مرا به مُلکِ سخن پادشه از آن کردند

که سایه بر سرم افکند آن همایِ سخن...

در جواب وی مجدّداً قاسمی اشعاری به همان وزن و قافیه سرود که ابیاتی از آن ذکر می‌شود:

قسم به ذاتِ جهان‌آفرین خدای سخن‌

که جز خدای نباشد کسی سزایِ سخن‌

به پوست و تخته و کشکول و بانگ شی‌ء اللّه‌

جهان بگشتم یعنی منم گدایِ سخن‌

چو مردِ خسته که کوبد درِ سرای حکیم‌

به جدّ و جهد بکوبم درِ سرایِ سخن‌

نخست راهِ سراپرده کسی پویم‌

که کس چون او نبرد ره به پرده‌های سخن‌

سخن‌شناسِ سخندان، محمد آن‌که رهی‌

به آشنایی او گشت آشنای سخن‌

ز صیت گفته او بلبلانِ هفت‌اقلیم‌

بریختند پر و بال در هوای سخن...

نوازشی که فرستاد سوی من زین پیش‌

نه نامه، گنجی بود آن ز گنج‌های سخن...

شدم ز شکرِ چنان نعمتی به عمد خموش‌

که در برابرِ آنم نبود رایِ سخن‌

دو سال مُهرِ خموشی نهاد نطقِ مرا

یکی که با سخنِ او نبود جایِ سخن‌

چه عذر گویم اگر پرسدم ازین تقصیر

که جان چرا نفرستادی‌ام بهای سخن‌

همیشه تا که بدیع آید و قبول کنند

ز مفلسانِ معانی هدیّه‌های سخن‌

قبول باد در آن حضرت این متاعِ قلیل‌

که نیست غیرِ قبولِ تو رونمای سخن‌

منبع: «مولانا محمد صوفی مازندرانی و معاصرانش»، اکبر ثبوت، آینه میراث، شماره 43، زمستان 1387، صص42-54؛ با اندکی تصرف.