سید محمود حسینی شیرازی از روز سه‌شنبه چهارم جمادی‌الثانی تا شنبه سوم شوّال 1309ق در روزگار پادشاهی ناصرالدین‌شاه قاجار سفری تفریحی به هندوستان می‌کند و در این مسافرت دوماهه به گشت‌وگذار، تماشای سیرک و تئاتر، نمایشگاه، بازار فصلی و خیریه می‌پردازد. وی در بازگشت، گزارش سفر خود را که «سفرنامه هندوستان» نامیده، با خط شکسته تحریری زیبایی نگاشته که نسخه منحصربه‌فرد آن به شماره 5889 در کتابخانه مجلس شورای اسلامی نگهداری می‌شود.

آنچه در ادامه می‌خوانید، دو گزارش است: یکی مربوط به آغاز سفر او از شیراز و عبور از کازرون و رفتن به سوی بوشهر و هندوستان و دوم، مربوط به پایان سفرش و بازگشتن از هندوستان به سوی شیراز.

 

1. حرکت به سمت بمبئی:

 [خان‌زنيان]

دو ساعت از آفتاب گذشته، به سمت خان‌زنيان روانه شديم. راه خراب بود و كوهها پر از برف. اگر به خيال رفتن [به] ده شيخ نيفتاده بودم، زياد زحمت وارد مى‌آمد. يك ساعت از ظهر رفته، به منزل رسيديم. رضاى مكارى هم به هزار مشقت خود را به آن‌جا رسانيده بود.

[دشت ارژن]

سه ساعت و نيم به غروب مانده، به طرف دشت ارژن حركت كرديم. قرار بود كه در خان‌زنيان منزل كنيم، ديدم مثل مسافرت دراويش مى‌شود كه مى‌گويند «ما فقرا روزى يك تبرزين راه مى‌رويم، آن هم به عرض»! در راه، يك نفر تلگرافچى انگليسى ديده شد كه نوكرش بر گاوى زين‌كرده سوار بود. غروب آفتاب به دشت ارژن رسيده، در خانه مراد نامى منزل كرديم.

پنج‌شنبه،۶ [جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

[كتل پيرزن]

اول آفتاب از دشت ارژن حركت شد. رسيديم به كتل پيرزن. ای امان از كتل پيرزن، كه برف افتاده و يخ بسته بود. يك دسته قاطر از جلو مى‌رفت و متصل به زمين مى‌خوردند. در كاروانسراى ميان‌كتل چند دقيقه‌اى مكث نموديم. خوب كاروانسراى خوش‌طرحى است، ولى روبه خرابى گذاشته و تعمير لازم دارد. دريغ است كه چنين آثار خير و بناى محكمى، يكباره محو و منهدم شود.

[كازرون]

پنج ساعت به غروب مانده، از آن‌جا حركت كرده، دو ساعت از شب گذشته، وارد كازرون شديم. از اوّل كتل دختر تا آخر، پياده راه رفتم، چون سرازيرى است [و] سوار بودن مشكل است. ديشب رضا دنبال ماند و ديشب هم به كازرون نرسيد.

جمعه ،٧ [جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

يك ساعت و نيم از آفتاب رفته، به سمت كمارج روانه شديم. در عرض راه رسيديم به شاگرد مكارى‌هاى حسن كازرونى، قاطر بنه را عوض كرديم.

[كمارج]

دو ساعت و نيم به غروب مانده، در كمارج بار فرود آورديم. زراعت آن‌جا بخس است. چشمه و قنات ندارد. اهل قريه، آب خوراك خود را از چاه مخصوصى مى‌آورند. طرف عصر رفتم آن‌جا. چاهى است عميق و پهناور.  زن‌ها و دخترها، دلو و بند با خود آورده، آب مى‌كشيدند. در آن ميانه دخترى چهارده پانزده ساله، چون مه چهارده، در حسن تمام، به زحمتى تمام، مشغول آب كشيدن بود. در چنين مكانى، يافت شدن چنان صورتى، جاى حيرت است. بايد گفت:

باباى يار چطور تو ز نان و ماست و پنيرى

بچه درست كنى، همچو آفتاب منيرى؟

متّصل مال‌التجاره بار است و از شيراز به بوشهر و از بوشهر به شيراز در آمد و رفت [هستند]. راه هم نهايت امنيت [را] دارد.

شنبه، ٨[جمادى الثانى ١٣٠٩ ه‍. ق].

آفتاب زده بود كه از منزل حركت كرديم. از بالاى كتل تا پايين، سوار نشدم.

[كنار تخته]

رسيديم به كنار تخته. دسته قاطر حسن [را] با چند نفر مكارى در آن‌جا ديدم. رضا هم بود. او را همراه برداشته، رانديم. رسيديم به كتل ديگر. باز در فراز تا نشيب پياده بودم. پايم كه مستعد نقرس است، به درد آمد. هر طور بود، خود را از آن عقبه بيرون انداخته، سوار شدم.

[دالكى]

پل دالكى [را] خيلى محكم ساخته‌اند. گويى كوهى [در] ميان دريايى است. مسلّما آثار نيك و بناى خير، پايندگى دارد. از پل كه گذشتيم، تنگى پيش‌آمد كه ديگر آن تنگ مرا به تنگ آورد. نيم ساعت به غروب مانده، وارد دالكى شديم...

 

2. بازگشت به شیراز:

[دالكى]

دو ساعت به غروب مانده، از خوشاب حركت كرده، شب بيست و چهارم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] وارد دالكى شديم. مكارى دور از آبادى بار انداخت. چون خسته بودم، خوابيدم. بيدار كه شدم، ديدم آفتاب بلند است و هوا گرم. بارها [را]كه اسباب انگليسى و آهن بود، از سه قسمت روى هم گذاشتند و سايبانى [در] بالايش برپا كردند و قالى كوچكى در آن‌جا انداختند. روز را در آن تنگنا به سر بردم. فى‌الواقع در «قفس آهنين» بودم. آفتاب همچون كوره حدّاد مى‌تابيد. اگر مى‌نشستم، سرم به سقف مى‌خورد و اگر مى‌خوابيدم، نمى‌شد پا [را] از گليم خود درازتر كشيد. خيلى بد گذشت. اين‌ روز در دالكى با آن شب در خوشاب برابرى مى‌نمود. الحق، آن شب و اين‌ روز، تلافى و تكافو شب‌هاى تماشاى «سركس» و روزهاى تفرّح باغ‌رانى و تماشاگاه‌ها را كرد.

افسوس كه در دفتر عُمرم ايّام آن‌ را روزى نويسد، اين‌ را روزى و باز دريغ كه روزگار، آن ‌را شبى نويسد، اين را شبى. نزديك به غروب آفتاب، از كلبه محقّر خود بيرون آمدم. اوّل شب مراد نامى قشقايى، كه تفنگچى و راهدار بود، در قافله آمد. نى مى‌زد و گاهى آه مى‌كشيد. ديدم از زاريش گرزار دل است. كم‌كم جوياى حالش شدم. گفت: دختر عمويى داشتم [كه] نامزد من بود. مردى بيگانه آمد [كه] پول زياد داد و او را عقد كرد و مرا به فراق مبتلا نمود. شب زفاف كه عروس را به خانه داماد مى‌بردند، من در جايى كمين كرده، دختر را با گلوله و برادرش را با كارد زدم، ولى هيچ‌كدام نمردند. نهايت افسوس و دريغ [را] از نمردن آنها داشت!

[كنار تخته]

پنج ساعت از شب شنبه، بيست و پنجم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، از دالكى حركت كرده، دو ساعت از آفتاب رفته، به كنار تخته كه چهار ساعت مسافت دارد، رسيديم. چون در كتل پاى قاطرى شكسته است، شب بيست و ششم قافله تنگ شد.

روز يك‌شنبه [٢۶ رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] نيز در همان‌جا توقف نموديم. طرف عصر از منزل بيرون رفتم. سيّد پير ناخوش‌احوالى را ديدم. از حالش پرسيدم، گفت: هندوستانى هستم و نامم حاجى سيّد غلامعلى است [و] چهار سال در كربلاى معلّى مجاور بودم. به عزم زيارت مشهد مقدس از آن خاك پاك خارج شده، در بصره شش ماه مريض گشتم [و] به زحمت زياد خود را به اين‌جا رسانيده‌ام. مى‌گفت ١٠٧ سال از عمر من گذشته [است]. چشم و گوشش خوب بينا و شنوا بود، اما هيچ دندان نداشت.

صحبت مى‌كرد كه در هندوستان شخص عارفى را ديدم كه ۴٠٠ سال سن داشت.

[كمارج]

قريب [به] طلوع صبح، از كنارتخته حركت نموده، يك ساعت و نيم از آفتاب روز دوشنبه، بيست و هفتم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، به كمارج وارد شديم و در خانه على‌محمد نام، كه هنگام رفتن [در آن] منزل كرده بوديم، مسكن نموديم. آب تمام چاه‌هاى آن‌جا «تلخ» است، غير از يك چاه. گفته شد كه چندى قبل، سه چهار زن و دختر، وقت آب كشيدن در آن چاه افتاده‌اند. اگر كسى مرضاً للّه (؟) دور آن ‌را ديوارى نيم ذرع از گچ و سنگ بالا بياورد و چند چرخ آب‌كشى پشت ديوار بزند، اعتمادم اين است كه كمتر ثوابى با آن كار برابرى كند.

[كازرون]

پنج ساعت از شب سه‌شنبه، بيست و هشتم [رمضان ١٣٠٩ ه‍. ق.] رفته، از كمارج حركت كرده، دو ساعت از آفتاب گذشته، وارد كازرون شديم. طرف عصر رفتم به باغ نظر. سيد حاجى كازرونى، كه در بمبئى با او آشنا شده بودم، آمد. برحسب دعوت به خانه‌اش رفتم و تا چهار پنج ساعت از شب گذشته، توقف كرده، بعد به منزل مراجعت نمودم.

[دشت برم]

نصف‌شب از كازرون حركت شد. صبح چهارشنبه، بيست و نهم شهر رمضان [١٣٠٩ ه‍. ق.] به دشت برم ـ كه تا كازرون چهار فرسخ است ـ رسيده، قافله در صحرا، مقابل كلان و عبدويى بار انداخت. ميان‌كتل دختر يك نفر يهودى بغدادى را ديدم كه از راه غيرمتعارف پياده مى‌رفت و كفش خود [را] به زير بغل گرفته بود كه پاره نشود. زياد عقل معاش داشت. غروب آفتاب استهلال كردم. ماه ديده نشد. كازرونى‌ها گفتند كه در تقويم پنج‌شنبه، غرّه شوال [١٣٠٩ ه‍. ق.] نوشته شده [است].

img_1399-2.jpg

[دشت ارژن]

شش ساعت از شب اوّل شهر شوال [١٣٠٩ ه‍. ق.] گذشته، از دشت برم به طرف دشت ارژن كه سه فرسخ مسافت دارد، حركت كرديم. چهار ساعت از آفتاب رفته، وارد دشت ارژن شديم. حسن از عشق زن جوان خود، تمام كتل پيرزن را پياده طى كرد. درشتى سنگ‌ها، پيش پاى او چون حرير بود و خارها در چشمش «گل» و «ريحان» مى‌نمود.

[خان زنيان]

چهار ساعت از شب دويم گذشته، به سمت خان زنيان حركت نموده، صبح به منزل رسيديم. با وجودى كه لباس زمستانه پوشيده بودم، باز سرما اذيت كرد. قبل از آفتاب به خانه يكى از اهل خان زنيان رفته، آتش افروختند. گرم شدم. دو پياله شير چاى نيز خوردم. روز را در سايه درخت ارژنى به‌سر برديم.

 

منبع: سفرنامه سید محمود حسینی شیرازی به هندوستان، مندرج در سفرنامه‌های خطی فارسی، محقق و مصحح: هارون وهومن، جلد سوم، تهران: اختران، 1388، صص496-499 و 535-537.