بومیسرودههای محسن پزشکیان
اشاره: آنچه در زیر میآید، صورت تقریباً کامل مقالهای از من با نام «بومیسرودههای محسن پزشکیان» است (با اندکی تصرف و حذف چکیده و نتیجه) که پیش از این در نخستین همایش علمی ایرانشناسی دانشگاه میبد (اردیبهشتماه 1394) به شکل سخنرانی مطرح شد (به دلیل گرفتاریهای شخصی، دکتر محمد تمدّن، دوست دیرین شادروان پزشکیان، افتخار دادند و به جای حقیر، سخنرانی کردند) و در مجموعهمقالات آن همایش نیز قرار گرفت. به یاری خدا، مقاله دیگری نیز از بنده با عنوان «بازتاب عناصر اقلیمی جنوب در اشعار محسن پزشکیان» بهزودی منتشر خواهد شد. مسلماً مقالۀ زیر نواقصی دارد. از صاحبنظران خواهشمندم مرا از نکات ارزشمند خود بیبهره نگذارند.
محسن پزشکیان (1326-1358) از شاعران معاصر، تا پیش از سال 1390، تنها در شهر خود ـ کازرون ـ و آنهم بیشتر بهواسطه چند شعر با لهجه کازرونی و یکی دو شعر به زبان فارسی رسمی شهرت داشت. این چند شعر در برخی کتابها و مقالات محققان کازرونی و البته از روی نوار صوتیای که خودش انتشار داده بود، به چاپ رسیده بودند (رک: مظفریان، 1373: 78-80).
با انتشار مجموعه اشعار وی با عنوان «ششدفتر» تا حدودی گرد گمنامی از روی این شاعر برجسته زدوده شده است. دفاتر اول تا پنجم، اشعار او به زبان فارسی را دربردارد و در دفتر ششم نیز دوازده غزل به لهجه کازرونی مشاهده میشود. در پایان هر غزلِ دفتر ششم، آوانگاری ابیات بهکوشش پژوهشگر ارجمند دوانی، عبدالنبی سلامی آمده است. این ابیات به زبان فارسی برگردانده نشدهاند؛ درحالیکه معنا و مفهوم برخی از واژهها و ابیات به دلیل گذشت زمان برای خود بومیان کازرون نیز نامفهومند. همچنین بررسی این ابیات هم برای شناخت گویش کازرونی و فرهنگ مردم کازرون اهمیت فراوان دارد و هم به شناخت کلی منظومه فکری پزشکیان کمک خواهد کرد.
در این مقاله میکوشیم با بررسی لغات، اصطلاحات، امثال و... این دفتر، بهجای معنی کردن تکتک این ابیات، فرهنگی از واژگان و ترکیبات اشعار وی بهدست دهیم تا هم کلیدی برای فهم اشعار بومی پزشکیان باشد و هم به شناخت و معرفی واژهها و اصطلاحات لهجه کازرونی یاری رساند. یادآوری این نکته ضرورت دارد پیش از این، دو تن از پژوهشگران کازرونی به برخی از این غزلیات و معنای ابیات آن پرداختهاند. محمدمهدی مظلومزاده (1376: 189-191) چهار غزل از این دفتر را ترجمه کرده (غزلهای چهار، هشت، ده و یازده) و محمدجواد بهروزی نیز چهار غزل او (غزلهای دو، چهار، پنج و شش) را به فارسی برگردانده و یا معانی کلمات دشوار را ذکر کرده است (بهروزی، 1381: 17-26؛ همو، 1384: 495-499؛ همو، 1389: 148-149). ناگفته نماند که در برخی از این ترجمهها، دقت لازم مشاهده نمیشود و مخصوصاً مظلومزاده به معانی تکتک کلمات دقت نکرده است. همچنین در برخی موارد بین ضبط آنها با نوار شاعر و چاپ فرهنگستان تفاوت وجود دارد؛ مثلاً بهروزی (1381: 19) به جای «محضیک»، «محضنکه» دارد. البته نگارنده این سطور در مقاله دیگری به بررسی رنگ بومی و چگونگی بازتاب عناصر اقلیمی جنوب در شش دفتر محسن پزشکیان پرداخته است که انشاءالله بهزودی در نشریه ادبیات انقلاب اسلامی فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر میشود.
درباره محسن پزشکیان و پژوهشهایش
پزشکیان به سال 1326 در کازرون به دنیا آمد. تحصیلات خود را از دوره ابتدایی تا متوسطه در شهرهای کازرون و بوشهر گذراند و در سال 1345 موفق به دریافت دیپلم شد. او به سال 1339 دوره طراحی و خوشنویسی را نیز در مرکز تربیتمعلّم ارتش تهران گذراند. وی در سال 1349 به دانشگاه تهران راه یافت و به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی پرداخت. پزشکیان در تهران با گروه ایرانزمین رادیو و تلوزیون ملّی ایران همکاری کرد که حاصل آن پژوهش در آداب و رسوم زادگاه خود و تألیف آثاری بود که ارزش و اهمیت فراوانی دارند: قصههای مردم کازرون، قصههای کَمارج و ممسنی، سنّتهای کازرون و ضربالمثلهای کازرونی[1]. وی در تهران به سرودن شعر، فعالیتهای سیاسی و بازی در تئاتر نیز میپرداخت. در پیِ این فعالیتها در سال 1352 چند ماهی را در زندان گذراند. او به سال 1354 مدرک کارشناسی خود را دریافت کرد و پس از گذراندن خدمت سربازی، در 1356 به استخدام آموزش و پرورش کازرون درآمد. پزشکیان در این سالها مردم انقلابی کازرون را در مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی همراهی میکرد. وی برای تظاهرات شعار میساخت؛ حتّی نخستین سرود جمهوری اسلامی ایران را در اسفندماه 1357 خود سرود و با موسیقی اجرا کرد. او سرانجام در 22 خردادماه 1358 درحالیکه مأموریت داشت مردم کازرون را در سفر به قم و دیدار با امام خمینی (ره) همراهی کند، در میانه راه تصادف کرد و درگذشت (پزشکیان، 1390: پنج و شش).
محسن پزشکیان با تألیف آثارِ پیشگفته، اطلاعات بیشتری درباره فرهنگ عامه مردم دیار خود بهدست آورد. این آشنایی عمیق سبب شد که بومیسرودههای وی سرشار از واژهها و اصطلاحات زیبا و اصیل کازرونی باشد و سنّتها و تاریخ این سرزمین در آن اشعار انعکاس یابد. کتاب سنّتهای کازرون فصلهای متنوعی در مورد ابزارها، غذاها، رسوم، عقاید، طب سنّتی و بازیها دارد. در کتاب قصههای مردم کازرون نیز بالغ بر پنجاه داستان بومی به نقل از سالخوردگان گردآوری شده است. مسلّماً این قبیل آثار پزشکیان را باید بهصورت جداگانه بررسی کرد. در اینجا تنها برآن بودیم که میزان شناخت محسن پزشکیان از فرهنگ و آداب و رسوم شهر خود را نمودار سازیم.
سیری در بومیسرودههای پزشکیان
همانگونه که پیش از این متذکر شدیم، دوازده غزل به لهجه کازرونی بهعنوان دفتر ششم اشعار محسن پزشکیان به طبع رسیده که موضوع اصلی بحث در این مقاله است. درباب اشعار بومی پزشکیان، ذکر تصور او از لهجه کازرونی مفید تواند بود. وی درباره زبان مردم کازرون توضیح میدهد:
«زبان مردم منطقه از ناحیه شمال غربی تا بغل گوش کازرون، لری (شعبه بختیاری و بویراحمدی) است، اما در خود کازرون به زبان فارسی لهجهداری حرف میزنند که باز تأثیر زیادی از لری گرفته و به هر حال به گوش تهرانیها ناآشناست.» (پزشکیان، 1383: 14).
پزشکیان برخلاف اشعارِ دیگر دفترها، در انتهای پنج غزل از این دفتر (غزلهای 3، 4، 5، 8 و 9)، تلفظِ محلّیِ نام خود را (مُحسِین mo:hseyn) بهعنوان تخلص ذکر میکند. اغلب این اشعار مضامین عاشقانه، حسب حال و شکایت از اوضاع نابسامان فردی دارند؛ جز غزل شماره 6 که در آن مردم شهر خود را به اتحاد و همبستگی فرا میخواند:
حَضِرات کازْرونی! بِیْلین گِلِه پیشْ هم نَکنیم
هَمَمو قُوم و خویشیم، همسادۀ چیشتوچیشیم
دِ بَسَن یکیودوتّو، کَموبیش هم نکُنیم
قوز نَشیم، اِنگا خوروس سِیلِ تو چیش هم نکُنیم... (پزشکیان، 1391: 493)
و غزل شماره 12 که عکس شاه را مخاطب قرار میدهد. اگرچه هیچکدام از بومیسرودههای پزشکیان، تاریخ سرایش ندارند، امّا میتوان حدس زد که غزل 12 در بحبوحه مبارزات انقلابی او و در یکی دو سال منتهی به انقلاب اسلامی سروده شده است.
با نگاهی گذرا به فهرست واژههایی که پس از این ارائه میدهیم، ارزش و اهمیت لغات و اصطلاحات کازرونیای که در این غزلها به کار رفتهاند، مشخص میشود. در اینجا به برخی از امثال موجود نیز اشاره میکنیم:
«مو آردِ خودُم بِخْتُم و آرْبیزُم اُوُخْتُم» (همان: 490) به این معنا که دوره انجام فعالیتهای من به پایان رسیده و ابزار کار خود را نیز در گوشهای آویزان کردهام. نیز: «میرُم رفتَن زکیخانی» (همان: 506)، مثل مشهوری است و به حادثهای تاریخی مربوط به جنوب اشاره دارد (رک: مدخل «رفتن زکیخانی» در واژهنامه همین مقاله). مَثَل «دَسِش اَ غوره نَمْرَسِه تو فکرِ مَویزَن» نیز بهنیکی در انتهای غزل شماره 10 (ص510) جای گرفته است. «موشو سَرسُمْباقِ کسی بردن» (ص517) نیز معادل «مردهشور قیافه نخراشیده کسی را بردن» ضربالمثل است.
همچنین، رنگ بومی در این سرودهها و اشاره به آداب و رسوم، مشاغل و عادتهای مردم بهخوبی دیده میشود؛ مانند: کفتربازی که در کازرون هنوز هم رواج قابل توجهی دارد (ص471، 479)، دیگر پرندگان بومی کازرون مثل دیدمک (ص480)، سیاتشک (ص471) و کوکوک (ص498)، بازی محلّی سورورو سمبورورو (ص480، رک: «سورورو» در واژهنامه مقاله)، زنبورداری (ص480)، مرغداری (ص494)، کشاورزی (ص518)، تشباد (باد گرم تابستانی، ص501)، خوابیدن شبانگاهی در حیاط به هنگام تابستان (ص501)، چیویل که گیاهی است که اغلب در مناطق لرنشین میروید (ص506) و یا عناصری از طبیعت سبز کازرون مثل باغ نارنج (ص490)، مُخ (نخل، ص509)، شقایق (506، 513) و بابونه (ص513).
اینک یکی از عاشقانههای محسن پزشکیان (غزل 5) را برای آشنایی بیشتر با این نوع شعرش نقل میکنیم:
اوّل مو میگُفْتُم که تُو دنیا وا تو اُخْتُم
آخُر تو یه کار کِردی که هِشْتُم وا گُرُخْتُم
مَحضیک بُودونی غیرِ تو جُیْ کس تُو دلُم نی
مِزلِنْگِ دلُم وا سوزنِ عشق تو دُخْتُم
گفتی: تو هنُو خُومی، تَشِ غم تو تَنِت نی
حال چِه مگی که تو دیگِ غَمِ هِجرِ تُو پُخْتُم؟
اِی بیگ که مِلِنْگِشْت اَ بَرُم دَرْاُومَه نُوْمَه
یه دَقِّه غَمِت والُّو اَ دنیا نَفُرُخْتُم
تو ابری و مُو بُتِّه خُشْکُم زیرِ اُفْتُو
هِی پُوپا اِیقه کِرْدی که مُو تا ریشه سُخْتُم
عطرِت هَوُ وَرداشته، تو مِثْ باغِ نارَنجی
تو غرقِ باهار و تَجِه، مو لاخه لُخْتُم
حال قَدرِ مو نَمْدونی ایشالّو بیا روزی
اَشکِت بُکُنُم پاک وا ای دَسّ زُمُخْتُم
گفتی سی چه مُحْسِین دِ غزل کازْرونی نَمْگه
مو آردِ خودُم بِخْتُم و آرْبیزُم اُوُخْتُم (همان: 489-490)
پیشینه بومیسرایی در کازرون و تأثیر پزشکیان
درباب سرودن اشعاری به لهجه کازرونی باید افزود که قدیمیترین ابیات موجود در این زمینه، دوازده بیتی است که در فردوسالمرشدیه و از زبان شیخ ابواسحق کازرونی (352-426 ق)، عارف و سرسلسله طریقت مرشدیه نقل شده است (رک: محمود بن عثمان، 1358: 138 و 367-373). شاعران دیگری نیز پیش از پزشکیان بدین لهجه شعر سرودهاند:
آنگاه که مأموریت ممیزی و جمعپردازی املاک کازرون رابه محمدرفیعخان مرودشتی متخلص به «طرب» از شاعران قرن سیزدهم هجری سپردند، رستمخان کازرونی نسبت به این مسئله اعتراض کرده و وی را بیاطلاع از جمعپردازی دانسته بود. طرب مرودشتی نیز قطعهای هفدهبیتی مشتمل بر کلماتی به لهجه کازرونی سرود و به شاهزاده تیمورمیرزا، والی کازرون فرستاد (رک: فسایی، 1388: 1553-1554؛ رکنزاده آدمیت، 1339: 524-527). فرّخ کازرونی (وفات پس از 1250 ق) نیز مثنویای متضمّن پارهای از اصطلاحات و محاورات کازرونی سروده است (رک: رکنزاده آدمیت، 1340: 88).
شاعر دیگری که چند منظومه کوتاه ارزشمند درباره لغات کازرونی دارد، سید علیاکبر منظّم کازرونی (درگذشتۀ 1326ش) است. این چند منظومه نصابالشبّان نام دارند و به تقلید از نصابالصبیان فراهی در نُه بند و هفت بحر سروده شدهاند: بحر متقارب 17 بیت، بحر مضارع 11 بیت، بحر رمل 96 بیت و در سه بند، بحر مجتث 12 بیت، بحر رجز 13 بیت، متفرعات بحر رمل 8 بیت، متفرعات بحر رجز 11 بیت (منظّم کازرونی، 1370: 334). از این منظومه در شرح لغات کازرونی اشعار پزشکیان بهره بردهایم.
نصرالله مردانی (1326-1382 ش) نیز سه غزل کازرونی در کتاب قانون عشق (ص 419-437) دارد که هر سه در سال 1365 سروده شدهاند. اشعار مردانی تماماً روان، ساده، با اندکی واژههای غریب و قدیمی و به گویش مردم محلات جنوبی شهر است. لطفعلی بهرهدار (متولد 1333) از دیگر شاعران بومیسرای کازرونی، تأثیر بسیاری از پزشکیان گرفته است. بهروزی (1389: 145) درباره اشعار وی مینویسد: «در سرودن اشعار به لهجه کازرونی بیشتر تحت تأثیر غزلهای شادروان محسن پزشکیان قرار دارد.» محمدمهدی مظلومزاده نیز در مقدمهاش بر اشعار بهرهدار که در سال 1367 نوشته شده، نظر خود را چنین ابراز میدارد: «او از اوان جوانی به شعر شاعران معاصر علاقه وافر و بهویژه تحت تأثیر اشعار محلّی زندهیاد محسن پزشکیان قرار گرفت.» (بهرهدار، 1390: 20). خود محمدمهدی مظلومزاده (1327-1384ش) نیز متأثر از سرودههای بومی پزشکیان بود. این تأثیرگرفتنها از پزشکیان را در شاهدمثالهایی که از این شاعران در بخش فرهنگ واژهها نقل میکنیم، بهوضوح میتوان مشاهده کرد.
از سید محمد اجتهادی (ناصر) (1309-1362)، از شاعران حسّاس و طنزپرداز (رک: فرجیان، 1381: 155-163) نیز شعری به لهجه کازرونی نقل شده است (بهروزی، 1381: 27). شاعران دیگری نیز در دوره کنونی به لهجه کازرونی شعر سرودهاند: فرشاد فرشتهحکمت، محمدابراهیم پرهیزکار، محمد عارف و محمدعلی آلمجتبی (بهرهدار، 1390: 19).
در هر حال، این نکته بهوضوح مشخص است که معدود بومیسرودههای پزشکیان، شعر محلّی کازرون را متحول ساخت. زیبایی، روانی و ماهرانه سروده شدن این اشعار، شهرت زودهنگام آنها را در پی داشت. توفیق پزشکیان در این اشعار را باید از عوامل مهم رواج بومیسرایی در کازرون قلمداد کرد.
فرهنگ واژههای کازرونی اشعار محسن پزشکیان
در فرهنگ لغات و اصطلاحاتِ پیشِ رو، به دلیل مجال اندک، تنها به واژههای دشوارتر پرداختهایم[2] و از ذکر کلماتی که تنها تفاوت در تلفظ دارند و یا مشهورند، در حد امکان اجتناب کردهایم. برآن بودهایم برای هر لغت از برخی از شاعران متأخرّ و یا متقدم شاهدمثالی آورده شود. البته از ذکر بیش از یک شاهدمثال خودداری شده است، جز در مورد نصابالشبّان که از نظر تاریخی ارزش فراوانی دارد. شاهدمثالها بیشتر در مورد کلمات دشوارتر آمدهاند. این واژهنامه، نوعی فرهنگ بسامدی هم هست؛ البته اگر واژهای به یک معنی بیش از یک بار در بیت به کار رفته، تنها یک بار آن بیت ذکر شده است. اعداد سمت راست، شمارۀ بیت و سمت چپ، شمارۀ غزل است. در آوانگاری دقیقاً از همان نشانههای بهکاررفته در آوانگاری دفتر ششم استفاده کردهایم:
الف) صامتها
|
ء/ ع ب پ ت/ ط ث/ س/ ص ج چ ح/ ه |
' b p t s j č h |
(ح/ ه ناملفوظ) خ د ذ/ ز/ ض/ ظ ش غ ف ق |
: x d z š ý f q |
ک گ ل م ن و ی |
k g l m n v y |
ب) مصوتها
|
اَ اِ اُ آ |
a e o â |
او ای اُوْ
|
u i ô |
نکتهای که در لهجه کازرونی اهمیت بسیار دارد، استفاده از «ـَن» به جای «است» فارسی و یا «ـِه» تهرانی جهت اِسناد است؛ مثلاً «گتن got-an» از «گت» به معنای «بزرگ» و «ـَن» تشکیل شده و در کل، معنای «بزرگ است» میدهد. در این فرهنگ، تنها مدخل «گت» را آورده و از ذکر «گتن» اجتناب کردهایم. همچنین شناسهها و ضمایر «ـُم» (بهعنوان نمونه در اوختم ovoxt-om)، «ـَت» (مثلاً در کاشونت kâšuna-t)، «ـِت» (بهعنوان مثال در کلومت kalum-et) و... را عموماً در نظر نگرفته و تنها مصدر فعل و یا اصل اسم را ذکر کردهایم؛ جز در موارد خاص که به دلیل جلوگیری از ایجاد ابهام، مدخل را آورده و به مدخل اصلی ارجاع دادهایم. البته ساختار لهجه کازرونی به گونهای است که گاه واژه در کاربرد و صیغهای خاص، شکلی ویژه به خود میگیرد؛ مثلاً «میکِه mike» همان «میکرد» است، اما آوردن آن در ذیل «کردن» باعث سردرگمی مخاطب میشود؛ از اینرو ناگزیر بودهایم آن را به شکل اولیه خود بیاوریم و معنا کنیم؛ ولی در مورد «دروشیدن derôš-idan» در عوض «میدروشم miderôš-om» چنین ابهامی به وجود نمیآید. به هر حال، به دلیل آشنایی نداشتن مخاطبان با قواعد لهجه کازرونی، دشواریهای یادشده در بالا، محدودیت در ارائه مقاله و همچنین این نکته که کاربرد و هدف اولیه فرهنگ ما، فهم اشعار بومی پزشکیان است، نمیتوان در اینجا تمام بایستههای فرهنگنویسی جدید را رعایت کرد.
آخون خیش âxun-e xiš (4/6): اذیت و آزار، مشتومال. آخون به معنی خرد کردن گندم و جو و خیش ابزاری است که با آن زمین را زیر و رو کنند (بهروزی، 1381: 63؛ نیز رک: خاتمی، 1386: 143).
آربیز ârbiz (8/5): آردبیز، وسیلهای برای غربال کردن آرد، الک (بهروزی، 1348: 13).
آسونه âsune (7/11): آستانه.
آسیو âsiyô(3/7): آسیاب.
آم âm (3/2): اما. نصرالله مردانی (1378: 433): کازرون فصل باهارش همه جاش غرق گُلن/ آم چه فویدِهی مث دریاش دل مو پریشونن.
آمز âmzo(12/3): مخفف آقامیرزا، معلم مکتبخانه.
آمزی âmzo-y(12/3): رک: آمز.
آهان âhân (3/2): آهن. لطفعلی بهرهدار (1390: 25): بَه خیالش که دل آهانن، یا تنِ مو چُدنن/ غم دنیا تو دلم هر چی بیگی فشار میده.
ا a: در گویش مردم کازرون معادل حروف اضافه «به»، «از»، «با» و «بر» است (حاتمی، 1385 الف: 38؛ رک: بهروزی، 1348: 20). در شعر پزشکیان: 1. (3/1، 4/1، 3/4، 7/4، 4/5 مصراع اول، 8/8، 6/9، 8/9، 9/9، 5/10، 6/10، 4/11، 7/11، 8/11): از. نصرالله مردانی (1378: 427): ایجوری سیلُم رک: مام یه روزی آدم بیدُم/ بَخدا اَ عشق تو رنگِ تو چهرَم پریده. 2. (4/5 مصراع دوم، 3/6، 5/6، 6/6، 7/6، 8/6، 5/7، 6/8، 9/8، 5/9، 8/10، 5/12): به. نصرالله مردانی (1378: 432): نَمدونُم اَ کی بگُم که تاب دوریت ندارُم/ اِی نَبینمِت یه روزی حال دلُم دیگرگونن.
ا تو a tu (6/6): در، داخل. محمدمهدی مظلومزاده: دیدُم ننه اَ رختِخُوِش پاشد و زلزل/ یه راس رَه و وُیسی زیر نُودون اَ تو بارون (بهروزی، 1381: 32).
ارسی orsi (6/2): کفش (بهروزی، 1348: 24).
اروا مرده arvâ morde (1/12): ارواح مرده (قسم). اروا مردت: تو را به ارواح مردهات قسم.
اسّم assom (5/4): نوعی کفگیر فلزی به بلندی حدود نیم متر (بهروزی، 1348: 29)، دارای سری پهن و چند سوراخ در وسط که عموماً برای پختن برنج استفاده میشود. نصابالشبّان: هست اسم آش شلّه، کاچی بود گَبوله/ کفگیر هست اسّم، دیگ بزرگ پاتیل (منظّم کازرونی، 1370: 347).
اشت eš-et(7/3، 4/8): از تو، به تو. این ترکیب ـ که اکنون مختص گویشوران بخش شمالی شهر کازرون است ـ اینگونه صرف میشود: اِشُم، اِشِت، اِشِش، اِشْمو، اِشْتو، اِشْشو.
اشتو eštu(3/8): به شما. رک: اشت.
اشش eš-eš (2/4): به او، معادل «بهش behesh» در گویش مردم تهران. رک: اشت. نصابالشبّان: کو بود اسم اشاره جاری اندر بعد اسم/ جلد چابک، خو که و اشش بهش، حقّه ناتک (منظّم کازرونی، 1370: 343).
اشکی ašk-i(10/3): به اندازه یک اشک، یک ذرّه.
انچی onči (5/1، 4/7): آنچه.
انگا engâ(1/1، 2/6): انگار، گویی، مثل.
انگاره enḡare (7/3، 7/7): انگار، مثل اینکه. ناصر اجتهادی: اَ بَس نُق دادم یخ مثال بهبهروک/ کُمُم انگاره مَشک آبن ایساکو (بهروزی، 1381: 27).
او ô (3/2، 7/8): آب. نصابالشبّان: معنی رپ پهن کردن پا ز هم کردن جدا/ بید بود و آب اُو دان، لب گزیدن را لبک (منظّم کازرونی، 1370: 339). نصرالله مردانی (1378: 420): تو هَوُی باهار آخرک لب چیشمۀ ساسون/ بید مجنون دُزکی دس تو سینهی اُو میزنه.
او u (8/11): آن.
اواره ovâre (در کتاب بهاشتباه: ovare) (5/9): آواره.
اوختم ovoxt-om (8/5): آویختم. اوختن: آویختن.
اودونه ôdune (3/3): آب و دانه.
اودونی ôdun-i (7/8): آبدانی، جایی برای ذخیره آب. مظلومزاده (1376: 191) این کلمه را به معنی آبادانی گرفته است.
اوزیدن ôzid-an (7/4): آویزان شدن.
اوک uk (4/6): آنکه.
اوکیش uyki-š (7/10): آن یکیاش.
اوگک ôgak (10/8): تاول (مظلومزاده، 1376: 191).
اومه uma(2/4، 3/4): آمد. رک: دراومه، نومه.
اونج unjo(9/3): آنجا.
اووم u-vam (6/9): آنهم.
ای ay (5/6): اگر. رک: اِی.
ای ey (7/1، 5/2، 3/3، 9/3، 4/5، 4/8، 6/8، 3/9، 7/9، 6/10، 4/11، 7/11): اگر. نصرالله مردانی (1378: 432): نَمدونُم اَ کی بگُم که تاب دوریت ندارُم/ اِی نَبینمِت یه روزی حال دلُم دیگرگونن. رک: ایچه، اَی.
ای oy: 1. (8/1، 3/9، 1/12): اِی، حرف ندا. 2. (1/11): معادل خیلی (اسم صوت).
ایچه ey če (8/11): اگرچه (مظلومزاده، 1376: 191). رک: ای.
ایزا izâ(5/8، 2/12، 6/12): اینطور، اینچنین. رک: همزا.
ایکی iyki (7/10): این یکی.
اینه oyne (1/11): آینه.
باشه دسّت baše dass-et(1/4 و ردیف بقیه ابیات غزل 4): یادت باشد (مظلومزاده، 1376: 190). معادل «یکی طلبت» و «تلافی میکنم». بهروزی (1381: 21) آن را ظاهری معنا کرده است: دستت سپرده باشد.
باک bâk(5/10): پروا، ترس. رک: باکیم نیسّه.
باکیم نیسّه bâk-im nisse(5/10): باکی ندارم، نمیترسم. باکیم نیسّه اَ سرما: از سرما نمیترسم و بدان توجهی ندارم.
بالو bâlo (8/6): بالا، محله شمالی شهر کازرون، کوی علیا. رک: دومن، چابی. محسن پزشکیان خود درباره محلات کازرون نوشته است: «خود شهر از چند محله قدیمی تشکیل شده: محل بالا (علیا)، محل مصلی (شیب، پایین)، محل گنبد، محل کوزهگران، محل آهنگران، محل بازار، محل امامزاده، محل چابی (چاه آبی)، محل اوداغکی و چند محل دیگر که تازه در حواشی شهر روییدهاند، مثل سعادتآباد (مجلآباد)، محل قرچه (گلسوزکی)...» (پزشکیان، 1383: 13-14).
باهانده bâhânde (7/9): پرنده. «آدمی باهَنده بیبالن» از ضربالمثلهای کازرونی است (بهروزی، 1389: 250). مقصود از این ضربالمثل این است که اگرچه بشر مانند پرندگان بال ندارد، ولی مانند پرندگان به همه جا میرود (بهروزی، 1348: 55). بهرهدار (1390: 136): باهنده بیبالت بیدم، میخوی حال بید پر و بالم/ تو بون باخچهم دیگه کم کُ، خودم مث کفتر بونم.
بپلکی bepelk-i (7/12): رک: پلکیدن.
بتّه botte (4/4): بوته، رستنی و درختهای کوچک و کمارتفاع (بهروزی، 1348: 57).
بختر bextar (9/8): بهتر.
بختن bext-an (8/5): بیختن، الک کردن.
بد bed (3/9): بدهد.
برشنگ boršeng (2/2): پرتو.
برگین borgin (9/3): سایبان پشت بام، حفاظهای بالای دیوار (رک: خاتمی، 1386: 59 و 81). آبچک (بهرهدار، 1390: 66). بهرهدار (همان: همانجا): اومه دل رو برگینت کفتر بون تو بشه/ کی اَ تو گف بزنی وا تیرکمون بال و پرش.
برم bar-om (4/5): وجودم، نهادم.
بک bok(1/10، 3/10، 4/11): بکن. رک: نک.
بلاتشبی balâtašbi (8/3): بدون تشبیه، این دو طرف تشبیه قابلیت تشبیه شدن به یکدیگر را ندارند؛ به دلیل مقدس بودن مشبهبه.
بلگ balg (6/6، 2/10، 2/11): برگ.
بندهی bandehi(2/7): بندگی.
بنگ bong(6/7): بانگ، فریاد. رک: گلبنگ.
بوسونی busuni (2/11): بوستانی، گلی قرمزرنگ متمایل به صورتی از تیره رزها که ظرف یکی دو روز در اثر گرمای آفتاب تابستان سیاه و خشک میشود. این گل خاصّ منطقه کازرون است (بهرهدار، 1390: 5). نصرالله مردانی (1378: 432): مو مثِ خار سیام که تهنو تو بیابونن/ تو مث گل بوسونی دور و برت هزارونن.
بوگ bug (6/3، 11/3، 5/9، 3/11): بگو. اَ... بوگ: به... بگو. رک: بوگو.
بوگو bugu (5/11، 7/11): بگو. رک: بوگ.
بون bun (4/1، 3/3، 2/4، 1/10): بام. نصابالشبّان: شتابنده دان لُهپِر و هولکی/ بود روزنه حورک و بام بون (منظّم کازرونی، 1370: 335).
بی bey (6/11): بهل، بگذار. از هلیدن. رک: بیلم، بیلن، بیلین، میلی.
بیترنشون bi-tor-nešun (8/7): بدون نشان و علامتی برای یافته شدن. رک: تر.
بیش biš (5/11): بنشین. رک: بیشینه.
بیشینه bišine (2/4): بنشیند. رک: بیش.
بیصفات bi-sefât(12/3): بیمعرفت، فردی که کمالات اخلاقی ندارد.
بیک bi-k (10/8): بود که.
بیگ big (4/5): بگویی.
بیلم beyl-om (8/7): بگذارم. رک: بِی.
بیلن beyl-an(4/8): بگذارند. رک: بِی.
بیله beyle (3/1): گروه، دسته، قبیله.
بیلین beyl-in (1/6): بگذارید. رک: بِی.
پاتیل pâtil (5/4): دیگ بزرگ، نوعی دیگ که ته آن مدوّر و باریک و دهنه آن پهن و گشاد است (بهروزی، 1348: 91). نصابالشبّان: هست اسم آش شلّه، کاچی بود گَبوله/ کفگیر هست اسّم، دیگ بزرگ پاتیل (منظّم کازرونی، 1370: 347).
پاسا pâsâ (4/3): ساییده پا، چیزی را زیر پا له کردن و یا با پا بر روی چیزی ساییدن. احتمالاً مرکب از: پا + سا (: مخفف ساییدن) (خاتمی، 1386: 219).
پخش و پیلیش paxš-o piliš (7/6): پراکنده.
پرپنجه perpenje (8/8): پنجهها، چنگال.
پرندن parond-an(1/4): پرواز دادن.
پرندیش parond-iš(1/4): رک: پرندن.
پروونه parvune (2/11): پروانه.
پرّه parre (5/7): کناره، طرف (دهخدا، 1377: ذیل پرّه).
پش poš(1/10): پاشو.
پکندن pokond-an (7/4): قطع کردن و بریدن طناب و نخ. نصابالشبّان: خود بود اشکَهل آهسته صدایی از ظروف/ دان پُکیدن پاره گشتن، کندن جان دان کچک (منظّم کازرونی، 1370: 342).
پکندیش pokond-iš (7/4): رک: پکندن.
پلکیدن pelk-idan (7/12): تکان خوردن بدن، در چیزی غلطیدن و غوطه خوردن (بهروزی، 1348: 121).
پنجه penje (7/1): چنگال، پنج انگشت بدون کف دست.
پوپا کردن pôpâ kerd-an (5/5): پا به پا کردن، تعلّل و تأمل کردن، کار را به عقب انداختن (بهروزی، 1384: 497).
پوهیز pohiz (1/10، 4/10): پاییز.
پی poy (5/6): پشت.
پیرسوک pirsuk (1/4): پرستو.
تام tâ-m (6/11): تو هم.
تجه taje (4/4، 6/5): جوانه درخت (بهروزی، 1348: 143). تجه کردن: جوانه زدن.
تر tor (11/3): دنبال. تر کی میگردی: به دنبال چه کسی میگردی. نصابالشبّان: تُر است و دُم عقب و چاپ و چِر دروغ بود/ شِرنده پاره و لَر لاغر، آلُهی است عیان (منظّم کازرونی، 1370: 336). رک: بیترنشون.
تش taš (5/4، 3/5، 4/6، 1/10): آتش. نصرالله مردانی (1378: 433): تَش عشقت تو جونُم تا صب قیومت میسوزه/ آسمون دو چیشُم شورو ستارهبارونن.
تشباد tašbâd(1/8): باد بسیار گرم تابستانی که گویی از روی آتش میوزد و یا آتش بههمراه دارد. در پنج دفتر دیگر پزشکیان چند بار (ص 152، 283، 290، 389، 413) به کار رفته است. پزشکیان (1383: 13) در مقدمه کتاب قصههای مردم کازرون مینویسد: «زلف نخلهایش بازیچه شرارت تشباد است.»
تقلّا taqallâ (9/9): بیتابی کردن، جان کندن، زحمت کشیدن. نصابالشبّان: رسند سنّ و درسمن، بسیارگویی ورّاجی/ دان تقلّا زحمت و عُسرالنفس سینهخسک (منظّم کازرونی، 1370: 343).
تنگرطلو tongor telo (6/11): بخشی از طلا. تنگر: ذرّه، بخش، سنگریزه (بهرهدار، 1390: 138). نصابالشبّان: سنگریزه تُنگر و سنگر بود حصنی متین/ آب و دانه مرغکان دادن به هم دان اوقُپَک (منظّم کازرونی، 1370: 340). مظلومزاده تنگرطلا را به معنی «یکپارچه طلا» گرفته است (مظلومزاده، 1376: 191).
تو to(10/3، 1/6، 5/11): تا، عدد. لطفعلی بهرهدار (1390: 23): یادتن چل تو گرن زدیم که بارون واداره/ سیوپنش تاش مو شمردم، باقیشم گفتی یُهُو.
تو tô (4/2): تب.
تور tevar(4/8): تبر.
توسون tôsun (4/4، 1/7، 1/8): تابستان.
تونم to-nom (7/1): توام. رک: تونن.
تونن to-nan (7/3): تو است. روم روبرو تونن: رویم به روی توست، روبروی توام. رک: تونم.
تهطیل tahtil (7/2): تعطیل.
تهل tahl(2/7): تلخ. نصرالله مردانی (1378: 433): تو بیو محض خدا کِرُم بیشی تا سیت بِگُم/ که غَموی نگفته تَهلِ دلُم فراوونن.
تهنام ta:nâ-m (8/9): تنهایم.
تیلیش tiliš (3/6): تکهتکه، تکهپارچههای زائد و ریز در خیاطی (بهروزی، 1381: 69).
جام jâ-m(2/8): جایم. در اینجا منظور از جا، هر یک از اعضای بدن است.
جملهوخرده joml-ô xorde (4/12): بزرگ و ریز، زیاد و کم، همهچیز.
جونجونی junjun-i (7/1): صمیمی.
جونروجون jun-ru-jun(5/8): صمیمی.
جوهون juhun (11/3، 6/8، 7/10): زیبا، خوب، خوشگل. نصابالشبّان: بدان لُکّه رفتن بود هَروَله/ لکیدن دویدن و خوشگل جوهون (منظّم کازرونی، 1370: 335).
جی jo-y (2/5): جای.
چابی čâbi (8/6): چاه آبی، چهابی. نام محلهای در قسمت جنوبی شهر کازرون. رک: بالو، دومن.
چرخو čarxô (5/2): مرکب از واژههای چرخ + اُو، به معنای آب، چیزی را در آب چرخاندن و خراب و له کردن (بهروزی، 1381: 70). چرخِ تو چرخو بکنم: آسمانت را خراب کنم.
چقه čeqa (6/2): چقدر. نصرالله مردانی (1378: 432): تو خودت خوب میدونی که مو چقه خاطرخواتم/ بیشتر از هر چی که زیر طاق ای هف آسمونن. رک: ایقه.
چمبر čambar (9/9): چنبر، حلقه.
چنگ čeng (9/6): نوک پرندگان.
چنی če-ni (5/12): چیستی.
چیش čiš: 1. (2/2، 2/6، 6/6، 8/6، 6/8، 5/9، 8/10، 3/11، 4/11، 2/12): چشم. نصرالله مردانی (1378: 426): آسمون سُوز چیشت ماه و ستارش کی دیده/ قُپِ سرخِ مث گُلت گُلوی باهارَش کی چیده.. رک: چیشاتم، چیشتوچیش، چیشغرنه، همچیشی. 2. (7/2): چیزش. رک: سر همهچیش.
چیش قلاغدرورده čiš-e qalâý-dar-vorde(2/12): چشمی که کلاغ آن را بیرون آورده است (وصف چشمی که از حدقه برآمده باشد).
چیش و همچیشی hamčiš-ičiš-o (8/6): رک: چیش.
چیشاتم čiš-â-tom(2/3): رک: چیش.
چیشتوچیش čištučiš (2/6): چشمدرچشم، رو در رو. رک: چیش.
چیشغرنه čišýorne(2/4): نوعی نگاه آمیخته با خشم، چشمغرّه، تهدیدآمیز نگاه کردن (بهروزی، 1381: 71). رک: چیش.
چیطو čitô (4/2): چطوری، چگونه.
چیویل čivil (5/9): چویل، نوعی گیاه سبز و معطّر که در کوهستان میروید.
حال hâl (3/5، 7/5، 3/8): حالا، اکنون.
حضرات hazerât (1/6): بزرگان (جمعِ حضرت).
خ ک xo ko (7/12): خوب کن. هوش حواست خ ک: هوش و حواست جمع باشد.
خاطرجهمی xâterjahmi (3/4): آرامش و جمعیت خاطر، اعتماد. اَ خاطر جهمی تو: به خاطر حسن ظنّی که به تو داشت.
خدوی xodoy (9/8): خدایا.
خر xer(3/7): گردن، بیخ گلو. نصابالشبّان: هست خر بیخ گلو، پنجال را چنگال دان/ کارکُن دان نام مسهل، نام منضج گلکلک (منظّم کازرونی، 1370: 343)
خردوبرده xordôborde (1/12): آنچه خورده و برده شده است.
خسّ دادن xass dâdan(7/7): ورز دادن خمیر با مشت برای سفت شدنش و همچنین ورز دادن گِل با پا در کار بنّایی (حاتمی، 1385ب: 243).
خسّم میدن xass-om midan(7/7): رک: خسّ دادن.
خسّه xasse (9/9): خسته. نصرالله مردانی (1378: 420): باد حیرون میرسه اَ گَرد راه خسّه و خُرد/ میره تا کَلّه تُل صب تا پسین هُو میزنه.
خو xô (1/2): خواب. نصابالشبّان: آخشیده را درمانده دان، نام سرود آمد سروک/ برگشتن آمد تُخَمه، چیش چشم میدان، خواب خو (منظّم کازرونی، 1370: 346)
خو xo (6/7): کِه. نصابالشبّان: کو بود اسم اشاره جاری اندر بعد اسم/ جلد چابک، خو که و اشش بهش، حقّه ناتک (منظّم کازرونی، 1370: 343). رک: موخ.
خودمو xod-mu (9/6): خودمان.
خور xur (4/12): خورجین، یک لنگه خورجین یا گاله و مانند آن. مخفف خوره است و آن جوالی است از پشم که در آن غلّه پر کنند و از جایی به جایی برند (دهخدا، 1377: ذیل خور).
خوروس xurus (2/6): خروس.
خوسیدن xôs-idan (3/8): خوابیدن.
خومی xum-i (3/5): خامی.
خونمون xunmun (9/8): خانومانم.
خونهزا xunezâ(2/7): خانهزاد.
خونهی xune-hi (4/1): خانگی.
د de (6/2، 13/3، 8/5، 1/6، 9/6، 4/7، 3/9، 6/9، 1/12): دیگر.
دال dâl (7/1): نوعی کرکس و لاشخور (رک: (بهروزی، 1348: 259؛ خاتمی، 1386: 149). در دفتر دوم (ص 164) و سوم (240) هم به کار رفته است. این کلمه را شعرای قدیم فارسی همچون ناصرخسرو هم استفاده کردهاند (رک: دهخدا، 1377: ذیل دال).
دختن doxt-an (2/5): دوختن.
در dar(3/8): بیرون. اهالی کازرون «در» را (مخصوصاً اگر همراه با واژههای «خواب» و «شب» باشد)، به حیاط خانه اطلاق میکنند.
دراومه daruma (4/5): رک: اومه، نومه.
دردونه dordune (6/11): دُردانه.
درزودوز darz-o duz (4/12): همه چیز. درز: ناز و نعمت دنیا و لذّت آن (دهخدا، 1377: ذیل درز).
دروشیدن derôš-idan (2/2، 2/10): لرزیدن به خاطر سرما و تب.
دز doz (3/12): دزد.
دس dass, das (4/1، 6/1، 9/3، 7/4، 7/5، 7/7، 1/8، 4/8، 4/9، 6/9، 7/10، 8/10، 6/11، 8/11): دست. رک: دسّت، دسدس، دسّم کرده.
دسّ کردن dass kerd-an (4/1): دستآموز و اهلی کردن (از اصطلاحات کفتربازی). به حیوانی که رام و آموخته شده باشد، «دسّی» میگویند (بهروزی، 1348: 274). رک: دس.
دسّت dass-et (5/2، 6/3، ردیف غزل 4): دستت. رک: دس، باشه دسّت.
دسّت باشد baš-addass-et(1/4 و ردیف بقیه ابیات غزل 4): رک: باشه دسّت.
دسدس dasdas (6/4): دستبهدست. رک: دس.
دسّم کرده dass-om kerde (4/1): رک: دسّ کردن، دس.
دقّه daqqe (4/5): دقیقه.
دم dam(7/6، 1/8، 3/10): بههمراه، با. 2. (3/9، 5/11): کنار، آستانه، نزدیک.
دمبال dombâl (3/4): دنبال.
دمپر dampar (4/9): نزدیک، دور و بر. در قصه عامیانه «چل سرخون» گردآوریشده توسط محسن پزشکیان: «بهتر است که دیگر دمپر این مرد نرویم و به او نزدیک نشویم.» (پزشکیان، 1383: 111).
دندت dand-et (4/9): دندهات.
دواره dovâre(1/1): دوباره. نصرالله مردانی (1378: 420): شُو میشه، روز میره کُه، هفتو بِرادرون میان/ دُواره تو آسمون ستاره شُو میزنه.
دومن duman: 1. (8/6): پایین (در اصل از دامن). نیمه جنوبی شهر کازرون در مقابل محله بالا. رک: بالو، چابی. 2. (9/3): دامن. دسّم دومنت: دستم به دامنت. نصرالله مردانی (1378: 419): رو گیلیم دختر صحرو میشینه عروس باهار/ تو دومن سوز قباش نخش گلوی نو میزنه.
دهفه da:fe (4/9): دفعه، بار.
دیدمک didomak (9/3): دمجنبانک (بهروزی، 1381: 73)، پرندهای خاکستریرنگ به اندازه گنجشک که غالباً در کنار آب نشیند و دم خود را حرکت دهد (دهخدا، 1377: ذیل دمجنبانک)، نام پرندهای است که شبها صدایی میدهد که شبیه «دیدُم، دیدُم، دیدُم» است. در مناطق مختلف، تعبیرهای مختلفی از آوازش دارند. در کازرون بر این باور بودند که عزیز مسافر یا به غربت رفته را دیده است و دارد خبر دیدن او را اعلام میکند (بهرهدار، 1390: 30). اهالی کازرون آن را تیتیرنیسْک هم میگویند (همان: 58). مرغ قطا. نصابالشبّان: هستی تشنّج گرزیده، مرغ قطا شد دیدمک/ شی، غوزون دان لپر، آماس پف دان، گاک کو (منظّم کازرونی، 1370: 346). بهرهدار (1390: 29): لب بُرگین چیشت ابرو اشارَم میکنه/ کِرِ اُوگیر لبت دُو مثِ دیدمک کنم.
دیم dim (3/12): دراز، طولانی.
رازن râ:zan (3/12): راهزن.
رام râ-m(13/3): راهم.
رسمون resmun (7/4): ریسمان.
رسی rasi (6/4): رسید.
رف raf (6/9): رفت.
رفتن زکیخانی raftan zakixân-i (7/9): رفتنی همچون رفتن زکیخان. زکیخان برادر مادری کریمخان زند بود. بعد از کریمخان، علیمردانخان اصفهان را متصرف شد و بر ضد زکیخان که در شیراز ادعای سلطنت داشت، قیام کرد. زکیخان که مردی بیرحم و خونریز بود، در شیراز جارچی راه انداخت که تمام مردان باید اسلحه بردارند و به او ملحق شوند و الّا مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت. مردم متوحّش شدند و آنهایی که نمیتوانستند خانه و کسبوکار خود را رها کنند و به جنگ بروند، نگران بودند. زکیخان با عدهای به ایزدخواست وارد شد و در آنجا در اثر بیرحمی نسبت به مردم آنجا، او را کشتند و از آن تاریخ ضربالمثل «زکیخان با پانصد سوار رفت و برنگشت» که دلالت دارد بر اینکه تمام امیال و آرزوها برآورده نمیشود (بهروزی، 1348: 323). این ضربالمثل را بدین صورت نیز گفتهاند: «زکیخان با هفت سوار رفت و برنگشت» (بهرهدار، 1390: 59). همچون زکیخان رفتن در سخن پزشکیان کنایه از رفتن و هرگز بازنگشتن است. بهرهدار (همان: همانجا): مو میخواسُم که بِرُم، چه رفتنی! زکیخانی/ آم نَدونسُم که چه جور اَ جوی خودُم وَرپَریدُم.
رمبیدن romb-idan (8/8): خراب شدن. رمبیدن را به ویران شدن سقف خانه اطلاق میکنند. در دفتر پنجم نیز «دلم رُمبید» (ص 401) به همین معنا به کار رفته است.
رمندن ramond-an (2/4): فراری دادی.
رمندیش ramond-iš (2/4): رمندن.
رو rô(7/2): حرکت.
رو ru: 1. (5/1، 5/2، 1/3، 4/3، 10/3، 2/8، 1/10، 5/10، 6/11، 7/12): بر روی. رک: ری، روم. 2. (11/3، 7/10، 4/12): روی، چهره. رک: روم. 3. (7/3): روز. رک: شورو.
رو آمدن ru amad-an (7/11): رفتوآمد کردن.
روروک ruruvak (6/2): رویۀ کفش (بهروزی، 1381: 73). بهروزی برخلاف فایل صوتی شاعر به صورت rovrovak ضبط کرده است (همان: همانجا).
روم ru-m 1. (7/3): رویم، چهرهام. 2. (6/11، 7/11): بر رویم، به سمتم.
روم میوی ru-m miyo-y (7/11): رک: رو آمدن.
ری ri (9/3، 5/4، 1/7): روی. رک: رو.
ریشمو riša-mu (6/6): ریشهمان.
ریشمو riš-mu (5/6): ریشمان، محاسنمان.
زر خوردن zor xord-an (5/3): چرخیدن، گردش. نصابالشبّان: گر بخوانی چرخ زن، باید بگویی زر بخور/ درد دل کمپیچ باشد، عسر بول است شاشگیرک (منظّم کازرونی، 1370: 343).
زر میخورم zor mixor-om (5/3): رک: زر خوردن.
زرزده zarzade (6/11): زرگرفته (مظلومزاده، 1376: 191). شهم زرزدهی: مانند شمعی هستی که آن را با پودرهای زرّین تزیین کردهاند.
زکیخانی zakixân-i (7/9). رک: رفتن زکیخانی.
زل zel (7/11): زود. محمدمهدی مظلومزاده: دیدُم ننه اَ رختِخُوِش پاشد و زلزل/ یه راس رَه و وُیسی زیر نُودون اَ تو بارون (بهروزی، 1381: 32).
زندهی zende-hi(2/1): زندگی.
سر ادتن sar adat-an (6/10): الکی، بیهوده. مظلومزاده (1376: 189-190) آن را به صورت «سر الکن sar alakan» ضبط کرده و معادل ساده بودن گرفته است.
سر ای sar i (6/9): در سر این، به خاطر این.
سر همهچیش sar hame či-š (7/2): روی همه چیزش. رک: چیش.
سرسمباق sarsombâq (2/12): ترکیب بد، چهره زشت.
سزندیش sozond-iš (4/4): سوزاندیاش.
سلهلو salahlu (5/2، 5/3): سرگردان و سردرگم (خاتمی، 1386: 227).
سمبورورو sambururu (6/3): از الفاظی که در بازیای محلّی استفاده میشده است. رک: سورورو.
سورورو sururu (6/3): کلمهای بدون معنا که در بازیای به همین نام گفته میشده است. در این بازی محلّی کازرون، گرگِ بازی بر پا میایستد و یکی از بازیکنان را بر دوش میگیرد. در همان حال اوسا ریگی را در میان یکی از مشتها پنهان میکند و از گرگ میپرسد: «پر یا پیک؟» (پیک: تهی). اگر گرگ درست پاسخ داد، بازیگری را که بر دوش دارد، پیاده میکند و رها میشود و الّا بازیگری که بر دوش او سوار است با یک دست، یکی از چشمهای او را میگیرد و دوباره اوسا مشتها را جلو او میگیرد و میپرسد: «پر یا پیک؟». اگر دوباره پاسخ درست نبود، بازیگر سوار هر دو چشم او را میبندد و سورورو شروع میشود. بدین شکل که اوسا با انگشت به یکی از اعضای بدن او اشاره میکند و این ترانه را میخواند: «سورورو، سمبورورو، کدوم چین؟» (sururu, sambururu, kodom čiyan) (چین: چیست)، اگر گرگ نتواند بهدرستی پاسخ بدهد که به کدام یک از اعضای بدنش اشاره شده است، باید همچنان سواری دهد. این پرسش و ترانهخوانی تا زمانی که گرگ پاسخ درست ندهد، ادامه خواهد یافت (حاتمی، 1377: 17-18). بهروزی (1348: 323) این واژه را «سورولّو» ضبط کرده است. رک: سمبورورو.
سوز sôz(13/3، 5/9): سبز. نصرالله مردانی (1378: 419): رو گیلیم دختر صحرو میشینه عروس باهار/ تو دومن سوز قباش نخش گلوی نو میزنه.
سی sey (5/7، 3/10): نگاه.
سی si: 1. (8/5، 6/8): برای. نصرالله مردانی (1378: 426): سِیلِ هرکی میکنی اَلُو میفته تو جونش/ اَبروات تیرکمونش سی کی آمدُو کَشیده. رک: سیم، سیت. 2. (4/10): به سوی.
سیاتشک siyâtešk (3/1): سار، نوعی پرنده. مظلومزاده: پیرسوک و کفتر و خوشخون، سیاتشک و قلاغ/ کُلکُلاتین و گُجیشک و بادقبونک کازرون (بهروزی، 1381: 31).
سیت si-t (4/2): رک: سی.
سیتیز sitiz(4/10): ستیزه، جدال.
سیل seyl (2/2، 2/3، 2/6، 4/11، 2/12): نگاه. نصرالله مردانی (1378: 426): سِیلِ هرکی میکنی اَلُو میفته تو جونش/ اَبروات تیرکمونش سی کی آمدُو کَشیده.
سیم si-m (4/2، 5/3، 7/11): رک: سی.
سینت sina-t(1/3): سینهات.
سینریز sinriz (1/3): سینهریز، گردنبند.
ش oš (13/3، 8/11): شد.
شگر šogr (9/8): شکر.
شو šô (1/2، 1/7، 8/8، 5/12): شب. نصرالله مردانی (1378: 427): وختی اُفتو صورتت پس شُو زلفت میا در/ تو چیشُم گل میکنه سرخی باغ سَفیده. رک: شورو، شوسون.
شورو šô-ru (7/3): شب و روز، شبانهروز. محمدمهدی مظلومزاده: مث مظلوم که شورو خوابیده/ یه سری هم اَ رختِخُو بزنین (بهروزی، 1389: 257). رک: شو، رو.
شوسون šôsun (8/8): شبستان. نصرالله مردانی (1378: 433): هر چی کِردُم که بشه بخت سیای مو سَفید/ نشو والّو بَخدا بخت مو مثلِ شوسونن. رک: شو.
شوم šum (3/6): شام (= شامگاه)، شب
شوناشون šun a šun (7/6): شانهبهشانه. شانه به شانه یکدیگر دادن برای بالا رفتن از چیزی، نشانه اتحاد و کمک به یکدیگر برای رسیدن به هدفی.
شهم ša:m (1/11): شمع.
شیبرو šibru(6/7): زیر و رو، نابود (در دفتر ششم برخلاف فایل صوتی با صدای شاعر، šibrô ضبط شده است.
طاقت tâq-et(1/4): طاق (سقف) خانهات. نصرالله مردانی (1378: 432): تو خودت خوب میدونی که مو چقه خاطرخواتم/ بیشتر از هر چی که زیر طاق ای هف آسمونن.
طمعخوم tama'xum (3/4): طمعکار.
طیفون tifun(1/1، 1/7، 3/10): طوفان.
عامو âmu (1/12): عمو. محمدمهدی مظلومزاده: بولور قلبُم عامو بشکُندی سی چه/ تو خون، گمپ گلُم! پلکُندی سی چه (بهروزی، 1381: 28).
عسک ask (2/12): عکس.
غیط خوردن it xor-daný (6/3): غوطهور شدن.
قابل نبودن qâbel nabud-an (6/11): شایستگی نداشتن.
قابلت نیسّم qâbel-et niss-om (6/11): رک: قابل نبودن.
قد راه qadrâ (7/4): میان راه، میانه مسیر.
قلاغ qalâý (2/12): کلاغ.
قلاغدرورده qalâý-dar-vorde (2/12). رک: چیش قلاغ درورده.
قلم شدن qalam šod-an(6/1): شکستن، از وسط دونیمه شدن، شکستن استخوان دست و یا پا.
قلنگ qolong(2/3): کلنگ، درنا (نوعی پرنده) (خاتمی، 1386: 182).
قنّاره qannâre(2/8): گوشتآویز، چوبی یا آهنی دارای میخهای بلند که در دکان قصابی گوشت را به آن میآویزند (دهخدا، 1377: ذیل قنّاره).
قوز quz (2/6): خمیدگی قامت.
قومودون qôm-o dun (8/6): قوم و خویش، تبار (بهروزی، 1381: 76).
ک ko(2/2، 3/10، 7/12): کن.
کاکیم kâko-ym (4/6): برادریم.
کانه kâne (6/2): کهنه.
کت kot(2/7): پشت.
کتّو kottô (12/3): کتّاب، مکتبخانه. نصابالشبّان: هست کُتّو مکتب و تُفکه بود آب دهن/ میگذارم هست مِیلُم و دهندرّه حکک (منظّم کازرونی، 1370: 339).
کج koj(13/3، 5/8، 10/8، 6/10): کجا.
کچّه kočče (7/1): طعنه، زخم زبان (خاتمی، 1386: 230). بهرهدار (1390: 95): دایم میزنن کچّه اشم نب ای خ نومه/ باور ندارن یه روز میوی وا ذوالفقاری.
کر ker (5/11): کنار. نصرالله مردانی (1378: 433): تو بیو محض خدا کِرُم بیشی تا سیت بِگُم/ که غَموی نگفته تَهلِ دلُم فراوونن.
کردت korda-t (6/12): کردهات. رک: کرده.
کرده korde (6/12): یک کرد از زمین زراعت کرده (دهخدا، 1377: ذیل کرده). کرد قطعه زمینی است که کنارههای آن را بلند کرده باشند و در میان آن سبزی بکارند یا زراعت دیگر کنند (همان: 18249؛ خاتمی، 1386: 179).
کردهی kerde-y (10/8): کردهای.
کرندن karond-an (5/4): تراشیدن، جدا کردن برنج و تهدیگ از ته پاتیل با استفاده از اسّم. رک: پاتیل و اسّم.
کشه kaše(7/7): بار، دفعه.
کلو kalu (4/3): دیوانه. نصابالشبّان: بند مویی قاتمه، بوی پلیز را ترز دان/ زاویه پشتک، کلو دیوانه، کوچک منگلک (منظّم کازرونی، 1370: 342).
کلوم kalum (10/8): کلام.
کمتن kam-tan (3/11): کم داری.
کموبیش هم نکردن kam-o biš hamnakard-an (1/6): به یکدیگر تهمت نزدن و چیزی به دیگران نسبت ندادن، با همدیگر دعوا نکردن.
کوره kôre (9/6): نام ظرف سفالین مخصوص آب خوردن ماکیان (بهروزی، 1381: 77).
کوکوک kukovak(6/7): فاخته، پرنده کوکو.
کوگ kôg (3/3): کبک.
که koh (7/6): کوه. نصرالله مردانی (1378: 419): چه قشنگن روی کُه صبا که افتو میزنه/ آ نسیم پامشه اَ خو، رو علفا دو میزنه.
کهشور kohšur (7/6): آب باران و سیل که از کوه جاری میشود، آن را میشوید و مواد و اشیائی را از آنجا به زمین میآورد.
کیش kiš (9/6): اسم صوت برای فراری دادن و راندن مرغان خانگی (بهروزی، 1348: 496). کیش کردن: فراری دادن.
گالت gâla-t (7/12): رک: گاله.
گاله gâle (7/12): خورجین، جوال دوسویه که بر پشت خر و دیگر ستور گسترند (دهخدا، 1377: ذیل گاله؛ نیز رک: بهروزی، 1348: 499-500).
گت got(8/7): بزرگ. نصابالشبّان: گت بزرگ و چاق فربه، رپ نمودن دُک زدن/ هر دو در معنی درنگ و کف زدن باشد شَپَک (منظّم کازرونی، 1370: 344).
گرختن goroxt-an (1/5): گریختن.
گرده gorde (7/12): شانه، دوش.
گرو هشتنgerôheštan(5/7): پیشی گرفتن.
گزایل gazâyel (7/2): گازوئیل.
گلبنگ golbong (7/8): گلبانگ، اذان. اهالی مسنّ کازرون هنوز هم با شنیدن بانگ اذان مغرب میگویند: «یا شوماشوم غریبون/ گلبنگ مسلمون». رک: بنگ.
گلویز geloviz (3/10): گلاویز.
گمون gemun (2/9): گمان.
لاخه lâxe (6/5): شاخه درخت، چوب. نصرالله مردانی (1378: 432): تو مث باغ گلی اَ سر تا پات گل میریزه/ مو مث لاخه خشکُم که باهارُم خزونن.
لت lat (8/1): طرف. لطفعلی بهرهدار (1390: 23): یادتن طاق خونَمو زِمسّونا چکه میکه/ هر لتش که سیل میکردی شده بی تنگ تیکو.
لوش اوردن luš ovord-an(10/3): هجوم آوردن.
مارگزمک mârgozomak(12/3): سیاهچال.
ماطل mâtal (3/9): معطّل.
مام mâm (7/3): من هم. نصرالله مردانی (1378: 427): ایجوری سیلُم نکُ مام یه روزی آدم بیدُم/ بَخدا اَ عشق تو رنگِ تو چهرَم پریده.
محضیک ma:z-ik (2/5): برای اینکه. محض: برای. نصرالله مردانی (1378: 433): تو بیو محض خدا کِرُم بیشی تا سیت بِگُم/ که غَموی نگفته تَهلِ دلُم فراوونن.
مخ mox(3/10): درخت خرما. نصابالشبّان: نخل مخ میدان و شاخ و برگ او را گرز و پیش/ وان حصیر بافته از لیف خرما هست تک (منظّم کازرونی، 1370: 344).
مخوا mxâ (5/9): میخواهد. رک: نمخوا.
مدون mdun (9/8): میدانی. رک: نمدون.
مردونه merdun-e (3/10): مردانه.
مرواریبیز morvâri biz-an(1/10): مرواریدبیز.
مزلنگ mezleng (2/5، 2/9): مژگان.
مش maš (10/3): زنبور عسل (خاتمی، 1386: 235).
مشینی mšini (9/3): مینشینی.
مکشه mkaše(4/10): میکشد.
مگی mgi (3/5): میگویی.
ملنگشت melengešt (4/5): سخن آهسته و زیر زبانی، صدای ضعیف (بهروزی، 1381: 19 و 80). از منگه دادن یعنی حرف آهسته و زیر زبانی گفتن (همو، 1384: 497). رک: منگه.
منده monde (1/2): مانده است. رک: نمنده.
منگه monge (3/6): غُر. نصابالشبّان: خود ریزهخوانی غُمبه دان، منگه و گُمکُم زمزمه/ لُنده سخن در زیر لب، پامال میدان پاسو (منظّم کازرونی، 1370: 346). رک: ملنگشت.
مو mo (3/1، 7/1، 4/2، 5/2، 2/3، 3/3، 9/3، 10/3، 11/3، 12/3، 13/3، 2/4، 1/5، 5/5، 6/5، 7/5، 8/5، 5/7، 4/8، 5/8، 8/8، 9/8، 5/9، 6/9، 7/10، 2/11، 6/11): من. نصرالله مردانی (1378: 427): مو خودُم خوب میدُنُسُّم تو ای دنیوی بیصفات/ که تو صحروی تَنِ تو آهوی دسّی چریده.
مو نگفتن mu nagoft-an (3/11): تفاوت نداشتن حتی به اندازه یک تار مو.
مو نمگی mu namg-i (3/11): رک: مو نگفتن، نمگم، نمگه.
موخ mo-x (5/9): من که. شقایق خون موخ رخته، اوراهی دشت موخ کرده: شقایق خون مرا که ریخته و مرا آواره دشت که کرده است (رک: خاتمی، 1386: 203). رک: خو.
موشو mušu (2/12): مردهشور. موشوت ببره: مردهشورت را ببرند.
مونی mo-ni (7/3، 4/8): من هستی، منی. رک: مو.
می mey (5/3، 8/7، 1/9، 6/9، 6/10، 5/12): مگر. بیکاریت می دادن: مگر بیکاری. نصابالشبّان: داروغه گزمه دان و مگر مِی، نزاع جر/ دان فرد فرد تاک و پیریک، خاکروبه رشت (منظّم کازرونی، 1370: 337)
میخوی mixo-y (1/9، 4/11): میخواهی. رک: میخوین.
میخوین mixo-yn (5/6): میخواهید. رک: میخوی.
میرزم mirz-om(4/7): میریزم.
میرشکال mireškal (6/1): صیّاد، میر شکار.
میرمبه mirombe (8/8): رک: رمبیدن.
میره mira (6/4): میرفت.
میش mišo (7/2): میشد. رک: ش.
میکه mike (5/4): میکرد.
میگم mig-om (8/7، 6/9، 7/9): میگویم.
میلن meyl-an (7/12): میگذارند (از هلیدن). نصابالشبّان: هست کُتّو مکتب و تُفکه بود آب دهن/ میگذارم هست مِیلُم و دهندرّه حکک (منظّم کازرونی، 1370: 339). رک: میلنم، میلی.
میلنم meylan-om (8/7): میگذارندم، اجازه میدهندم. رک: میلن.
میلی meyli(5/1): میگذاری، مینهی. رک: میلن.
میوی miyo-y (7/11): میآیی. رک: درنمیوی.
ناشگر nâšogr (9/8): ناسپاس. رک: شگر.
ناله دادن nâle dâdan(3/2): ناله کردن.
نب nab (4/2، 6/7، 6/8): نه پس، مگرنه، پس چطور. (بهروزی، 1381: 81؛ رک: خاتمی، 1386: 236).
نخوسین naxôs-in(3/8): رک: خوسیدن.
نر nar (4/9): نرو.
نز naza (7/1): نزن.
نقل ایین naql-e i-yan (2/5): اگر موضوع مربوط به این است (بهروزی، 1381: 24).
نک na-k(5/7، 2/12): نکن. رک: بک.
نم nam(4/7): نمیدانم.
نمبری nambar-i (8/11): نمیبری.
نمخوا namxâ (4/3): نمیخواهد. رک: مخوا.
نمدون namdun(13/3): نمیدانی. رک: مدون، نمدونی.
نمدونی namdun-i (7/5): نمیدانی. رک: نمدون.
نمدی namd-i(3/3): نمیدهی.
نمره namre (6/10): نمیرود.
نمزنم namzan-om (4/7): نمیزنم. جون نمزنم: جان نمیگیرم.
نمگم namg-om(1/3، 2/3): نمیگویم. رک: نمگه، مو نمگی.
نمگه namge (8/5): نمیگوید.
نمنده namonde(1/8): نمانده است. رک: منده.
نومه nôma (4/5): نیامد. رک: اومه. لطفعلی بهرهدار (1390: 23): یادتن که آسمون سی تو وا مو گریه میکه/ شو که شُه اَ سوز سرما تو چیشامو نُومَه خُو.
نی ni (2/5، 3/5): نیست.
نیدمه neyda:me (6/8): ندیدهام.
نیسّم niss-om (4/8، 6/11): نیستم.
نیشت ništ (8/9): نیش (بهروزی، 1348: 606).
نیشتر ništar (2/9): نشتر.
نیلی nayl-i (2/9): نگذاری. رک: میلی.
الو alov (5/10): شعلۀ آتش، آتش زبانهدار (بهروزی، 1348: 38). نصابالشبّان: فالیز صیفی، بغض بُق، لَچ دُپ و هیکل قواره/ دان حبّ آتش را خُرنگ، دان شعله آتش اَلو (منظّم کازرونی، 1370: 346). نصرالله مردانی (1378: 426): سِیلِ هرکی میکنی اَلُو میفته تو جونش/ اَبروات تیرکمونش سی کی آمدُو کَشیده.
وا vâ: 1. (5/4، 1/5 مصراع اول، 2/5، 7/5، 3/6، 4/6، 6/7، 7/7، 2/8، 5/8، 2/9، 4/9، 2/10، 3/10، 4/10، 3/11، 2/12، 3/12): با. 2. (1/5 مصراع دوم، 9/9): و. لطفعلی بهرهدار (1390: 23): یادتن که آسمون سی تو وا مو گریه میکه/ شو که شُه اَ سوز سرما تو چیشامو نُومَه خُو.
والّو vâllo (4/5، 3/11): والله (قسم). نصرالله مردانی (1378: 433): هر چی کِردُم که بشه بخت سیای مو سَفید/ نشو والّو بَخدا بخت مو مثلِ شوسونن.
وانمیگرده vâ namigarde (7/3): بازنمیگردد.
وایه vâye (8/10): وایه یعنی آنچه بایسته است، آرزو و میل شدید (بهروزی، 1348: 615). این کلمه به صورت «وا»، «وای» و «وایی» در متون قدیمی فارسی به کار رفته است (رک: عطار، 1384، تعلیقات دکتر شفیعی کدکنی: 628).
وخ vax (1/11): وقتی. رک: وختوی، وختی.
وختوی vaxt-oy (8/3): وقتهایی، گاهگاه. رک: وختی، وخ.
وختی vaxti (4/2، 2/3، 6/4، 5/10): وقتی. رک: وخ، وختوی. نصرالله مردانی (1378: 420): بو گُلوی وحشی شَدَمبو نزیکوی تنگ تیکو/ آدمی مسّ میکنه وختی تو کُه تُو میزنه.
وردار vardâr (4/3، 1/12): بردار.
ورداشتن vardašt-an (6/5): برداشتن، فراگرفتن. عطرت هو ورداشته: بوی خوش بدنت تمام فضا را عطرآگین کرده است.
ولاهات velâhât(13/3): ولایت، سرزمین.
ولهک velahk (7/8): (از «ول»)، رهاشده، خالی. نصابالشبّان: چِک بود دنباله و چَک آلت حلّاجی است/ ول رها، گهواره نحنی، خانه زنبور نونک (منظّم کازرونی، 1370: 343).
هرفتی herefti (4/9): محکم. هرفت: مفصل و محکم و بسزا؛ چنانکه گویند هرفتی زدش. این کلمه تنها در مورد «زدن» به کار میرود (بهروزی، 1348: 628). البته در اینجا با «کوفتن» به کار رفته که آنهم نوعی زدن است.
هره here(10/3): کندوی سفالی یا گلی مخصوص نگهداری زنبور عسل (خاتمی، 1386: 237).
هسّم hess-om (8/3): هستم.
هشتن hešt-an (1/5، 2/7، 5/7): گذاشتن، رها کردن.
هشتهتش hešta:t-eš(5/7): رک: هشتن.
هلاهل halâhel (5/7): زهری که هیچ دارو و درمانی ندارد (دهخدا، 1377: ذیل هلاهل). در دفتر سوم اشعار پزشکیان (ص 244) نیز به کار رفته است.
هم ای ham i(4/8): همین.
همده hamde (4/6، 7/6): همدیگر.
همزا hamzâ (4/3، 3/4، 3/6، 8/11): همینگونه، با همین وضعیت، مدام. لطفعلی بهرهدار (1390: 25): مو گپ عشق میزَنُم او همزا دل دل میکنه/ مو پیادَم او سوارن وا داره چاهار میده.
همساده hamsâde (2/6): همسایه.
همسون hamsun (6/12): همسان، یکسان.
هممو hama-mu (2/6): همهمان.
هنو hanu (3/5): هنوز. نصرالله مردانی (1378: 420): اَ ای دُنیوی بیبَفا هر چی بیگی هَنو کَمَن/ که شیرین پوی بیستون صدای خسرو میزنه.
هو havo (6/5): هوا. نصرالله مردانی (1378: 420): تو هَوُی باهار آخرک لب چیشمۀ ساسون/ بید مجنون دُزکی دس تو سینهی اُو میزنه.
هو ورداشتن havovardašt-an (6/5): تمام فضا و هوا را پر کردن.
یکیو دوتّو yakki-o dotto (1/6): دعوا، بگومگو.
یه بلکهی ye balke-y (5/3): شاید، به امید اینکه.
منابع
- بهروزی، علینقی (1348)، واژهها و مثلهای شیرازی و کازرونی، شیراز، اداره کل فرهنگ و هنر فارس.
- بهروزی، محمدجواد (1381)، گلهای شهرسبز (اشعاری به لهجه محلّی کازرونی)، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
- بهروزی، محمدجواد (1384)، باغ نارنج، در غزلی به لهجه کازرونی، فرهنگ ایرانزمین، بهکوشش ایرج افشار، جلد 30، تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.
- بهروزی، محمدجواد (1389)، کازرون شهرسبز، شیراز، دانشنامه فارس.
- بهرهدار، لطفعلی (1390)، زیر بنه گل بوسونی، قم، تأمین.
- پزشکیان، محسن (1383)، قصههای مردم کازرون، بهکوشش عبدالنبی سلامی، تهران، کازرونیه.
- پزشکیان، محسن (1390)، ششدفتر، بهکوشش عمادالدین شیخالحکمایی و سید علی میرافضلی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی و کازرونیه.
- پزشکیان، محسن (1391)، سنّتهای کازرون، بهکوشش سیده فرزانه پناهی، شیراز، زرّینه.
- پزشکیان، محسن، فایل صوتی بومیسرودههای محسن پزشکیان، با صدای خود شاعر.
- حاتمی، حسن (1377)، بازیهای محلّی کازرون، تهران، سروش.
- حاتمی، حسن (1385الف)، گجیشکک اشامشی، مقام موسیقایی، شماره 48.
- حاتمی، حسن (1385ب)، خوراکیهای سنّتی کازرون، کازرونیه (مجموعهمقالات کازرونشناسی)، دفتر سوم، بهکوشش عمادالدین شیخالحکمایی، تهران، کازرونیه.
- خاتمی، هاشم (1386)، بررسی تطبیقی گویش کازرونی، تهران، کازرونیه.
- دهخدا، علیاکبر و همکاران (1377)، لغتنامه (چاپ دوم از دوره جدید)، تهران، دانشگاه تهران.
- رکنزاده آدمیت، محمدحسین (1339)، دانشمندان و سخنسرایان فارس، جلد سوم، تهران، اسلامیه و خیام.
- رکنزاده آدمیت، محمدحسین (1340)، دانشمندان و سخنسرایان فارس، جلد چهارم، تهران، اسلامیه و خیام.
- عطار، محمد بن ابراهیم (1384)، منطقالطیر، مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی، چاپ سوم، تهران، سخن.
- فرجیان، مرتضی (1381)، سید محمد اجتهادی (ناصر)، کازرونیه (مجموعهمقالات کازرونشناسی)، دفتر اول، بهکوشش عمادالدین شیخالحکمایی، تهران، کازرونیه.
- فسایی، میرزا حسن حسینی (1388)، فارسنامۀ ناصری، به تصحیح و تحشیۀ دکتر منصور رستگار فسایی، چاپ چهارم، تهران، امیرکبیر.
- محمود بن عثمان (1358)، فردوسالمرشدیه فی اسرارالصمدیه، بهکوشش ایرج افشار، تهران، انجمن آثار ملّی.
- مردانی، نصرالله (1378)، قانون عشق، چاپ دوم، تهران، صدا.
- مظفریان، منوچهر (1373)، یادی از مرحوم محسن پزشکیان، رشد معلم، شماره 103.
- مظلومزاده، محمدمهدی (1376)، تو دَسُّم حاصل دنیا نَمُنده غیر دلخونی، شعر، شماره 21.
- منظّم کازرونی، علیاکبر (1370)، نصابالشبّان، بهکوشش منوچهر مظفریان، یغما، یادنامۀ یغما.
[1]. تاکنون دو کتاب قصههای مردم کازرون و سنّتهای کازرون به طبع رسیدهاند و ضربالمثلهای کازرون نیز بهزودی منتشر میشود. البته سنّتها و ضربالمثلهای کازرون در اصل دو جلد از یک مجموعه پنج جلدی بوده که متأسفانه سه جلد دیگر این مجموعه در دست نیست (پزشکیان، 1391: 20).
[2]. از دکتر علیمحمد مؤذنی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران که درباره برخی از این کلمات، توضیحات راهگشایی دادند، بینهایت سپاسگزاری میکنیم.
«کازرون جزئی است از بهشت، خاک پاکش و طیب هوایش از بهشت سرشته، موطن و مولد و سامان حضرت سلمان و شهر سبز حضرت سلیمان.» (آثارالرضا، ص 39)